عشق جنگ زده

درست ۱۸ سال بود که او را می شناختم، دقیقا از دوران بچگی. بهترین دوست و همبازی من در دوران کودکی بود. خانه آنها در همسایگی ما بود در یک روستای کوچک در فرانکفورت آلمان.
پدرش یک کشاورز زحمت کش بود و مادرش زنی مهربان و شجاع اما بیماری او را زود از پای در آورد و ماتیاس در سن ۹ سالگی مادرش را از دست داد. پدر من یک گارگاه کوچک نجاری داشت که صندلی ها، میزها و وسایل چوبی زیبایی را درست می کرد و آخر هفته برای فروش آنها به شهر می رفت. هنگامی که پدرم به شهر می رفت تا اجناس چوبی را به یک عمده فروشی بدهد ، من و ماتیاس را هم با خود می برد. ماتیاس هنگامی که به شهر می آمد، مدام به من گفت که بالاخره روزی فرا می رسد که به شهر می آید و کار بزرگی می کند.
سال ۱۹۳۷توانستم بورسیه تحصیلی پرستاری را در دانشگاه فرانکفورت بدست بیاورم. دو سال قبل یعنی سال ۱۹۳۵ ماتیاس به دعوت برادر بزرگش توماس به ارتش آلمان پیوست و روستا را ترک کرد. در طی این دو سال ماتیاس نامه های زیادی به همراه عکس های خودش برایم ارسال می کرد. برای شروع سال تحصیلی جدید در دانشکده به همراه خانواده ام راهی فرانکفورت شدم. ماتیاس که موضوع را فهمیده بود به استقبالمان آمد. ماتیاس بسیار تغییر کرده بود با لباس نظامی ظاهری متفاوت و زیبا داشت ؛یک جوان بلند قد با موهای بور و محاسن کوتاه.
سال های تحصیل به سرعت برایم پیش می رفت و در انتهای دوران تحصیل در دانشکده پزشکی بودم. در سال ۱۹۳۹ جنگ جهانی دوم توسط ارتش آلمان آغاز شد و ماتیاس هم به عنوان یک گروهبان راهی جنگ شده بود. بسیار نگران و مضطرب بودم و از دوری ماتیاس آشفته خاطر شدم. روزها ها سپری می شد. من با موفقیت سال پایانی تحصیل را تمام کردم و منتظر خبرهایی از ماتیاس بودم....
۲ سال بعد از فارغ تحصیلی از دانشگاه در یک بیمارستان کوچک در شهر کار می کردم. درست سال ۱۹۴۲ بود که ماتیاس و برادرش از جنگ برگشتند. از دیدن ماتیاس بسیار خوشحال بودم. او به یک افسر ارتش تبدیل شده بود و در جنگ شجاعت های زیادی را به خرج داده بود.
در ماه فوریه همین ماه مراسم ازدواج را در روستای خودمان برگزار کردیم و در خانه پدرم در روستا ساکن شدیم. این آغاز زندگی عاشقانه من و ماتیاس بود که با جنگ گره خورده بود.
چند ماهی از زندگی مان نگذشته بود که ماتیاس دوباره به میدان جنگ بازگشت. این بار دلهره و ترس عجیبی وجودم را فرا گرفت. خیلی نگران بودم.
روز های زندگی در فارغ و دوری ماتیاس می گذشت اما من با سینه ای مالامال از عشق منتظر بازگشت او بودم. حدود یک سال می شد که پدر و مادرم را از دست داده بودم و دیگر تنهای تنها بودم. منتظر خبری از ماتیاس...
سال ۱۹۴۵ خبر پیروزی جبهه متفقین و شکست آلمان نازی در جهان پیچیده بود. اکثرا نظامیان آلمانی کشته شدند، عده ای به میهن بازگشتند و عده ای محاکمه شدند اما ماتیاس.....
بسیار تنهای تنها بودم. هیچ خبری از ماتیاس و حتی برادرش نداشتم. نگرانی و اضطراب تمام وجودم را فراگرفته بود و دیگر حوصله ای برای کار کردن نداشتم. شهر را به مقصد روستایمان ترک کردم تا شاید در آنجا انتظار به پایان برسد و خبری از ماتیاس شود.
در راه بازگشت به روستا از دوردست مردی بلند قد را دیدم که لنگ لنگان قدم بر می داشت. قلبم به تپش افتاد. اضطراب و دلهره وجودم را فرا گرفت. به سرعت به آن مرد نزدیک شدم. خدای من باور نمی شد او ماتیاس بود. همسر من، همان مرد بلند قد با موهای بور و چهره ای زخمی که مدام لبخند می زد. می خواست حرف بزند اما انگار نمی توانست. در دستش نامه ای بود که محکم او را گرفته بود. نامه را از دستش گرفتم و شروع به خواندن آن کردم؛
سلام هلن عزیز.
همسر دلبندم و بزرگ ترین آرزوهای تمام عمرم. تمام روزهای جنگ را به امید بازدید دوباره تو با جانفشانی و شجاعت سپری می کردم و مدام در اندیشه ی تو بودم. متاسفانه در یکی از عملیات ها مجروح شدم و توانایی تکلم خود را از دست دادم، افسوس که دیگر نمی توانم ناگفته های زیادی را برایت بگویم و با عشق صدایت بزنم اما اکنون که پیش تو هستم همیشه تو را با فریاد قلبم صدا می کنم....


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 1.5 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

نوریه هاشمی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

نوریه هاشمی (6/8/1399), ک جعفری (6/8/1399),ابوالفضل ابطحی (7/8/1399),طراوت چراغی (12/8/1399),

نقطه نظرات

نام: نوریه هاشمی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 6 آبان 1399 - 10:16

داستان خوبی بود موفق باشین



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.