حسی با خاصیت جوش آوردن

تازه به بلوغ رسیده بودم و شب ها تا دیر وقت خوابم نمی برد. همین که سرم را بر بالین می نهادم و چشمانم را می بستم تصاویرِ ثبت شده در ذهن پریشانم همراه با داستانی تخیلی فیلمی را به تصویر می کشید و ساختنِ این فیلم جذاب خواب را از سرم می پراند.
میل شدیدی نسبت به جنس مخالف در من پدیدار گشته بود که مقاومت در برابر آن با عذاب زیادی همراه بود.
چندباری برای ارتباط گیری با عده ای از دختران در و همسایه اقدام کرده بودم، اما این قیافه ی احمقانه که با دماغی بزرگ و جوشانی چرکی با تراکم زیاد و ابروهایی پرپشت تشکیل میشد، جواب منفیِ آنان را در ایجاد رابطه ی دوستانه فراهم می ساخت.
خلاصه در این دوران های شکنجه آور و سخت پرسه می زدم که یک شب پدرم مرا نزد خود در اتاقش فراخواند.
پدرم گفت: پسرم، دست در آن جیب شلوارم بکن و یک اسکناس پنجاه تومانی را بردار. الآن عمویت تماس گرفت. قرار است تا ساعتی دیگر برای انجام صله رحم تشریف بیاورند، برو مقداری میوه جات به همراه شکلات و آب میوه بخر که مادرت می گوید چیزی در خانه موجود نیست.
من هم که حوصله ی بیرون رفتن را در این موقعِ شب نداشتم هر آنچه فحش و ناسزا که می دانستم نثار عمو و زن عمویم کردم، اما به دختر عموهایم فحش ندادم که آمدن آن دو قدری خوشحالم می کرد.
با اعصابی نسبتن خراب لباس هایم را پوشیدم و به سمت سوپرمارکتِ سرکوچه مان حرکت کردم. در آن موقع شب، با آن سوزِ سرما کسی در کوچه و خیابان پرسه نمی زد.
داشتم به راهم ادامه می دادم به ناگه خانمی با مانتوی چسبنده و نقابی که بر روی صورت داشت در حالی که نوزادی کاملن پوشیده را در آغوش گرفته بود مقابلم ظاهر شد.
با صدایی نازک و دلنشین گفت: تو را به خدا به این بچه ی کوچک کمکی بکن، دو روز است که چیزی نخورده، تو را به خدا پولی بده تا برای این کودک شیرخشکی بخرم. تو را به خدا...
او به همین صورت در حال حرف زدن بود و من هم در حالی که به آن چشمان زیبا خیره گشته بودم با تالاپ تالاپ کردنِ قلبم به نوای دلنشین صدایش گوش میدادم. ناخودآگاه دستم به درون جیبم کشیده شد و آن پول را از جیبم بیرون آوردم.
در حالی که به پول نگاه می کردم گفتم: آخر این...
آن خانم تا چشمش به پول افتاد گفت: اگر این پول را به من بدهی حاضرم هرکاری برایت انجام بدهم. به جان بچه ام قسم که هر کاری برایت انجام می دهم. این کودک چند روز است چیزی نخورده، دارد از بین می رود، آن پول را بده تا همه کار برایت انجام دهم. بیا برویم در آن کوچه ی پشتی که تاریک است، هیچ کسم از آنجا گذر نمی کند. اصلن آنجا دید ندارد. من هرشب آنجا می خوابم. این پول را به من بده تا ببرمت آنجا...
آن خانم مدام حرف می زد و مرا هم با حرف هایش مدام تحریک می نمود و وادار به فکر کردن.
با خود فکر کردم: اگر من این پول را به او بدهم پس هنگامی که به خانه باز گردم جواب پدرم را چه بدهم؟
اما این حسِ در حال جوش آمدنِ من کار خودش را کرده بود و باعث ایجاد افکار خلاقانه ای در من گشته بود.
فکر کردم: خب به پدرم می گویم در راه خرید پول را گم کردم، یا اینکه آن را از من دزدیدند.
خلاصه اینکه چه فکر بدی بود یا خوبی لااقل برای قانع کردن خودم کافی بود. پس جواب خانم را مثبت دادم و به دنبالش راهی شدم. هرچه با او بیشتر راه می رفتم بیشتر کیف می کردم. واقعن لذت بخش بود که در کنار یک زن، آن هم به این جذابی قدم می زدم. آنقدر راه رفتیم که به یک جای بن بست و سوت و کور که حتی سگ هم در آن پای نمی گذارد رسیدیم. من ایستادم و او جلوتر رفت و در مقابلم قرار گرفت، آنگاه نوزادش را در کنارش، روی زمین گذاشت.
من از خوشحالی داشتم بال در می آوردم، نمی دانستم بیدارم یا که خواب می بینم.
سپس در مقابلم زانو زد. دیگر تحمل نداشتم، داشتم از خوشحالی سکته می کردم.
گفت: دراز بکش.
من هم سریع بر روی زمین دراز کشیدم. آنگاه در حالی که نقابش را هنوز از روی صورتش برنداشته بود، آمد جلو و خود را بر روی من انداخت و مرا در آغوش گرفت.
ابتدا یک احساس شگفتی و خوشحالیِ بی حدی وجودم را فرا گرفت، اما فقط لحظه ای بیشتر طول نکشید. ناگهان حس کردم همانند یک پارچه ی بزرگ آرام آرام روی من در حال پهن شدن است. دیگر اندام ها و ناهمواری های او را حس نکردم. در یک چشم به هم زدن سرتاسرِ بدنم را فرا گرفت. گفتم: چه شد؟ چرا اینطور شد؟ اما بدون اینکه چیزی بشنوم احساس فشردگی به من دست داد. حس کردم که این پارچه که دور تا دور بدنم پیچیده شده بود در حال فشرده شدن است. گفتم: چه می کنی؟ دارم احساس خفگی می کنم. اما باز هم چیزی نشنیدم. آنقدر فشرده شده بود که دیگر نمی توانستم حرفی بزنم، احساس خفگیِ شدیدی جانم را در بر گرفته بود. دیگر توان نفس کشیدن نداشتم. اما او به هیچ عنوان از کارش دست بر نمی داشت. دیگر تحمل نداشتم، درد شدیدی کلِ بدنم را آزار میداد. نه می توانستم کاری انجام دهم و نه حرفی بزنم. آنقدر درد شدید شد که سرم گیج رفت و جلوی چشمانم سیاهی. چند دقیقه ای این درد غیرقابل تحمل را در تک تک اجزای بدنم حس کردم که ناگهان گوش هایم شروع به شنیدن، چشمان شروع به دیدن و دهانم شروع به نفس کشیدن کرد، اما بدنم وزنی را حس نمی کرد.

