روزهای ابری (قسمت پنجم)

روزهای ابری
قسمت پنجم
شطیطه گلشاهی
عمه نرگس باهمراهی پدر ومادرم راهی خانه بخت شد .مادرم می گفت آن موقع لاهیجان به نسبت نوشهر شهر بزرگتری بود و ا مکانات بیشتری داشت، بعدازگذشت پنج شش ساعت بامینی بوس وقتی به نوشهر رسیدیم، رفتیم منزل آقای مهدوی درآنجا پسر بزرگش محمدعلی ونوعروسش شمسی خانوم ،منظر ،زری ، حسین ،حسن و بالاخره مهوش که دختر کوچکی بود منتظر ما بودند.همه این زن جدید را بادقت نگاه می کردند مخصوصا مهوش کوچک که کاملا عدم حضور مادردراین دوسال تاثیر خودرادرظاهر این طفل معصوم گذاشته بود.مهوش پشت خواهرانش ایستاده بودو عمه نرگس رامی پایید . صبح روزبعد پدرومادرعمه جان رادر خانواده جدیدش، به خدا سپردند وراهی لاهیجان شدند.مادرم می گفت من وقت برگشت به پدرت گفتم خیلی نگران نرگس خانوم هستم واقعا سخت هست درآن خانه با چهار فرزند نوجوان و یک بچه عقب مانده کنار بیاید ،تازه آقای مهدوی صبح میرود برای ناهارمی آید و دوباره بعدازظهر میرودوشب می آید .نرگس خانوم اینجا کلی فامیل خواهروبرادرداشت اونجا هیچکی همزبان وهم صحبتش نیست.واقعا هم سخت بودآن موقع ، نه موبایلی بودونه تلفنی .تازه عمه نرگس سوادهم نداشت که اگر دلش بترکد نامه ای بنویسد وخانواده اش رادرجریان خودش وزندگی اش بگذارد.البته باشناختی که ازعمه جان داشتم اگر هم امکانات امروزی بود، هیچوقت نه ازمشکلاتش ونه از،دلتنگی هایش چیزی می گفت .
عمه نرگس عاشق گل بود و تمیزی وآراستگی.هروقت به خانه اش می رفتیم ازگل های رز رنگی وزیبای حیاط خانه اش و گل های زینتی که در منزلش بودلذت می بردیم .بعدها برای مادروپدرم تعریف کرده بود که همان روز بعدازاینکه آنها رفتند به جای آنکه بنشیند و ا شک بریزد وغصه بخورد .یاعلی گفت وبلند شد ،بچه ها را راهی مدرسه کرد ومهوش کوچک را که مدت ها بود مزه نازو نوازش مادرانه رانچشیده بود، باترانه های محلی و ترفندهای مادرانه ومهربانی هایش به راه آورد وبه ظاهرش سروسامانی داد.یادم هست وقتی مابزرگتر شده بودیم وعمه نرگس و مهوش به منزل مادرلاهیجان می آمدند مهوش که بیست سالی ازمابزرگ تر بود کتاب های فارسی ابتدایی مارابازمی کرد وبازحمت وکشیدن صداها رو خوانی می کرد .یک روز باتعجب ازاوپرسیدم که مهوش مگه توسوادداری ومدرسه رفتی ؟باآن لهجه شیرینش که خاص کودکان سندرم داون هست بهم گفت که من کلاس اول تااواسط سال به مدرسه رفتم ولی چون بچه ها مسخره ام می کردند و بهم می خندیدند .معلمان ازپدرومادرم خواستندکه دیگه من را به مدرسه نفرستند آخه.یک چیز جالب درصحبت کردن مهوش این بودکه هرجمله ای می گفت یک آخه درانتهای جمله اش اضافه می کرد .عمه نرگس خیلی خوب ازاول بااین دختر کوچولو کنار آمده بود.عکس مادرش راقاب کرده بودوروی طاقچه اتاق گذاشته بود و هرکه به خانه شان می رفت .مهوش با افتخار می گفت این عکس مادرمن هست آخه وهی عکس مادرش رامی بوسید .عمه عادت داشت ازهمان اول عصرهای پنج شنبه بچه ها رابرمی داشت و باآقای مهدوی سری به مزارمادربچه ها می زد.بچه ها به اواحترام می گذاشتند ودوستش داشتند .آقای مهدوی وبچه ها اورانرگس خانوم صدامی کردند ،فقط مهوش بودکه دراین میان عمه راخانومی صدامی کرد .
عادت به رفتن برسر مزار برای مهوش تااواخرعمرش ادامه داشت ،طوری که اگرکسی به منزل عمه نرگس ومهوش می رفت بایستی عصر پنج شنبه به اصرارمهوش برای خواندن فاتحه برسر مزار آقای مهدوی و مادرش حاضر می شد .یادم هست یکبارکه به نوشهر رفته بودیم مارابرسر مزارآقای مهدوی و همسر اولش که درکنارهم دردل خاک آرمیده بودند برد وبا زبان شیرینش به آقا جانش ومادرجانش مژده آوردن مهمان رامی دادومدام باگریه می گفت :آقا جان ،مادرجان برایتان مهمان آوردم آخه .آن موقع ما باشیطنت های کودکانه به همدیگر نگاه می کردیم ودزدکی جوری که عمه متوجه نشود می خندیدیم ،شاید اگر الان بودبا بالا رفتن سن ودرک بیشتری ازاحساسات دیگران،به جای خندیدن می گریستیم.
البته مهوش درراه برگشت ازمزارمارابه مغازه محمدعلی می برد ودر آنجا مارابه خوردن بستنی مهمان می کرد.درهنگام خوردن بستنی مهوش با آن لهجه شیرین وبامزه مازندرانی اش برای مان صحبت می کرد ومارا می خنداند .محمدعلی برادربزرگ مهوش صاحب چند فروشگاه بزرگ و ازکاسبان سرشناس نوشهر بود.خلاصه عمه نرگس باصبر وحوصله وعشق چراغ زندگی رادرخانواده آقای مهدوی برای سالها گرم وروشن نگه داشت.
میان قسمت۵
.
ادامه دارد...
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.