دیدار در ریوولی

آن روز بطور غیر منتظره ای خیابان ریوولی خلوت بود واین اتفاق یک منظره غیرطبیعی از میدان کنکورد تا موزه لوور ایجاد کرده بود، همانطور که آدریان در پیاده رو در حال قدم زدن بود و از دور باغ تویلری را مشاهده میکرد، یک لحظه بوی عطری آشنا مشامش را پر کرد، بویی که انگار سالهاست با آن خاطره دارد، از منشاء آن بو بیخبر بود، همانجا ایستاد و نگاهی به اطراف انداخت، در نزدیکی اش تنها زنی بود که پشت به او با تلفن همراهش صحبت میکرد، در آن لحظه قلب آدریان به قدری تند میزد که به راحتی میتوانست صدایش را بشنود، آدریان دلیل آن همه استرس و دلهره را نمیدانست، دقایقی به همین منوال گذشت، تلفنش که تمام شد رویش را برگرداند تا آدریان را دید یک لحظه رنگ از رخش پرید! او آدریان را بیاد آورد، آدریان هم او را شناخت، آری او همان کاملیا، معشوقه گمشده آدریان بود، به همان زیبایی؛ تقریبا هشت سالی میگذشت که به بهانه رفتن به دانشگاه به پاریس سفر کرده بود، برای دقایقی نگاههایشان در هم قفل شده بود و فقط به چشمان هم زل زده بودند و هیچ نمیگفتند در همین حال بودند که ناگهان دختر بچه ای از مغازه کناری بیرون آمد وبا شوق ولحن بچگانه رو به کاملیا کرد وگفت:"مامان بیا دیگه، بیا ببین چقد این عروسکه ‌قشنگه میشه برام بخریش...؟!!"
در بهت وحیرت دنیا روی سر آدریان خراب شد...!
برایش غیرقابل باور بود که او همان کاملیاست، دلبر زیبایش که حتی روزی اسم بچه هایشان را هم انتخاب کرده بودند...
در همین لحظه بود که صدای رعد و برق یک لحظه آدریان را از خواب پراند! نیمه های شب بود وآسمان بارانی، آدریان نفس نفس می زد و از عرق خیس خیس شده بود، بلند شد و قدری آب نوشید، پنجره اتاقش را باز کرد وسیگارش را روشن، او دیگر توان دیدن کابوس های تکراری کاملیا را نداشت، زندگی خود را بیهوده میدانست وآرامش را فقط در مرگ! آخرین سیگار زندگیش را با لذت تمام کرد وخود را از بالاکن اتاقش که در طبقه شانزدهم آپارتمان محل سکونتش بود به پایین پرتاب کرد و پایانی بخشید برای تمام کابوس های تکراری کاملیا...!

نویسنده: علی ستارزاده
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 1.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

علی ستارزاده ,


این داستان را خواندند (اعضا)

علی ستارزاده (5/8/1399),طراوت چراغی (12/8/1399),طراوت چراغی (30/8/1399),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.