نویسنده: علی طرهانی نژاد
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.6 از 5 (مجموع 9 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

حسین خسروجردی خسرو ,زهرابادره , ناصرباران دوست ,احمد دولت آبادی ,مریم مقدسی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

علي طرهاني نژاد (8/11/1393),آرمیتا مولوی (8/11/1393),زهرابادره (8/11/1393),شهره کبودوندپور (8/11/1393),سلمان ارژن (8/11/1393),فرزانه رازي (8/11/1393),اعظم رحمتی (8/11/1393),حسین خسروجردی خسرو (8/11/1393),فاطمه مددی (8/11/1393),شیدا محجوب (8/11/1393),محمود لچی نانی (8/11/1393),رضا فرازمند (8/11/1393), ناصرباران دوست (8/11/1393),فهیمه سلطان زاده (9/11/1393),یوسف رحیمی (9/11/1393),وحید مداحی (9/11/1393), زینب ارونی (9/11/1393),احمد دولت آبادی (9/11/1393),زهرابادره (9/11/1393),محمدحسين طرهاني نژاد (10/11/1393),محمد مهدی کریمی (10/11/1393),اذرمهرصداقت (10/11/1393),محمد شاهکان (10/11/1393),امید ناظمی (11/11/1393),امیر محمد رنجبر (11/11/1393),امید ناظمی (12/11/1393),امید ناظمی (12/11/1393),زهرابادره (12/11/1393),شیدا محجوب (12/11/1393),علي طرهاني نژاد (23/11/1393),علي طرهاني نژاد (29/3/1394),علي طرهاني نژاد (13/4/1394),علي طرهاني نژاد (12/1/1395),علي طرهاني نژاد (3/7/1395),علي طرهاني نژاد (12/9/1398),

نقطه نظرات

نام: نادر   ارسال در چهار شنبه 8 بهمن 1393 - 12:05

بیشتر تمرین کن


@نادر توسط علي طرهاني نژاد Members  ارسال در چهار شنبه 8 بهمن 1393 - 12:35

نمایش مشخصات علي طرهاني نژاد سلام

ممنونم از حضورتون. ولی ای کاش به جای کلی گویی از جزییات استفاده می کردید و اشکالات رو بیان می کردید.


