متفاوت (قسمت پایانی)

من و پروانه در پیاده روی خیابان در حال عبور از موج عظیمِ نگاه های نافذِ مردم بودیم که ناگهان با برخورد مقداری آب بر روی صورتم چشمانم باز شد. تا چند ثانیه نمی دانستم کجا هستم و چه اتفاقی افتاده. اما با دیدنِ فروشنده ی کفش و مردِ کناریش که رو به روی من و روی صندلی نشسته بودند همه چیز برایم تداعی شد. نگاهی به کنارم انداختم و خود را همراهِ پروانه با دست و پایی بسته توسط چسبِ پنج سانتی به صندلی دیدم. آن ها دهانمان را هم با تکه هایی از پارچه بسته بودند، اما تنها شال و کفش هایمان را از تن درآورده بودند و کاری با بقیه ی لباس هایمان نداشتند.
با چشمانی خمار و بدنی بی حال نگاهم را به فروشنده و مردِ کناریش دوختم و در آن لحظه حس ناامیدی و ترس از ناپاکیِ اجباری و زورکی به سراغم آمده بود، چون می دانستم با وجود این دو مردِ گردن کلفت هرکاری انجام دهم باز هم فایده ای ندارد. معلوم نیست که بعداز زیر سوال بردنِ عِفّتم مرا رها می سازند، یا سر به نیست می کنند.
خلاصه در این افکار ناامیدانه پرسه می زدم و اشک می ریختم که صدای فروشنده توجهم را به خود جلب کرد.
فروشنده با خنده ای که بر لب داشت به مرد کناریش گفت: به نظر تو انتخابات را برگزار نکنیم دوستِ عزیز؟ برای انتخابِ آن دخترِ خوشبخت که برای اولین بار مهمانِ اتاقِ ما است دارد کمی دیر می شود.
آنگاه مرد کناریش هم بعداز خندیدن گفت: بله، شروع کن.
سپس فروشنده در حالی که نگاهش را به من و پروانه داده بود، دستِ سمت راستش را بالا آورد و با انگشتِ اشاره اش شروع به ده، بیست، سی، چهل کرد. و با هر باری که انگشتش سمت من می آمد تنگی نفس دچار و هر بار که برداشته راهِ نفسم باز می شد.
همینطور به آرامی در دلِ خود چیزی می گفت و یک بار انگشتش را سمت من و بار دیگر سمت پروانه می گرفت. معلوم نبود قرار است برای آخرین بار آن را کجا نگه دارد. که ناگهان انگشتش را در حالی که سمت پروانه گرفته بود از حرکت ایستاد. در آن لحظه که کمی دلم آرام گرفته بود ناگهان با مکثی نسبتن طولانی انگشتش را دوباره روی من قفل کرد. این بار نفسم تنگ تر و تنگ تر و اشک های ناامیدی ام بیشتر و بیشتر می شد که ناگهان دوباره انگشتش را به سمت پروانه نشانه رفت و باز هم کمی آرام گرفتم، اما استرسِ این را داشتم دوباره انگشتش به سمت من بیاید که به مرد کناریش گفت: اول این خانم مهمان ماست.
در حالی که دلم برای پروانه می سوخت اندکی از استرس و ترسم کمتر گشته و امیدوارانه انتظارِ یک اتفاق فکرم را مشغول کرده بود که آن دو نفر پروانه را با همان صندلی به سمت اتاق کشیدند و در حالی که پروانه ضجه می زد در را بستند. ابتدا صدای گریه و فریاد پروانه بلند شد و بعد از مدتی دیگر صدایی شنیده نشد و حتا کسی هم از اتاق بیرون نیامد.
در این لحظه فرصت را مُغتنم شمردم و شانس خود را برای رهایی امتحان کردم. حس ترس و ورزش بدنسازی دست به دست هم دادند تا قدرتِ عادیِ بدنم دوچندان شود و دست هایم از هیجان زیاد چسب های پنج سانتی را از صندلی جدا کند. آنگاه با نورِ امیدی که در دلم پدیدار گشت و استرسِ زیاد با عجله چسب های پاهایم را که به صندلی متصل بود باز کردم و سریع خود را به کیفم که در همان زیرزمین در گوشه ای افتاده بود رساندم. از آنجایی که می دانستم در برابر دو مردِ گردن کلفت کاری از دستم بر نمی آید فورن با شماره ی 110 تماس گرفتم و گزارش