تباهی

اتفاقات باغ برایم خاطره ای بسیار تلخ شد . استخری با دیواره های سبزرنگ پر از برگهای زرد درختان اطراف که بروی آب شناور بودند ، ظهر بود از میان درختان بلند خورشید را می دیدم ، آنطرف استخر مشغول جمع آوری برگها بود ، پیرمردی کارگر ، فکر میکنم باغبان بود چون یک قیچی باغبانی که یک دسته اش بیرون و دسته دیگر آن در جیبش بود به همراه داشت ، خیلی خلوت بود کسی دیگری را جز او در باغ ندیدم ، با اعتماد به نفس دستانم را پشت کمرم گذاشتم با دست راستم مچ دست چپم را گرفته بودم ، پاهایم را بر زمین استوار کردم ، صدای خش خش برگی خشک به زیر پایم ، پیرمرد را متوجه حضور من کرد . سرش را برگرداند و با دیدن من سریع خودش را صاف کرد ، او را نمی شناختم ، عینکی بزرگ به چشم داشت که دسته شکسته اش نوارپیچ شده بود ، وحشت تمام وجودش را گرفته بود اما نمی خواست آن را بروز دهد گفت : اینجا ملک خصوصی است ، شما را نمی شناسم ، از کجا وارد شدید ؟ خواست از جایش حرکت کند ، مچ دستم را رها کرده و هفت تیری را که پشتم پنهان کرده بودم بیرون کشیدم و به سمت او گرفتم و گفتم : همانجا بایست من فرصت بازی ندارم ، چشمانش درشت شده و خشکش زده بود ، اصلاً انتظار چنین چیزی را نداشت ، با لحنی التماس و اشاره به ساختمان سفیدرنگ وسط باغ گفت : اجناس و وسایل با ارزش به همراه طلا و جواهرات همه آنجا هستند ، هر چه میخواهی با خود ببر ، سالها پسرم را ندیدم ، با نوه ام بازی کردم و عروسم از من پذیرایی کرد ، امروز از راه رسیدم قبل از مرگم می خواهم او را ببینم ، با حالت عصبانیت به او گفتم : من دزد نیستم و با ارزش تر از جان تو در اینجا نمیبینم ، صاحب باغ مرا مأمور قتل تو کرده است . هرچند نباید اینها را به او میگفتم ولی میخواستم که پیرمرد بداند اربابش خواهان مرگ اوست اگر علتش را هم میدانستم به او میگفتم ، حرفهایم که تمام شد منتظر جواب نشدم ، خیلی اتلاف وقت کرده بودم ، ماشه را کشیدم ، تیر به پهلویش خورد ، فریادش بلند شد ، مشتی از برگهای زرد و خشک از دستش به زمین ریخت ، با آه وناله به درخت پهن پشت سرش تکیه داد و در حالی که نفس نفس میزد آرام بروی چمن ها نشست ، پاهایش را دراز کرده و نگاهش به خون هایی بود که از زخم گلوله بیرون میزدند و سرفه میکرد ، دستش را به سمت من دراز کرد ، سینه اش با شلیک گلوله بعدی من سوراخ شد و از خونی که با فشار بروی شلوارش ریخت فهمیدم که به قلبش زدم ، برگشتم وبا دیدن برگهایی که وزش باد آنها را روی زمین می چرخاند ، نفس عمیقی کشیدم و با خودم گفتم : آرام باش هر کاری سختی خودش را دارد ، باید عادت کنی ، به حساب خالی ات فکر کن که سرشار از اسکناس میشود ، مشکلات چکهای برگشتی ، پرداخت بدهی ات به عمه، اقساط وامها ، رهایی از چنگ طلبکارها ، همه درست میشوند و راحت میشوم ، میتوانم مقدمات عروسی با نامزدم را فراهم کنم و حتی یک اتومبیل گرانقیمت تهیه کنم . آری مأموریتم را به درستی انجام دادم و حال این خوشبختی است که در انتظار من است .
با همین افکار به سمت درب باغ راه افتادم که صدای جیغی پشتم را لرزاند و مرا متوقف کرد ، برگشتم دختر بچه ای با موهای طلایی کنار جنازه باغبان ایستاده بود و گریه میکرد ، زنی هم که شلوار جین و تی شرت به تن داشت و موهایش کوتاه بود از دور و از میان درختان به سمت آنها می دوید . نگاهم به دخترک افتاد که با دیدن من عقب عقب میرفت ، آن لحظه فهمیدم کار مهمی را انجام نداده و مرتکب اشتباه بزرگی شده ام . یاد صدای رییس که میگفت : قبل از انجام هر مأموریتی صورتت را بپوشان تا شناخته نشوی در سرم غوغایی به پا کرد او میگفت : شاهد چه کودک و چه سالمند شاهد است و باید فوراً کشته شود ، دیگر به هیچ چیز فکر نکردم ، هفت تیرم را درآوردم و به سمت دخترک شلیک کردم ، تیرم خطا رفت و دخترک پا به فرار گذاشت . به سرعت به دنبال او دویدم وجود درختان خیلی مزاحمت ایجاد میکرد ، روی پیشانی ام عرقی از اضطراب نشسته بود ، چیزی نمانده بود که به او برسم اما پای دخترک به سنگی خورد و او به زمین افتاد ، آن زن هم جیغ میکشید و گریه کنان به سمت ما میدوید به طرفش شلیک کردم ، به زمین افتاد و ساکت شد، دخترک با گریه مادرش را صدا میزد همان زن را تا اینکه از جایش بلند شد و به طرف مادرش دوید ، هنگامیکه رسید او را هدف قرار دادم ، گلوله پشت سرش خورد و دخترک را در آغوش غرق خون مادرش انداخت .
