روزهای ابری (قسمت هفتم)

روزهای ابری
قسمت هفتم

شطیطه گلشاهی

مادرم عروس بزرگ خانواده گلشاهی بودوهمیشه ارتباط خوبی با خواهران همسرش داشت .
عمه نرگس، بعدازدرگذشت مادرم به من وخواهرانم گفت :
مادرت، وقتی پا به منزل ما گذاشت،جوری رفتار میکرد که انگار درخانه خودمان بزرگ شده بود. مامثل خواهر بودیم مادرت خیاط ماهری بود. هرازگاهی که به بازار می رفتیم ازمغازه آقاجان ، پارچه های رنگارنگی ، انتخاب می کردیم و خیالمان راحت بود که
*خانم آغا*مادرتان ،ازاین پارچه ها لباس های خوشگل و خوش دوختی برای ما وخودش تهیه می کند . .مادرم هم خاطرات مشابه وخوبی ازروزهای زندگی درخانه پدربزرگ داشت ،او همیشه برایمان تعریف می کرد که آقا جان باوجوداینکه مرد سخت گیری بود،ولی روحیه مهربان ولطیفی داشت وبه فرزندانش دلبستگی و و علاقه خاصی داشت وهمانطور که به فرزندان خود عشق میورزید ،به من هم که وارد خانواده شان شده بودم علاقه ومحبت خاصی داشت.مادرم هروقت که بچه های عمه شیرین وعمو جعفر رامی دید باآهی میگفت :آقاجان خدا بیامرزدت ،ایکاش زنده بودی و نوه هایت را می دیدی ، و وقتی ما علت رابا کنجکاوی می پرسیدیم، می گفت :آقا جان همیشه آرزو داشت ، نوه هایش بالهجه تهرانی صحبت کنند. خدابیامرزدش کجاست که ببیند هم دامادش محمدآقا و هم یکی ازعروسانش شکوه خانم تهرانی هستند ونوه هایش بالهجه تهرانی حرف می زنند .تازه خدابیامرز نمی دانست شیرین خانوم ومحمد آقا به امریکامی روند و نوه هایش مثل بلبل به زبان امریکایی هم ، حرف می زنند .
مادرم می گفت :آقاجان برخلاف اغلب اربابان آن زمان مهربان وبا انصاف بود،برای رعایای خود احترام خاصی قایل بودفقط درمورد ازدواج دخترانش خیلی باتعصب برخورد می کرد وهمین امر باعث شده بودکه کمتر کسی رالایق همسری دختران خودبداند وهمین دیدگاهش عاملی شد که دختران بزرگش نرگس خانوم وفاطمه خانوم درسن مناسب ازدواج نکنند.
عمه نرگس بعداز گذشت چندماهی ازازدواجش ، همراه آقای مهدوی وفرزندانش برای دیداربه لاهیجان آمدند .همه دلشان می خواست پای صحبت های عمه نرگس بنشینند وازحال وروزش مطلع شوند .درچندروزی که آن ها درلاهیجان مهمان بودند پسران عمه نرگس باعمو محمدرضا وعمو تقی و دخترانش با عمه شیرین که هم سن وسالشان بودند آشنا و صمیمی شدند،فقط این وسط مهوش تپل وکوچولو بودکه لحظه ای عمه رارها نمیکرد.آقای مهدوی هم روزها باعمو جعفر به گشت وگذارو دیدن دوستان قدیمی اش می رفت وخوش میگذراندند.
عمه نرگس هم بامادرم درحین خانه داری ومهمان داری به صحبت های خصوص ودرگوشی می پرداختند .عمه نرگس با مادرم درمورد مشکوک بودن به حاملگی اش صحبت هایی کرده بود و مادرم که زن باتجربه ای بودبه عمه توصیه کرده بودتاقطعی شدن این موضوع ، باکسی راجع به این مساله صحبتی نکند و حتما عمه برای معاینه وتشخیص به شهررشت که درآن زمان امکانات پزشکی و به روز تری داشت برود .به همین دلیل یک روز عمه ، مادرم وآقای مهدوی به بهانه گردش به رشت رفتند وبعدازویزیت ومعاینه؛ پزشکان تشخیص دادند که عمه نرگس حامله نیست. وعلایم و بزرگی شکم عمه شاید دلایل دیگری داشته باشد .
مادرم تعریف می کرد که بعدازاتمام ویزیت، من وعمه نرگس بنا به اصرار آقای مهدوی دربازار شهررشت و میدان شهرداری به گشت وگذارمشغول شدیم .آقای مهدوی خیلی خوش مشرب ودست ودلباز بود ومدام به عمه اصرارمی کرد که برای خودش حسابی خرید کند.
هرجا طلافروشی ، لباس ،کفش وکیف شیکی می دید دوست داشت برای عمه بخرد ،ولی انگارنرگس خانوم زیادسرحال نبود،هیچی نمی گفت واصرارداشت که برای دختران وپسران آقای مهدوی وآقا جان وپیله خانوم هدیه هایی بخرند .خلاصه بعدازخریدبرای صرف ناهاردررستورانی نزدیک میدان شهرداری رشت رفتیم درآن زمان اطراف میدان شهرداری ازجاهای دیدنی رشت بودوبازارهای خوبی داشت امکان نداشت کسی به رشت برودوبه میدان شهرداری رشت نرود وازآنجا دیدن نکند ،درآنجا وقتی آقای مهدوی برای سفارش غذا ازما جدا شد به نرگس خانوم به دقت نگاه کردم دیدم ساکت وکمی درفکرو در خودش فرورفته .چیزی نگفتم ، آقای مهدوی بعداز سفارش انواع واقسام غذا به سرمیز برگشت .زیتون پرورده ،کال کباب و کباب ترش ،میرزا قاسمی وکته مخصوص شمال و......
هرکی نمی دانست فکر می کرد ما ده نفری هستیم که برای صرف غذا به رستوران آمده ایم .خلاصه آقای مهدوی می خواست برای عمه نرگس درموطنش سنگ تمام بگذارد.درراه برگشت به عمه گفتم :نرگس خانوم نگران نباش بازهم شاید موقعیت حاملگی پیش بیاید .نرگس خانوم به من نگاه کرد وگفت :خانم آغا جان؛ من هرچه خدابرایم مقدرکرده بهش راضی ام، شاید هم خدا برایم اینجوری مقدرکرده ،خداراشکر شش تا فرزند دارم ،همین ها راهم سروسامان بدهیم خدابزرگ هست.
وسپس رویش رابه سمت پنجره ماشین برگرداند وتا خود لاهیجان دیگر هیچ کلامی به زبان نیاورد .
هیچکس نمی دانست عمه درراه برگشت به چه چیزهایی فکر می کرد......

پایان قسمت هفتم
.
.
این قصه ادامه دارد...
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

حمید جعفری (17/12/1399),آرش خرم فر (22/12/1399),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.