مثلت شاگرد شوفر، دختر دانشجو و پسرک فضاشناس

" آه بازم باید سوار اتوبوس بشم" غیر از این چیز دیگه ای به ذهنم نمیرسه.مسافرت با اوتوبوس همیشه مثه یه کابوس بوده برام،حتی برای منی که نصف عمرم رو در حال تردد بودم!

"سمنان ساعت 8 حرکت" گویا بعد از نیم ساعت انتظار جلوی سکوی سوار شدن، بالاخره این کجاوه پادشاهی از راه رسید، یه ولوی سبز و سفید کدر،که انگار یه ساله تمیز نشده، شبیه پیرمردای 50 ساله فنراش خوابیده و به هیچ عنوان حس انرژی بخشی به آدم نمیده.اینم از شانس بد منه.عیشم براه بود و مطرب هم اضافه شد!

بلیطش دستمه، میرم سمت اتوبوس، حوصله حرف زدن و پرسیدن ندارم، دیشب خواب درست و حسابی نداشتم، صبم مجبور بودم زود بیدار شم.بلیط رو مستقیم میبرم جلو صورت فردی که داره داد میزنه!نگاه به بلیطم میکنه و با یه مکث کوتاه، که انگار داشت به ساعت حرکتش نگاه می کرد، با یه حرکت سریع ته برگ بلیط رو کند و مابقی رو داد دستم و در همین حالت هم با اون لحن ترمینال اتوبوسی ها با اختصار گفت:" صندلی شماره 3".فکر کنم عادت کردن که به همه شماره صندلی هاشون رو بگن، چه طرف سواد داشته باشه و چه نداشته باشه.

ردیف های اول، دوم و چند تا تک و توک وسطای اتوبوس پر شدن، یکی دو ردیف هم دو سه نفری هستن که تکی نشستن،هم صندلی من هم زودتر از من نشسته.دوست داشتم ردیف کنار راهرو بشینم اما با نگاهی که به چهره مصمم و دستهای چسبیده به دسته صندلی هم‌صندلیم انداختم مطمئن شدم که اون بیشتر از من دوست داره وسط بشینه.به هزار زور و زحمت کیفم رو چپوندم به محفظه ی بالای صندلی ها و رفتم صندلی سمت شیشه نشستم.البته اینجا هم بد نیست.تو دل خودم داشتم توجیه می کردم که صندلی سمت شیشه انقدرا هم بد نیست اینجا می تونم تکیه به شیشه بدم و سرم رو بچسبونم و چرتکی بزنم.اما خب چاره چیه باید کنار بیام

بغل دستیم یه پسره حدودا 26-27 ساله بود، خیلی اتو کشیده و تر و تمیز.با موهای صاف و شونه شده.صورتش رو هم انقد خوب اصلاح کرده بود که حتی سیاهی های ته ریش هم به سختی دیده می شد.تیپش داشت داد می زد که تازه قبول شده و داره میره دانشگاه محل قبولیش.دیدن این صحنه یه حس نوستالوژیک داشت، آخی، منم یه روزی همینجوری نشستم و رفتم دانشگاه!

تو صندلی ردیف کناریمون یه دختره تنها نشسته بود، اونم قیافش داد میزد دانشجوه، مقنعه مشکی، یا یه مانتو قهوه ای سیر که پاشو رو پاش انداخته بود، شاید پیش خودش فکر میکرد الان دانشمند ترین آدم توی اتوبوسه، یا شایدم غرور دانشجو بودنش رو می خواست یه جوری نشون بده.

موقع سوار شدن بی اختیار نگاهم بهش افتاد، خیلی بد تو چشم زل زده بود، تا یه ساعت بعد از راه افتادن اتوبوس فکر می کردم خیلی اتفاقی نگاهمون به هم گره خورده بود و هیچ عمدی وجود نداشت اما خب گویا همچینیم اتفاقی نبود.

نیم ساعتی از جرکت اتوبوس نگذشته بود، خیلی کند راه می رفت و همین بشدت منو اذیت می کرد.اتوبوس تنها وسیله ایه که مسافرینش هیچ اختیاری در کند یا تند رفتنش ندارن.یه چیزی تو مایه های حبس و اسارته در حرکته.هیچ پارامتر فردی ای در حرکتش دخیل نیست غیر از راننده!

