مسافر کوچک شب

درگیری با همسرم سحر ، مسائل شغلی و مشکلات زندگی ، من رو به شدت از واقعیت های مهم دیگر دور کرده بود ، وقتی دختر کوچکم شیدا رو در آغوش میگرفتم ، به هر چیزی به غیر از دخترم فکر میکردم ، وقتی با من حرف میزد ، درکش نمیکردم .

همسرم صحبت از جدایی میکرد و دائم با هم بحث داشتیم ، زندگی من به مرحله ای رسیده بود که فروپاشی اون رو با تمام وجود لمس میکردم ، شیدای من یه روز گفت : بابایی خسته شدم ، با هم دعوا نکنین ، جیغ نزنین . میگم اون آقا خوشگله بیاد هر دوتون رو دعوا کنه . حالا میبینی .

پس از گذشت مدتی ، وقتی به خودم اومدم شدیداً به مصرف مواد مخدر وابسته شده بودم ، هیچکس اون موقع به زندگی ما توجهی نمیکرد ، سحر درخواست طلاق داده بود . شیدا مریض شده بود و روز به روز ضعیف تر میشد ، دوست خیالی برای خودش داشت و با اون بازی میکرد .

سحر دیگه نه به من اهمیت میداد و نه به تنها فرزندش ، یا میرفت خونه باباش یا با دوستاش بود .

از محل کارم به خاطر اعتیاد اخراج شدم ، از هر کسی سرزنش و نصیحت شنیدم ، چقدر سحر به من سرکوفت زد و تاریخ دادگاه خانواده رو ، یادآوری کرد .

یکی از همون روزا دختر نازنینم رو که مثل یه گل کوچولوی پژمرده روی تخت بیمارستان افتاده بود ، نوازش میکردم و میبوسیدم و اشک میریختم .

مریضی شیدا من و سحر رو دوباره به هم نزدیک کرد ، با هم صمیمی شدیم قرار شد من ترک کنم ، همه چیزو از نو بسازیم ، یه هدف و آرزوی مشترک داشتیم ، شیدا حالش خوب بشه ، هر دومون بهش محبت کنیم و یه روز عروسش کنیم .

با دعاهای من و سحر شیدا بهبودی یافت و به خانه خراب شده ما بازگشت .
یک شب بحث و جدل من و سحر دوباره شروع شد ، من اونو مقصر مریضی شیدا میدونستم و اون اعتیاد و بی مسئولیتی من رو . داد و فریاد ...........

شیدا از خواب بیدار شد اومد بغل من و گریه کنان گفت : بابایی بابایی شما دارین منو خسته میکنین ، میخوام برم پیش همون آقاهه که خوشگله . دیگه نمیاد پیشم ، اون گفت : هر وقت خسته شدی ، با من بیا . منم که فهمیدم دوست خیالیشو میگه ، تو بغلم فشارش دادم ، انگشتامو توی موهای بلندش بردم و گفتم : نه خوشگلم تو همیشه پیش ما میمونی . من ومامانت دوست داریم .
بعد سحر بچه رو از بغل من گرفت و وقتی اونو میبوسید اشک میریخت .

فردای همون شب ، مصیبتی بر سر ما فرود اومد که دیگه خون گریه کردنهای من و سحر ، چیزی رو تغییر نمیداد . بیدار نشدن شیدا و بیدار شدن ما ، کی مقصر بود . دیگه چه فرقی میکرد . شیدا باید توی زندگی ما پرپر میشد ، تا من و سحر معنی واقعی زندگی رو بفهمیم تا بتونیم زندگی جدید و با برنامه ای بسازیم .

ای کاش شیدا کوچولو الان بود و میدید که پدر و مادرش دیگه با هم دعوا نمیکنن و با غم از دست دادن فرشته کوچکشان، در آغوش همدیگر گریه میکنند .

