کوچه ی علی چپ!

صدای جیر جیر کمد گوشم رو پر کرد.بابا می گفت تو کمد یه شهره.یه شهر بزرگ پراز آدمای کوچیک وزیر لب گفت :حقیر که نه .کوچیک.اونقدر کوچیک که دستشون به خدا نمی رسه.باآرزوهای بزرگ.بابا دوباره زیر لب گفت :آرزوهای بزرگ مال آدمای کوچیکه.
از صدای کمد خوابم نمی برد .دلم رو جا گذاشته بود م از سر غروب تو کوچه ی علی چپ.همون علی چپ معروف!دلم از بس جا مونده بود دیگه عادت شده بود برام.یه روز تو تور دروازه ی گل کوچیک جاموند .اون روز عشقم یه گل زدن به فرهاد خوش دست بود.توپ رو تو هوا می قاپید .تو دلم می گفتم :دلا مروت بزار یه بار گل بزنم به کجای دنیا برمی خوره؟
شلوار پاره ام رومی دم ننه بدوزه .غر می زنه.این هشتمین شلواره تو ابن ماه.سر زمستون هی برام شلوار می گیره پاهام کرخ نشه از سوز سرما.هی پاره اش می کنم می دم بدوزه.دلش نمی یاد شلوارکهنه تنم کنه .پاره پوره بپوشم راه بیفتم تو کوچه بازار.
حالا دیگه یه کم بزرگ شدم .قد کشیدم .به قول بابا اندازه چنار خونه ی حسین آقا .نبردوم بزاری تا به کله ام برسی .تازه تو تیم بسکتبال محل عضو شدم .بچه ها به خاطر قدم همه اش توپ رو می دن دستم اما کو دلی که توپو توتور بندازه.این دفعه دلم یه جا دیکه گیره. خونه ی اقدس خانوم رفته بودم سبزی شسته و خوش عطر ننه رو بدم خرد کنه...نگم بهتره.. دختر اقدس خانوم که تازه فهمیدم اسمش پریزادهِ..شد قصه ی جدید من و نقل شبای دور کرسی بابا که بچه تو دهنت بویِ شیر می ده کله ات بوی قرمه سبزی.کجای دلم بزارم خاطر خواهی تو.
سر می جنبونم پی کار ولی کو کار .کار باید به آدم بیاد.تمیز بری تمیز بیای نه اینکه پک و پهلوت تو روغن گیر باشه و دستت تا آرنج تو ماشین مردم.یا اینکه خمیر هم بزنی و تو گرما و سرما نون بزاری تو تنور .
ساعت از سه شب گذشته و خوابم نمی بره.یاد روزی افتادم که یکی در ِگوشم گفت :بار سفر ببند.
-بار سفر به کجا؟
گفت:غمت نباشه.می ریم بندر جنس میاریم می فروشیم کلی سودشه.
باد به گوش بابام رسوند .طوفان تو چار دیواریمون راه افتاد که نگو. زلزله رود باری بود برا خودش .منو حبسم کرد تو اتاق.به ننه سپرد حتی واسه نگاه کردنم دم پنجره ام نیاد. اما ننه طاقت نداشت هی خوراکی می آورد. گوشه ی چار قدش خیس اشک بود .اشکی که واسه من ریخته بود دریایی شد که انگار داشتم توش غرق می شدم .شرمم می شد.ته تغاری بودم .سر پیری شده بودم مایه ی عذاب به جای عصای دست. چشماش دیگه سو نداشت.بابا هم همینطور.پریزاد رفته بود پی سرنوشتش.فرهاد خوش دست شده بود دروازه بان یه تیم دستِ دو .بچه های محل عکس و امضاشو طاق کرده بودن سر کوچه پز می دادن به بقیه.بازم از تو کمد صدا اومد من بازم خودمو می زنم به کو چه ی علی چپ.
همون علی چپ معروف!

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 1.5 از 5 (مجموع 4 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

مهسا ذبیحی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

نادر ال علی (30/3/1391),مریم موسوی (30/3/1391),مهسا ذبیحی (30/3/1391),حمیدرضا هرندی (31/3/1391),مریم موسوی (1/5/1391),مریم موسوی (17/5/1391),داریوش جعفری (20/5/1391),مصطفی نادری (28/3/1392),مریم موسوی (2/2/1393),

نقطه نظرات

نام: حمیدرضا هرندی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 31 خرداد 1391 - 12:08

نمایش مشخصات حمیدرضا هرندی خوب روایت شده بود

زیبا بود


@حمیدرضا هرندی توسط مریم موسوی Members  ارسال در چهار شنبه 31 خرداد 1391 - 18:22

نمایش مشخصات مریم موسوی ممنون از لطفتون . امیدوارم از داستان های بعدی من خوشتون بیاد.لطف کردید وقت گذاشتید.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.