یک آدم ربایی و تجاوزِ به عنف را با آدرسِ دقیق و نامِ مغازه دادم. سپس خود را به بالای پله ها و نزد در رساندم و بدون معطلی دستگیره ی در را روبه پایین کشیدم. با باز شدن در خوشحالیِ بیشتری به سراغم آمد و استرس اینکه شاید یکی از مردان بیرون بیاید دست از سرم بر نمی داشت. با همین حواس ده دقیقه به دنبال کلیدِ مغازه گشتم و دیگر داشتم ناامید می شدم که ناگهان یک ریموت که چندباری هم آن را درون کشوی میزِ فروشنده دیده بودم اما استرس و عجله ی زیاد جلوی دید و کارِ مغزم را گرفته بود توجهم را جلب کرد، و با خود گفتم: شاید کرکره ی این مغازه برقی باشد. با زدنِ تمام دکمه های روی ریموت ناگهان کرکره های مغازه بالا رفتند و بعد از چند دقیقه پلیس هم بدون هیچ سر و صدایی رسید. سریع در را باز و آن ها را به داخل هدایت کردم. یک پلیسِ زن و یک مرد با چندین نیروی مسلح نزد من آمدند.
پلیس مرد گفت: شما با ما تماس گرفتید؟
گفتم: بله.
گفت: کجا هستند؟ و چند نفر هستند؟
گفتم: داخل آن زیرزمین یک اتاق وجود دارد، داخلِ آن دو مردِ گردن کلفت به همراهِ دوستِ من، پروانه.
گفت: مردها مسلح هستند؟
گفتم: تا آنجا که من دیدم اسلحه ای نداشتند.
گفت: بسیار خوب.
اشاره ای به چهار نفر از افرادش کرد و گفت: با من به داخل بیایید.
سپس روبه پلیس زن کرد و گفت: شما هم پشت سرِ ما بیایید.
آنگاه آن شش نفر واردِ زیرزمین شدند و چهار نفرِ دیگر از مامورین داخلِ مغازه ماندند. من هم با استرس شدیدی که داشتم روی یک صندلی نشستم و بیرون را نظاره می کردم که جمعیت زیادی دورِ آن دو ماشین پلیس جمع شده بودند و داخل مغازه را مشاهده می کردند و مدام با هم حرف می زدند.
طولی نکشید که پلیسِ مرد با حالتی عصبانی بالا و نزد من آمد و گفت: خانم محترم، شما هم باید برای مشخص شدنِ بعضی از مسایل با ما بیایید. در حقیقت شما هم به طور موقت باز داشت هستید.
سپس در حالی که نزدیک بود شاخ در بیاورم گفتم: می توانم بپرسم چرا؟
گفت: نه، در کلانتری همه چیز مشخص می شود.
من هم تا مدتی هنگ کرده بودم که دیدم آن دو مرد را با دستانی بسته بالا آوردند و بعد از گذشتن از جلوی چشمانم آن ها را سوار ماشین کردند. بعداز چند دقیقه آن پلیس زن پروانه را هم آورد.
همین که پروانه را دیدم سریع به سمتش رفتم و گفتم: چه شد؟ زیاد اذیتت کردند؟
پروانه در حالی که اشک می ریخت گفت: نه، اصلن اذیتم نکردند. اما به خدا مجبورم کردند که آن کارها را انجام دهم.
گفتم: چه کارهایی؟
با صورتی گریان گفت: کاش به پلیس زنگ نمی زدی.
با تعجب گفتم: چرا؟
این بار پروانه به جای جواب دادن گریه کرد.
دوباره گفتم: چرا؟ مگر چه شده؟ بگو...
با همان حالت گفت: این آدم ها روانی هستند. اصلن کاری به کار من نداشتند. اصلن انگار من سرورِ آن ها بودم، آنان خود را نزد من خیلی خار کردند. به خدا به زور به من وسیله وصل کردند که...
باز هم حرفش را قطع و شروع به گریستن کرد.
گفتم: چه وسیله ای؟ که چه؟
اما بدون هیچ حرفی به گریه و زاری اش ادامه داد.
گفتم: چه وسیله ای؟
ناگهان پلیسِ مرد از عقب آمد و گفت: فکر می کنم در مسیله ی تجاوزِ به عنف کمی اغراق کرده باشید، این بار جای تجاوزگر و موردِ تجاوز شده جا به جا شده است. یعنی شما نمی دانستید؟ یعنی شما بودید که با پلیس تماس گرفتید؟ یعنی شما هیچ خُصومتی با این افراد ندارید؟ شما با ما بیایید. اگر بی گناه باشید انشاالله آزاد می شوید.

