گفته بودم که بر می گردم

اونروزم مثل روزای قبل مراجعه کننده زیادی داشتم، دم دمای غروب بود، صدای زنگ تلفنم بلند شد، نگاش که کردم، عکس همیشه خندان حمید روی صفحش ظاهر شد.عاشق خندیدنش هستم حتی اگه در قاب تصویر فریز شده باشه ولی همچنان حس طعم یک خنده زنده رو رو برای من داره.

دکمه پاسخ رو فشار می دم.

سلام عزیزم – سلام - خوبی؟ - مرسی؟ خسسسسسسسسسسسسسسسسسسسته نباشییییییییییییییییییییییا-میییییییییییییییییسی!

این زبان عشقی ما بود برای اوقاتی که با تلفن با هم صحبت می کردیم.اون فعل ها و ضمیرهاش رو تغییر میده و من بانازک کردن صدام جواب میدم و این تلفن های کوتاه لابه لای هزاران غصه و ناراحتی ای که ازدیدن چهره و جسم مریض و ناراحت بیمارانم بهم منتقل میشه، حکم یک نفس آزاد تو هوای متفاوت داره و یادم می آره که هنوز زندم و زندگی برای من در جریانه و هنوز چیزهای در این دنیا دارم که خیلی برام مهم اند.

برای شب، قرار ی رستوران رو گذاشتیم، معمولاً هفته ای یکی دو بار ازاینکارا می کنه، پیش خودش فکر می کنه تفریحم کمه و ممکنه مریض شم، برای همین هوامو هم تو خونه و هم وقتی که مطب هستم خیلی داره. صورتمو می چسبونم به میکروفون گوشی و با یه بوس کوچولو خداحافظی می کنم.


تصمیم می گیرم که پاشم و آماده رفتن بشم، منشی مطب وارد میشه و از حضور یه مراجعه کننده باخبرم میکنه.بهش گفتم که دیگه دیره، بگید که دکتر ویزیت نمیکنه، اما منشیم گفت خانوم دکتر ظاهرا از شهرستان اومدن، بازم می خواید که بگم برن؟ گفتم باشه بگید سریع بیان فقط.

رفت و در باز بود که مرد مسن، بعدش ی ویلچر که ی خانوم مسن هلش می داد وارد اطاق شدند. سلام دادم و اونا جواب سلام. بیمار یه مرد حدوداً چهل ساله، با موهای روشن بود که خیلی مرتب شونه شده بودند. سرش رو به پائین و مایل به چپ بود.بدن نحیفی داشت، معلوم بود که مشکل حرکتی داشته و عضلاتش تحلیل رفته. با دست کنارم رو نشون میدم، جایی که بیمارانم می شینند و من ازشون شرح حال می گیرم و معاینه می کنم.صندلی رو میدم عقب تا جا برای ویلچر باز شه.هنوز به میزم نرسیده بودند،مسیر کوتاه بود اما در همین دو سه ثانیه هم، بوی عطری به مشامم رسید.بو آشنا بود، مثه اینکه قبلاً جایی شنیده بودمش اما خب مثه یه معمای بی جواب گذری چند لحظه ای درگیرم کرد و خیلی راحت هم از کنارش گذشتم. در همین حین که ویلچر رو داشت تنظیم می کرد، چشم چرخید سمت مرد مسن که ساکت اما با قدی خمیده گوشه اطاق ایستاده بود، بهش گفتم پدر جان بفرما بشین، سرپا اذیت میشی، بنده خدا برگشت و روی اولین صندلی دور اطاق که چشمش بهش خوردنشست. خستگی از صورتش می بارید. دلم براشون می سوخت. به طور عادی تو این سن و سال باید می نشستند و استراحت می کردند اما دست روزگار اونارو انداخته به چرخیدن مطب دکترهای تهران.بنده خداها

به صنلیم تکیه دادم، آرنج هام رو دسته صندلی و انگشتام تو هم دیگه. تو این مرحله معمولاً در مورد مریض پرس و جو می کردمف چطور شد که اینجوری شده، چند وقته ؟ حالت هاش چیه؟ و بعدش هم معاینه هایی که لازم می دیدم. و شروع کردم و زن مسن که دیگه برام قطعی شده بود مادرشه پاسخ داد.