بالای سر آنها رفتم ، دختر بچه مرده بود و خون ، موهای طلایی و صورت زیبا و معصومش را قرمز کرده بود ، آن زن می لرزید و به سختی نفس میکشید ، جسد دخترش را از روی سینه اش برداشتم و نزدیک خودش گذاشتم ، سرش را چرخاند و لحظه ای که چشمش به چشمان نیمه باز و صورت دخترش افتاد از هوش رفت .
اسلحه از دستم افتاد ، پاهایم سست شد ، زانو زدم ، دستانم را روی سرم گذاشتم و به آسمان نگاه کردم ، این چه جنایتی بود که مرتکب شدم ، اشتباه از طرف من بود اما چرا این دو بیگناه باید تاوان آن را میدادند ، آسمان دور سرم میچرخید ، چشمانم را بستم سرم را پایین انداختم ، در دلم آشوب بود ، چشمانم را باز کردم نمی دانستم باید چه کار کنم اما باید آن زن را راحت میکردم تا بیش از این در آتش عذابی که برایش ساخته بودم نسوزد ، اسلحه را برداشتم ، به روی پاهایم ایستادم ، سرش را نشانه گرفتم ، چشمانم را بستم و با چکاندن ماشه ، تنها فشنگی را که برایم مانده بود شلیک کردم ، فوراً برگشتم ، چشمانم را باز کرده ، هفت تیر را پشتم مخفی کردم و سریعاً خودم را به درب باغ رساندم ، از آنجا خارج شدم و قدم زنان به راهم ادامه دادم .
مقداری دور شده بودم سرم را چرخاندم و نگاهی به طرف درب باغ انداختم ، مرد جوانی با لباس باغبانی و یک بیلچه به دستش وارد باغ می شد .
بدون معطلی به راهم ادامه دادم و با کرایه یک تاکسی خودم رو به آپارتمانم رساندم ، نگهبان نامه ای را که برای من آمده بود تحویل داد و گفت : از داخل منزلتان صدای شرشر آب می آید ، از او تشکر کردم و گفتم : اگر نظافتچی را دیدی حتماً بگو باغچه ها را تمیز کند ، سرش را از پنجره کوچک بیرون آورد ، باغچه ها را دید ، متوجه نگاهش به کفشهایم شدم ، من هم نگاه کردم ، لکه های بزرگ خون خشک شده روی آنها و پاچه شلوار خونی ، گفتم : مشکلی پیش آمده ، بادی وزید نگهبان سرش را داخل برد و گفت : اتفاقی برایتان افتاده ، شلوار و کفشتان خونیست ، لبخندی زدم و گفتم : نه نگران نباش ، در حرفه ما از این جور مسائل خیلی زیاد اتفاق میفتد ، بالاجبار با صحنه های وحشیانه و مختلف قتل مواجه میشویم ، فراموش کن .
خداحافظی کردم ، به طرف آسانسور رفتم و داخل آن شدم ، احساس خوبی نداشتم نقش یک مأمور پلیس را بازی کردن اصلاً فکر خوبی نبود ، طبقه چهارم ، از آسانسور بیرون آمدم ، چه بوی عطری ، کسی در راهرو نبود ، این بو در اتاقک آسانسور هم به مشامم رسیده بود اهمیت ندادم و درب آپارتمانم را باز کردم و وارد شدم ، صدای آب از حمام می آمد ، پاکت نامه را روی میز تلفن گذاشتم ، چشمم به نوشته های روی پاکت افتاد ، نامه از طرف نامزدم بود ، با خوشحالی وارد حمام شدم و شیر آب را بستم ، مشتاق خواندن نوشته های عاشقانه همسر آینده ام بودم ، از حمام بیرون آمدم ، همان بوی عطر ، از کجاست ؟
به پاکت نامه مشکوک شدم ، به طرف آن رفته ، برداشتم و بازش کردم ، درست حدس زده بودم ، نامه روی کاغذ عطری و با خودکار عطری قرمز نوشته شده بود، رنگ نوشته ها مرا به یاد باغ انداخت . گوشی تلفن را برداشتم تا گزارش موفقیت اولین مأموریتم را به رئیس بدهم ، اما گفتن حقیقت سابقه بدی را برایم ثبت میکرد .
شماره را گرفتم ، مرد جوانی گوشی را برداشت ، سراغ رئیس را از او گرفتم ، صدای بی حال و خسته رئیس به گوشم رسید که گوشی تلفن را از او میگرفت ، انگار منتظر تلفن شخصی بود .

