قلب من


امروز در قبرستان بهشت زهرا ، اتفاق عجیبی افتاد ، باعث شد پی به ماجرایی ببرم که باور کردنش برایم آسان نبود ، ولی ایمان مرا به وجود رازهایی که بین زمین و آسمان است بیشتر کرد، وقتی در هوای گرم و خاک آلود ، سنگ مزار برادرم را با گلاب میشستم و با اشکهایم به او میگفتم که هنوز پس از سالها غم نبودنت قلب مرا میفشارد و بغض زنده شدن خاطراتت ، خفه ام میکند ، نگاهم به پیرمردی افتاد که اشک هایش قطره قطره به روی قبری میچکد ، با نوازشی بر سنگ قبر برادرم با او وداع کردم و از زمین بلند شدم ، لباسهایم را تکاندم و اشکهایم را پاک کردم و به طرف پیرمرد راه افتادم ، بادی وزید و دستمالی آبی رنگ را که در دست آن پیرمرد بود به طرف من آورد ،با گرفتن آن خوشحال شدم و با خودم گفتم : این دسمالو بهش میدم و کنارش میشینم .
اما وقتی به او نزدیک شدم و سلام کردم جواب سلام مرا نداد ، نشسته و سرش پائین بود و دستش را روی پیشانی اش گذاشته بود گفتم : ببخشید باد دستمال شما رو داشت می برد ، من گرفتمش . اما جوابی نشندیدم ، خم شدم و دستم را روی شانه اش گذاشتم ، پیرمرد افتاد و من که اصلاً انتظار روبرو شدن با چنین حالتی را نداشتم ، نمیدانستم چه کار کنم ، رو برگرداندم که بی تفاوت از آن واقعه بگذرم ، به کسی خبر دهم که به کمکش بیاید و خودم از آنجا دور شوم ، اما نتوانستم حتی قدمی بردارم ،شاید ندای وجدانم بود که باعث شد تصمیم دیگری بگیرم ، دستمال پیرمرد را در دستم فشار دادم و فریاد زدم : کمک ... کمک .
مردم با شنیدن صدای من ، از هر طرف می آمدند ، تعدادی دوان دوان ، یکی آهسته و دیگری با قدم های سریع ، گوشی تلفن همراهم را از جیبم بیرون آوردم ، هم به آن پیرمرد و عکس العمل مردم نگاه میکردم و هم سعی میکردم با تلفن منزل تماس بگیرم ، صدای ماشین آمبولانس نزدیک و نزدیک تر و بلند و بلند تر میشد ، زمانی که مردم پیرمرد را از روی زمین بلند می کردند موفق شدم به مادرم خبر دهم که شاید کمی دیر به خانه بیایم . یکی پس از دیگری از من میپرسید : چی شد؟ آقا چی شده؟ همه کنجکاو بودند که چه اتفاقی برای آن پیرمرد افتاده و من که از همه آنها کنجکاوتر بودم در جوابشان میگفتم نمیدونم ، نمیدونم . بالاخره با کمک مردم پیرمرد را سوار آمبولانس کردم و خودم هم داخل شدم و در طول مسیر تا رسیدن به درمانگاه ، امدادگری را که مدام علائم حیاتی او را بررسی میکرد یاری دادم .
به درمانگاه رسیدیم و آنجا پیرمرد به هوش آمد ، و به دستور پزشک او را به بیمارستان منتقل کردیم ، در بیمارستان هم ابتدا با همان سوالهای تکراری که در درمانگاه هم از من پرسیده بودند روبرو شدم و من مجبور بودم همه چیز را دوباره تعریف کنم ، یکی از پرستارها که همراه پزشک به بالای تخت پیرمرد آمده بود ، گفت : بالاخره باید یه دختری ، یه پسری یا یه نفر از خانوادش باید اینجا باشن یا حداقل بدونن که پدرشون تو بیمارستانه ، تا خواستم شروع به صحبت کنم پیرمرد لب باز کرد و گفت : من تو این شهر غریبم ، خانواده من هم اینجا نیستن ، خدا پدر و مادر این آقا رو بیامرزه ، من کی مرخص میشم خانم؟ . پرستار نگاهی به پزشک کرد و آقای دکتر گفت : نیازی نبود که شما رو به بیمارستان بیارن ، هر اقدامی که لازم بوده توی درمانگاه انجام دادن ، با این حال چند ساعت استراحت کنید ، شما سالم هستید ، و همین امروز مرخص میشید .
پزشک و پرستار از اتاق خارج شدند ، پیرمرد با لبخند به من نگاه میکرد ، دستمال آبی او را از جیبم بیرون آوردم و به او دادم وگفتم : خدارو شکر که حال شما خوب شد ، اگه اجازه بدید من دیگه برم خونه .
از جایم بلند شدم و دستم را به نشانه خداحافظی دراز کردم تا هم زودتر از بوی بیمارستان و الکل خلاص شوم و هم زودتر قصه قهرمانی خودم را برای خانواده ام بازگو کنم ، از طرفی حوصله یک پیرمرد کم حرف را هم نداشتم . اما وقتی دیدم که او آن دستمال را به روی صورتش گذاشته و گریه میکند . دوباره روی صندلی نشستم ، دست پیرمرد را فشار دادم و گفتم : قصه این دستمال چیه؟
