نقاشیِ خطخطی

قدم هایم را با غرورِ خاصی بر می داشتم و لحظه ای یاد آن خاطره ی ناجوان مردانه را رو به فراموشی سپرده بودم.
همانند گذشته دیدگانِ دیگران دست از شست و شوی صورتم بر نمی داشتند. کمتر شخصی بود که مرا با تمرکز در یادِ خود ضبط نکند. باز همانند گذشته انگشت نمای خاص و عام گشته بودم و بعد از یک غرور کوتاه مدت دوباره به دنیای جدید و غیرقابل باورم بازگشتم، اصلن باور نداشتم که در چنین شرایطی دارم زندگی می کنم، صبح ها به امید اینکه کابوسی طولانی مدت مرا همراهی کرده از خواب بر می خواستم و شب ها به امید اینکه دیگر طلوع فردا را هرگز نبینم سر به بالین می نهادم.
بله، از آن صورت زیبا که با دیدنش تحرّک قلب ها دوچندان می شد و تنگیِ نفس دچار، طوری که گویی مدت ها درحال ورزش کردن بوده اند دیگر چیزی نمانده بود.
اینک دیدنِ این رخِ غیر معمول، انسان ها را به ورزشی اجباری فرا می خواند. ورزشی که از وحشتی ناخودآگاه به عمل می آمد.
همیشه فکرِ اینکه دیگر چه کسی حاضر می شود با یک دختر 24 ساله که در اوج کمال و نشاط، تمامِ سرگرمی اش را که رنگ آمیزیِ این تابلوی نقاشی بوده و اینک به خطوط نامنظم و رنگ هایی مخوف تبدیل گشته ازدواج کند؟ مرا آزار می دهد و دلم را می لرزانَد.
از زندگی کردن ناامید گشته بودم، به طوری که دیگر با احدی رابطه ای نداشتم و در گوشه ای تنها به یک چیز فکر می کردم، نه سرگرمی ای، نه تلویزیونی و نه چیز دیگری. نیت کرده بودم که سوختگیِ ناشی از مقاومت در برابر زورگوییِ یک پسرِ بی سر و پا را کامل کنم.
روزی که خانه بسیار خلوت گشته بود و من تنها، فرصت را مغتنم شمردم تا نیتم را به مرحله ی عمل برسانم. پس با انرژی کامل وارد حیاط شدم و مستقیم به سمت منقل حرکت کردم. با دلی خسته و مطمین بطریِ نوشابه ی 5/1 لیتریِ اشباع شده از نفت را برداشتم و با قاطعیت از سر تا پاهایم را تَر نمودم. آنگاه فندک کناریش را برداشته و بعد از روشن کردنش لحظه ای مکث کردم و در فکری فرو رفتم.
اگر دیگران راست بگویند چه؟ اگر درست باشد که با عمل جراحی باز صورتم به حالت اولش برگردد چه؟...، نه، من مطمین هستم که تکنولوژیِ ما در این حد پیشرفت نکرده که صورتی از بین رفته را مانند روز اولش درست کنند.
اما اگر راست باشد چه؟...، نه، من چنین چیزی را نه شنیده و نه دیده ام.
اگر بعد از مرگم چنین چیزی اثبات شود چه؟...، نه، امکان ندارد، من دیگر خسته گشته ام، مگر من چقدر توان دارم تا بتوانم سالیانِ دراز این زجر را تحمل کنم؟ همان بهتر است به جهنم بروم و بعد از عذاب هایی که می کشم وارد بهشت شوم.
آنگاه فندک را به بدنم چسباندم و به یک چشم به هم زدن کل بدنم را آتش فراگرفت. سوزش غیر قابل وصفی را در ابتدای کار تا چندیدن دقیقه تحمل کردم و سپس به مرور زمان و اندک اندک سوزش و درد در سیستم عصبیم به طور کامل محو شد.

(نویسنده: علی طرهانی نژاد)

با سلام خدمت همه ی دوستان نویسنده.
پوزش بنده رو برای غیبت طولانی مدتی که داشتم بپذیرید. متاسفانه حضورِ من در این زمان با شرایطِ سختی همراهه. دوستان عزیز و محترم اگر نتونستم برای داستان های همتون نظر بذارم دوباره از روی بزرگواریِ همیشتون بنده رو ببخشید.