صدایش را که شنیدم ، با سلامی جدی و محترمانه ، ماجرا را اینگونه برایش شرح دادم : مأموریتی را که به من سپرده بودید با موفقیت به انجام رساندم ، ولی بعد از اینکه باغبان را به قتل رساندم متوجه مرد جوانی شدم که کمی دورتر روی زمین افتاده ، وقتی نزدیکش شدم جسد یک زن و دختر بچه ای را دیدم که کشته شده اند .
رئیس با حالت کسالت و مریضی در میان حرفهایم گفت : قبل از تماست من دو مأمور به آنجا فرستادم ، صحت گزارشت مورد تائید است ، آن مبلغ فردا به حسابت واریز میشود ، مأموریت دیگری نیز برایت دارم ، فردا نزد من بیا تا در مورد آن صحبت کنیم ، نگران جنازه های باغ هم مباش ، همه چیز روبراه است .
بعد از تشکر با او خداحافظی کردم ، اما دروغی که گفتم حساب نشده بود ، هر سه آنها با گلوله های از یک اسلحه به قتل رسیده بودند اما چه اهمیتی داشت ، رئیس گفته بود : همه چیز روبراهه .
هفت تیرم را در آوردم و داخل کشوی کوچک میز گذاشتم ، کاغذ خوشبوی نامه را برداشتم و به سمت پنجره رفتم
و پرده ها را کنار زدم ، نزدیک عصر بود هوا دلگیر شده بود ، شروع به خواندن نامه کردم متن آن بسیار مرا آشفته کرد و به فکر فرو برد .
رفتم و روی کاناپه دراز کشیدم ، نامزدم با مرد دیگری ازدواج کرده و هفته پیش عروسیشان بود . ناهار نخورده خسته و گرسنه بودم اما دیگر اشتها نداشتم ، از جایم برخاستم و به سمت اتاق خواب رفتم ، درب نیمه باز آن را فشار دادم و وارد شدم ، دیگر خواب هم از سرم پرید ، لحظه ای خشکم زد نامزدم روی تخت خواب افتاده بود و با ضربات چاقو کشته شده بود ، باور این صحنه تلخ برایم آسان نبود ، به دیوار تکیه زدم صدای قطره های باران را میشندیدم که تندتند به شیشه میخوردند .
زیر میز چراغ خواب نزدیک تخت ، تعداد زیادی عکسهای پاره شده ریخته بود ، آن ها را بررسی کردم ، عکس های عروسیش بودند ، چیزهایی حدس زدم ، روی تخت کنار جسد تنها عشق زندگیم نشستم ، دست خونی اش را گرفتم و فشردم ، دراز کشیدم و با بوسه ای بر پیشانی اش برای همیشه از او خداحافظی کردم .
اما واقعاً چه اتفاقی افتاده بود ، اگر با شوهرش قهر کرده و یا از او جدا شده و به اینجا آمده چرا کسی باید او را میکشت ؟ تازه به قتل رسیده بود ، هنوز قطره های خون از کنار ملافه سفید به زمین میریخت برای من تنها مظنون شوهرش بود اما او که در شهر دیگریست ولی شاید شخصی را برای قتل او گماشته باشد .
باید سریع تر آنجا را ترک میکردم ، بلند شدم و به حمام رفتم و یک دوش آب سرد گرفتم . به اتاق خواب بازگشتم هر بار که چشمم به جنازه اش می افتاد دنیا روی سرم خراب می شد ، به سمت کمد لباسهایم رفتم ، چمدان و ساک نامزدم کنار کمد بود ، حوله ام را روی جنازه اش انداختم و بعد از آن ساک و چمدانش را بررسی کردم ، اما جز وسائل شخصی اش چیز دیگری نیافتم . بلند شدم و از داخل کمد یک دست لباس تمیز برداشتم و به تن کردم ، از اتاق خارج شدم و به سمت میز تلفن رفتم ، هفت تیرم را از داخل کشو درآوردم و آن را پر کردم ، از چشمی درب نگاهی به بیرون انداختم هیچ کس در راهرو نبود .