خانوم دکتر تو تصادف اینجوری شد، 15 سالی میشه ....



نمی دونم چرا بی اختیار وقتی عدد 15 سال رو می شنوم ناخودآگاه حواسم می پره به اون زمان ها و روزگاری که داشتم. یه دختر 22 ساله که سه سالی بود از دوره دانشجویی پزشکیش می گذشت.

خانوم دکتر یه ماشینه بهش زد و فرار کرد، تو همین تهران اینجوری شد

حرکت هم داره؟دست و پاش؟

نخیر، ذهنش بیداره، چشماش کار می کنه، با چشماش باهامون حرف میزنه.اونم بعضی وقتی ....

دستکشم رو به دستم می کشم و چراغ معاینم رو برمی دارم،سرش رو بلند می کنم و چشمای نیمه بسته شو باز می کنم و نور تو چشماش میندازم.یهویی یه حسی بهم دست میده، مثه برق گرفته ها..

خانوم دکتر نمی دونی چه جوونی بود که ( بغضش ترکید)قرار بود براش زن بگیریم اما نمیدونم بلا از کجا سرمون نازل شد.

هر چه زمان می گذشت انگار که متوجه چیزی شده باشم ذهنم درگیر مساله ی عطر و موها و چشمهای بیمارم شده بود. این حس برام سابقه نداشت، اما این چیزی که میدیدم برام آشنا بود،یعنی ممکنه خودش باشه.....بعد 15 سال....

از تهران دختری رو دیده بود و پسند کرده بود، زنگ زد که دارم میام آماده شید که ببرمتون عروستونو نشونتون بدم، طفلی بچم گفت و نتونست ببینه...همون روز به این روز افتاد...( مادرش مثل بارون بهار گریه می کرد و سرش رو میون چادرش می گرفت)...انگار همین دیروز بچش اینطوری شده بود و فرصت گریه کردن پیدا نکرده بود...از پسری که می گفت که امید دل و چراغ خونش بود و حالا .....

حدسم درست بود، خود خودش بود، بهم گفت میرم و بر می گردم، گفت دیگه تنهات نمیذارم، آخرین بار بود که دیدمش : گفت دوری بسه دیگه، می رم شهرستان و این بار با مامان اینا میام...رفت و رفت و دیگه ازش خبری نشد

تا دو سه سال بعد اون دیدار، تو حال و هوای گیجی مونده بودم، باورم نمیشد ،علی اهل این نامردیا نبود، انقد جراتش رو داشت که اگه چیزی رو نمی خواست مرد و مردونه بگه نمی خوام، اون اهل فرار کردن نبود و عمرم تو اون سه سال به طرح پرسش ها ی بی جواب و گوشه نشینی های صبح تا شب گذشت...و این همه ماجرا نبود. چند وقتی که از علی بی خبر موندیم غرولوندها و زحم و زبون های خونواده و اطرافیام شروع شد. پدرم می رفت و می اومد و هی می گفت که دیدی گفتم چشاتو وا کن، دوره عشق و عاشقی سر اومده، آخه کی با عشق تونسته زندگی کنه که توی کم عقل بهش امیدوار بودی. آخه کی می خوای سر عقل بیای، حالاشم که اتفاقی است که شده، رفت که رفت، به درک.لیاقت تو رو نداشت. حیف اشک هایی که به شوره زار انتظارش می ریزی و سرکوفت و سر کوفت و سرکوفت....

آخرای تیر بود، اومده بود قبل رفتن باهام خداحافظی کنه. بغض کرده بودم براش، همش سر به سرم می ذاشت، میگفت مگه می خوام کجا برم، قندهار که نیست، همین دوسه روز دیگه برگشتم.تو فقط آماده باش، با مامان بابات خداحافظی کن نه با من که. می گفت و می خندید و من که لبخند تو صورتم بود اما همش نگران بودم که خدایا نکنه یکی این وسط نه بیاره، من بدون علی حتی ی دیقه هم قادر به ادامه نبودم...