نام: حسین خسروجردی خسرو کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 8 بهمن 1393 - 16:14

نمایش مشخصات حسین خسروجردی خسرو =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
علی جون 20 بود.از وقتی رفتی تا الان که اومدی هیچکی نتونست اینقد منو بخندونه.وسط داستان نفسم از خنده بند اومد.کاش میشد 100 رای میدادم بهت.داداش گلم.
دوستان عزیز زندگی پر از پیچیدگی است این وظیفه داستان نویسه که از پنجره ای زندگی را طور دیگر بیان کند.که خبری از اون پیچیدگی نباشه.و این رو علی میتونه به من منتقل کنه این شادی این فرح.من مدتها بود که احساس از نبود علی و داستانای قشنگش دلم گرفته بود. اما با اومدن داداش گلم علی و داستان زیباش انرژی گرفتم.دلم باز شد. و میدونم با اومدن علی داستانای منم فرق خواهد کرد.
خاهشا علی و داستانهاشو جدی بگیرید.علی به خوبی از پس نوشتن فیلمنامه های طنز تلویزیون بر میاد .@};- @};- @};- @};- @};- @};-


@حسین خسروجردی خسرو توسط احمد دولت آبادی Members  ارسال در پنجشنبه 9 بهمن 1393 - 23:18

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی سلام. اما بر عکس جناب خسرو جردی بنده در حرکات فیزیکی طنز من نمی بینم. باید قدرت طنز در کلام باشد.
این گونه کلام خروسی مزاج شاید یک لذت شهوانی داشته باشد اما طنز محسوب نمی گردد.


نام: حسین خسروجردی خسرو کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 8 بهمن 1393 - 16:17

نمایش مشخصات حسین خسروجردی خسرو دوستان من به دلایلی در هیچ رایی شرکت نمیکنم مگه داستانی این چنینی که منو از پیچیدگی زندگی دور کنه و بخندونه.هر کی بتون این کارو کنه من رای میدم.


@حسین خسروجردی خسرو توسط علي طرهاني نژاد Members  ارسال در چهار شنبه 8 بهمن 1393 - 19:10

نمایش مشخصات علي طرهاني نژاد با سلام

1- خداشاهده حسین جان اگر طرفداری تو نبود هیچ گاه نمی تونستم دوباره با انرژی داستان بنویسم. (هرچی هم که ازت تشکر کنم، بازم کمه).

2- و اینکه تو نسبت به من لطف داری.

3- درمورد اون فیلمنامه ی طنز تلویزیون گفتی داغ دلمو تازه کردی حسین جان. من عشقم اینه که فیلم نامه، اونم از نوع طنز بنویسم (از جنس قاسم خانی ها). اما متاسفانه چون نه طرفداری دارم و نه پشت وانه ای این کار برام خیییییلی سخت شده. امیدوارم یه روز به این مهم دست پیدا کنم. (البته شاید باورت نشه، امروز داشتم به این فکر می کردم که شاید بتونیم من و تو عده ی کمی از طنز دوستان گروهی رو مثل برادران قاسم خانی تشکیل بدیم.) ولی حیف.

با تشکر.


@حسین خسروجردی خسرو توسط مریم مقدسی Members  ارسال در جمعه 10 بهمن 1393 - 18:20

نویسنده های سایت منتظر رای شما هستن جناب باور کن!!!

جک قشنگی بود جناب خسروجردیکلی خندیدم =)) خدا خیرت بده

این حرف‌های بچگانه رو کی می خوای بزاری کنار?!


@مریم مقدسی توسط علي طرهاني نژاد Members  ارسال در جمعه 10 بهمن 1393 - 18:54

نمایش مشخصات علي طرهاني نژاد با سلام

با توجه به شواهد موجود. خانم مقدسی من یک سوال ازتون می پرسم:

آیا شما سریال (دزد و پلیس) و فیلم سینمایی (ورود آقایان ممنوع) رو می پسندید؟ و اون هارو تا چه حد قبول دارید؟


@علي طرهاني نژاد توسط مریم مقدسی Members  ارسال در جمعه 10 بهمن 1393 - 19:12

سلام جناب طرهانی نژاد
من با داستان شما کاری ندارم
من با حرف مسخره این آدم کار دارم که کلا
یه توهین به همه نویسنده های سایت بود
که من موندم چرا دوستان سکوت کردن!


