سالها دلتنگی

یازده سال از ناپدید شدنش می‌گذشت و او همچنان در خیال من، لحظه ای فراموشش نکرده بودم و هر روز به پارکی می رفتم و روی نیمکتی می نشستم که خاطرات قرارها وتک تک حرف هایمان را برایم زنده میکرد، هر روز برایم تکراری بود جز آخرین روزی که به پارک رفتم، تاریخش را دقیق یادم نیست اما میدانم اواخر پاییز بود و آسمان کمی ابری، پا روی برگ های زرد و خشکیده می گذاشتم و به سمت نیمکت مورد علاقه ام می رفتم تا که به آن رسیدم آن نیمکت چوبی مندرس شده بود همدم تنهایی من، آهی کشیدم و سیگاری روشن کردم.
آن روز دختر کوچکی که کمی آن طرف‌تر با عروسکش بازی می‌کرد توجهم را جلب کرد، دختر زیبا رویی بود صدایش کردم و از نام و نشانش پرسیدم جوابی نداد، کمی به او نزدیک شدم، حس عجیبی به من دست داد گمان کردم که آن دختر را می شناسم، با لبخند دوباره سوالم را تکرار کردم، او فقط اسم کوچکش را گفت، از او پرسیدم با که آمدی؟ با لحن بچگانه وزیبایی گفت: با پدرو مادرم و با دست کوچکش آنها را به من نشان داد، نگاهی انداختم و دیدم زوجی کمی با ما فاصله دارند نمیدانستم چه می گویند فقط صدای خنده هایشان را می شنیدم، در همین حال بود که مادرش یک لحظه ما را دید و بلند شد و به سمت ما حرکت کرد حتماً پیش خودش فکر کرده بود خطری دخترش را تهدید می کند؛ نمی دانم چرا اما هر قدمی که به ما نزدیکتر میشد قلب من تند تر می زد آنقدر تند که میتوانستم صدایش را بشنوم، در همین حال که به ما نزدیک میشد احساس کردم او را می شناسم به چند قدمی ما که رسید یک لحظه ایستاد و رنگ از رخش پرید! او مرا شناخت من هم او را شناختم آری او همان معشوق گمشده من بود، به همان زیبایی فقط اندکی موهایش سفید شده بود‌، برای دقایقی نگاه هایمان در هم قفل شده بود و سر جایمان خشک شده بودیم و فقط به چشمان هم زل زده بودیم، در همین حال بودیم که ناگهان صدای رعد و برق ما را به حال خودمان آورد؛ شوهرش که مرد خوش اندامی بود و از لباس هایش معلوم بود که فرد ثروتمندی است کم کم با تعجب به سمت ما می آمد، معشوق قدیمی من هم دست دخترش را گرفت و به سمت شوهرش رفت و با هم سوار بر ماشینی شدند که آن زمان من حتی اسم آن را هم نمی دانستم و درمقابل چشمان من محو شدند؛ آن روز آسمان هم با من همراه شده بود بس که میگریست گویی که انگار دارد به حال من میگرید...!
از آن روز بیست سال می‌گذرد و من همچنان تنهایم، تنهای تنها، شاید احمقانه باشد اما من هنوز که هنوز است او را دوست دارم....
حال که دارم این خاطره را برایتان مینویسم سیگار در دست دارم وبرگه دفترم از اشک خیس خیس شده است، آری من یک عاشق واقعی بودم که از بد روزگار یک معشوق دروغین نصیبم شد، معشوقی که مرا به اسکناس های عشق جدیدش فروخت...!

نویسنده: علی ستارزاده
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 1.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ک جعفری (6/8/1399),ابوالفضل ابطحی (6/8/1399),علی ستارزاده (7/8/1399),طراوت چراغی (12/8/1399),زهرابادره (آنا) (24/8/1399),

نقطه نظرات

نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در شنبه 24 آبان 1399 - 15:19

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) درودها آقای ستاری عزیز
داستان زیبایی خوندم ، تصویرسازی و کشش خوبی داشت ، برای قلم تان موفقیت آرزومندم


@زهرابادره (آنا) توسط علی ستارزاده Members  ارسال در شنبه 24 آبان 1399 - 22:00

نمایش مشخصات علی ستارزاده درود... متشکرم از لطف شما



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.