بعد از یکسال از ترک تحصیلم، دوباره با فشار پدر و مادرم رفتم و درس رو از سر گرفتم، درس و کلاس اسمش درس بود در حالی که برای من که فضای بیرون رو بدون علی می دیدم جهنم بود و بس...علی همه ی زندگی من بود...

سه سالی گذشته بود.تقریباً به حال عادی برگشته بودم.سال آخر درسم بود. بعد کلی کلنجار به این نتیجه رسیدم که جدی جدی رفته و دیگه هم بر نمی گرده. انگار حرفای دیگران در من اثر کرده بود، به این باور رسیده بودم که بازی خوردم، و اسیر یه عشق الکی شدم، سادگی کردم. اون همه ابزار علاقه فقط یه نقاب بود، یه نقش حرفه ای برای شیادی نه تجلی احساس قلبی.خودم رو مغبون و باخته می دونستم. اون تیری که قلبم رو هدف گرفته بود نه عشق که سم بود و تخم هر چه بی اعتمادی در دنیا وجود داشت رو در ضمیر وجودی من کاشت و محصولی جز نفرت برام در پی نداشت.

و حالا اون برگشته بود، شاید برای اثبات اینکه من چقدر اشتباه کردم و چه قضاوت بدی داشتم، اومده بود تا منو شرمنده خودم بکنه ....

یادم اومد هر وقت می خواست بره به خونوادش سر بزنه همون موقع هایی که همدیگه رو میدیدم برای خداحافظی حس جدا شدن دنیا رو داشتم: بهش می گفتم الان که بری سوار اتوبوس شی یه بهتر از منو می بینی، حتماً هم عاشقش می شی، دیگه هم بر نمیگردی، بعد که انگار در یک لحظه مقام شاکی و قاضی و هیئت منصفه رو یجا به عهده می گرفتم و با تصورم دادگاهی تشکیل می دادم و حکمی صادر می کردم که می گفت: نرو، حق نداری بری، قاضی ای که حکمش خواهشی بود، علی من دلم برات تنگ میشه. تو چرا به فکر من نیستی آخه. و اون در مقابل این همه جوش و خروش من می خندید و می گفت آخه تو چقد دیوونه ای دختر، این حرفا چیه میزنی، امان از زبونت!من که می دونم تو دلت هیچی نیست و بعدش سریع می گفت مثه مغزت.جفتشم صاف و تر وتمیزه، پاکه پاک، با این فک کردنت! اینو می گفت و تا الکی اخم می کردم که چرا همچین گفته، زودی شروع می کرد برای جبران مافات، منم که منتظر این حرفاش، همش حس قهر می گرفتم، و اون معذرت می خواست و میگفت شوخی بود، دیدی متوجه نشدی. نگو از این حرفا، تا منم اینو نگم. این حرفاش جوری قلبم رو آروم می کرد که شاید هزار هزار مسکن و ضد تشویش نمی تونست همچین اثری داشته باشه، حرفش از هر سند مسجل و دستنوشته و قولنامه ای بیشتر برام معتبر بود، هر بار هم به قولش وفا می کرد، غیر بار آخری که قرار بود بره و بیاد و همیشه برای من بمونه.

هر بار که فکر می کنم به روز آخر، چیزای جدید تری یادم میافته، طی این 15 سالی تموم تلاشم رو کردم تا در پرت ترین جای حافظه ام پرتشون کنم، به بند بکشم تا دیگه هیچ وقت فرصت برگشت نداشته باشند و حالا یکی یکی آزاد می شدند و حالم رو دگرگون می کردند.