پیرمرد دستمال را از روی صورتش برداشت و به من نگاه کرد ، صورتش سرخ شده بود ، لبخندی به او زدم و مشتاق بودم که با من حرف بزند و درد دل کند ، اما او گفت : شفل تو چیه پسرم ؟ من هم گفتم : درس میخونم ، دانشجو هستم ، به نویسندگی هم علاقه دارم ، پیرمرد کمی خودش را روی تخت جابه جا کرد تا بتواند با تسلط بیشتری با من حرف بزند و از من خواست که تکیه گاه تختش را بالا بیاورم تا بتواند بنشیند . من هم همین کار را کردم و بعد کنار تختش روی صندلی نشستم . او از من پرسید که آیا تا به حال داستانی نوشته ام یا نه ، من هم در جواب به او گفتم : تعداد کمی داستان نوشته ام و آن هم به خاطر علاقه ای که به نویسندگی دارم ، هم چنین یک فیلمنامه و چند بیت شعر هم نوشته ام . و ایده ها و سوژه های زیادی هم در ذهنم هست که تا کنون برای نوشتن آنها همت نکرده ام . پیرمرد گفت : پسرم من دیگه چیزی به آخر عمرم نمونده ، ایشالا خدا تو رو برای پدر و مادرت حفظ کنه ، از من پرسیدی قصه این دستمال چیه ، وقت داری که داستان زندگی منو بشنوی ؟ داستانی که تا حالا برای هیچ کس تعریف نکردم .
پیرمرد لهجه داشت ، حتی بعضی از کلمه هایی که میگفت رو متوجه نمیشدم ، با این حال خیلی مشتاق شنیدن حرفهایش بودم ، بنابراین گفتم : عمر دست خداست ، شاید من زودتر از شما رفتم ، با کمال میل منتظر شنیدن قصه شما هستم...
داستانی که پیرمرد برای من تعریف کرد :
سالها قبل از انقلاب اسلامی در روستایی کوچک ، دختری زیبا به نام شکوفه زندگی میکرد ، همه اهالی روستا همدیگر را میشناختند ، و در مصائب و مشکلات کنار یکدیگر بودند ، پسرهای روستا همه شیفته شکوفه بودند و هر کدامشان به بهانه های مختلف به او محبت میکردند ، به امید آنکه راهی برای نفوذ به قلبش پیدا کنند و او را برای همیشه طلسم عشق خود سازند ، اما بی خبر از اینکه او به غیر از شیرزاد به هیچ پسر دیگری فکر نمیکند ، بزرگترها اهمیت زیادی به اهداف بچه ها نمیدادند و معمولاً رفتارهای محبت آمیز پسران با دختری ده ساله را فقط بازیهای کودکانه تصور میکردند . شیرزاد در آن زمان پانزده سال داشت ، و با اینکه هر مردی در روستا صاحب حدااقل ده فرزند بود ، شیرزاد تنها فرزند خانواده اشان بود ، شیرزاد بر خلاف دیگر پسران برای خوشحال کردن شکوفه ، بذر عشق و علاقه اش را در دل خانواده او و مخصوصا خواهر و برادرهای کوچک او می پاشید و میوه آن را با بوسه محبت آمیز شکوفه از قلب او برداشت میکرد . پسرهای روستا بعد از چند سال ، هر کدام به نوعی از عشق شکوفه نا امید شدند ، مراد هم یکی از آنها بود که یک روز به همراه خانواده اش از همه اهالی خداحافظی کردند و بعد برای سکونت به شهر نقل مکان کردند ، شکوفه به سن نوجوانی رسیده بود و شیرزاد هم برای خودش مردی شده بود ،و در کشاورزی و دامداری به پدرش کمک میکرد ، در این روزها شیرزاد و شکوفه، همدیگر را در چمنزار و زیر یک درخت گردو ملاقات میکردند و همیشه هم حرفهای زیادی برای گفتن به همدیگر داشتند ، روزی از همان روزها به یکدیگر قول میدهند که هرگز از همدیگر جدا نشوند و اجازه ندهند هیچ چیزی بین آنها جدایی بیاندازد ، و شیرزاد قول داد که همین روزها مادرش برای خواستگاری به خانه آنها میرود ، آنها به هم میگفتند که پیوند عشقی ما مقدس است و تصور میکردند که این پیوند هرگز گسستنی نیست مگر با مرگ . شیرزاد شبها با رویای رسیدن به معشوقش به خواب میرفت و روزها به امید وصال او کار و تلاش میکرد و عرق میریخت ، عشق شکوفه بود که او را به مردی خستگی ناپذیر تبدیل کرده بود ، اما یک روز بعد از اینکه کار روی زمین تمام شد ، طبق معمول شیرزاد به سمت درخت گردو به راه افتاد تا با دیدن معشوقش خستگی را از تن خود خارج کند که ناگهان حمله قلبی او را نقش زمین میکند ، این اولین بار بود که این اتفاق برای او می افتاد ولی به هر حال گرفتار بیماری قلبی شده بود که باید مداوا