راننده یه مرد میانسال با موهای کم پشت و سیبیلی نسبتاً بلند بود و چشمانی تیز که هم جاده را می دید و هم مسافرین را، بالاخش آنهایی که مطلوب تر بودند.اینو از نگاههای لجظه ای که به آینه ی بالای سرش می انداخت می شد حدس زد.یک نگاه به جاده و یک نگاه به پشت سرش.

شاگرد راننده فلاکس چایش رو دست گرفته بود و در حالی که یک لیوان یک بار مصرف هم دستش بود خیلی سریع تعارف الکی ای به من و هم صندلیم کرد و رویش را چرخاند به صندلی کناریمان، به همان دختر.بدون هیچ تعارفی لیوانی که حالا محتوی چای بود را با اندکی پررویی به دست دخترک داد و بیچاره دخنر که انگار چاره ای نداشت گرفت و در سوارخی که برای گذاشتن لیوان در جلوی صندلی تعبیه شده بود قرار داد و پشت بندش هم قند رسید!

کمی که گذشت بسته شکلاتی هم جلویمان گرفت و باز هم تعارفی دیگر که همانند دفعه پیش خیلی سریع دستش را عقب کشید و روی پا ایستاد و مشتش را از شکلات های پیچیده میان زرورق های رنگی برای دختر ریخت.دختر نمی دانست چه کار کند و فقط تشکر کرد.و هی تکرار می کرد که " ممنون، نیازی نیست" اما شاگرد شوفری دست بردار نبود، در این میان هم راننده از آینه ی بالای سرش نگاه می کرد و دندانش از گوشی لبش نمایان بود، خدا می داند که چه کیفی می کرد وقتی اینچنین صحنه ای را می دید.

نصف مسیر را طی کرده بودیم حوصله ایم سر رفته بود، چشهایم خسته بودند اما خواب نمی رفتند، گردنم درد گرفته بود، زمان به کندی می گذشت.در همین احوال بودم که پسر اتو کشیده ی کناری ام پرسید" ببخشید دانشجواید؟" پاسخ دادم" نه دیگه"

"کار می کنید"

آره، دو سالی هست که مشغول شدم؟

همدانی هستید دیگه؟

بله همدانی هستم.

سمنان چکار می کنید

کار

دست بردار نبود، کنجکاویش گل کرده بود، پشت سر هم چرا و چگونه و کی و برای چی و چقدر بود که اول جملاتش می گذاشت و سوالی اش می کرد.

منم حال پاسخ دادن را نداشتم و از سوی دیگر بی حوصلگی مسیر ترغیبم می کرد تا با وی گرم بگیرم بلکم راه زودتر تمام شود!

سال اولی بود، مقطع ارشد برق قبول شده بود، بعد از سال پشت کنکور ماندن، آزاد قزوین. من که زیاد دل خوشی از آزاد نداشتم، ذهنیتم نیز به این دانشگاه های غیر دولتی مثبت نیست اما دلم نمی آمد نا امیدش کنم و یا توی ذوقش بزنم.تا توانستم به او روحیه دادم.البته خودش هم زیاد مطمئن نبود که بخواهد آزادی بودنش را مطرح کند و حول آن مانور دهد با این حال من هم زیاد به سمت و سوی آن نرفتم

نمیدانم بحث از کجا به سوی آسمان و کرات و ستاره ها رفت که ناگهان به خود آمدم و متوجه شدم که بالای منبر رفته و با آب و تاب از ستاره ها و کهکشان و سیاه چاله های آسمانی برایم می گوید.، آنهم برای منی که به هیچ عنوان علاقه ای به این مباحث ندارم، مخصوصا در آن زمان که مخم از خستگی و بیخابی نیمه تعطیل بود

گفت و گفت و گفت و من هم با حرکت سر او را همراهی می کردم! و او اصلا متوجه نمیشد که از موضوع حرفهایش خوشم نمی آید.

برای لحظه ای خود را برای آزاد کردن از خستگی سکون، حرکتی چرخشی ای کردم و دوباره نگاهم در نگاه آن دختر تلاقی یافت.انگار که همانجا منتظر نشسته بود تا من دوباره نگاهش کنم! عجب توهم زیبایی!

