آقای مهندس با سواد حرف بزن نه بدون آن!

در یک روز سرد زمستانی به دلیلی ناچار به استفاده از سامانه اتوبوس های تندرو شدم! چند دقیقه ای گذشت و اتوبوسی وارد ایستگاه نشد و با گذشت زمان به جمعیت حاضر در آنجا افزوده می شد، به طوری که آرایش انتظار در ایستگاه توسط قدیمی تر ها به هم می خورد و از آن بی تفاوتی ناشی از خلوتی ایستگاه که تحت تاثیر دو دو تا چهار تا کردن تعداد صندلی و افراد منتظر بدست آمده بود می رفت تا که از اعتبار ساقط شود. کم کم افراد در موقعیت های خود جا می گرفتند و جدیدتر ها هم به انتهای صف می رفتند( البته باشعورتر ها).

در همین حین دو سه نفر از این پیرمردها به در کردن صدای بلند به سوی متصدی ایستگاه شروع به اعتراض نمودند که چه وضعیست و این مملکت مگر صاحب ندارد، این فلان فلان شده کجاست و از این حرف ها که قاعدتاً خودتان به خوبی استاد سخن و صاحب کمالاتید و از یک اشاره تا کنه مطلب نفوذ می کنید لذا نیازی نیست مابقی را عنوان کنم. اعتراض محدود انجام شد و متصدی هم انگار نه انگار که شنیده، همچنان حرکت درجا می زد! ( به خاطر سرما)

در همین حال بودیم که یک جوانی از آن انتها با صدای بلند گفت: « آقا پس این اتوبوس کو؟» تا اینجایش مورد قابل ذکری نداشت، در ادامه اضافه نمود :« آقا من مهندس این مملکتم، چه وضعشه، چرا باید اینجا منتظر بمونم، من مهندس صنایع هستم ...» طبیعی است که با بیان حرف های جدید توجه همه حضار در ایستگاه به سمت صدا و گوینده آن جلب شد. به قدری اطراف این فاضل و فرهیخته شلوغ بود که نگاه های مشتاقان به سرانجام نمی رسید و امکان زیارت وی مقدور نمی گشت که این حقیر نیز که چون میخ در ردیف اول صف فرو رفته بودم از این قاعده مستثنا نبودم ناگفته نماند عقل حسابگر هم در این بی نتیجه ماندن تلاش بی تقصیر نبود که همچون شیطان رجیم زیر گوشمان وز وز می کرد که بیخیال، مگر مهندس صنایع ندیده ای، جابجا شوی، جایت را می گیرن و تو می مانی و یه جای سوخته که اگر سوء برداشت نشود همان دماغ است.

این ولوله تمام نمی شود، ملت انگار عیسی دیده باشند دورش جمع شده بودند و به نطق وی گوش میدادند این بنده خدا هم که انگار دمای اتمسفر وی را گرفته باشد همچون دیگ جوشان قلقل می کرد و چهچه می زد. قضیه از دو سه کلمه « من مهندسم » و « مهندسم صنایع مملکتم» فراتر رفته بود، انگار که دکمه اش یسره شده بود و موج فرکانسش هم افتاده بود روی آن ور آب افاضات گاز معده ای تحویل می داد. انقد این آقا جوک تاریخی تحویل داد که من فکر کردم احتمالاً بنده خدا به جای کتاب و مطالعه منابع، سراغ ایمیل های گروهی رفته و از این جملات کوروش بزرگ به دختره چنان گفت و رضا شاه دانا به فلان راننده بهمان گفت را تحویل می دهد، به هر حال اتوبوس رسید و موقع سوار شدن مردی کت و شلوار پوشیده و تر و تمیز با کیف دستی و موهای مرتب با قیافه ای بسیار سنگین و موقر به آقای مهندس قصه نزدیک شد. به آرامی در گوشی وی گفت من از اینکه گفتی مهندسم خوشجال شدم اما تاسف خوردم از اینکه مهندس هستی و به اندازه دو صفحه مطالعه در مورد چیزهایی که گفتی نداری. امیدوارم مهندسی باشی که با سواد صحبت کند نه بدون آن.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

موژان تقوی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

سید مجتبی موسوی (9/10/1392),مرضیه اردستانی (9/10/1392),ماهان لایقی (9/10/1392),موژان تقوی (9/10/1392),چیا سرابی (9/10/1392),کیمیا مرادی (10/10/1392),داناآزاد (15/10/1392),

نقطه نظرات

نام: مرضیه اردستانی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 9 دي 1392 - 14:17

نمایش مشخصات مرضیه اردستانی سلام ودرود زیبا بود


@مرضیه اردستانی توسط داناآزاد Members  ارسال در جمعه 13 دي 1392 - 21:53

سپاسگزارم



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.