متفاوت

به تازگی از باشگاهِ بدنسازی آمده بودم و پس از یک دوش حسابی تلفن همراه خود را برداشتم و از طریق نرم افزار ((واتساپ)) به پروانه پیام دادم که ساعت شش در نزدیکیِ پارک منزلمان آماده ی رفتن به بازار باشد.
بعداز ارسال پیام با خوشحالیِ زیاد به سمت دراور و آینه ی اتاقم حرکت کردم و ابتدا با کشیدن سشوار بر موهای بلند و طلایی رنگم آن ها را خشک و حالت دادم. آنگاه به سراغ بند اندازِ جدیدم رفتم و یک صفایی به آن سبیل و ریش های تازه از لانه بیرون آمده دادم و سپس با وسایل آرایشی چند صد هزار تومانی ام با دقت هرچه بیشتر شروع به جلا و رنگ آمیزیِ چهره ام کردم.
پس از اتمامِ کار، حتی من که از جنس ماده هستم لذت زیادی را از چهره ی زیبایم بردم، چه رسد به پسرها ی غریبه ی ندید بدید.
خلاصه مانند همیشه با تیپِ مدرن و به روز شده ی خود آماده ی رفتن به همراهِ پروانه برای گشت و گذاری سرگرم کننده بعداز یک ورزشِ دل چسب شدم.
من و پروانه واردِ پیاده روی خیابان شدیم. من که مطمئن بودم از برق گرفتگیِ نگاهِ پسران و حتا مردان متاهل جان سالم به در نمی برم با غرورِ هر چه بیشتر از کنارشان عبور می کردم و به خود برای این تیپِ بی نظیر می بالیدم. گه گُداری هم دختران نگاه های تعجب برانگیز و گاهی هم حسادت جویانه ی خود را به من می انداختند. آن دسته هم که متاهل بودند و شوهرهایشان را با نگاهِ نافذ به سمتِ من می دیدند، مرا با قیافه هایی که انگار چندششان شده فحش می دادند و من هم لذت می بردم.
همینطور در میان مردم عبور می کردیم و از برق گرفتگی لذت می بردیم که ناگهان کفش های رنگ و وارنگ یک مغازه ی کفش فروشی توجهم را به خود جلب کرد.
به پروانه گفتم: کاش سری به این مغازه بزنیم. من که برای اولین بار است این مغازه را می بینم.
آنگاه با رضایت پروانه وارد مغازه شدیم.
از بدو ورود مان نگاهِ صاحب مغازه به کفش های صندلی که پوشیده بودیم دوخته شده بود. پس از اینکه سلام کردیم، نگاهش را بالا گرفت و با استرس کوچکی که در وجودش حس کردم او هم سلام کرد و ادامه داد: در خدمتتان هستم.
ما هم سری تکان دادیم و توجهمان را به کفش های روی دیوار جلب کردیم.
بعداز گشت و گذازی سریع به فروشنده اشاره کردم که یکی از کفشای 37 را برایم بیاورد تا امتحان کنم. فروشنده هم همین کار را بدون معطلی انجام داد و سپس تا پوشیدن کفش نگاهش را به پایم دوخت. وقتی کفش را پوشیدم به نظر کمی تنگ می آمد.
فروشنده گفت: نه، این کفش تنگ نیست. این مربوط به جوراب نپوشیدنِ شماست. من اینجا جوراب هم می فروشم. بگذارید تا یک جفت جوراب برایتان بیاورم.
من و پروانه نگاهی متعجبانه به هم انداختیم، چرا که تا به حال هیچ کفش فروشیِ زنانه ای را ندیده بودیم که جوراب هم بفروشد.
من هم گفتم: چه خوب، ممنون می شوم اگر یک جفت جوراب برایم بیاورید.
پس از پوشیدنِ کفش با جوراب که با نگاهِ مستمر فروشنده هم همراه بود کفش به راحتی داخل پایم فرو رفت. اما زیاد آن را نپسندیدم.
فروشنده با دیدنِ نارضایتی من از انتخاب کفش بلافاصله گفت: اگر این کفش ها باب میلتان نیست. یکسری جنس به تازگی برایمان آمده که هنوز فرصت نکرده ام آن ها را در دیدِ عموم قرار دهم، اگر دوست داشته باشید می توانم آن ها را هم نشانتان دهم.
آنگاه درحالی که انگشتِ اشاره اش را به سمت دری که در انتهای مغازه وجود داشت گرفته بود ادامه داد: فقط باید به دنبالم به این اتاق بیایید تا نشانتان دهم. چونکه هم زیاد هستند و هم سنگین.
من و پروانه با نگاهی کنجکاوانه به هم قبول کردیم.
سپس فروشنده سریع به دم در رفت و به صاحب مغازه ی کناریش گفت: من می روم تا اجناسِ جدیدم را به مشتری ها نشان دهم. تو حواست را به دکان من بده تا برگردم.
سه نفری به سمت در حرکت کردیم. هنگامی که در را باز کرد یک سری پله را مشاهده کردم که به زیرزمین راه داشت و ما هم وارد آن شدیم. آنقدر پایین رفتیم تا به زیرزمین رسیدیم. در آنجا تعداد زیادی جعبه ی کارتُنی و انتهای آن باز هم دری وجود داشت.
تا وارد شدیم فروشنده روبه ما کرد، اما هیچ کدام حرفی نزدیم.
بعد از چند ثانیه من گفتم: خوب؟ کفش ها کدامند؟
فروشنده به یکی از جعبه ها اشاره کرد و گفت: درون آن را ببینید. بلکه پسندیدید.
من هم رفتم و درِ جعبه را باز کردم، اما ناگهان یخِ دلم آب شد. مشاهده کردم یک سری کفش رنگ و رو رفته که انگار مدت هاست نیروی وزن دیگران را تحمل می کند درون آن وجود دارد.
با عصبانیت کوچکی گفتم: مرا دست نداخته ای؟ اینها که همه قدیمی هستند.
در حالی که تعجبِ پروانه را در رخش لحظه ای مشاهده کردم، فروشنده با نیش خندی گفت: آن ها هنوزم برای من تر و تازه هستند.
منم گفتم: منظورت چیست؟ نکند جنس تاناکورا می فروشی؟
باز با همان نیش خند گفت: بله، اینها همه تاناکورا هستند. اما تفاوتی که این کفش ها را از اجناس تاناکورا جدا میدارد این است که صاحبان این کفش ها همه ایرانی هستند و همه حداقل یک بار مهمان ما بوده اند.
همین که حرف فروشنده تمام شد، به طور ناگهانی با درد شدیدی که از ناحیه ی گردن و پشت سر احساس کردم جلوی چشمانم سیاهی رفت و صداها و تصاویر نا مفهومی را می توانستم مشاهده کنم که ناگهان همه جا تاریک شد.