با تشکر (به خصوص جناب آقای خسرو جردی)
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

سلمان ارژن ,زهرابادره ,شهره کبودوندپور , ناصرباران دوست ,آرمیتا مولوی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

سلمان ارژن (6/11/1393),سحر ذاکری (6/11/1393),علي طرهاني نژاد (6/11/1393),زهرابادره (6/11/1393),حسین خسروجردی خسرو (6/11/1393),شهره کبودوندپور (6/11/1393),آرش پرتو (6/11/1393),فرزانه رازي (6/11/1393),وحید مداحی (6/11/1393),شیدا محجوب (6/11/1393),محمود لچی نانی (6/11/1393),اذرمهرصداقت (6/11/1393), ناصرباران دوست (6/11/1393),فاطمه مددی (6/11/1393),محمود لچی نانی (6/11/1393),آریامنتقد (6/11/1393),نعیمه میرزاعلی (6/11/1393),آرمیتا مولوی (7/11/1393),همایون طراح (7/11/1393),اعظم رحمتی (7/11/1393),ن.م (7/11/1393), زینب ارونی (8/11/1393),امید ناظمی (12/11/1393),علي طرهاني نژاد (23/11/1393),شیدا پژمان (26/11/1393),علي طرهاني نژاد (11/3/1394),علي طرهاني نژاد (4/4/1394),علي طرهاني نژاد (22/1/1395),علي طرهاني نژاد (1/7/1395),علي طرهاني نژاد (14/10/1398),علي طرهاني نژاد (11/11/1399),

نقطه نظرات

نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 6 بهمن 1393 - 14:10

نمایش مشخصات زهرابادره سلام آقای طرهانی نژاد عزيز
خيلي خوشحالم كه بعد از مدتي دوباره از شما داستان مي خونيم حضورتان مثل هميشه مايه سرور گرديد
اما داستان اجتماعي و شديدا غمگين مي باشد و حاوي پيام براي سنگدلاني كه ناجوانمردانه هستي و دنياي كسي را در يك لحظه به آتيش مي كشند باشد كه نلنگري باشد بر آنان
نگارش عالي و سوژه فوق العاده از نقاط قوت داستان بود
براي قلم تان موفقيت آرزومندم
شاد باشيد و تندرست @};- @};-


@زهرابادره توسط علي طرهاني نژاد Members  ارسال در دوشنبه 6 بهمن 1393 - 14:46

نمایش مشخصات علي طرهاني نژاد با سلام

از حضور فعال و نظر ارزشمندتون بسیار ممنونم.


نام: حسین خسروجردی خسرو کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 6 بهمن 1393 - 14:41

نمایش مشخصات حسین خسروجردی خسرو سلام دوست طناز و خوبم و عزیزم و بزرگوار و فرهیخته ام
اینقد خوشحال شدم که ازت داستانی دیدم که به همه مشغله هام پشت پازدم گفتم باید داستان دوست خوبم علی رو حتما بخوانم. اینقدر خوشحالم که واقعا نمیدونم چطور احساساتم رو بیان کنم.
علی جونم من در همه این مدت می دانستم شما با سختی هایی روبه رو هستی و از خدا میخواهم گره از مشکلاتت بر داره . بعد از هر سربالایی سرپایینی هست.
داستان تلختو خوندم اینقد تلخ بود که باورم نمیشد تو نوشتی. و نشون دادی در زمینه های دیگر هم مهارت نوشتن داری.نویسنده خوب کسی است که در تمام زمینه ها و موضوعات مهارت نوشتن داشته باشد.همانطور که داستانهای شادت خنده بر لبانم می انداخت با این داستانت چشمانم اشکبار شد.خیلی خوب از پس تراژدی بر اومدی.
از لحاظ تکنیکی من مشکلی با داستان ندارم مخصوصا عنصر جدل که خیلی زیبا از پسش بر اومدی
اما از لحاظ محتوا باید بگم اینها واقعیتهای تلخی است که میبینیم.و حقیقت این است که چند روزی است که منتظر این موضوع داستان بودم و واسم سوال بود چراکسی به این امر مهم نمی پردازد؟بازم فکر منو خوندی ناقلا.
اگر فقط این داستانو داشتی میگفتم نا امیدی رو نمیپذیرم اما داستانهای دیگرت داره جبران میکند. شما داری با این داستان درس میدهی. خیلی خیلی بهت ارادت دارم علی جونم.از دوستان میخاهم که به وبلاگ علی عزیز حتما سر بزنند.


@حسین خسروجردی خسرو توسط علي طرهاني نژاد Members  ارسال در دوشنبه 6 بهمن 1393 - 14:58

نمایش مشخصات علي طرهاني نژاد با سلام

1- حسین جان باور کن یکی از دلایلی که من رو مجاب به داستان نوشتن کرد، تو بودی. و به خاطر این امر بی نهایت ازت ممنونم.

2- باید عرض کنم که من توی یک برهه از زمان فقط داستان های احساسی و تلخ می نوشتم که فکر می کنم اون زمان از حضور ارزشمند تو بی بهره بودیم.

