روزهای ابری (قسمت دهم)

روزهای ابری
قسمت دهم

شطیطه گلشاهی

سال 1353درحالی آغاز شد که جای خالی آقاجان درخانواده به شدت احساس می شد.هیچکس دنبال سبزه ، سفره هفت سین ، ماهی قرمز و اسپند و عودو....
وخلاصه بساط عید نبود.هنوز فرزندان ،عروسان ودامادهای آقاجان لباس های سیاه برتن داشتند .بزرگترها به زن عمو فاطی وزن عمو افسر که بچه ی اولشان رابارداربودند تاکید
می کردند،که حداقل ،شما که باردارهستید ،لباس مشکی تان رادربیاورید .عمه نرگس بادلی مالامال ازغم نبودن پدر،
چندروزی برای دیدن خانواده ودل تسلای پیله خانوم با آقای مهدوی وفرزندانشان به لاهیجان آمده بودند.
مادرم می گفت :همه غمگین بودیم ،مزارآقاجان هم که درقم بود،ولی بااین وجودبازهم بعداز تحویل سال وزیارت اهل قبور برای ناهار همگی درمنزل آقاجان دورهم جمع شدیم . همه غمگین بودیم ولی ازطرفی هیجان زده بودیم، که تاچندوقت دیگر دونوه کوچک به جمع این خانواده ی بزرگ
اضافه می شوند.همه می گفتند ایکاش آقاجان زنده بودو فرزندان ارشدعمو محمد رضا وعمو تقی را هم، می دید، ولی چه می شود کرد، روزگار همین هست ،عده ای می روند وعده ای دیگر به این دنیای فانی قدم
میگذارند .
دراین میان چیزی که نظر همه رابه خودجلب کرده بود لاغر شدن آقای مهدوی بود .آقای مهدوی نسبت به چند ماه قبل، که برای مراسم آقاجان آمده بود رنجور ولاغرتر بنظر می رسید وکاملا مشخص بودکه چندکیلویی، ازوزنش کاسته شده بود.
مادرم می گفت: بعدازصرف ناهار درحال شستن ظرف ها به عمه تان گفتم: نرگس خانوم ،آقای مهدوی انگارخیلی لاغر شده، چرا ؟مگر خوب غذا نمیخورد ؟
یا کارش زیادهست؟
نرگس خانوم گفت :خانم آغا جان ، من هم متوجه شدن وچند وقتی نگرانش هستم .والله چه بگم ، با اصرارمن، پسر بزرگش محمدعلی ،آقای مهدوی را پیش دکتری درتهران برده ،
یکسری آزمایشات و عکس ازش گرفته اند.منتظر جواب هستیم .مادرم گفت :انشالله چیزی نیست ،یک کمی بهش برس و تقویتش کن تا بهتر بشه.
عمه نرگس چندروزی درلاهیجان کنارخانواده ومادرش پیله خانوم ماند و بالباسهایی که به عنوان هدیه از نوشهر برای خانواده اش آورده بود،همه را تشویق به درآوردن لباس های مشکی شان کرد.
عمه نرگس بعداز چندروز ازهمه خداحافظی کرد وباهمسر وفرزندانش راهی نوشهر شد.درنوشهر عمه نرگس با وجودکارهای زیاد ،شب ها که همه درخواب بودند به فکر فرو می رفت ،ازیکطرف به پیله خانوم فکر می کرد که بعداز پنجاه سال زندگی مشترک با آقا جان اکنون تنها شده و ازیکطرف نگران آقای مهدوی بودکه چرا روزبه روز ضعیف تر ورنجورتر می شود.باخودش فکر می کرد، خدایا اگر آقای مهدوی مریضی سختی داشته باشد تکلیف چیست ؟
اینقدراین افکاردرسرش بالا وپایین می رفت که یکهویی باصدای اذان صبح ،به خود
می آمد و برای خواندن نمازصبح ازبستر برمی خاست، صبحانه رابرای اهل منزل آماده می کرد و همه را برای گذران روزی دیگر روانه کار و مدرسه میکرد.