میشد ، پدر و مادر شیرزاد برای حفظ تنها فرزندشان ،علی رغم میلش او را برای مدتی به شهر میبرند تا آنجا برای مداوای او کاری بکنند ، اما در طول این مدت حرفهای شیرزاد با پدر و مادرش فقط به شکوفه و ازدواج با او منتهی میشد ، او به مادرش میگفت : این مریضی منو نمیکشه ، ولی با دوری شکوفه من دق میکنم . مادرش هم برای دلداری او میگفت : وقتی حالت خوب بشه خواستگاری شکوفه اولین کاریه که من میکنم . مخارج درمان و زندگی در شهر آنقدر بالا بود که پدر شیرزاد مجبور شد آنها را تنها بگذارد و به روستا بازگردد ، هر چند که در روستا هم ثروت چندانی نداشتند ، اما پدر بعد از چند روز با پول نسبتا زیادی به نزد آنها بازگشت ، شیرزاد با رسیدن پدر احوال شکوفه را میپرسد و از او خبر میخواهد ، پدر از شیرزاد میپرسد که آیا شکوفه هم تو را واقعاً دوست دارد؟ شیرزاد که از سوال پدرش متحیر شده بود ، هیچ نگفت . اما فردای آن روز تصمیم به سفر گرفت ، او میخواست به روستا بازگردد اما پدرش مانع شد و گفت : با هم برمیگردیم فقط چند روز صبر کن تا آماده بشیم ، جواب آزمایش آخر رو هنوز از دکترت نگرفتیم . شیرزاد قبول کرد ، اما در زمانی که همه مردم سقوط نظام شاهنشاهی و پیروزی انقلاب اسلامی را جشن میگرفتند ، شادی شیرزاد دلیلی نداشت جز بازگشت دوباره به روستا .
پس از چند روز آنها به روستا بازگشتند ، اما اثری از شکوفه و خانواده اش نبود ، وقتی شیرزاد احوال شکوفه و خانواده اش را از همسایه ها پرسید ، حرفهایی شنید که او را برای مدت ها منزوی و خانه نشین کرد ، او از مردم روستا شنید که خانواده مراد به روستا بازگشتند و بعد از اینکه شکوفه را برای مراد خواستگاری کردند ، آنها را برای جشن عروسی به شهر بردند .
سالها و ماه ها گذشت و پدر و مادر شیرزاد نتوانستند او را به ازدواج با دختری دیگر راضی کنند ، شیرزاد پایبند عهد و پیمانی بود که روزی در زیر درخت گردو با تنها امید زندگی اش بسته بود ، بر خلاف تصور پدر و مادر شیرزاد ، که گمان میکردند که بالاخره آتش این عشق روزی خاموش میشود ، او هرگز عشقش را فراموش نکرد و گهگاهی به زیر درخت گردو مینشست و به خاطرات خوش گذشته مینگریست، از کودکی تا جوانی اش .
شانزده سال از آن واقعه تلخ زندگی شیرزاد گذشت ، و او مردی سی و شش ساله بود ، که همه دوستانش صاحب زن و فرزند بودند و هیچ کس به غیر از پدر و مادر او از داستان زندگی اش خبر نداشتند ،در این سالها شیرزاد برای مداوای قلبش به شهر میرفت ، در آخر پزشکان گفتند ، به تازگی عمل پیوند قلب توسط پزشکی در تهران انجام میشود و همچنین معتقد بودند که زنده بودن شیرزاد تا الان معجزه بوده، از این رو با نامه نگاری پزشکان شهر به تهران و هم چنین توصیف سابقه بیماری او توانستند او را با معرفی به بیمارستان امام خمینی (ره) راهی تهران کنند ، شیرزاد به همراه پدر و مادرش به تهران رفتند و در آنجا ساکن شدند ، و تقریباً پس از یک سال از بیمارستان به آنها اطلاع دادند که شیرزاد باید برای بستری شدن در بیمارستان آماده شود ، خانواده ای که فرزندشان دچار مرگ مغزی شده بود برای اهدای اعضای بدن او رضایت داده بودند .
پس از پیوند موفقیت آمیز قلب و بهبود حال شیرزاد درسال 1373 ، آنها به روستایشان بازگشتند . پدر و مادر او بسیار خوشحال بودند و اهالی روستا هم ، برای عیادت به خانه آنها می آمدند و در را در خوشحالی آنها شریک میشدند .
شیرزاد حس خوبی داشت ، انگار که جان تازه ای گرفته ، کار کردن در زمین را با نیروی بیشتری انجام میداد و هم چنین در هفته یک ساعت را زیر درخت گردو استراحت میکرد . از طرفی پدر و مادر شیرزاد هم سعی داشتند که او را هر چه زودتر سر و سامان دهند ، و در این راه هر چه میتوانستند تلاش کرند ، دختران جوان زیادی هم حاضر به ازدواج با او بودند . اما هر بار که با حضور شیرزاد حرف خواستگاری و ازدواج پیش می آمد ، خاطرات شکوفه رنگ و بوی تازه ای به خود میگرفت و او را با خود به سالهای خوش نوجوانی میبرد .