@مریم مقدسی توسط علي طرهاني نژاد Members  ارسال در جمعه 10 بهمن 1393 - 19:18

نمایش مشخصات علي طرهاني نژاد اگه میشه، لطفن به این سوال من پاسخ بدید. @};-


@مریم مقدسی توسط شیدا محجوب Members  ارسال در جمعه 10 بهمن 1393 - 19:30

مرسی عزیز که مطلبو بیان کردی.

با اجازه ی آقای طرهانی نژاد:
جناب خسرو فرصتی شد تا خیلی مختصر با شما گلایه که نه گپ و گفتی دوستانه داشته باشم.

شما فک میکنی که داستان های خودتون همه در راستای فهموندن مفاهیم عمیق انسانی اجتماعی و... قرار داره در حالی که در خیلی موارد داستانهاتون مشابه دیالوگ های فیلم ها یا کتاب های مشهوره انگار بخشی از اون ها رو کات کردید!
فک میکنید انسان ها به آدمهایی مثه شما نیاز دارند و شما خلق شدید تا به دیگران بیاموزد و اگر خلافی دیدید امر به معروف و نهی از منکر بفرماییید!!!!!!!
نخیر جناب! حرف هایم تند است اما جایی که برای بیانشان انتخاب کردم جای مناسبی است!
من مخالفم خیلی ساده است! با افکار به اصطلاح نجات بخشتون با نظر های کم درایتتون و با توهم های گاه و بیگاهتون! مخالفم!
مهم نیس کارم درسته یانه. مهم نیس مخالفتم براتون مهمه یا نه. چیزی که مهمه اینه که دوست داشتم اینا رو بهتون بگم.
هیچ قانون و قیدی وجود ندارد جناب! خیلی چیزا هایی که شما سعی در بیان و دفاع از آنها دارید تنها زاییده ی تخیلات بشر هستند! شما هنوز نمیدانید در خلق انسان ها از ازل و رقم خوردن نوع زندگیشان هیچ جبری در کار نیست! همه چیز انتخاب شده است!!!!

بگذریم... داستان هایتان به نوعی عجیبند نظراتتان به نوعی دیگر...
همین داستان که امشب به خودم اجازه دادم زیرش اینگونه گستاخی کنم نه طنزی دارد نه حتی اندک ته مایه ای.... از کار های دیگه ی علی خیلی هم ضعیف تره غیر از پایانش. من با موافقت شما کاری ندارم. اما شما هم بدونید که هر انسانی اگه بخواد میتونه چنان درس هایی بهتون بده که تا حالا تصورش رو هم نمیکردید! پس دست کم نگیریدشون! تحلیل امور و موضوعات از هر کسی بر میاد!

ممنون و برقرار باشید!


@شیدا محجوب توسط مریم مقدسی Members  ارسال در جمعه 10 بهمن 1393 - 19:37

توهم بیماری عجیبیه که این آقا خسروجردی گرفتارشه


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 8 بهمن 1393 - 16:34

نمایش مشخصات زهرابادره سلام آقای طرهانی نژاد عزيز
داستان اجتماعي بود و نحوه نگارش آن زيبا بود
از نظر مفهوم غمگين بود و قابل تامل
كما اينكه من احساس كردم كه آخر داستان به خواب ختم شد يا اينكه من چنين برداشت كردم
داستان قدرت جذب داشت
براي قلم تان موفقيت وپيروزي آرزومندم
شاد باشيد @};- @};-


@زهرابادره توسط علي طرهاني نژاد Members  ارسال در چهار شنبه 8 بهمن 1393 - 19:11

نمایش مشخصات علي طرهاني نژاد سلام

از حضور و نظر ارزشمندتون سپاس گذارم. آخرش به مرگِ تدریجی ختم شد.


