من فقط تنهام...

صبح که چشم باز کردم مثل همیشه جای امیرکنارم خالی بود.امیر هرروز ساعت 7 شرکت میرفت و من اون موفع خواب بودم.بازم مثل همیشه صبحانمو تنها خوردم وسعی کردم مثل هرروز تا وقتی امیربرمی گرده خونه,خودمو یه جوری سرگرم کنم.غذا درست کردم,کتاب خوندم,فیلم تماشاکردم...
ساعت 4 باشنیدن صدای چرخیدن کلید توی در,باخوشحالی به سمت در رفتم.
_ سلام عزیزم
_ سلام.خوبی؟
_ امیرجان تاتو لباساتوعوض کنی میزو میچینم تاباهم ناهاربخوریم
_ من خیلی خسته ام صدف.میخوام دوش بگیرم وبخوابم
_.......
ساعت 8 باشنیدن صدای پای امیر باخوشحالی گفتم:
_ ساعت خواب عزی...
بادیدن کت وشلوار تن امیر لبخند روی لبهام خشک شد.داشت باتلفن صحبت میکرد.درحالی که به سمت درمی رفت روبه من کرد وبالبخند گفت:
شب دیر میام
_ امیر شام.....
صدای بسته شدن در منو متوجه کرد که تمام تدارکام برای خوردن یه شام 2 نفره بیهوده بود.
ساعت 1 شده بود که باصدای بازشدن درمتوجه برگشت امیر شدم.
وارد اتاق که شد بادیدن من یه لبخند عمیق روی صورتش نقش بست.
_ نخوابیدی؟؟
_ نه.داشتم مطالعه میکردم
دروغ گفتم.منتظر اون بودم
درحالی که لباساشو عوض کرده بود و داشت روی تخت دراز میکشید گفت:
صدف یادته به خانوادت قول دادم که برای خوشبختیت هرکاری می کنم؟
_ آره...
_ معامله ای که چند وقت پیش انجام داده بودم امروز خیلی سود کرد. دیگه هیچ مشکلی نداریم.با پولایی که تواین مدت جمع کردم یه زندگی واست میسازم که واقعا لیاقتشو داری
به اطرافم نگاه کردم ولی ما همین الان هم توزندگی چیزی کم نداشتیم.
خونه,ماشین, وسایل لوکس....
راست میگفت.برای خوشبخت کردن من داشت همه کار میکرد اما من
فقط تنهام....همین
_ امیر...
_ هوم..؟
_ امیر من...من خیلی....تنهام
چشمهای بسته,نفسهای خسته و صدای آرام خروپف...
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.8 از 5 (مجموع 4 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

بهناز باران خواه ,کیمیا مرادی ,جلال هوتی ,مریم مقدسی ,پرویزطبسی , یوسف جمالی(م.اسفند) ,ابوالحسن اکبری ,حسین بیرانوند ,


این داستان را خواندند (اعضا)

شايسته دولتخواه (27/11/1392),ریحانه معزی (27/11/1392),الهام توکل (27/11/1392), یوسف جمالی(م.اسفند) (27/11/1392),مریم مقدسی (27/11/1392),کیمیا مرادی (27/11/1392),میثم زارع (28/11/1392),ریحانه معزی (28/11/1392),ذوالفقار مخدومی (29/11/1392),هادی رادقره ویسی (29/11/1392),پروانه صانعی (29/11/1392),جلال صابری نژاد (30/11/1392),ریحانه معزی (30/11/1392),بهناز باران خواه (30/11/1392),پرویزطبسی (1/12/1392),نریمان م (1/12/1392),جلال هوتی (1/12/1392),ریحانه معزی (1/12/1392),ابوالحسن اکبری (1/12/1392),ریحانه معزی (1/12/1392),فرانک شایان (1/12/1392),سنامحمودی (2/12/1392),پ صداقت (2/12/1392),جعفر عباسی (4/12/1392),شادي صالحي (4/12/1392), سمانه ترکی (5/12/1392),ریحانه معزی (7/12/1392),مهدیه توکلی موید (17/12/1392),جعفر حسین زاده (27/7/1393),حمیدرضا حسینی (18/10/1393),ابوالحسن اکبری (16/7/1398),