درخت گردو تنها جایی بود که آرامش را به دل او هدیه میداد ، اما پس از یک روز پرکار وقتی که شیرزاد به زیر درخت گردو رفته بود ، از شدت خستگی روی چمن ها دراز کشید و چشمانش را بست و در خواب فرو رفت . او شکوفه را زیباتر از همیشه زیر همان درخت گردو با طراوت و شادابی وصف ناپذیری دوباره دید ، شیرزاد با آنکه حرفهای زیادی برای گفتن داشت اما قادر به سخن گفتن نبود ، ولی شکوفه با نگاهی عاشقانه و لبخند زیبایی شروع به صحبت کرد :
همیشه تو را دوست داشتم و هیچوقت تو و قولی که به تو داده بودم را فراموش نکردم ، اما حالا برایت داستانی را تعریف میکنم که خودم تا امروز نمیدانستم ، وقتی که خبر مریضی تو به گوشم رسید ، من هم بیمار شدم ، پس از بهبودی حالم فقط سلامتی تو را از خدا میخواستم ، دعای روز و شبم ملاقات دوباره امان در زیر درخت گردو بود که دعاهای آن روزها امروز مستجاب شد ، وقتی که پدر و مادرت تو را برای مداوا به شهر بردند ، طولی نکشید که مراد و خانواده اش به روستا بازگشتند و وقتی که پدر و مادر مراد به خانه ما آمدند و مرا برای پسر تحصیلکرده اشان خواستگاری کردند ، میخواستم جان خودم را بگیرم تا روزی را نبینم که دست روزگار من و تو را از هم جدا سازد ، آن شب را هرگز فراموش نکردم ، پدرت هم در آن مجلس خواستگاری حضور پیدا کرد و پدرم را به گوشه ای برد و خبری به او داد ، سپس از همه خداحافظی کرد ، ای کاش من هم مثل تو، خانواده ام را در جریان عشقی که به تو داشتم با خبر میکردم تا در چنین موقعیتی، حرفی برای گفتن داشته باشم ، اما آن شب تصمیم گرفتم که همه چیز را در جمع به همه بگویم ، و بعد از آن هم ، به هیچ قیمتی حاضر به ازدواج با مراد نشوم ، از جایم بلند شدم و خواستم از اتاقم خارج شوم که مادرم وارد اتاق شد و گفت : بیچاره شیرزاد مرده ، پدرش همین الان به بابات خبر داد .
با شنیدن این خبر آتشی از درونم زبانه کشید و همه رویاهایی که از کودکی برای خودم بافته بودم ، با بی رحمی میسوزاند و تباه میکرد، اما نمیتوانستم چیزی بگویم ، هیچ کس نبود که با او درد دل کنم ، فقط باید سکوت میکردم و تسلیم تقدیر شومی میشدم که روزگار سنگ دل برایم رقم زده بود .
مراد مرا از بچگی مثل بقیه پسرها برای خودش میخواست ، ولی موقعی که آنها از روستا رفتند ، دیگر حتی فکر چنین شبی را هم نمیکردم که بعد از سالها با ظاهری شهری و شخصیتی متفاوت و موجه برای خواستگاری من ، با خانواده اش به خانه ما بیایند .
ناگزیر با او ازدواج کردم و به همراه خانواده ام با آنها به تهران رفتیم . اما تو امروز باید بدانی که به غیر از مراد هیچ کس و هیچ چیز باعث بدبختی ما نبود ، چرا که قبل از خواستگاری از من ، اوبه نزد پدرت رفته بود و تو آن موقع ،در خانه ای در شهر با مادرت درباره من و آینده مان صحبت میکردی و همانند من ، از مصیبتی که در انتظار است ما را در آغوش خود بگیرد و برای همیشه به خود بفشارد ، خبری نداشتی ، مراد وقتی که برای پرسیدن احوال تو به نزد پدرت رفته بود همه چیز را فهمید و از آنجائیکه که پدرت برای مداوای تو به پول احتیاج داشت ، از او خواست که با گرفتن مبلغ قابل توجهی پول ، خبر مرگ تو را به خانواده ما برساند و پدرت هم که نمیخواست که سلامتی تو به خاطر بی پولی اش به خطر بیفتد ، پیشنهاد او را پذیرفت ، و تا امروز سینه پدرت صندوقچه ای از رازهاست و تو از آن بی خبر بودی .
من و مراد زندگی مشترکمان را در تهران شروع کرده بودیم ، در اوایل زندگی مشترکمان، او به تحصیلش ادامه داد و مهندس راه و ساختمان شد و من هم به سختی توانستم به محیط شهر و زندگی شهرنشینی عادت کنم ، پدر مراد خانه ای برای پدرم خریده بود و این قولی بود که شب خواستگاری از من ، به او داده بود .