(پایان قسمت اول) این داستان ادامه دارد...

(نویسنده: علی طرهانی نژاد)
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.7 از 5 (مجموع 10 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

شهره کبودوندپور ,مریم مقدسی ,ف. سکوت ,محمد علی ناصرالملکی ,م.ماندگار ,الف.اندیشه ,امیر محمد رنجبر ,زهرابادره , ناصرباران دوست ,ابوالحسن اکبری ,آرمیتا مولوی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

علي طرهاني نژاد (5/4/1394),مریم مقدسی (5/4/1394),شهره کبودوندپور (5/4/1394),سارینا معالی (5/4/1394),اذرمهرصداقت (5/4/1394),آرش پرتو (5/4/1394),عبدالله عمیدی (6/4/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (6/4/1394),کیمیا مرادی (6/4/1394),شهره کبودوندپور (6/4/1394),احمد دولت آبادی (6/4/1394),آرش پرتو (6/4/1394),محمد علی ناصرالملکی (6/4/1394),ف. سکوت (6/4/1394),م.ماندگار (6/4/1394),علي طرهاني نژاد (6/4/1394),فرزانه رازي (6/4/1394),محمود لچی نانی (6/4/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (6/4/1394), زینب ارونی (6/4/1394),الف.اندیشه (6/4/1394),امیر محمد رنجبر (6/4/1394),علي طرهاني نژاد (6/4/1394),رضا فرازمند (6/4/1394),زهرابادره (6/4/1394),حسین شعیبی (6/4/1394),علي طرهاني نژاد (6/4/1394), ناصرباران دوست (6/4/1394),همایون طراح (6/4/1394),امیر محمد رنجبر (6/4/1394),منصور دیبا (6/4/1394),ابوالحسن اکبری (6/4/1394),حسین شعیبی (6/4/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (6/4/1394),شهره کبودوندپور (6/4/1394),م.ماندگار (7/4/1394),آرمیتا مولوی (7/4/1394),سید علی الحسینی (7/4/1394),فاطمه مددی (7/4/1394),حسین روحانی (8/4/1394),حسین کاظمی فر (8/4/1394),میثم زارع (8/4/1394),م.ماندگار (8/4/1394),محمد اکبری هشترودی (9/4/1394),ن.م (9/4/1394),سارا باقری (10/4/1394),علي طرهاني نژاد (22/1/1395),

