ماجرای سیگاری که فیلسوف شد

روزهای اول تولدم را یادم نمی آید، از کجا آمدنم، از چه بودنم، برای که بودنم؛به هیچ عنوان سوالات مهمی نبود، برای منی که تقدیرم بنابر عادت همیشگی به سان هم نوعانم به دست کسی غیراز خود رقم می خورد و این سرنوشت من بود.
این موضوعات را تا آخرین روزهایی که وجود داشتم نشنیده بودم، تا اینکه در یک برخورد اتفاقی من هم، همنشین کسی شدم که بسیار می دانست، او یک دانشمند بود، چون زیاد می دانست
کارتن خواب نبودم(معنای این کلمه را نمی دانستم، در همان چند ساعتی که سعادت همنشینی نصیبم شد از آن مردی که زیاد می دانست شنیدم، اما سرنوشتم طوری بود که از همان ابتدا در کارتن های تو در تو قرار داشتم، و باز هم آن مرد که زیاد می دانست مرا از شر تاریکی آن کارتن نجاتم داد، به چه بهایی، نمی دانم، این شد که مریدش شدم و برای دیدارش لحظه شماری می کردم
همانطورکه در کنارش آرام گرفته بودم شنیدم که از عالم مثال حرف می زد، انگار برای کسی صحبت می کرد، از افلاطون می گفت و اینکه این عالم همه کشک است و حیات و جهنم و بهشت این حرف ها را باید با فیلسوف فهمید،من که مغزی نداشتم، فقط گوش میدادم..
کمی بعدتر دوباره صدایش آمد، نیمدانم شب بود،روز بود، هر چه بود، این دانشمند خیلی چیزها بلد بود، یادم می آید هر چند دقیقه یکبار دهانش به احسنت احسنت گفتن باز می شد، آخرش هم یکدم شنیدم که گفت این کیشلوکفسکی عجب مرد نازنینی است.از تن صدایش فهمیدم که کیشلوکوفسکی هم یکی است مثل خودش، نکند همانی بود که چند ساعت پیش با وی صحبت می کرد.به مرور که اطرفم خلوت تر می شد، احساس می کردم به کمک و مساعدت این مرد دانشمند از این غارتاریک و ظلمانی به دهانه نور و روشنی رسیده ام، خودش هم ازنور حرف می زد، فکر کنم او مرا درک کرده بود، جایی که من بودمف بی شبه به غار نبود و اتفاقا من هم تنها نبودم، خودم به چشم دیدم هم قطارانم یک به یک از غار به سمت نور می رفتند، حتما آن دست هم که آنها را بلند می کرد، همان دست فیلسوف بود، نمی دانم
قرار به همین منوال می گذشت، کم کم احساس می کردم که تبدیل شده ام به یکی که زیاد می داند،چون از سوسور و هایدگر چیزهایی شنیده بودم، از ویتگنشتاین می دانستم و آن طنازی های زیبایش.دلم می خواست سر به بیرون ببرم و من هم یک نطق غرایی در باره شعر اجتماعی شاملو بکنم،آه که این غار چقد تنگ است!
لحظه رستن نزدیک بود، من انتخاب شده بودم تا به عنوان اولین موجود از نوع خودم پیام هایی از صلح و دوستی و بشریت، از حقوق یکسان و فمنیسم صلحجو را برای همنوعانم به ارمغان ببرم، تمام بند بندم را به هم فشرده بودم تا با نهایت انرژی و توان فریاد بزنم که من نیچه را خوانده ام، از بوف کور صداق هدایت چیزها شنیده ام، مخصوصاً آن جاهای جذابش که واقعاً مساله ی هستی شناسانه و معرفت شناسانه عمیق دغدغه شناسانه ای را برای یک بحث روشنفکری مهیا می کند، آنجا که جنازه و است و مار و شراب و آهههههه!حیف که من ...
شالم کجاس، آن شلوار پاره کابالایییم، اصرار نفرمایید فقط وودکا از نوع خالص روسی اش، شامپاین و ویسکی مال امپریالیست های استثمار گر است، ای هم نوعان بشتایید که روز مبارزه تمدن بر افکار بورژورای برده دوست و پول پرست کثیف تمام شده....
خودم از خودم تعجب کردم، ظاهراً من از شوهود طی طریقت کرده بودم و به کنه حقیقت اعلا دست یافته بودم، وقت خروح از این غار رسیده بود، ای مرد دانشمند مرا زین چاه ظلمانی برون بر...
این آرزویم در حال تحقق بود، دستی به میانه آمد و دستم را گرفت، بر عرش خود نشاند، آری من فرسخ ها از زمین عروج کرده بودم و در صعور به سوی مثال برتر بودمف خورشید پیش روی من بود، دیدمش.خورشید هم شعله ور شد، به من نزدیک شد، آخ چه گرم است، آه چه داغ است، وای سوختممممم
این عشق به حقیقت مرا هم سوزاند، آن بیرون تر هیچ چیز نیست، جز زیر سیگاری برای سیگاری که دستاوردش از درک حقیقت و نزدیک شدن به خورشید کبریت فقط خاکستر شدن بود!

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 1.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

داناآزاد (15/1/1391),نادر ال علی (15/1/1391),هادی هادوی (16/1/1391),نرگس شوقیان وصال (17/1/1391),سار امظلومي زاده (18/1/1391),داناآزاد (27/4/1392),

نقطه نظرات

نام: هادی هادوی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 16 فروردين 1391 - 13:05

نمایش مشخصات هادی هادوی @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.