سالها از ازدواج من و مراد گذشته بود ولی من نمیتوانستم برای او فرزندی بیاورم ، مادرش همیشه در گوش او می خواند که این زن برای تو فرزندی نمی زاید و زنی که این چنین است ، نمیتوان نام او را زن گذاشت ،از این رو ، روز به روز محبت مراد نسبت به من کمتر و کمتر شد تا جایی که دیگر برای او هیچ ارزشی نداشتم و مرا باری اضافی در زندگی اش میدانست که ثمره ای برایش نداشتم و این رفتارهای او نتیجه به ثمر رسیدن بذر کینه ای بود که مادر مراد در دل پسرش کاشته بود . مادر مراد را به خاطر تهمت های ناروایی که به من زده بود هرگز نمیبخشم ، آن تهمت ها بود که مرا نابود کرد و بالاخره در روزی که شیطان بر قلب مراد نفوذ بسیار پیدا کرده بود و در سرزمین وجودش بر او فرمانروایی میکرد ، مراد تصمیم گرفت که من و خودش را به آغوش مرگ بسپارد و برای همیشه ما را از شر حرف و سخن مردم رها سازد ، برای همین اتومبیل مرا دستکاری کرد و به من پیشنهاد داد که برای مسافرت ، چند روزی را به شمال برویم . من هم بی خبر از همه چیز قبول کردم و این را فرصتی برای خودم میدانستم که مراد را ،در راه به بهانه ای از اتومبیل خارج کنم و به جایی بروم که دیگر هیچ کس نتواند مرا پیدا کند ، اما وقتی چنین کردم و در جاده به سرعت میراندم ، کنترل اتومبیل از دستم خارج شد و پس از آن خود را در بیمارستان دیدم که با مرگ ، دست و پنجه نرم میکردم ، هر چند که مرگ برایم شیرین تر از این زندگی نکبت بار بود .
پزشکان و جراحان مرگ مغزی مرا تائید کردند و مرا به بیمارستان دیگری انتقال دادند تا اینکه بالاخره تو را در آنجا دیدم و قرار شد که با رضایت همسرم و والدینم اعضای بدنم را به بیماران نیازمند هدیه دهند . با جلب رضایت آنها قلب من در سینه تو جای گرفت ، و من آرام شدم .
شیرزاد عزیز ، خوشحالم که گسستن این پیوند دیگر از دست هیچ بشری ساخته نیست ، من همیشه در سینه تو زنده هستم ، شاید توانسته باشم اینگونه به قولمان عمل کرده باشم و این دست تقدیر بود که ما را بدین شکل به هم رساند . پس از این مرا هرگز نخواهی دید ولی هر تپش قلبم بوسه های عاشقانه ای است که همیشه آن را حس میکنی .
شکوفه از شیرزاد و درخت گردو آرام آرام دور میشد ، شیرزاد عرق کرده بود ، بدنش میلرزید و در حالیکه دستش را بر روی سینه بی قرارش گذاشته بود تا تپش قلبش را آرام سازد از خواب برخاست ، سپس نشست و چند دقیقه ای به اطرافش نگاه کرد و در حالیکه که بر روی چمن ها مشت می کوبید شروع به گریستن کرد .
شیرزاد برای اینکه درستی خوابی که دیده برایش روشن شود ، شروع به تحقیق و بررسی کرد و بالاخره فهمید که شخصی که قلب وی در سینه اوست ، دختری به نام شکوفه است ، و هنگامی که به قصد تشکر و قدردانی به نزدیکی خانه آنها رسید ، پارچه هایی به رنگ مشگی را دید که به همراه تعدادی اعلامیه وفات بر دیوارهای خانه نصب شده بودند ، یکی از اعلامیه ها را از پارچه جدا کرد و در جیبش گذاشت ، در این حین پیرمردی از خانه خارج شد ، او پدر شکوفه بود و چهره او بغضی را در گلوی شیرزاد کاشت که در آستانه بر ملا کردن رازها و داستانی دردناک بود ، از این رو شیرزاد خودش را از دید آن پیرمرد مخفی کرد و به سرعت از آنجا دور شد در حالی که صدای هق هق و گریه اش ، مرثیه غم انگیز آن روز بود که زمین و آسمان و کوچه و خیابان های تهران باید آن را می شنید .
شیرزاد آن روز با دسته گلی به بهشت زهرا رفت و اعلامیه وفات شکوفه را از جیبش بیرون آورد ، و پس از جستجو در میان قبرها ، بالاخره قسمتی از این دنیا را که تمام خوشی ها و آرزوهایش در آنجا دفن شده بود ، پیدا کرد ، و پس از آخرین دیدارش با شکوفه زیبا در زیر درخت گردو ، این اولین ملاقات دوباره او بود ، شیرزاد گلهایی را که خیس از اشک بود بر سنگ مزار شکوفه نهاد و گفت : آرزو داشتم وقتی که در خانه ام هستی همیشه برای تو گل بیاورم تا گل ها با دیدن شکوفه ای زیبا و همیشه بهار در مقابل تو به سجده بیفتند ، نه اینکه امروز این گل ها بر بالای سرت خودنمایی کنند . خدا همه چیز را میداند و منم تسلیم او هستم ولی اگر زندگی در این دنیا جاودانه بود ، حتی دقیقه ای تحمل این مصیبت را نداشتم .