پایان

(نویسنده: علی طرهانی نژاد)
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.2 از 5 (مجموع 5 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

ناصرباران دوست ,شهره کبودوندپور ,


این داستان را خواندند (اعضا)

م.ماندگار (10/4/1394),علي طرهاني نژاد (10/4/1394),احمد دولت آبادی (10/4/1394),کیمیا مرادی (10/4/1394),آرش پرتو (10/4/1394),ف. سکوت (10/4/1394),آرش پرتو (10/4/1394),شهره کبودوندپور (10/4/1394),منصور دیبا (10/4/1394),الف.اندیشه (10/4/1394),حسین روحانی (10/4/1394),سحر ذاکری (10/4/1394),ف. سکوت (10/4/1394),فرزانه رازي (10/4/1394),سارا باقری (10/4/1394), ناصرباران دوست (10/4/1394),علي طرهاني نژاد (10/4/1394),عبدالله عمیدی (10/4/1394),ن.م (10/4/1394),سید علی الحسینی (10/4/1394),حسین شعیبی (10/4/1394),شیدا محجوب (10/4/1394),شهره کبودوندپور (10/4/1394),احمد دولت آبادی (10/4/1394),حسین شعیبی (10/4/1394),محمد اکبری هشترودی (11/4/1394),آرمیتا مولوی (11/4/1394),فاطمه مددی (11/4/1394),سارینا معالی (11/4/1394),احمد دولت آبادی (12/4/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (12/4/1394),علي طرهاني نژاد (22/1/1395),

نقطه نظرات

نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 10 تير 1394 - 09:32

:-/ :-/ :-/ :-/ :-/ :-/ :-/ :-/ :-/ :-/ :-/
سلام اقای طرهانی نژاد
یعنی چی شد!!!
خیلی مبهم بود ولی هیجان داشت
ابتدای داستان در پیاده رو چی کار می کردن؟!!:-/ :-/ :-/ :-/ :-/


@شهره کبودوندپور توسط علي طرهاني نژاد Members  ارسال در چهار شنبه 10 تير 1394 - 14:58

نمایش مشخصات علي طرهاني نژاد سلام

1- ابتدای داستان که شخصیت اول داشت رویا می دید و باریختن آب روی صورتش بیدار شد.

2- یک مسیله ای درمورد رفتار بعضی مردان در حوزه ی روانشناسی وجود داره که باعث میشه خودشون رو در برابر زنان ضعیف جلوه بدن.

3- والا توضیح اضافه دادن خیلی سخته (زشته)، اگر خودتون درمودش تحقیق کنید متوجه میشید. (یه اصطلاحی هم داره که نمیشه بگم).

با تشکر از حضورتون.


@علي طرهاني نژاد توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در چهار شنبه 10 تير 1394 - 15:23

سلامی دیگر
سپاس از توضیحتون @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط علي طرهاني نژاد Members  ارسال در چهار شنبه 10 تير 1394 - 15:41

نمایش مشخصات علي طرهاني نژاد سلام

خواهش می‌کنم میکنم.


نام: حسین کاظمی فر کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 10 تير 1394 - 10:26

نمایش مشخصات حسین کاظمی فر سلام دوست عزیز !
یک بار دیگر فراز این قسمت داستانتان را مرور می کنیم :

" من و پروانه در پیاده روی خیابان در حال عبور از موج عظیمِ نگاه های نافذِ مردم بودیم که ناگهان با برخورد مقداری آب بر روی صورتم چشمانم باز شد... "

سوال :
یعنی همه ی آن اتفاقات در حال عبور و جلوی چشم مردم رخ داد ؟! و کسی هم نیامد جلو به این دختران دست بسته کمک کنه ؟!

البته سوالات بالا بر اساس عین متن ابتدای این قسمت از داستان شما مطرح است ؛ در حالی که در قسمت قبلی گویا این دختران در داخل انبار کفش فروشی گرفتار شده بودند و نه در جلوی چشم مردم !