بالاخره بعدازگذشت چندروز یک روز صبح بعد از اینکه آقای مهدوی به سرکاروبچه ها به مدرسه رفته بودند وعمه نرگس بامهوش تنها درخانه مشغول رسیدگی به امور خانه بود ، محمدعلی پسر بزرگ آقای مهدوی همراه باهمسرش شمسی خانوم به منزل عمه آمدند وباچشمی گریان به عمه خبردادند که جواب آزمایش های آقای مهدوی آمده و دکتر گفته توده ای بدخیم درمعده آقای مهدوی وجود دارد که غیر قابل علاج است، و شاید چندماهی بیشتر به پایان زندگی آقای مهدوی باقی نمانده باشد .محمد علی به عمه گفت توروخدا نرگس خانوم نگذار،پدرو برادران وخواهرانم این موضوع رابفهمند .و...............
عمه نرگس دیگر چیزی نمیفهمید ، انگاری دیگر صحبت های محمدعلی وشمسی خانوم رانمی شنید .چشمانش به مهوش که درحیاط خانه با
بی خیالی باخودش بازی و
لی لی می کرد، دوخته شده بود ، باخودش فکر
می کرد ،خدایا این دیگر چه بازی هست که روزگاربامن
می کند؟ پنج سال بیشتر اززندگیم باآقای مهدوی نمیگذرد . هنوز بامرگ آقاجان نتوانستم ، کنار بیایم .چرا باید روزگار بامن اینقدرسر ناسازگاری داشته باشد؟!
بعدازرفتن محمدعلی وهمسرش شمسی خانوم ،عمه با پشت دست اشکهایش که تا روی گونه هایش سرازیر شده بودراپاک کرد .بغض گلویش را گرفته بوددلش می خواست این بغض لعنتی بترکد وباصدای بلند گریه کند ولی احساس می کرد مهوش ممکن است صدایش رابشنود و ناراحت وپریشان شود.به زحمت از تنها پله ای که خانه رابه حیاط وصل می کرد پایین رفت و آرام در حالی که دستش را بر چارچوب در گذاشته بود بروی پله نشست ،دیگر قادر نبود قدمی بردارد، تمام بدنش کرخت شده بود،
دلش هوای تازه میخواست .به مهوش نگاه کرد، مهوش غرق دربازی کودکانه اش بود.عمه باخودش فکر کرد خدایا به این مهوش رحم کن، مادرش راکه ازدست داد،حالا هم بدون پدرشود؟
خدایا منظر و زری وحسین وحسن هنوز نوجوان هستند .هنوز ازدواج نکرده اند .حالا حالاها روزهای زیادی درزندگی درپیش دارند .خدایا من دراین سن وسال با رفتن آقاجان احساس می کنم تکیه گاهم رادر زندگی ازدست داده و تک وتنهاشده ام ،به هرچیزی که نگاه می کنم یادآقاجان و خاطراتش می افتم و به زحمت میتوانم طاقت بیاورم . این بچه ها چطور بدون پدر ومادردراین دوره وزمانه می توانند دوام بیاورند .
عمه غرق افکارش بودکه ناگهان احساس کرد زمانی زیادی به ظهرو آمدن آقای مهدوی و بچه ها نمانده است .باخودش فکر کرد چقدر سخت هست که خودت نیاز به کسی داشته باشی که بااو دردودل کنی ودلت بخواهد باصدای بلند گریه کنی
و لی مجبور باشی، ظاهرت را حفظ کنی و به بقیه انرژی ببخشی و سنگ صبور همه باشی.
ظهر شد ،مثل همه ی روزها آقای مهدوی ازمغازه نانوایی و بچه ها ازمدرسه به خانه برگشتند .بچه ها عادت داشتند وقتی به خانه می آمدند ازوسط های حیاط باآن لهجه مازندرانی شان بپرسند:امروز ناهار چی داریم؟عمه نرگس هم طبق معمول می گفت : حالا بیاین داخل خونه می فهمید ،حتما همسایه ها باید بفهمند ماناهار چی داریم؟؟!!