پیرمرد هنگامی که اشکهایش را با آن دستمال آبی از روی صورتش پاک میکرد ، در پایان داستانش گفت : حالا قصه این دستمال رو میدونی ، این دستمال رو شکوفه تو بچگی به شیرزاد هدیه داده بود و این تنها یادگاری رو شیرزاد تا آخر عمرش نگه میداره ، شکوفه میگفت هر تپش قلبش بوسه ای عاشقانه است ، پس شیرزاد وقتی میمیره که دیگه خبری از اون بوسه ها در سینه اش نباشه .
بی اختیار اشکی که در چشمانم حلقه زده بود ، به روی دستانم چکید ، گمان میکردم که داستانهای عشقی فقط در داستان ها و فیلم هاست و زاده تخیل یک نویسنده است ، اما فهمیدم که رازهایی در سینه انسانهاست که شاید آن را با خود به گور ببرند و کسی آن را نشنود .
مراد پیرمرد ثروتمندی است که اکنون اطرافیانش او را با نام دیگری می شناسند . اما او مرتکب گناهانی شده که شاید فقط به خاطر مقصر بودن در مرگ شکوفه از خداوند طلب بخشش کند .
اعمال و نیت های بد آدم ها آثار زیان باری در جهان هستی به جای میگذارد و بدی ها و خوبی هایشان به خودشان باز میگردد .
پایان
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.2 از 5 (مجموع 5 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