نقطه نظرات

نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در جمعه 5 تير 1394 - 23:28

سلام
یعنی جدن داستان ادامه می خواد پیدا کنه ?!
با تعجب فراوان منتظر ادامه می مونم.
موفق باشید.


@مریم مقدسی توسط علي طرهاني نژاد Members  ارسال در جمعه 5 تير 1394 - 23:30

نمایش مشخصات علي طرهاني نژاد سلام

از حضور و تعجبتون ممنونم.


نام: سارینا معالی کاربر عضو  ارسال در جمعه 5 تير 1394 - 23:33

نمایش مشخصات سارینا معالی سلام بر شما...

تمام کشش تو چند خط اخر بود نمیدونم رمانه یا داستان کوتاه اما اوایلش خوب نبود ...از طریق نرم افزار واتساپ نگید...یه جوری میشه...
بعد م که ماده چیه برادرررر؟:-/ بگو مونث دختر زن چه میدونم از این چیزها دیگه بز و ************ نیس که نر و ماده واس حیووناست.
حالا بگید ببینم رمانه یا داستان کوتاه;)
فازتون نول


@سارینا معالی توسط علي طرهاني نژاد Members  ارسال در جمعه 5 تير 1394 - 23:42

نمایش مشخصات علي طرهاني نژاد سلام

1- داستان کوتاه. اما نه خيییییییلی کوتاه. قسمت بعدی آخریه.

2- چجوری میشه واتساپ؟

3- اتفاقن اول از کلمه مونث استفاده کرده بودم و گفتم هر چی کمتر از کلمات عربی استفاده بشه بهتره. (به نظر من استفاده ی کلمات برای هر بخشی از زندگی بستگی به دیده انسان داره. به نظر من نر و ماده هیچ مشکلی توی ذاتشون برای استفاده ندارن)

4- ممنونم که نظر دادید و داستان رو مطالعه کردید.


نام: محمد علی ناصرالملکی   ارسال در شنبه 6 تير 1394 - 11:40

خیلی زیبا ، مشتاقانه منتظرم . :-s


نام: محمد علی ناصرالملکی   ارسال در شنبه 6 تير 1394 - 11:43

سلام دوباره ، واقعا داستان متفاوتی است . از معدود داستانهایی که واقعا تشنه ادامه اش هستم. با آلفرد هیچکاک و آگاتا کریستی نسبت ندارید؟!!!!:-/ :x


@محمد علی ناصرالملکی توسط علي طرهاني نژاد Members  ارسال در شنبه 6 تير 1394 - 12:58

نمایش مشخصات علي طرهاني نژاد سلام

1- شما نسبت به بنده لطف دارید. البته من تنها یک فیلم از هیچکاک دیدم به نام (مرد عوضی) و خیلی هم لذت بردم.

2- از حضور و نظر مسرت بخشتون سپاس گذارم.


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در شنبه 6 تير 1394 - 13:47

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام جناب طرهانی نژاد
قسمت اول که خوب بود
خیلی مشتاقم ببینم ادامش چی میشه
خسته نباشید
@};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط علي طرهاني نژاد Members  ارسال در شنبه 6 تير 1394 - 13:56

نمایش مشخصات علي طرهاني نژاد سلام

سلامت باشید. و از حضورتون ممنونم.


