اگه ماشه رو چکونده بودم

بشمار سه به خط وایمیستیم، میدووم سر جای خودم،
"بشین" همه میشینیم، " اینجا با همه جای دیگه فرق می کنه، هر کی بخواد بی نظمی ایجاد کنه خودم گردنش رو می شکنم، کاری میکنم تا آخر دو سال خدمتش رو صب تا شب سنگ ریزه های این بیابون رو جم کنه، شباش هم وایسه نگهبانی سنگ ریزه ها رو بده، آقایون حواستون رو جم کنید، کافیه فقط یه حرکت ببینم ازتون که با اسلحه شوخی کرده باشید، اون لحظه دیگه ملاحظه هیچ کس رو نمی کنم"

چند دیقه پیش وارد میدون تیر وارد حومه شهر شدیم،تا چشم کار می کنه فقط تپه و خاک و سنگ ریزس.یه لحظه به حرف فرمانده فکر می کنم‌، پدر آدم جلو چشش میاد اگه بخاد اینجا سنگ ریزه جم کنه، دو سال تمام هم دونه به دونه هر روز سینه خیر بشینی جم کنی نصف میدون تیر هم تموم نمیشه!!!

" از شماره 1 تا 20 یک قدم به جلو، به راست راست، قدم...از نو....قدم....از نو....کری، نمیشنوی؟ قدم....رو"

شک دارم که توی 20 نفر بعد این همه تهدید و دندون نشون دادن کسی دستور رو اجرا نکرده باشه، جرات هم نمی کنم سرمو بچرخونم ببینم کیه داره تمارض می کنه.هر وقت کسی دستور رو اجرا نکنه بقیه هم چوب اون یه نفر رو می خورن.گاهی وقتا انقد " ازنو" می شنوم که دوست دارم اون یه نفر رو بگیرم خفش کنم، مخصوصا وقتی بشین و پاشو میدن.

"به صف شید نفری 20 فشنگ تحویل بگیرید، باید به تعداد فشنگ باید پوکه تحویل بدید، یه دونه گم بشه کل یگان رو همین جا سینه خیز می برم، آقایون حواستون باشه، با همتونم، دیگه تکرار نمی کنم، جنازه از اینجا میره اما پوکه گم ....؟" همه با هم جملشو کامل می کنن" نمیشه". دوباره برا تاکید میگه" چی نمیشه؟". " پوکه گم نمیشه".

" همه متوجه شدن؟"

"بله جناب".

" ان شاالله که همینطور بوده باشه"

روی خط تیر اندازی به صف میشیم، برای هر قدم باید دستوری صادر بشه، امروز فرمانده بدجور قاطیه، راه به راه داره استرس وارد می کنه.بعضی ها هم که مثل همیشه کرم می ریزن، وضعو بدتر می کنن.

"شماره 20 تا 40 بلند شن، به راست راست، قدم، رو". انگارداد و فریادهاش جواب داده،خیلی منظم دسته دوم به حرکت در میاد.

شما ها کمک تیر اندازید، یه دونه پوکه نباید رد شه از جلوتون.همشو می گیرید.اگه گم شه مسئول شمائید، بخاطر به پوکه خودتون رو اذیت نکنین، دقت کنید تا مشکلی پیش نیاد"

حرکت می کنن میان پشت سر ما می ایستند، دونه دونه با چشم دنبال می کنم ببینم کی کمکه من می ایسته.بله عباس جقله!با خودم گفتم: بیا اینم از شانس نداشته ی تو، باد اسلحه بخوره این سر و ته میشه، یکی میخاد مواظب این باشه.

" خط آتش بشمار"

" بسم الله الرحمن الرحیم، شروع خط آتش 1"

"2"،"3"،"4"....

با همه توانم داد می زنم"17" و شمارش تا 20میره و پایان خط آتش.

بعد از یه چند دستور و پاسخ دراز کش می خوابیم، همچنان فرمانده داره خط و نشون می کشه.نگاهی به چپ و راستم میندازم.فکر نکنم کسی گوشش به فریادها باشه.همه با یه کنجکاوی همراه با نگرانی ای به اسلحه نگاه می کنن، معروف بود که ژ3 لگد های بدی میزنه و صدای وحشتناک.به هر حال یه تجربه انجام نشده بود و خود به خود این یه حالت نادانی به وضعیت ایجاد می کرد.کمک ها هم دراز می کشند کنارمون.

عباسم خوابید کنارم، همون گفتگوهای معمولی رد و بدل میشه، بقیه هم مثه ما، صدای پچ پچ زیاد میشه، فرمانده دوباره فریاد میزنه" ساکت".

" فشنگ ها رو جا بزنید"عباس با اون دستای کوچیک با یه لرز و نگرانی خفیفی فشنگ ها رو به زحمت تو خشاب جا میزنه، می گم " اگه سختته بده خودم جا میزنم" جواب نداده ازش می گیرم، فنرش خیلی سفته.آماده می شم.