دوست خیالی تو کی بود شیدا ؟





شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 4 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

مریم موسوی ,مریم مقدسی ,فاطمه کلانتری ,الف.اندیشه ,


این داستان را خواندند (اعضا)

مختار محمدیان (5/4/1392),فاطمه حسن زاده (5/4/1392),فهيمه مهدوي (5/4/1392),محمدرضا عراقي (5/4/1392),مهدی کیانی (5/4/1392),میلاد کاویانی (5/4/1392),فاطمه قاسمی (5/4/1392),نصرالدین بهاروند (5/4/1392),فاطمه کلانتری (6/4/1392),مریم مقدسی (6/4/1392),مریم مقدسی (7/4/1392),مختار محمدیان (17/6/1394),الف.اندیشه (18/6/1394),مختار محمدیان (26/6/1394),مریم موسوی (26/6/1394),مختار محمدیان (12/12/1395),مختار محمدیان (30/2/1397),

نقطه نظرات

نام: محمدرضا عراقي   ارسال در چهار شنبه 5 تير 1392 - 16:50

avalesh fekr kardam hamoon mozoe kelisheiie hameye dastanast vali bad didam kheili ba oona fargh dare...dastane ziba va tasir gozari bood,mamnoonam.
lotfan dastane mano ham bekhonid.


@محمدرضا عراقي توسط مختار محمدیان Members  ارسال در چهار شنبه 5 تير 1392 - 17:29

نمایش مشخصات مختار محمدیان ممنونم آقای عراقی .


نام: مهدی کیانی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 5 تير 1392 - 17:10

نمایش مشخصات مهدی کیانی سلام خسته نباشید
روایت داستانیتون خیلی روزنامه وار بود انگار در حال اعتراف گرفتن از یک نفر بودیم ، سریع و طوطی وار و به راحتی بدون هیچ تلاشی و فقط با نوشتن گره های داستانتون رو بستید و باز کردیدمثلن معتاد شدم ، ترک کردم مادرش رفت ، و بخاطر شیدا برگشت...
ما بیدار شدیم اون بیدار نشد
و حوادث ناگواری که خیلی ساده و به شکل روزنامه وار بیان شد.
از طرفی این روزها همه ی داستانها داره با مرگ یه نفر تموم میشه ، یعنی فقط مردن یه نفر میتونه ادما رو تغییر بده ؟ مصلمن نه راه های دیگری هم برای تلنگر زدن به انسان ها و تاثیر گذاری داستان وجود داره ، و مردن شخصیت ها حتا اگر داستانتون واقعی هم باشه زیاد تاثیر گذار نیست اون هم با چنین بیانی و حتا کلیشه ای شده...
اگه دقت کرده باشید حتا سریال های تلوزیونی این چنینی مثل کلید اسرار هم که اصولن چنین روایت هایی دارد دیگه محبوبیت چندانی ندارند در جامعه ما ، اونهم برای جامعه ی تنبل ما که حوصله ی فیلم دیدن رو هم نداره ، دیگه چه برسه به خوندن ...
مطالب بنده نقد نبستند ، نظرتان شخصی یکی از مخاطبان شماست...
موفق باشید...


@مهدی کیانی توسط مختار محمدیان Members  ارسال در چهار شنبه 5 تير 1392 - 17:33

نمایش مشخصات مختار محمدیان آقای کیانی از نظر ارزشمند شما متشکرم .


نام: نصرالدین بهاروند کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 5 تير 1392 - 23:03

نمایش مشخصات نصرالدین بهاروند سلام
آقای کیانی لطف کردن و روی داستانای بچه ها نظر دادن قبلا و منم هم داستانا رو خوندم و هم نظریاتشون رو
واقعا ایشون خیلی چیزا میدونن و بهتره ماها ک این چیزا رو نمیدونیم بیائیم و ازشون استفاده کنیم.
داستان قبلیتو خوندم و همون طور ک اشاره کردم شما حوصله نوشتن رو ندارین ب نظرم
میخوائین بنویسین و خودتون رو راحت کنین و نمیدونم شاید میخوائین بگین بلدین بنویسین
امیدوارم بهتون برنخوره
من حرفامو اینجوری میزنم و شاید باب میل نباشه
ب هرحال ب نظر من داشتانائی ک میخونم و از ارزش کمی برخوردارن بعضیا اگه میان میگن خیلی خوبه و عالیه و آینده درخشانی داری فقط واسه اینه ک نظری داده باشن و از شما بخوان ک برین و داستاناشون رو بخونین
ب قول اون دوستمون
همین که جسارت داشتین و نوشتین خودش خیلیه و نیاز ب جسارت داره و من تحسینتون میکنم
ب امید حوصله بیشتر


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 6 تير 1392 - 13:02

داستان زیبایی بود خسته نباشید @};- @};-


نام: آرزو رضایی   ارسال در شنبه 8 تير 1392 - 12:41

سلام
یکم بیشتر موقع نوشتن حوصله کنید عالی میشه ! ایده هاتون قشنگن



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.