3- حقیقت اینه که من علاقه به داستان هایی دارم که کمتر کسی بهشون توجه می کنه یا واقعن ایده ی جذابی باشه. (حالا اگر این ایده غم انگیز و واقعیه منو ببخشید. و اگر تخیلی و طنازه اون هم بدون حضور شما چیزی نیست).

4- و در آخر من هم ارادت خودم رو نسبت به تو اعلام می کنم و از این امر بسیار خوشحالم.

با تشکر


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 6 بهمن 1393 - 14:53

داستان تامل انگیزی بود و متاسفانه یکی از معضلات بزرگ جامعه که اخیرا خیلی هم باب شده
قلمتان مانا


@شهره کبودوندپور توسط علي طرهاني نژاد Members  ارسال در دوشنبه 6 بهمن 1393 - 14:59

نمایش مشخصات علي طرهاني نژاد با سلام

از حضور و نظرتون سپاس گذارم.


نام: وحید مداحی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 6 بهمن 1393 - 15:57

با سلام
تلخ را زیبا به تصویر کشیدید


@وحید مداحی توسط علي طرهاني نژاد Members  ارسال در دوشنبه 6 بهمن 1393 - 23:50

نمایش مشخصات علي طرهاني نژاد سلام

سپاس گذارم.


نام: محمود لچی نانی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 6 بهمن 1393 - 18:21

نمایش مشخصات محمود لچی نانی سلام، موضوع داستان، بد نبود، گرچه پیغام واضح و مثبتی هم نداشت، ولی قابل تامل بود، ولی نگارش داستان خیلی ادبی و کتابی بود، فکر میکنم اگه کمی ساده تر مینوشتید، دلچسب تر میشد،
البته که این نظر منه، و نظر شما میتونه مخالفش باشه، این، حق شماست،


@محمود لچی نانی توسط علي طرهاني نژاد Members  ارسال در دوشنبه 6 بهمن 1393 - 23:53

نمایش مشخصات علي طرهاني نژاد سلام

1- من فکر نکنم ساده تر از این بشه یک داستان دل چسب رو به یک نویسنده نسبت داد.

2- به نکته ی خوبی اشاره کردید. نظر. البته که سلیقه ها با هم متفاوته.

با تشکر.


نام: اذرمهرصداقت کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 6 بهمن 1393 - 18:47

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت من حرفی ندارم...
ولی خدایی خوشحال شدم ازدیدن گلادیاتور...
..
ایشاا... مشکلا،همه حل شه
صلـــــــــــــــــــــــــــــــــوات
@};-


@اذرمهرصداقت توسط علي طرهاني نژاد Members  ارسال در دوشنبه 6 بهمن 1393 - 23:54

نمایش مشخصات علي طرهاني نژاد سلام

ممنونم از حضورتون. و اینکه ما هم در کنار شما خوشحالیم.


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 6 بهمن 1393 - 19:15

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام و عرض ادب
خییییییلی خوشحالم از زیارت مجدد شما و از خوانش دوباره ی داستانی از شما با شبک خاص خودتون
امیدوارم در هر حال سلامت و شاد باشید و برقرار
@};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط علي طرهاني نژاد Members  ارسال در دوشنبه 6 بهمن 1393 - 23:55

نمایش مشخصات علي طرهاني نژاد سلام

ممنونم از حضورتون، همچنین.


نام: زینب ارونی   ارسال در دوشنبه 6 بهمن 1393 - 23:05

با سلام
داستان رو به شیوه خودتون نقد میکنیم
1.ایده داستان تکراری بود و طرحی نداشت که این تکرارو برای من ناب کنه .جز یه انرژی منفی که میتونست به همنوعهای شخصیت داستانی شما بده و اونها رو ازقبل هم نا امید تر کنه ..
2.شخصیت پردازی داستان شما اینقدر ضعیف بوداز یک ادم سرخورده از اجتماع و ناامید اونم به حدی که میخواهد خود کشی کند برای قابل لمس نبود .نتونسته بودید نا امیدی رو برای من به تصویر بکشید .
3.در اغاز داستان نویسنده سعی میکرد خواننده رو گمراه کنه .تا ضربه پایانی داستان رو بزنه اما تو این کار موق نبودید چون نه تعلیق تو کارتون بود نه تضاد شخصیت شما و کشمکش درونی اون با خودش که بسیار کمرنگ بود
4.پرش زمانی در داستان شما در (مرا ازار میدهد و دلم را میلرزاند )اینجا مضارع شده در حالی که داستان در گذشته و با فعل ماضی نوشته شده .
5ادبی بودن بعضی از کلمات توی داستان اونو از زبان داستانی و ارتباطی که میتوست به خواننده بده دور میکرد
موفق باشید @};- @};- @};- @};-


@ زینب ارونی توسط علي طرهاني نژاد Members  ارسال در دوشنبه 6 بهمن 1393 - 00:09

نمایش مشخصات علي طرهاني نژاد با سلام

1- متاسفانه من چنین ایده ای رو هرگز نخوندم. اگر شما سراغ دارید معرفی کنید تا ما هم بهرمند بشیم.

