يك سبد گل سرخ

يك روز تكراري مثل همه ي روزها.....
شاخه گل سرخ را برداشت و به سمت بهترين جاي دنياي كوچكش رفت!
پارك سر سبز،نيمكت قهوه اي،زير درخت كاج و گل هاي رنگارنگ بنفشه...
نسيم خنكي صورتش را مي نوازد كه ياد آور رو هاي انتظار است.
سالهاي عمرش را بيهوده وقف اين كار كرده بود.
با خود مي گفت:( چرا او نمي آيد؟!من او را خيلي دوست دارم و تا كنون گل هاي زيادي برايش آورده ام!او بايد اين بار برايم يك سبد پر، گل سرخ بياورد!)
چند ثانيه!چند دقيقه!تا چشمش را گذاشت چند ساعت گذشته بود!
به خودش آمد. مثل هميشه.و حرف تكراري اش را دوباره تكرار كرد.
:( اصلا ديگر دوستش ندارم!چه غلطي كردم دوباره منتظرش ماندم!)
چيز تازه اي نبود!حرف هميشگي اش بود!چرا كه عشق به او كورش كرده بود!
پيرمرد بيچاره هنوز نمي دانست كه در قلبش، با گل سزخ لبخندو نيمكت نيايش بايد منتظر "خدا" باشد!!!!!
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.2 از 5 (مجموع 6 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

5

سمانه ,سنا سبحاني ,فاطمه خیرخواه ,فاطمه خجسته سالكويه ,مریم مقدسی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

مریم موسوی (28/3/1392),سمانه (28/3/1392),مریم مقدسی (28/3/1392),فاطمه خجسته سالكويه (28/3/1392),فاطمه خیرخواه (28/3/1392),فاطمه خیرخواه (28/3/1392),فاطمه خیرخواه (28/3/1392),سنا سبحاني (29/3/1392),مریم مقدسی (30/3/1392),سمانه (2/4/1392),سنامحمودی (10/4/1392),فاطمه خجسته سالكويه (16/4/1392),

نقطه نظرات

نام: سمانه   ارسال در سه شنبه 28 خرداد 1392 - 08:35

بسیار عالی عزیزم


@سمانه توسط فاطمه خجسته سالكويه Members  ارسال در سه شنبه 28 خرداد 1392 - 09:47

نمایش مشخصات فاطمه خجسته سالكويه ممنون(:


نام: احمدرضا شجاع پوریان   ارسال در سه شنبه 28 خرداد 1392 - 11:23

عالی بود
همین طور قابل پیش بینی نبود و کوتاه


@احمدرضا شجاع پوریان توسط فاطمه خجسته سالكويه Members  ارسال در سه شنبه 28 خرداد 1392 - 12:34

نمایش مشخصات فاطمه خجسته سالكويه ممنون:)


نام: فاطمه خیرخواه کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 28 خرداد 1392 - 12:10

نمایش مشخصات فاطمه خیرخواه سلام..داستان زیبایی بود...تبریک میگم به قلم کشش دارتون...
البته من وظیفه خودم میدونم که داستان تو نو به عنوان یه نویسنده نقد کنم...
خوب که هست...خوب تر بشه ایشالا...
فقط یه چیز کوچیک تو این داستان وجود داره...اونم پایان صریح وشتابزده شه...داستان شما پست مدرنه...پس باید پست مدرن هم تموم بشه!!!!
شما میتونین داستانتونو با ابهام تموم کنید...این صراحت پایانی از جذابیت های قبلی داستان میکاهه...شما میتونید "خدا " رو در پرده به همه اعلام کنید...یه جوری که حس کنن باید این پیرمرد منتظر خدا باشه ...
موفق باشی دوستم..


@فاطمه خیرخواه توسط فاطمه خجسته سالكويه Members  ارسال در سه شنبه 28 خرداد 1392 - 12:31

نمایش مشخصات فاطمه خجسته سالكويه ممنون از نقدتون!کاشکی می گفتین مثلا چجوری!ممنون از اینکه داستانمو خوندین!


نام: سنا سبحاني   ارسال در چهار شنبه 29 خرداد 1392 - 10:36

چقدر قشنگ!


@سنا سبحاني توسط فاطمه خجسته سالكويه Members  ارسال در چهار شنبه 29 خرداد 1392 - 11:00

نمایش مشخصات فاطمه خجسته سالكويه نظر لطفته عزیزم;)


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 30 خرداد 1392 - 23:25

بسیار زیبا خسته نباشید@};- @};-


@مریم مقدسی توسط فاطمه خجسته سالكويه Members  ارسال در شنبه 1 تير 1392 - 08:39

نمایش مشخصات فاطمه خجسته سالكويه ممنون


نام: محمد اکبری   ارسال در دوشنبه 3 تير 1392 - 04:01

سلام طبق معمول وظیفه خودم دونستم چند سطری نظر بدم.
داستان خوب شروع می شه اما درستهدایت نمی شه در نهایت برخورد کوچیکی هم داره با موانع اما جون سالم بدر می بره.
می دونید داستانتونو تشبیه می کنم به رانندگی اولشو خوب می روندین بعدش کمی از راه منحرف شدیت آخر آخرا به گارد ریل هم برخورد کردیناما فک کنم زود کشیدین باز تو راه اصلی
ببخشید ها نقدم کمی تند شد اما من اولش فک کردم جوان بوده طرف بعدش فک کردم ‍ بزرگ تره آخرا باز گم راه شدم
به منم سر بزنید بروزم



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.