"خشاب به اسلحه، هدف سیبل های روبه رو، آماده، آتش کنید"

چند ثانبه میگذره، هنوز صدای شلیکی در نیومده،‌بر آوردم از اینکه یه استرسی بین بچه ها هست بیراه هم نبوده، فرمانده فریاد میزنه " آتش کنید دیگه، اینم کاری داره که نمیتونید"جمله تموم نشده اولین گلوله شلیک شد.صداش واقعا مهیب بود.خوشحال بودم که ترقه و بمب دستی زیاد ترکوندم گوشم زیاد تعجب نمیکنه با صدای شلیک، دیدم نه بابا بمب دستی کجا و صدا ژ3 کجا.منم گلن گدن رو کشیدم و رها کردم ژشت بندش چشا رو بستم و دست روی ماشه...بوم ..بوم ..بوم...

در کمتر از یک دیقه 15گلوله رو شلیک کردم.نگاه به سمت راستم انداختم، عباس یه دستش به گوشش بود و با دست دیگه کلاه کار رو گرفته بود که مثلا پوکه های منو بگیره.گفتم همشو گرفتی، نمیشنید.بلند تر گفتم همشو گرفتی.انگار که شنید و کلاه رو کشید پائین و نگاه به پوکه ها کرد، گفت 14 تاس.گفتم که من شمردم،15 تا زدم، یکی کمه ها.دوباره شمرد.یکی کم بود.انگار که زلزله به جونش افتاده باشه چنان سراسیمگی تو چهرش ظاهر شد و رنگش پرید که هر کی نمی دونست فکر می کرد داره قبض روح میشه.یه نگاه به دورمون انداختیم، در فاصله دومتری یه پوکه رو دیدم، بهش نشون دادم گفتم اوناهاش.بغلی ها هم حرف مارو شنیدن، از قرار معلوم اونا هم یکی کم داشتن، تهدیدای فرمانده جدی جدی اثر داشته، نگاه به اون پوکه مثل نگاه به نوشدارویی بود که می تونست جونی رو نجات بده.

"سرا پائین، کی گفت حرف بزنید، فشنگارو تموم کنید" تازه یادم افتاد 5 تا دیگه دارم، حالت گرفتم بقیشو بزنم 4 تا ش رو نزده بودم که یهو دیدم عباس مثه یه تیری که از چله رها شده باشه ژرید جلو اسلحه، همه چی یه لحظه بود، من حواسم فقط به جلوم بود، داشتم نگاه میکردم، اولش فکر کردم چشام سیاهی رفت، همه اینا تو کسری از ثانیه اتفاق افتاد، سکته کردم ، از ترس داشتم پس می افتادم، نمیدونم چه معجزه ای رخ داد که انگشتم ماشه رو فشار نداد.پسره احمق به خیال اینکه بغلی میخاد بره سمت پوکه مثه گربه های دم سوراخ یه لحظه تصمیم گرفته و خیز برداشته سمت پوکه.با اون سواد نیم بندش شمارش 5 تا فشنگ رو هم اشتباه کرده بود.من که بهت زده سرم رو گذاشته بودم رو زمین،‌قلبم از شدت تپش داشت میزد بیرون، کل زندگیم اومد جلو چشم.به خودم که اومدم دیدم عباس رو هواس.فرمانده بدتر از من ترسیده بود، یه لگد کشیده بود زیر عباس، و بعدش گرفته بود زیر فحش و کتک.عباس ننه مرده داشت زوزه می کشید از درد.خودم از کاری که کرده بود واقعا عصبانی بودم اولش دلم میخواست برم و دو تایی بزنیمش، اما دیگه بد ناله می کرد که دلم سوخت، رفتیم از دست فرمانده گرفتیمش.

شبش رو تا صب داشتم به اتفاق اونروز فکر میکردم.اگه شلیک کرده بودم چی شده بود، بدبخت فرمانده، خدا میدونه چقدر ترسیده بود،به هر حال مسئولیت جون بچه ها با اون بود، و اما عباس.روزای بعد چند بار روبه رو اومدیم، حرف نزدم باهاش.اما بچه ها می گفتن دچار تحول روحی شده.مثه این آدما که یه کار می کنن بعدش می فهمن چیکار کردن، بعدش متوجه شده چه بلایی سر بقیه آورده.خدا حسابی رحم کرد، خدایا شکرت
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

رضا قائدامینی (7/10/1391),شهریار شفا (8/10/1391),سامان سعیدی (8/10/1391),لیلا فام (رها نفس) (8/10/1391),ابوالحسن اکبری (8/10/1391),نرگس شوقیان وصال (13/10/1391),داناآزاد (20/10/1391),داناآزاد (27/4/1392),

نقطه نظرات

نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در جمعه 8 دي 1391 - 19:43

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام زیبا بود از این اتفاقات تو سربازی زیاد رخ مده .



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.