11

ابوالحسن اکبری ,مریم موسوی ,مریم مقدسی ,زهرابادره , ک جعفری ,شهره کبودوندپور ,م.فرياد ,آزاده اسلامی ,م.ماندگار ,الف.اندیشه ,حسین احمدی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

مختار محمدیان (26/6/1394),زهرابادره (26/6/1394),نعیمه میرزاعلی (26/6/1394),الف.اندیشه (26/6/1394),شهره کبودوندپور (26/6/1394),م.ماندگار (26/6/1394),آزاده اسلامی (26/6/1394),حسین روحانی (26/6/1394),مریم موسوی (26/6/1394),مریم مقدسی (26/6/1394),م.فرياد (27/6/1394), ک جعفری (28/6/1394),ابوالحسن اکبری (29/6/1394),مختار محمدیان (14/4/1395),مختار محمدیان (12/12/1395),مختار محمدیان (28/2/1397),فاطمه سادات حيدري (2/3/1397),

نقطه نظرات

نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 26 شهريور 1394 - 08:30

نمایش مشخصات زهرابادره سلام آقاي محمديان عزيز
داستان را خواندم زيبا بود و شبيه خاطره
ردپاي نويسنده كاملا در داستان ديده مي شد و كمي غير منطقي (جريان خواب شيرزاد)مي نمود
شما مي توانستي افشاي راز راتوسط شخص ديگري انجام دهي كه داستان منطقي جلوه كند
با كمي كار كردن داستان زيبايي خواهد شد
البته جسارت مرا مي بخشيد و صرفا پيشنهاد بود
برايتان موفقيت آرزومندم @};- @};- @};- @};- @};-


@زهرابادره توسط مختار محمدیان Members  ارسال در پنجشنبه 26 شهريور 1394 - 09:30

نمایش مشخصات مختار محمدیان سلام استاد ارجمند
خوشحالم از اینکه جزو خوانندگان این داستان بودید و نظر ارزشمند خود را برای این حقیر ارسال نمودید ، سلامتی و سربلندی شما را آرزومندم .

موفق باشید@};-


نام: حسین احمدی   ارسال در پنجشنبه 26 شهريور 1394 - 09:06

با سلام
چقدر ابتدای این داستان جالب بود
ولی متاسفانه کمی داستان مفصل بود و حوصله بیشتر از ما می طلبید
موفق باشید
ضمنا همینطوری بگم اول فکر کردم داستان قرار است رئالیسم جادویی باشد
به هر حال داستان در داستان هم زیباست


@حسین احمدی توسط مختار محمدیان Members  ارسال در پنجشنبه 26 شهريور 1394 - 09:38

نمایش مشخصات مختار محمدیان سلام جناب احمدی
متاسفانه داستان بلند بود و خوشبختانه شما وقت گرانبهای خود را برای مطالعه آن صرف نمودید ، سپاسگزارم دوست عزیز .

موفق و سربلند باشید@};-


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 26 شهريور 1394 - 09:46

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بر شما
اگر ابتدای داستان رانمی نوشتید بهتر بود
داستان زیبایی بود ولی کمی کلیشه ای
به هر حال با وجود طولانی بودن گیرایی خاصی داشت
درضمن سعی کنید خاطره وار ننویسید و بیشتر شبیه داستان باشد
دیالوگها را از بدنه ی داستان جدا کنید
موفق باشید@};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط مختار محمدیان Members  ارسال در پنجشنبه 26 شهريور 1394 - 11:37

نمایش مشخصات مختار محمدیان سلام استاد
ممنون از نظر صادقانه شما ، بالاخره باید تفاوتی بین نویسنده های قهاری مثل شما و شاگردی چون من باشد ، تا از نظرات پخته و منطقی شان بهره مند شوم .