نام: آرش پرتو   ارسال در چهار شنبه 8 بهمن 1393 - 18:11

سلام .
به نظر من آخرش بد تموم شد یعنی بهتر هم می تونست تموم بشه.
در کل خسته نباشید


@آرش پرتو توسط علي طرهاني نژاد Members  ارسال در چهار شنبه 8 بهمن 1393 - 19:13

نمایش مشخصات علي طرهاني نژاد سلام

ممنونم از حضور و نظرتون. آفرین، میتونست بهتر باشه، اما خستگی امونمو بریده بود.;)


نام: وحید مداحی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 9 بهمن 1393 - 12:08

سلام بزرگوار
داستان علاوه بر نگارش زیبا با طنازی خا ص بحران بلوغ و فقر در یک خط مواز پیش میبر
درود بر شما


@وحید مداحی توسط علي طرهاني نژاد Members  ارسال در پنجشنبه 9 بهمن 1393 - 12:37

نمایش مشخصات علي طرهاني نژاد سلام

ممنونم از حضورتون. و اینکه به نکاتِ اصلی داستان اشاره فرمودید.


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 9 بهمن 1393 - 23:17

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی سلام داستانی جذاب و پر تنش را از شما شاهد بودم. ممنون.
اما بر عکس جناب خسرو جردی بنده در حرکات فیزیکی طنز من نمی بینم. باید قدرت طنز در کلام باشد.
این گونه کلام خروسی مزاج شاید یک لذت شهوانی داشته باشد اما طنز محسوب نمی گردد.


@احمد دولت آبادی توسط علي طرهاني نژاد Members  ارسال در پنجشنبه 9 بهمن 1393 - 01:21

نمایش مشخصات علي طرهاني نژاد با سلام

1- بله، ممکنه شما درست بگید. اما حسی ناخودآگاه همراه با خنده به خواننده دست میده. (اما شهوانی رو نمیدونم).

2- ممنونم از حضور و نظر ارزشمندتون.


@احمد دولت آبادی توسط رضا فرازمند Members  ارسال در چهار شنبه 15 بهمن 1393 - 21:23

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام.کد خدا کجایی کم پیدایی.هرجا هستی در پناه حق@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در جمعه 10 بهمن 1393 - 19:30

دزد و پلیس زیاد یادم نیس
ورود آقایان ممنوع هم درست و حسابی ندیدم
حوصله هم ندارم رو داستانها دقیق بشم وگرنه در مورد داستانتون نظرمو می گفتم


نام: اذرمهرصداقت کاربر عضو  ارسال در جمعه 10 بهمن 1393 - 21:47

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت سلام...
نمیدونم چی بگم
نظر بچه هارو که خوندم داستان تورو یادم رفت....
کاش یه خورده احترام قائل باشیم واسه هم...
ضعیف یاقدرتمند،فرقی نمیکنه،ماهمه نویسنده ایم...
بلدیم همو....(لطفا کسی نگه نویسنده نیستم واین حرفا،مگه نویسنده گی یعنی چی،من مینویسم،تو هم مینویسی،پس بیخودی شکسته نفسی نیاین)
من روهمتون غیرتی ام،
وقتی بی حوصله اید نظر نزارید دوستان
ممکنه دل کسی بشکنه،این رفتار در شان مانیست
..
@};-


@اذرمهرصداقت توسط مریم مقدسی Members  ارسال در جمعه 10 بهمن 1393 - 22:39

آذر عزیز
فکر می کنی این خسروجردی با این حرفش به ما توهین نکرده ?
چرا خودمونو گول بزنیم
توهینه دیگه


