روزهای ابری (قسمت سوم)

روزهای ابری
(قسمت سوم)

شطیطه گلشاهی

بهار ،تابستان ،پاییز و زمستان به سرعت می آمد و می رفت .خانواده پرجمعیت گلشاهی در خانه پدری ،دورهم جمع بودند و ایام سپری می شد.خانه آقاجان در محله میدان ،هنوز هم پابرجاست. گاهی اوقات که به منزل عمو تقی عزیز می روم، منظره خانه آقا جان وپیله خانوم را در ذهنم مجسم می کنم .درخت بزرگی که سایه اش را روی حیاط انداخته بود و حوض کوچکی که در سمت چپ حیاط بود و ماهی های قرمز کوچک در آن به اینطرف و آنطرف می رفتند. منزل پدربزرگ عمارت قدیمی دو طبقه ای بود که در طبقه پایین ایوانی داشت باکاشی های صورتی و آبی و راه پله ای که ازحیاط به طبقه بالا می رفت. درطبقه بالا سرسرایی زیبایی به چشم می خورد.سقف طبقه بالا و پایین ،درها و پنجره ها از چوب ساخته شده بود.طاقچه های بزرگی داشت که جای قرآن ،آینه و رادیوی پدربزرگ بود.گاهی پدربزرگ عینک و کلاه دوری اش راروی طاقچه می گذاشت . در آن سالها تعداد کمی از مردم از عینک استفاده می کردند و گاهی اوقات ما نوه های بزرگتر به زبان خودمانی پدربزرگ را عینکی بابا صدامی کردیم .یادم هست سه الی چهار ساله بودم پدربزرگ درایوان طبقه پایین، برمتکاهی تکیه داده بود و من ،برادر و خواهرم دورش نشسته بودیم. پدربزرگ برای سرگرم کردن نوه ها به ما یاد می داد اول با یک انگشت و بعد با دو انگشت و کم کم باهمه انگشت ها به کف دست دیگرمان بکوبیم .ما ازصدای زیبایی که مثل باریدن باران بود لذت می بردیم و آقا جان هم از صدای خنده های کودکانه ما غرق شادی شده بود.
مادرم که عروس بزرگ این خانواده بود برایمان تعریف می کرد که روزهای گرم و آفتابی و شرجی لاهیجان همه اعضای خانواده جفت جفت روی پله های خانه که از حیاط تا طبقه بالا کشیده شده بود می نشستند و عمو عباس خدابیامرز، برای همه خربزه قاچ می کرد و عمو جعفر خدابیامرز هم که آدم خوش صحبت و شوخ طبعی بود همیشه حرفهایی برای خندیدن داشت.بعد هم دختران تخمه های خربزه را در صافی مسی می ریختند و می گذاشتند خشک شود تا بعد این تخمه های خانگی را بو دهند و تنقلات شب نشینی ها با عموزاده هایشان که در همسایگی آنان بودند، فراهم شود.
شاید پدربزرگ بدلیل در آمد سرشار و نظام ارباب رعیتی آن سال ها اصرار زیادی بر کار فرزندان پسر و ازدواج فرزندان دخترش نداشت.مادرم تعریف می کرد یک روز به آقا جان گفتم :آقا جان ،چرا پسرانت را به کار و دخترانت را به ازدواج تشویق نمی کنی؟این را که گفتم آقا جان دستم را گرفت وگفت بیا عروس عزیزم و مرا با خود به اتاقکی که انبار برنج و ابریشم و چای بود برد.در انبار پدربزرگ به من گفت :ببین فرزندان من و فرزند ان فرزندان من و....اگر کار‌نکنند ما مشکلی نداریم ،اینقدر زمین وملک داریم که نیاز به کار‌پسرانم نیست و دخترانم هم نیازی به تکیه گاهی به اسم شوهر و آقابالا سر ندارند.غافل از‌این که با طرح اصلاحات ارضی توسط دولت وقت و بخشیدن زمین های اربابان به رعایایی که درروی زمین کارمی کردند ،اربابانی مانند آقاجان مجبور شدند در اواخر عمر خود،برنج مصرفی خودرا از بازار بخرند و چیزی از آن همه زمین و اموال برای شان باقی نماند.
پایان قسمت سوم


ادامه دارد...
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.