داستان‌واره‌ی «گاو شدن محال است!»

دیدم ناراحت وارد طویله شد؛ من داشتم علفمو می‌خوردمو عین خیالم نبود؛ ولی انقدر مثل دیوونه‌ها وِر وِر کرد و ازین‌طرف به اون‌طرف سَرَک کشید که صبرم سر اومدو روانیِ‌روانی شدم، زدم به سیم آخر، با عصبانیت گفتم: «ماااا، چته بابا؟ مگه کِشتیات غرق شده؟» اومد نزدیکمو دستی به سرم کشید؛ گفتم الانه که باهام درددل کنه، ولی بی‌مروت گفت: «خوش‌به‌حالت! گاوی! نفهمی! چیزی حالیت نیست!» اینو که گفت، با چشای گنده‌ی گاویم باهاش چشم‌توچشم شدم و ماااای کلفتی کشیدم؛ تا اومدم شاخ به سرش کنم، بزدل مثل بُز پرید و ازم فاصله گرفت؛ با چشای گِردوقُلُمبش منو دید می‌زد تا یه‌وقت بیشتر ازین رَم نکنم؛ نفس عمیقی کشیدمو گفتم: «گاوی چِشِه؟ خداییش گاو اگه یه‌اخلاقِ گندِ شاخ‌زدن داشته باشه، شما آدما صدتا اخلاق گندتر ازین دارین که قابل شمارش نی؛ اگر ما گاوا نبودیم که شما آدما بیچاره بودین، بدبختِ فلک‌زده‌ی نمک‌نشناس! ای تُف به این‌سُم که نمک نداره! شیر نمی‌دیم که می‌دیم؛ انقدری هم این‌دستگاهِ کوفتی بَد می‌دوشه که جاش می‌مونه و درد می‌گیره؛ عین خَرَم کار نمی‌کنیم که می‌کنیمو زمین چندصدهکتاری براتون شخم می‌زنیم؛ آخرشم کارد می‌ذارین رو خرخرمونو گوش‌تاگوش گلومونو می‌بُرین؛ گوشتمونم می‌زنین به جگر ناکردارتون؛ نامردای ناگاوِ سریش! حتی ول‌بکنِ پوستمون نیستین، غلفتی می‌کنینشو چه‌غلطا که باهاش نمی‌کنین! حالا ما شدیم نفهمو توی علافِ بیکارِ تنبل که علوفه‌ی مارو هم زورِت میاد بدی و یکی‌درمیون آخُرِمونو پُر می‌کنی، شدی دانای عالم؟!»
اینارو که گفتم، مردک با شرمساری سرشو پایین انداخت و به فاصله‌ی چندتا ما ماکردنِ گاوی، آروم‌آروم نگاهشو بالا آورد؛ به افق خیره شد و ناله زد: «خدایا حداقل گاوم نشدیم که نُه‌من‌شیرده باشیمو نُه‌متر زبونمون جلو بابای عشقمون دراز باشه؛ آخه مَنِه آس‌وپاس چطور جرأت کنم برم خواستگاری؟ آی خدا! یه‌راهی جلو پام بذار! آآآی!»
دلِ گاوگنجشکیم بدجوری براش سوخت! مااای سوزناک و دنباله‌داری کشیدمو گفتم: «ببین صاحب‌جون! دوماه دیگه هم دندون رو دلت بذار؛ چون اگه خدا بخواد، خبراییه؛ قراره زنم چارقلو بزاد؛ می‌دونی منظورم چیه دیگه آقای فهمیده؟ اونوقت دیگه نونت تو کرة گاویه و می‌تونی قال دوری از یارو بکنی.»
از خوشحالی یه‌ مااای جانانه و گاوانه‌ای کشیدو گفت: «گاوتم به مولا!»
گفتم: «انسان‌بودن چه‌آسان، گاوشدن محال است!»

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.3 از 5 (مجموع 4 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

علی علی‌زاده آملی ,نرجس علیرضایی سروستانی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

علی علی‌زاده آملی (27/6/1399),نرجس علیرضایی سروستانی (27/6/1399),سید محمد حسینی متکازینی (28/6/1399),نوریه هاشمی (31/6/1399),سید محسن جاویدکار (1/7/1399),

نقطه نظرات

نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 27 شهريور 1399 - 17:50

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام و عرض ادب :)

مثل همیشه اومدم یه سری به داستانک بزنم و برم ، اسم داستان شما وسوسه ام کرد که روی ادامه کلیک کنم
بعد از خوندن داستان و مخصوصا طنز خیلی باحالی که داشت مجاب شدم که بعد از مدت ها سکوت کامنت نوشتن بشکنم و تشکر کنم بابت خلقش
کلا داستان رو دوست داشتم مخصوصا تشبیه های ضرب المثلی******* :D خیلی خوب بود
اینقدر طنزش قلقلکم داد که تصمیم گرفتم بعد از بیشتر ازدو سال، بیام دوباره شروع کنم به داستان گذاشتن توی سایت .. شاید مثل امروز که حال دل من با خوندن این داستانک خوب شد .. یه نفر هم با خوندن نوشته های من حال دلش خوب بشه :D

خلاصه که عالی بود

دم قلمتون همیشه گرم @};-


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط علی علی‌زاده آملی Members  ارسال در جمعه 28 شهريور 1399 - 14:43

نمایش مشخصات علی علی‌زاده آملی سلام.
نظر لطفتونه؛ ممنون که نوشته‌ام رو خوندید و خوشحالم که لذت بردید!
ان‌شاءالله همیشه شاد باشید!



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.