عمه نرگس هرروز این حرفا را با لبخند و شیطنت به بچه ها می گفت .امروز هم همین حرفا رازد ولی لبخندی ساختگی برلبانش بود و صدایش لرزان و گرفته بود،اما هیچکس متوجه غم و غصه ی درونش نشد.
عمه سفره راپهن کرد وبچه ها یکی یکی سرسفره نشستند .عمه زیر چشمی به آقای مهدوی چشم دوخت .آقای مهدوی ضعیف ترورنجورتر شده بود.زیر چشمانش کمی گودافتاده بودبرخلاف قبل که دستپخت عمه راخیلی دوست داشت و وقتی گرسنه بودبه تندی غذا می خورد ، و مرتب از طعم و مزه غذا تعریف میکرد و دستت دردنکنه میگفت،
آرام بودوبه آهستگی وکندی قاشق رابه دهنش می برد .
عمه نرگس به چهره بچه ها نگاه کرد .بچه ها غرق درصحبت و حرف زدن بودند .گاهگاهی حسین ، پسر بزرگ تر به حسن که کوچکتر از او بود اشاره میکرد تاکمی جابجا شود تااوبتواند در کنار این پسرک شیطون وبازیگوش با آن موهای فرفری وپر پشتش جای بیشتری برای نشستن سر سفره داشته باشد.
خلاصه همه چیز مثل روزهای دیگربود،بجز دل و ذهن
بی قرارعمه نرگس وضعف وخستگی آقای مهدوی .
بعداز خوردن ناهاروجمع کردن سفره ،عمه نرگس برای شستن ظرف ها به آشپزخانه رفت .آقای مهدوی که در گوشه اتاق به متکا تکیه داده و پاهایش را دراز کرده و روی هم انداخته بود
عمه راصدازد وگفت :نرگس خانوم لطف کن وبرایمان از آن چای سرگل بهاره که ازلاهیجان خریدیم دم کن،
عمه هم گفت :حتما الان یک چای مشتی برایت دم می گذارم ومی آورم تا نوش جانت کنی.
بچه ها خسته از مدرسه بازیگوشی های کودکانه، خوابیده بودند .
عمه دوتااستکان چای ریخت و آورد.عطر چای لاهیجان در اطاق پیجیده بودآقای مهدوی در حالی که چای را در نعلبکی ریخته بود و ته استکان را بر روی لبه نعلبکی میکشید، روبه عمه کرد وگفت :نرگس خانوم ،امروز صبح اول وقت، محمد علی آمده بود دم نانوایی ،می گفت آزمایش های من را دکتر دیده وگفته خوب هست،ولی نرگس خانوم به چشمهایم نگاه نمی کرد احساس کردم به من راستش رانمی گوید.
عمه که دستپاچه شده بود ، میان حرفای آقای مهدوی پرید وگفت :امین آقا ،چرا اینقدرنفوس بد می زنید؟ حتما چیزی نبودکه محمدعلی بهتان نگفته .اتفاقاصبح محمدعلی باشمسی خانوم اینجا هم آمدند، به منم گفتند که خداراشکرمشکلی نیست. هیچکس از قسمت و سرنوشت آدم خبرندارد الی خدا. هرچی خدابخواهد همان می شود. و باید راضی به رضای خدا باشیم.
عمه این حرفها راچنان با اطمینان به آقای مهدوی گفت که احساس کرد ،آقای مهدوی با شنیدن حرفهایش خیلی خیلی آرام شد.
بعدازآن آقای مهدوی بقیه چای رادرنعلبکی ریخت وبا لبخندی خطاب به عمه گفت :راست میگی نرگس خانوم ،.....
بعدازخداامیدم فقط به شماست.
سپس حبه قندی را که در دست داشت به داخل نعلبکی زد ،در دهانش گذاشت و چایش را سرکشید .

پایان قسمت دهم

این قصه ادامه دارد....
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

حمید جعفری (9/1/1400),

نقطه نظرات

نام: حمید جعفری کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 9 فروردين 1400 - 16:45

نمایش مشخصات حمید جعفری @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.