عروسک شیطانی

عروسک به اصطلاح شیطانی رو با خودم به خونه آوردم. دوست داشتم آتیشش بزنم که دیگه این شایعات تموم بشه. اما با دوستم شرط بسته بودم یک شب باهاش تنها بخوابم. شب گذاشتمش روی صندلی کنار تخت و گرفتم خوابیدم.
توی خواب دیدم عروسک، یک دختر واقعیه. دستش رو گرفته بودم و کنار ساحل قدم میزدیم. یکدفعه برگشت بهم نگاه کرد و با بغض گفت: منو همیشه دوست داشته باش. منم محکم بغلش کردم.
صبح با گریه از خواب بیدار شدم. از اون موقع چند سال میگذره. حالا اون بهترین دوست منه.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

مجتبی زمانی نیشابور (6/7/1399),طراوت چراغی (6/7/1399),نوریه هاشمی (9/7/1399),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.