???? وَفـٰــآدآریْ

???? وَفـٰــآدآریْ

این پارک همچون دفتر خاطرات من است دفتر خاطراتی که که برگ هایش بی نهایت است

هر قدمی که برمی داشتم خاطرات گذشته به ذهنم هجوم می آوردند
اولین قدم : خاطرات آشنایی
دومین قدم: قرار های عاشقانه
سومین قدم: رویا پردازی هایمان
چهارمین قدم: عهد بستن مان
پنجمین قدم: نابودی تمامی خاطرات
به ششمین قدم نرسیده روی برف های سفید لیز خوردم
هه... هر وقت به این جا که میرسم ویران میشوم...
بی وفایی ویرانم میکرد
انگار که این تکه از زمین برای من از شوم هم شوم تر است.
وقتی برای کمک برایم دراز شد ...
دست را پس زده و خود از جا برخاستم چشم که گرداندم ؛آدم بدی قصه را دیدم
اویی که با بی رحمی ترکم کرده بود و تمامی قول و عهد هارا نادیده گرفته بود به تنهایی شکسته بود...
همین جا رفته بود؛حالا برگشته...دقیقا همینجا...
تغییر کرده بود...بوی عطرش تمام پارک را در برگرفته بود؛ لباس هایش برق میزدن و خط اتویش خربزه را میبرید.
آن وقت ها اینگونه نبود.
زبان گشود و گفت: فرق کردی
پوزخندی زدم و با طعنه گفتم تو بیشتر _فراموشم نکردی؟ مثه گذشته وفاداری؟
_بدی ها فراموش کردنی نیستند و ربطی به وفاداری نداره
_چرا کسی جام نیومده؟
بغضم گرفت...
نباید این سوال را می کرد
لعنت به او
خیره خیره نگاهم می کرد و منتظر پاسخ بود
تمام شجاعتم را جمع کردم و سعی کردم صدایم نلرزد تا همین تکه غرور باقی بماند:باهم عهد بستیم به هم وفادار بمونیم؛ قول دادیم؛رویا ساختیم...پیمان بستیم به تنهایی عهد و نشکنیم...یادت رفته؟
چشمانش کمی تَر شد: میتونستی همه این قول و قرار و عهد ها را بشکنی..میتونستی بی وفایی کنی
میتونستی دست از این همه وفاداری برداری؛ همون کاری که من کردم°
با طعنه گفتم: اون وقت میشدم تو...
کسی رو جایگزین نکردم چون نمیخاستم با این قول و قرار و عهد مسخره بهش خیانت کنم...
حالا که برگشتی دوتامون عهد و میشکنیم تا من تنها عهدشکن نباشم...
من بی وفایی بلد نیستم.
میخام وجدانم راحت باشه.
با نرمی گفت_بیا برگردیم به گذشته...دوباره بسازیمش‌...این سری وفادار ترین ادم روی این سیاره خاکی میشم
یادت رفته قدیما هروقت اشتباهی میکردم با ناز میبخشیدی و یه بیت شعر سعدی میخوندی:
از همه کس گذر کنم، از تو گذر نمی شود
مشکل تو وفای من، مشکل من جفای تو

پوزخندی زدم و گفتم: اشتباه میکردم...
نادونی میکردم
باید همون موقعه میفهمیدم تو اهل وفاداری نیستی
یادت باشه همیشه این بیت و میگفتم میترسم موندنی نباشی????
_من زمین گیر گیاهم، تو سبک سیر نسیمی
که به زنجیر وفایت نکشم هرچه بکوشم

_یه فرصت دوباره بهم بده...ببخش.
_همون موقعه دوستام و‌خانوادم میگفتن من و تو برا هم ساخته نشدیم...
میگفتن همه چیز عشق نیست؛ من احمق قبول نمیکردم و یادم رفته بود عشق هم باید عشق باشه کنارش باید اعتماد باشه؛ وفــاداری باشه...
حالا که سر عقل اودم گذشته رو تکرار نمیکنم...دیدار به آخرت.
و پشت کردم به تمامی خاطرات وعهدو پیمان ها...
پشت کردم به هرچه وفاداری بود...
حالا شانه هایم سبک بودند و نفس هایم ارام تر و ذهنم آزاد و قلبم خالی...
ولی کوله باری از تجربه
زمزمه کنان قدم های‌سبک شده را برداشت:
 دگر به دست نیاید چو من وفاداری

که ترک می ندهم عهد بی وفایی را
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

یوسف جمالی(م.اسفند) (12/10/1399),طراوت چراغی (16/10/1399),عارفه حیدری پور (18/10/1399),زهرابادره (آنا) (19/10/1399), ک جعفری (21/10/1399),هلیا محمدی (21/10/1399),

نقطه نظرات


ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.