به هر زور و زحمتی بود قائله آسمان و کهکشان را خوباندم و به چهره ای بسیار متفکرانه و علاقمند خود را مجذوب در تماشای فیلم تلویزیون اتوبوس کردم.فیلمی که بیش از نصف آن پخش شده بود و تازه فرصت یافته بودم چند دقیقه ای نگاهش کنم از بس که این پسر سخنرانی کرد!

دور دوم تعارفات شاگرد شروع شد و اینبار راننده نیز در اصرار ها همراه اش می کرد.شربت، تخمه و چیپسی بود که مشت مشت برای دختر می آمد و این وسط تعارفش هم به ما می رسید و دختر هم انگار نه انگار که این همه به او توجه و محبت می شود!

اتوبوس پیچید داخل ترمینال، شوری در میان مسافران ایجاد شد، یک به ذهنم رسید که ظاهراً همان حسی اسارتی که من نسبت به اتوبوس داشتم را دیگران هم دارند که اینچنین رمیده وار تلاش برای خارج شدن از اتوبوس دارند.

پسر پاشد از جلوی راننده رفت و پیاده شد، دختر هم پشت سر آن با مکثی کوتاه رفت تا پیاده شود، راننده دستش را به سمت او دراز کرد و با همان لبخند گرگی!کارتی به او داد و گفت "

خانم ....این کارت ماست، البته برای تردد های بعدی، زنگ بزنید"

دختر هم گرفت و زود پیاده شد.

من هم پشت سر آن پیاده شدم.دخترک از راست رفت و من مستقیم.از اینکه راه تمام شده بود و به مقصد رسیده بودم واقعا حس خوبی داشتم.

بشدت احساس تشنگی داشتم در محل خروجی ترمینال، اغذیه فروشی وجود داشت که هم محلی برای نشستن داشت و هم اینکه نوشیدنی های گرم و سرد عرضه می کرد. راه را کج کردم و رفتم تا هم دمی بنشینم و هم شربتی ، آبمیوه ای چیزی بنوشم.میزها خالی بود و تک و توکی مشتری وجود داشت.من هم پشت یکی نشستم آب میوه ام را با آرامش خاصی می نوشیدم که یکهو دختر وارد شد در حالی که دست در دست پسرک فضاشناس داده بود، خنده های ریز و کوتاهی بر لبانشان بود!چه شد نمی دانم اما وارد نشده دختر ایستاد و چیزی گفت و از راه برگشتند و از باجه بیرون اغذیه فروشی دو لیوان آب پرتقال گرفتند و رفتند.

و من تازه متوجه شدم که چرا آن پسر با وجود بی محلی های من نسبت به سخنرانی اش همچنان به گفتن ادامه می داد و قطر و متر کهکشان راه شیری را تعریف می کرد و دوم اینکه چرا نگاه آن دختر دوخته به سمت صندلی ما بود!!!بیشتر از این دلم برای راننده و شاگردش می سوخت که با آن همه زحمت و خرج و سبک بازی ای که در آورده بودند، هیچ چیزی دستشان را نگرفت!
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.5 از 5 (مجموع 4 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

عزیز الله ملکپور ‍‍‍‍ (11/7/1391),رانا کمالی (11/7/1391),علی توکلی (11/7/1391),عليرضا تائبي (11/7/1391),داناآزاد (11/7/1391),حمیدرضا هرندی (11/7/1391),حمیدرضا هرندی (13/7/1391),نرگس شوقیان وصال (13/7/1391),سید سجاد موسوی سالم(ر.رسا) (14/7/1391),مهساعبدلی (16/3/1392),داناآزاد (27/4/1392),

نقطه نظرات

نام: حمیدرضا هرندی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 11 مهر 1391 - 22:31

نمایش مشخصات حمیدرضا هرندی جالب بود

خسته نباشید البته بهتر بود اسمش را عوض می کردید تا هیچ پیش فرضی را برای خواننده مهیا کند .


نام: نرگس شوقیان وصال کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 16 مهر 1391 - 23:34

نمایش مشخصات نرگس شوقیان وصال سلام
سوژه ی خوبی بود قلمتون هم خیلی بهتر شده جناب دانا تبریک می گم.


@نرگس شوقیان وصال توسط داناآزاد Members  ارسال در دوشنبه 17 مهر 1391 - 23:20

خیلی ممنون از توجهتون.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.