قاب عکس

زمستان کول و بار سفرش را جمع کرده بود و قصد رفتن داشت. بهار تازه سر رسیده بود و درختان باغمان امدنش را شکوفه باران کرده بودنند.
گنجشک ها اواز میخوانندن و بازی میکردند.سرمای اسمان خوب شده بود و دیگر صورتش سفید نبود حالا رنگ ابی همیشگی خود را داشت. کلاغ ها در فراز اسمان پرواز میکردنند.
مادرم بیدار شده بود و بساط صبحانه را ارام اماده میکرد. صدای زنگ خانه که به صدا در امد به حیاط رفتم و در را باز کردم. بوی نان که به صورتم خورد نتوانستم تاب بیاورم و سریع یه تکه از ان را در دهانم گذاشتم.
لبخند خدارا در تمام لحظات زندگیم حس میکردم.
بعد ظهر ها افتاب که کمی ان طرف تر میرفت صندلی کوچکم را کنار همان گلدان سفیده ای که برادرم چند باری با توپ ساقه ی ان را شکسته بود می گذاشتم و مینشستم و به حیاط نگاه میکردم.
بزرگ تر که شدم دلخوشی هایمم بزرگ تر شد. حال دیگر بوی نان سنگک و صبحانه های گرم و خوش طعم مادرم خوشحالم نمیکرد. انقدر سرگرم کارهای روز مره ام شده بودم که وقتی برای ان ها نداشتم. مادرم که از پیش ما رفت خانه ی مان تیره شد. دیگر کسی مثل ان زمان شاد نبود. دیگر کمتر روزی در خانه ی مان میخندیدیم. از هم دور شده بودیم. انگار که مادر مارا به هم وصل میکرد که حال که او نیس همه از هم جدا شدیم. سالهای بعد پدرمم از پیشمان رفت.
حال از ان خانه و ان لبخند های همیشگی فقط یک عکس بر دیوار اتاقمان ماند و بس

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

زهرابادره (آنا) ,طراوت چراغی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

طراوت چراغی (9/10/1399),هلیا محمدی (12/10/1399),نرجس اکبری (13/10/1399),زهرابادره (آنا) (19/10/1399),

نقطه نظرات

نام: طراوت چراغی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 9 دي 1399 - 15:30

نمایش مشخصات طراوت چراغی سلام نرجس جان به سایت خیلی خوش اومدید متن اولش شاد و آخرش تراژدی یه وقتایی یه کسایی از پیشمون میرن که هر چقد هم کل دنیا رو داشته باشیم باز حسرت لبخند دوباره اونا در ذهن و قلب ما برای همیشه باقی میمونه و این دردناک ترین خاطره حضور یه نفره که همیشه بوده و به یک باره غیب میشه و چه بد دردیه .......


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در جمعه 19 دي 1399 - 12:08

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) @};- @};-


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در جمعه 19 دي 1399 - 12:08

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.