باتشکر از حضور سبزتان
موفق و سربلند باشید
گل نثار گل @};-


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 26 شهريور 1394 - 10:42

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام جناب محمدیان
داستان زیبایی بود. منم با حرف دوستان موافقم میشد کوتاهتر بنویسید.
از قلم تواناتون لذت بردم و منتظر کارهای دیگری از شما هستم.
موفق باشید.@};- @};- @};-


@الف.اندیشه توسط مختار محمدیان Members  ارسال در پنجشنبه 26 شهريور 1394 - 11:43

نمایش مشخصات مختار محمدیان سلام استاد
شما لطف دارید ، سپاسگذارم از وقتی که صرف مطالعه این داستان کردید .

باتشکر از حضور سبزتان
موفق و سربلند باشید
گل نثار گل @};-


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 26 شهريور 1394 - 12:17

نمایش مشخصات م.ماندگار درود بر جناب محمدیان
داستان زیبایی نوشتید
غم انگیز بود اما لذت بخش
منتظر دیگر داستان هاتون هستم
سبز باشید
@};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط مختار محمدیان Members  ارسال در پنجشنبه 26 شهريور 1394 - 12:50

نمایش مشخصات مختار محمدیان سلام خانم ماندگار
ممنون از حضور دلگرم کننده شما ، از لطفتان بسیار سپاسگزارم ، انرژی مثبتی که چشمان زیبابین شما صرف خواندن این داستان نموده ، آن را در نظر شما زیبا و لذت بخش نموده است .

باتشکر از حضور سبزتان
موفق و سربلند باشید
گل نثار گل @};-


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 26 شهريور 1394 - 14:26

سلام بر می گردم @};-


نام: مختار محمدیان کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 26 شهريور 1394 - 15:14

نمایش مشخصات مختار محمدیان سلام خانم مقدسی
خوشحالم که حضور پیدا کردید ، منو ببخشید که جواب نظرات قشنگتون رو ندادم ، وقتی دیدم بیشتر از 2 سال از نظر شما گذشته ، دیگه روم نشد جواب بدم . انقدر گرفتاری و مشکلات داشتم که به کل نویسندگی رو کنار گذاشته بودم .

گل نثار گل @};-


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 26 شهريور 1394 - 16:37

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام و درود بر شما
داستان زیبایتان را خواندم و لذت بردم
" بنظرم بیشتر طرح یک رمان بود تا داستان کوتاه"
1- پر گشش بود و برخلاف حجم نسبتن زیادش آن را تا انتها دنبال کردم
2- قلمتان روان و شیوا و یکدست بود
3- تصاویر ملموس بودند
فقط جسارتن محض پیشنهاد:
1- قسمت ابتدا و انتهای آن را حذف کنید مناسبتر است
2- داستان زیبا و پرکششتان بسیار مناسب است برای رمان شدن یا داستان بلند
موفق باشید و سربلند


@آزاده اسلامی توسط مختار محمدیان Members  ارسال در پنجشنبه 26 شهريور 1394 - 17:18

نمایش مشخصات مختار محمدیان سلام خانم اسلامی
خوشحالم که شما هم این داستان رو خوندید ، و تشکر میکنم بابت نظر زیبایی که ارسال کردید . از پیشنهادات شما و دیگر دوستان جتماً در کارهای بعدی استفاده خواهم کرد . سلامتی شما و خانواده گرامی تان آرزوی قلبی منه .

پاینده باشید
گل نثار گل @};-


نام: م.فرياد کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 26 شهريور 1394 - 02:34

نمایش مشخصات م.فرياد سلام آقاي محمديان عزيز@};-
داستان بسيار روون و جذابي بود با فضايي صميمانه و دلنشين@};- @};- @};-
ممنون به خاطر اثر زيباتون@};-
آفتاب انديشه تون تابان@};-


@م.فرياد توسط مختار محمدیان Members  ارسال در جمعه 27 شهريور 1394 - 10:28

نمایش مشخصات مختار محمدیان سلام جناب فریاد گرامی
از اینکه حضور شما رو اینجا می بینیم ، بسیار خوشحالم ، ممنون که به خودتون زحمت دادید و داستان رو خوندید .

موفق باشید
گل نثار گل @};-


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در شنبه 28 شهريور 1394 - 23:55

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام ودرودبرجناب محمدیان .زیبا وجذاب بود.@};- @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.