@حسین کاظمی فر توسط علي طرهاني نژاد Members  ارسال در چهار شنبه 10 تير 1394 - 15:02

نمایش مشخصات علي طرهاني نژاد سلام

1- همونطور که به خانم کبودوندپور توضیح دادم. این رویای شخصیت اول داستان از بیهوشیِ موقت بود. ودر ادامه توضیح دادم که توی زیرزمین هستند.

2- عجیبِ که منظور رو متوجه نشدید. (البته شاید ایراد از توضیحات کمِ من باشه).

در هر صورت از حضورتون ممنونم.


نام: عبدالله عمیدی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 10 تير 1394 - 16:48

نمایش مشخصات عبدالله عمیدی سلام بر علی آقای عزیز
این قسمت را خواندم
خب نمیتونم نظر بدم که
چون قسمت های قبلی را نخواندم
اما در مورد قلمتان عرض بکنم که قلم توانایی دارید، خیال و پرواز خیالی اتان هم خوب است.
بماند برای داستان های تک قسمتی و بعد ان شاالله
سلامت و شاداب و پر امید باشید.
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@عبدالله عمیدی توسط علي طرهاني نژاد Members  ارسال در چهار شنبه 10 تير 1394 - 17:02

نمایش مشخصات علي طرهاني نژاد سلام

از نظر و حضور ارزشمندتون سپاس گذارم.


نام: حسین شعیبی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 10 تير 1394 - 21:13

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام آقای طرهانی نژاد
1- داستانتون کلیشه ای و تکراری بود (فکر کنم تحت تاثیر فیلم پالپ فیکشن بودید)
2- بیشتر خلاصه یک فیلم بود تا داستان کوتاه
3- جمله اول من و پروانه .... با ادامه خیلی مبهم و ناقص بود، احتیاج به ویرایش دارد
اگر مهار به تخیلاتتان بزنید داستانهای خوبی میتوانید بنویسید
موفق باشید


@حسین شعیبی توسط علي طرهاني نژاد Members  ارسال در چهار شنبه 10 تير 1394 - 21:50

نمایش مشخصات علي طرهاني نژاد سلام

1- بله. دقیقن زدید توی خال. این ماجرای همون فیلم (پالپ فیکشن) بود. و قصد بنده هم این بود که همه ی خوانندگان این رو متوجه بشن. و تفاوت آخر داستان هم به نوعی اونارو غافلگیر کنه. (لازم به ذکر بگم که این ماجرا تنها توی فیلم مذکور اتفاق افتاده، اما با پایانی متفاوت).

2- نه. این مورد رو با همه ی احترام قبول ندارم.

3- این درسته. و حتمن توی فرصتی دیگه انشاالله درستش می کنم.

ممنونم از نظر درست و حضور ارزشمندتون.


نام: علي طرهاني نژاد کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 10 تير 1394 - 03:27

نمایش مشخصات علي طرهاني نژاد البته یادم رفت بگم: شما تا آخر داستان رو مطالعه کردید؟

چون من فکر نمی کنم :

1- ماجرای فیلم (پالپ فیکشن) به این صورت که فرمودید کلیشه ای شده باشه.

2- و اینکه به نکته ی پایان داستان کسی تا به حال بهش اشاره کرده. یا اگه کرده خیلی کم بوده. (من فکر می کنم درمورد مسیله ی پایان داستان که یه جورایی موضوع اصلی به حساب میاد خیلی از دوستان اطلاع ندارن. پس بهانه ی خوبی برای تحقیقه)

با تشکر.


نام: سارینا معالی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 11 تير 1394 - 23:42

نمایش مشخصات سارینا معالی درووود به شما...

داستان پر کشش بود هرچند بعضی جاها نثرتون هماهنگ نبود.

اقا من نفهمیدم چیشد:-/ وسیله چیه؟
جای متجاوز و اینا چرا عوض شده؟
:-/ :-/ :-/ :-/ :-/ :-/
میشه منو روشن کنید درباره اون وسیله و خلاصه این سوتفاهمی که پیش اومده بود کم توضیح دادید.من که نتونستم بفهمم.
خوش باشید


@سارینا معالی توسط علي طرهاني نژاد Members  ارسال در پنجشنبه 11 تير 1394 - 01:12

نمایش مشخصات علي طرهاني نژاد سلام

1- ممنونم.

2- والا اینجا مجاز به توضیح اضافه نیستم. ببخشید.

3- اگه میشه خودتونو تحقیق کنید. (می تونید حتا تو گوگل سرچ کنید).

4- از حضور و نظرتون سپاس گذارم.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.