نقطه نظرات

نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 27 بهمن 1392 - 13:14

عالی بود مخصوصا آخرش
خسته نباشید @};- @};-


@مریم مقدسی توسط ریحانه معزی Members  ارسال در دوشنبه 28 بهمن 1392 - 10:30

نمایش مشخصات ریحانه معزی ممنونم خانم مقدسی
من داستانهای شماروهم مطالعه کردم.قلم زیبایی دارید
موفق باشید


نام: هادی رادقره ویسی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 29 بهمن 1392 - 16:38

نمایش مشخصات هادی رادقره ویسی ذاستان کوتاه خوبی بود بعضی جاها نگارش داستان رعایت کن مثلا ساعت ۷به شرکت می رفت@};-


@هادی رادقره ویسی توسط ریحانه معزی Members  ارسال در سه شنبه 29 بهمن 1392 - 23:41

نمایش مشخصات ریحانه معزی ممنون از دقتتون وممنون از تذکرتون@};-


نام: جلال صابری نژاد کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 29 بهمن 1392 - 02:41

نمایش مشخصات جلال صابری نژاد @};- @};- @};-


نام: ریحانه معزی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 30 بهمن 1392 - 11:33

نمایش مشخصات ریحانه معزی @};- @};- @};-


نام: پرویزطبسی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 1 اسفند 1392 - 06:36

نمایش مشخصات پرویزطبسی بیشتر ما مردم این زمونه شاید به رفاه برسیم ولی رفاه رو فدای دل خوش میکنیم به قول شاعر

زندگی کردن ما مردن تدریجی بود
ان که جان کند تنم عمر حسابش کردم
زیبا بود زنده باشید و سلامت و خوش وقت


نام: ریحانه معزی   ارسال در پنجشنبه 1 اسفند 1392 - 17:58

ممنون آقای طبسی از شعر زیبایی که ضمیمه کامنتتون کردید...
و ممنون از اینکه مطالعه فرمودید


نام: جلال هوتی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 1 اسفند 1392 - 18:58

نمایش مشخصات جلال هوتی مثل همیشه ازرقص قلم شمابه وجد امدم ;)


@جلال هوتی توسط ریحانه معزی   ارسال در پنجشنبه 1 اسفند 1392 - 19:28

زیبایی در نگاه شماست آقای هوتی@};-


نام: هادی رادقره ویسی کاربر عضو  ارسال در جمعه 2 اسفند 1392 - 04:50

نمایش مشخصات هادی رادقره ویسی حتما داستان جدیدم بخون


نام: شادي صالحي   ارسال در یکشنبه 4 اسفند 1392 - 21:40

سلام
خوب بود خانم معزي عزيز گاهي لازم است از اول شروع نكني از وسط شروع كن مثلا وسط يك روايت بشه اول داستانت امتحان كن عزيزم
موفق باشيد


@شادي صالحي توسط ریحانه معزی Members  ارسال در چهار شنبه 7 اسفند 1392 - 11:27

نمایش مشخصات ریحانه معزی ممنونم شادی جان از نظرت.حتما امتحان میکنم


نام: جعفر خسین زاده   ارسال در یکشنبه 27 مهر 1393 - 09:13


نام: جعفر خسین زاده   ارسال در یکشنبه 27 مهر 1393 - 09:57

@};- @};- @};-


نام: جعفر خسین زاده   ارسال در شنبه 10 آبان 1393 - 19:32

سلام .
آنانکه خاک را به نظر کیمیا کنند شود آیا گوشه ی چشمی به ما کنند
میتونم ازشماخواهش بکنم پایان داستان "چوپان" بنده را پیش بینی بکنید؟
دلم میخواد بدانم داستان چقدر لو رفته.
ممنونم از اینکه زحمت میکشین ونظر میدهید .
پیشاپیش ممنون و متشکر و قدردانم
داستانتان را خواندم زیبا بود
دست مریزاد



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.