نام: زینب ارونی کاربر عضو  ارسال در شنبه 6 تير 1394 - 15:48

نمایش مشخصات زینب ارونی با سلام خدمت اقای طرهانی نژاد گرامی
با وجودی که تعلیق خوبی داشت نتوانستم ان به چشم یک داستان نگاه کنم فاصله راوی و نویسنده رعایت نشده و داستان شما به شکل یک خاطره در امده است
موفق باشید


@ زینب ارونی توسط علي طرهاني نژاد Members  ارسال در شنبه 6 تير 1394 - 16:01

نمایش مشخصات علي طرهاني نژاد سلام

1- من فکر می کنم شما خیلی روی راوی حساسیت. (چون توی اکثر نقداتون از راوی مشکل گرفتید)

2- به نظر من داستانی که زمینه و موضوع اصلیش از تخیل نشات می گیره اگر مثل خاطره بیان بشه هم قابل درک تر و هم واقعی ترِ و با عقل بیشتر جور درمیاد.

3- اصلن بیایید راوی رو پرت بدیم بیرون و یک دروغِ منطقی رو بیان کنیم.(مصنوعی نباشیم فقط).

4- با تشکر از نقدتون.


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در شنبه 6 تير 1394 - 15:54

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام جناب طرهانی نژاد

خیلی داستان خوبی بود.تصویر سازیتون عالی بود .موضوع هم بسیار خوب و اجتماعی .

منتظر قسمت بعد هستم.

خسته نباشید.@};- @};- @};-


@الف.اندیشه توسط علي طرهاني نژاد Members  ارسال در شنبه 6 تير 1394 - 16:03

نمایش مشخصات علي طرهاني نژاد سلام

ممنونم از حضور و نظر خوبتون.


نام: عبدالله عمیدی کاربر عضو  ارسال در شنبه 6 تير 1394 - 15:54

نمایش مشخصات عبدالله عمیدی سلام بر علی آقای عزیز
خیلی دوست دارم بخونم
ولی همینکه تک قسمتی نیست جرآت نمی کنم
ان شاالله تکی هات...
@};- @};- @};- @};- @};-


@عبدالله عمیدی توسط علي طرهاني نژاد Members  ارسال در شنبه 6 تير 1394 - 16:05

نمایش مشخصات علي طرهاني نژاد سلام

1- قسمت بعدی آخریشه.

2- من فکر می کنم عدم خوندنت به این دلیلِ که داستان های قبلیِ منو نخوندی.

3- در هر صورت ممنونم که سر زدی.


نام: امیر محمد رنجبر کاربر عضو  ارسال در شنبه 6 تير 1394 - 16:03

نمایش مشخصات امیر محمد رنجبر سلام. اولاش خسته کننده بود بعد که رفت جلوتر تو چند خط اخرش حال داد خیلی خوشحال شدم داستان ادامه داره .
ممنون که تمام داستانو یک جا نذاشتید . خسته نباشید
قلمتان مانا


@امیر محمد رنجبر توسط علي طرهاني نژاد Members  ارسال در شنبه 6 تير 1394 - 16:08

نمایش مشخصات علي طرهاني نژاد سلام

سلامت باشی. از نظر و حضورت هم سپاس گذارم.


نام: حسین شعیبی کاربر عضو  ارسال در شنبه 6 تير 1394 - 18:32

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام آقای طرهانی نژاد
یک مقدار هنگم
اجازه بدید بعد از خواندن ادامه اش نظرم را بگم چون داستان را کامل نمیدانم
موفق باشید


@حسین شعیبی توسط علي طرهاني نژاد Members  ارسال در شنبه 6 تير 1394 - 19:02

نمایش مشخصات علي طرهاني نژاد سلام

چشم. هرجور صلاح می دونید. ممنونم از حضورتون.


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در شنبه 6 تير 1394 - 20:17

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود و عرض ادب و احترام
خوشحالم از بازگشت شما بر این صفحات امید که ماندگار باشید
منتظر قسمتهای بعدی می مانم
برقرار باشید@};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط علي طرهاني نژاد Members  ارسال در شنبه 6 تير 1394 - 21:23

نمایش مشخصات علي طرهاني نژاد سلام

1- بنده هم از حضور میان دوستان خوبی مثل شما بی نهایت خوشحالم.