درب را باز کرده و از منزل خارج شدم که ناگهان چند نفر به من حمله کرده و مرا غافلگیر کردند دیگر چیزی نفهمیدم .
به هوش آمده بودم چشمانم را باز کردم در داخل اتاقی خلوت و خالی پشت یک میز روی صندلی نشسته بودم ، هیچ پنجره ای آنجا نبود و یک لامپ کم نور گهگاهی چشمک میزد ، باران همچنان میبارید صدایش را میشنیدم
مرا با طناب به صندلی بسته بودند . ای کاش خواب میدیدم اما این اتفاقات عجیب همه در بیداری رخ داده بودند.
درب اتاق باز شد چهار نفر مسلح وارد شدند و هر کدام در گوشه ای از اتاق خبردار ایستادند ، بعد از آن رئیس با جثه لاغر و نحیفش وارد شد ، سرم را پائین انداختم و سعی میکردم این صحنه را باور کنم که ضربه محکم مشت رئیس به روی میزی که پشت آن بودم مرا به خودم آورد اما قادر به سخن گفتن نبودم ولی رئیس در حالی که گویی آتش عصبانیت خودش را در دل خاموش کرده به آرامی چنین گفت :
هفته پیش ترا به من معرفی کردند ، از شهری که در آن زندگی میکردی و غوغایی که در آن به پا کرده بودی تعریف ها شنیدم تا اینکه دیروز صبح با هم ملاقات داشتیم و من ترا به عنوان یکی از حرفه ای ترین و زیرک ترین مأمورانم انتخاب کردم ، بعد از جدایی ما من به باغ رفتم نزدیک ظهر بود . نفراتی که به مأموریت فرستاده بودم نزدم آمده و محموله کوچکی از اسلحه را تحویلم دادند ، مشغول بررسی آنها بودم که متوجه کنجکاوی باغبان از پشت پنجره شدم ولی طوری رفتار کردم که متوجه نشود از وجودش باخبرم تا اینکه رفت و من به جای اینکه در انتظار خیانتی از سوی باغبان بنشینم ، دیروز عصر با تو تماس گرفته و ترا را مأمور نابودی او کردم .
اما امروز ظهر در باغ ، تباهی زندگی و سرنوشتم را دیدم ، جنازه پدرم که سالها او را ندیده بودم ، پس از آن کنار جسد همسر و دختر بیگناهم نشستم ، در حالیکه از باغبان هم خبری نبود .
با نگهبان ساختمان شما که از مأموران من است تماس گرفتم تا از تو خبری بگیرم ولی از وجود نامزدت خبر داد ،
قتل آن زن توسط نگهبان به دستور من بود تا ذره ای از مصیبتی که به من وارد ساختی درک کنی اما ساعتی دیگر تو آزاد هستی و من همه چیز را فراموش خواهم کرد تا از آزادیت بر بال ابرها لذت ببری .
توان سخن گفتن نداشتم و تنها خواسته ام چند برگ کاغذ و یک قلم بود . بعد از دریافت آنها شروع به نوشتن کردم ، آن چهار مأمور مسلح از اتاق خارج شدند و من همچنان مینوشتم تا اکنون به آن پایان میدهم و در انتظار آزادی می نشینم ولی بعد از آن تنها آرزویم ، مرگ است .