@مریم مقدسی توسط محمد شاهکان Members  ارسال در جمعه 10 بهمن 1393 - 00:05

نمایش مشخصات محمد شاهکان سلام خانوم صداقت خوبید؟ زیر نظر شما نظر دادم چون با شما شدیدا موافقم. بعضی ها خودشونو خیلی دست بالا می گیرند و از اونجا که فک می کنند چخوفی لئو تولستویی یا دست کم مدیر سایت داستانکی چیزی هستد من باید خدمت این گروه که توهم زدند عرض کنم خسروجردی بیچاره گورش کجا بود که کفنش کجا باشه زن نامسلمان آخه؟ اون به شما چه توهینی کرده من نمی دونم؟ گفته من زیر هر داستان رای نمی دم زیر این داستان کلی هم ابراز علاقه کرده خب!
این یعنی توهین؟
هر کی کس شعر های شمارو تعریف نکنه و مثل شما زیر هر داستان کس شعر ننویسه می شه توهین گر؟ که شما با نوچه هاتون بریزید سرش و توهین کرد توهین کرد راه بندازید؟
شما اصلا توهم نزدید که مشخصه! آقای خسروجردی نظرشو گفته شما چرا مثل قاشق شسته نشده :) می پری وسط.
من نمی خواستم پیام بدم ولی واقعا شورشو در آوردین زیر هر داستانی آدم می خواد نظر بزاره می بینه شما باز با یکی مشغول دعوایین. خدا شفاتون بده!
فقط خواهشم اینه وقتی حالتون خوش نیست(متوجه منظورم که هستین) اینجا کامنت نزارین!
درباره داستان دقیق نمی شید؟ خب پس برا چی اومدین اصلا اینجا؟ اومدین دعوا ؟ اومدین لات بازی؟ اصلا گیریم خسروجردی توهم داشته باشه و ابراز علاقه اش رو به شکل غیر معمول بگه شما خر کی باشی این وسط؟
مگه مسئولیت این سایت با شماس؟
در آخر جا داره بگم توهین و دعوا و لات بازی رو جمع کنید لطفا و به داستان توجه کنید و فکرتون تو کار خودتون باشه لطفا!


@محمد شاهکان توسط شیدا محجوب Members  ارسال در جمعه 10 بهمن 1393 - 00:36

به به!
چی میگی واسه خودت؟ بزن رو ترمز!
بنده تمام داستانای آقای خسرو جردی رو نگاه کردم. خوندم. میدونی چرا؟ نه نمی دونی! چون برام دافعه داره! نظراتش و نوع عقایدش که سعی بر تحمیل اونا داره همش منو پس میزنه!!! و از اونجایی که تلاش بیهوده ای برای برقراری ارتباط با دیگران میکنه منم فقط به تلاش ایشون پاسخ دادم.
و زیر این داستان بهترین فرصت بود که به این اختلاف نظر اشاره کنم.میفهمی نجات دادن دنیا فقط کار آدمای احمقه؟ نه نمیفهمی! چون چیزی واسه نجات دادن نیس.
نظر مریم برام این فرصت رو ایجاد کرد که به یکی یادآوری کنیم.
در ضمن جناب خسرو خیلی به داستانای من لطف داشتن. پس ما با ایشون دشمن خونی نیستیم. لازم بود بگیم تا بعضیا بدونن اگه کسی اینجا داستان کپی پیست کنه ممکنه یکی پیدا شه که بفهمه. اینکه بعضیا برای آموزش دادن به آدما خودشون رو به زحمت نندازن!
بچه! میگم بچه چون مثه خودمی! من اگه حس کنم چیزی باید بگم میگم گور بابای درست و غلط بودن! گرفتی؟ نه نگرفتی!
وقتی نمیدونی کی واسه چی داره اعتراض میکنه بیخود قاطی نکن! سرتو نکوب به دیوار!
اینایی که گفتم اصلا به تو ربطی نداره. برای نویسنده و آقای خسرو نوشتم. گفتم که یاد بگیری هر چی به ذهنت رسید رو تند تند ننویسی. وسعت دیدت رو ببر بالا اگه من الان چیزی خطاب به کسی می نویسم حتما چیزایی حس کردم یا میدونم.
هر چند دلیلی نمیبینم برای کسی توضیح بدم. حتی اگه بی دلیل کاری رو انجام بدم....
پس موضوع فقط رای آقای خسرو نیس خیلی چیزاس خیلی....
فهمیدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نه نفهمیدی!



@محمد شاهکان توسط مریم مقدسی Members  ارسال در جمعه 10 بهمن 1393 - 00:39

می دونی تا حالا جواب خزعبلاتو ندادم چرا ?
چون جواب ابلهی مثل تو خاموشیست.
اما انگار روش قدیمی ها رو تو اثری نداره. و تو ابله تر از اونی هستی که فکرشو می کردم.
آخه بچه تو رو به چه اظهار نظر ?!
به به چه چه کی از من دیدی ?! من همیشه هر نظری دادم واسه کمک به نویسندش بوده و باز هم می گم
آخه تو هم واسه من آدمی میای چرت می گی ?!
تو چه می دونی این خسرو چه آدم متوهنیه پ دهنتو باز نکن چرت نگو.
و تو هم متوهن تر از اون که فکر می کنی تو چه جایگاه ادبی قرار گرفتی
یبار گفتم بازم می گم من و تو
تو هیچ جایگاه ادبی نیستیم و دوستم ندارم باشم. اصلا به
به به و چه چه کسی نیازی ندارم. اگر هم می نویسم واسه خودم می نویسم.
بعدم دفعه آخرت باشه به پر و پای من می پیچی.