آخرین بار بود، علی اگه رفتی و خونوادت راضی نبودن چی، و دوباره با اون صدای روان و آرام بخشش گفت، خانومم صحبت کردم، همشون رو راضی کردم، جای هیچ نگرانی نیست. گفتم آخه مادرت، مگه نمیگفتی راضی نیست، وسط حرفم پرید و گفت مادرمم راضی به رضای منه، من پسرشم، نمیخواد ناراحت باشم،اونم اوکی شده.

علی تو رفتی و نیومدی و اولین خطوط تلخ خاطراتم رو با نوشتن تقصیر به پای خانوادت آغاز کردم و سه سال طول کشید تا خودت رو مقصر بدونم و حالا اومدی ....

اما بیشتر که به حافظه ام فشار می آورم یادم می آید که آن بار آخر، چیز دیگری هم گفت: خانومم هر چی بشه، هر اتفاقی که بیفته، اینو مطمئن باش من میام، قول می دم، قول عشقی.لبخندی زد. اینو که یادم افتاد ناخودآگاه گریه ام گرفت، مادرش که انگار همدردی پیدا کرده باشد به گریه ی من پاسخ داد و او نیز گریه اش بیشتر شد و چه می دانست که من در همین چند دقیقه چه ها که دیدم و چه چیزی هایی که فهمیدم...

نگاهش می کردم، صورتش را بالا گرفته بودم، دستم زیر چانه اش بود، با دست دیگر موهای چتر شده بر پیشانیش را کنار زدم، چشمانش جای خود قرار گرفته بود، صورتش روحی نداشت، لبخندی نبود اما چشمانش فریاد می زد، فریادی که شنونده اش در میان خاطرات گذشته ام نشسته بود... و می شنیدم که می گفت دیدی دیوانه، دیدی برگشتم، دیدی به قولم عمل کردم ... و گریه امانم نداد

باورم نمیشد، چطور ممکن بود، نه توان حرف زدن داشت و نه نوشتن. چطوری توانسته بود مرا پیداکند، شاید مادرش سوالات مرا خوانده بود، با بغض و گریه گفت:

چند هفته ای بود که لرزش های بدی گرفته، احساس کردیم شاید احساسی به بدن بی جانش برگشته باشد، تا اینکه یکی از دوستانش که برای عیادتش آمده بود، آدرس شما را داد و گفت شما شاید بتوانید کمکی به بهبودش بکنید، ما امیدمان از همه جا بریده شده، یک خدا داریم و بس، خانم دکتر از دستت هر کاری میاد دریغ نکن، جای برادرتان باشد...

و این را شنیدم و آهم بلند شد و زبانی که توانی نداشت برای اینکه بگوید مادرم، این علی من است، عشق من، همان که برایم همه چیز بود و....

گوشیم مرتب زنگ می خورد. از مادرش آدرس و شماره تماسشان را گرفتم و خواستم که فردا حتما به مطب بیایند.بلند شدند و ویلچر رو حرکت دادند و با خداحافظی لحظه ای دیگر اتاق را ترک کرده بودند و من مانده بودم و وجدانی که از بی معرفتی خودم آتش گرفته بود و بوی عطری که نشانی از وجود فرصتی برای جبران....
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

مریم مقدسی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد عباسی (24/4/1392),مریم مقدسی (24/4/1392),داناآزاد (24/4/1392),سیدجوادحسینی (24/4/1392),فرزانه باران (24/4/1392),فهيمه مهدوي (26/4/1392),نرگس شوقیان وصال (1/7/1392),

نقطه نظرات

نام: محمد عباسی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 24 تير 1392 - 08:56

:)


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 24 تير 1392 - 11:29

خوب بود
ولي يه نقدي هست
و اون اينكه نياز به اين همه توصيف نبود
تصور از خواننده نگيريد بزاريد خود خواننده شرايطو تو ذهنش تصور كنه و اگر اينكار كنيد خيلي از زيادگويها حذف ميشه
در كل خوب بود موفق باشيد @};- @};-


@مریم مقدسی توسط داناآزاد Members  ارسال در دوشنبه 24 تير 1392 - 11:32

ممنون که خوندید.خب تا حدی نظرتون رو می پسندم



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.