2- من فکر می کنم. شما نتونستید که خودتون رو جای شخصیت جای بزنید و احساساتتون رو در اون شرایط بررسی کنید.

3- نه، واقعن قصد من گمراهی خواننده نبود و فقط با نوشته های ادبی و توصیفی سعی در جذاب تر شدن داستان داشتم.

4- نه، شما توجه نکردید. داستان توی پاراگراف بالاتر ماضی بوده. اما در اون قسمت داره میگه که این امر همیشگیه.

5- بعداز نوشتن چندین داستان به این نتیجه رسیدم که اگر از این نوع ادبیات در داستانم استفاده کنم هم جذاب تره و هم خواننده ارتباط بهتری با اون برقرار می کنه. و این فقط نظر بنده است.

با تشکر.


@علي طرهاني نژاد توسط زینب ارونی   ارسال در سه شنبه 7 بهمن 1393 - 10:03

با سلام
اقای طرهانی نژاد واقعا به عنوان یک نویسنده شما با همچین سوژه ای مواجه نبودید ؟خودکشی به هر نوع حالا چه صورتش سوخته یا معتاده .ایده اصلی شما خودکشیه و این طرح چیز تازه ای نیست مگر اینکه نویسنده فکر تازه ای داشته باشه که فکر شما نا امیدی بود
بله من نتونستم و حرف من هم دقیقا همینه چرا نتونستم این مشکل من نیست مشکل نویسنده است .چون نتونسته رابطه منو با شخصیتش برقرار کنه .من با چند تا جمله ادبی سر و کار داشتم که نه تنها با عث نمیشد شخصیتشو درک کنم بلکه ذهنم درگیر معنی کردن جمله های ادبی مولف شده بود و این نظر مختص خود شماست چرا که در داستان هر چقدر مولف روان تر بنویسه داستان جذابتری ارایه میده
مرا ازار میداد این درسته نه مرا ازار میدهد شما خودتون بیشتر توجه کنید
میداد با فعلهای ماضی داستان شما هماهنگی داره و ازار میدهد برای زمان مضارع است
موفق باشید


@ زینب ارونی توسط علي طرهاني نژاد Members  ارسال در سه شنبه 7 بهمن 1393 - 14:20

نمایش مشخصات علي طرهاني نژاد سلام دوباره

1- نه، اشتباه نکنید. ایده ی اصلی من اون بلایی بود که سر دختر اومده. سوختگی صورت.

2- من فکر نمی کنم کلمات سخت باشن و ساده تر از این رو باید عرض کنم نویسندگانی می نویسن که تازه در شروع کار قرار دارن یا اینکه فقط خاطره ای می نویسن.

3- درمورد اون فعل هم باید عرض کنم که من همیشه خاستاره تازگی و غیر معمول بودن هستم. یعنی اینکه اگر قرار باشه که یک نویسنده طبق قواعد همیشگی پیش بره و همه ی کارهاش رو طبق این قوانین بنویسه به طور صددرصد به سمته کلیشه شدن سوق پیدا می کنه که این امر می تونه ضربه ی بزرگی برای یک نویسنده باشه. به نظرم گاهی لازمه که ما قواعد رو عوض کنیم.

با تشکر.


نام: آرمیتا مولوی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 7 بهمن 1393 - 07:42

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی سلام آقای طرهانی نژاد
از اینکه باز داستان زیبایی از شما در این سایت می خوانم بسیار خوشحالم
امیدوارم همیشه موفق باشید @};- @};- @};-


@آرمیتا مولوی توسط علي طرهاني نژاد Members  ارسال در سه شنبه 7 بهمن 1393 - 14:21

نمایش مشخصات علي طرهاني نژاد سلام

ممنونم از حضورتون و اینکه من هم از دیدار دوباره ی شما خوشحالم.


نام: اعظم رحمتی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 7 بهمن 1393 - 14:11

نمایش مشخصات اعظم رحمتی سلام.
جالب بود.
مگه مرده هم می تونه بنویسه؟:-s
نه خدایش دوست داشتم لحظه آخر یه اتفاقی بیفته یارو نظرش عوض شه....:)
موفق باشید.


@اعظم رحمتی توسط علي طرهاني نژاد Members  ارسال در سه شنبه 7 بهمن 1393 - 14:22

نمایش مشخصات علي طرهاني نژاد سلام

از حضور و نظرتون بسیار سپاس گذارم.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.