@مریم مقدسی توسط مریم مقدسی Members  ارسال در جمعه 10 بهمن 1393 - 00:42

ما بی دلیل نظری نمی نویسیم. واسه خودمون دلیلی داریم پ بی فکر نباش


نام: امید ناظمی کاربر عضو  ارسال در شنبه 11 بهمن 1393 - 18:40

نمایش مشخصات امید ناظمی سلام دوست عزيز سرگذشت دوران حساس جواني و در گيري احساسي يك جوان چه بابيگانه وچه با اقوام راخوب نشان ميدهد ولي به نظر بنده خيلي سريع جوان را درگير فيزيكي وخطرناك كردي وخيلي واضح به قضيه رفتي بايد ايما واشاره هاي ادبي بكار گرفته شود تا تمام اهل خانواده به راحتي از اين نوشته استفاده كند واللا بعيد ميدانم حتي يك پدر كاملا اجتمايي وآگاه از مسايل بروز جامعه اجازه مطالعه اين گونه نوشتار را به فرزندان بدهد


@امید ناظمی توسط علي طرهاني نژاد Members  ارسال در شنبه 11 بهمن 1393 - 18:53

نمایش مشخصات علي طرهاني نژاد سلام

1- بله. شما درست می فرمایید. ولی من فکر نمی کنم که تا یک سن خاصی اصلن معنی این داستان رو بتونن درک کنن. من با خیلی از بچه ها سر و کله زدم، اون بچه هارو وقتی در کنار هم می دیدم اصلن باورم نمیشد این حرفهارو اونا دارن می زنن. واقعن با این وسایل پیشرفته، مثل ماهواره و گوشی لمسی و... بچه های این دوره زمونه نسبت به این مسایل آگاه تر از ما قدیمی ها هستن.

2- از حضور پر بارتون کمال تشکر رو می کنم.


@علي طرهاني نژاد توسط محمد شاهکان Members  ارسال در شنبه 11 بهمن 1393 - 19:26

نمایش مشخصات محمد شاهکان سلام چرا نظر ها حذف شدن پس؟


نام: امید ناظمی کاربر عضو  ارسال در شنبه 11 بهمن 1393 - 19:42

نمایش مشخصات امید ناظمی اين نظر شماست ، شما نمي تواني نوشته را به يك قشر خاص اجازه خواندن بدهي ودر ضمن به قول خودشما اين همه امكانات همه چيزها را باز كرده وهمه ميفهمند پس يك عده خاص كه شما در فكرداري خوديخود ميكشند كنار و نميتونه معني داشته باشه . و آخر اينكه فن نوشتاري واستفاده از فنون پهناي ادبيات و ادب كجا رفته واين عريان و عصيان ، در كجاي ادبيات ما قرار گرفته؟شايد بگي من با خيلي ها بشين بر خواست كردم ولي اين فرهنگ وعصمت و ادب يك نويسنده ما را نشان نمي دهد.ادبيات اگر از چهار چوب فرهنگي - اخلاقي خود خارج شود ديگر ادبيات نيست بلكه سكس را تقويت ميكند


@امید ناظمی توسط علي طرهاني نژاد Members  ارسال در شنبه 11 بهمن 1393 - 20:00

نمایش مشخصات علي طرهاني نژاد درسته. اما متاسفانه این چیزیه که در جامعه وجود داره، و بلکه وسیع تر از این حرف ها هم هست. متاسفانه اگر داستان از این پیچیده تر و گنگ تر بشه که نه جذابیتی داره و نه خواننده ی زیادی.
در آخر من فکر نمی کنم این داستان اونقدرها هم زشت و مبتذل باشه. اگر اینطور بود که به این سادگی ها توسط مدیر سایت تایید نمیشد.

با تشکر.


نام: امید ناظمی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 12 بهمن 1393 - 09:40

نمایش مشخصات امید ناظمی باز عرض ادب و سلام . شمادر داستان يك جوون را تا مر جنون و به قول خودشون تا خلوتگه جهت كار غير اخلاقي كشوندي بعد ميگي خيلي زشت نيست! حتما بايد اتفاقي هم بيفته؟! نه دوست من خودت استادي قلم زيبايي داري اگر نگاه دوباره كني مشخص است



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.