داستان غم انگیز آن روز را به روی کاغذها نوشته بود ، ما وارد اتاق شدیم و او را به آرزویش که برابر با مجازاتش بود رساندیم ولی به طور حتم او نمی دانست که روزی یکی از آن چهار مأمور داستانش را بازگو خواهد کرد .


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

ابوالحسن اکبری ,"صابرخوشبین صفت" ,نرجس علیرضایی سروستانی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

"صابرخوشبین صفت" (1/3/1397),سروش جنتی (1/3/1397),مختار محمدیان (1/3/1397),فاطمه سادات حيدري (2/3/1397),نرجس علیرضایی سروستانی (3/3/1397),مختار محمدیان (3/3/1397),مجتبی صمدیار (5/3/1397),ابوالحسن اکبری (5/3/1397),"صابرخوشبین صفت" (22/3/1397),مختار محمدیان (21/6/1397),

نقطه نظرات

نام: "صابرخوشبین صفت" کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 1 خرداد 1397 - 16:06

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" درودها دوست من
داستانی طولانی نوشته ای
چند سطر شروع داستان را خواندم و لذت بردم ولی .....
تا بعد ....@};-


@"صابرخوشبین صفت" توسط مختار محمدیان Members  ارسال در سه شنبه 1 خرداد 1397 - 18:11

نمایش مشخصات مختار محمدیان سلام و درود
منتظر نظر شما دوست عزیز و هنرمندم هستم .




@};- @};- @};- @};-


نام: "صابرخوشبین صفت" کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 2 خرداد 1397 - 16:16

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" سلام و درودها
به دوست زیبانگار و زیبانویسم
داستان از خط فکری منسجم و زیبایی برخوردار است و تعبیرهای زیبا و مفاهیم ژرف و دل انگیزی در متن برای حرکت رو به جلوی داستان قرار داده شده است که خواننده را ناخود آگاه به دنیای فکر و تخیل و طبیعت و زیبایی می برد .
در کل انسجام داستان زیبا و شاعرانه بود و لذت بردم .
سرزنده باشید .@};-


نام: ابوالحسن اکبری   ارسال در شنبه 5 خرداد 1397 - 22:03

سلام و عرض ادب خدمت جناب محمدیان خیلی عالی بود . @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 7 خرداد 1397 - 18:24

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام و درود جناب محمدیان . @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.