دِلی

ازتوخیابون ردمیشدم که چشمم به یه اعلامیه افتاد.اسمُ خوندم،آره خودش بوددوستم که خیلی دنبالش گشتم تابدهیمُ باهاش صاف کنم.
آدرسُ خوندم ورفتم به اون نشونی که تواعلامیه بود.
گفتم : ببخشید من ازدوستای مرحومه هستم.دخترش اشاره به تابلوی رودیوارکردوگفت : مادرم فرشته بود.تازه فهمیدم که تشابه اسمی بوده.
عذرخواهی کردم ورفتم تادیرنشده آدرس دوستمُ پیداکنم وبدهیمُ باهاش صاف کنم.بدهی من به دوستم مالی نبوددلی بود.
من دلشُ شکسته بودم وتصمیم گرفتم که دیگه هیچ دلی رو نشکنم.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

سرورویسی (14/11/1399),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.