2- از شما هم بسیار سپاس گذارم.


نام: آرمیتا مولوی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 7 تير 1394 - 14:00

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی سلام آقای طرهانی نژاد
از اینکه باز داستانی از شما می خوانم بسیار خوشحالم
منتظر ادامه داستان هستم@};- @};-


@آرمیتا مولوی توسط علي طرهاني نژاد Members  ارسال در یکشنبه 7 تير 1394 - 15:14

نمایش مشخصات علي طرهاني نژاد سلام

ممنون و سپاس گذارم.


نام: حسین روحانی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 17:23

نمایش مشخصات حسین روحانی سلام خوبی؟
آقا این داستانی که من خواندم خیلی جا داشت خلاصه شود.بسیاری از جملاتش اضافه بود.از ضمیر من زیاد استفاده کرده بودی مثلا یکی از جملاتت میتونست اینطوری بشه
من و پروانه وارد پیاده رو خیابان شدیم و مطمئن بودم...
اما از لحاظ داستان همه اینارو گفتی که آخرش بگی توو اون مغازه قراره بلایی سرشون بیاد.میتونسی قسمت های بالایی داستان رو خلاصه و اون قسمتی که قرار بود زورگیر بشن یه مقدار بیشتر کنی تا مخاطب برای ادامه داستان جذب بشه.در کل از زیاده گویی بنده یک هدف هویدا می شود و آن کمی کمک است.اگر ریر داستان های بنده را نگاه کنید دوست مرا کم نمیگذارند:D
و البته بسیار کمک بوده
برقرار باشید


@حسین روحانی توسط علي طرهاني نژاد Members  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 18:15

نمایش مشخصات علي طرهاني نژاد سلام.

1- والا هرکاری کردم که یک داستان کوتاه با خواسته هایی که داشتم بنویسم از این کوتاه تر در حد مطلوب نمیشد.

2- من با این مطالب سعی داشتم که خواننده رو بیشتر با فضا و شخصیت ها آشنا کنم.

3- بله شما درمورد ضمیر (من) درست می گید. اما چاره ای نداشتم. داستان اونطوری که می خواستم نمیشد. توی همین جمله که شما (من) رو حذف کردید اتفاقن قصدِ بنده خودنماییِ همین ضمیر بود.

4- از نظر ارزشمندتون بی نهایت سپاس گذارم.

با تشکر.


نام: حسین کاظمی فر کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 20:40

نمایش مشخصات حسین کاظمی فر سلام جناب طرهاني نژاد
از اونجایی که داستان شما بیش از یک قسمته فعلا نمیشه در باره ش خیلی اظهار نظر کرد . انشاءالله در پایان این قصه خدمت خواهم رسید .
موفق باشید دوست عزیز !@};-


@حسین کاظمی فر توسط علي طرهاني نژاد Members  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 00:08

نمایش مشخصات علي طرهاني نژاد سلام

ممنونم از حضورت.


نام: محمد اکبری هشترودی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 00:14

نمایش مشخصات محمد اکبری هشترودی سلام جناب طرهانی نژاد
خوشحالم دوباره شما رو توی داستان ک می بینمتون با نظرات یک دو سه ....
امید که نویسا باشید...
وقتی اسم داستان رو دیدم فکر کردم یک داستان با ابهام و تفاسیر مختلف ببینم ولی اینگونه نبود...
به قول خودت طرح تا اینجا نکراری بود که امیدوارم در قسمت بعدی متفاوت تر باشد و شخصیت پردازی که این دختر از خودش داشت به نوعی غیر ادبی بود... حرفهای کوچه بازار بود که انتظار خواننده اینه که کمی ادبی تر و روانشناسانه تر باشد...
ممنونم
مانا و نویسا باشید


@محمد اکبری هشترودی توسط علي طرهاني نژاد Members  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 00:20

نمایش مشخصات علي طرهاني نژاد سلام

1- ممنونم.

2- ولی فکر نکنم توی فیلم یا داستان های ایرانی چنین موضوعی تا به اینجا دیده باشیم. البته خارجی شاید. اونم خیلی کم.

3- از نظر و حضورت سپاس گذارم.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.