مهمانِ اشتباهی (قسمت اول)

مدتی بود که در حال سرودن شعر بودم و تنها برای دلِ خود این کار را می کردم.
شبی یکی از دوستان قدیمی ام به نام کیارش جهت مشاهده ی نمرات آخر ترمِ خود به منزل ما آمد، تا بتواند از طریق اینترنتِ (ای-دی-اس-الِ) ما از نمراتش مطلع شود. هنگامی که تشریفش را آورد تا برای مشاهده ی نمراتش صبر پیشه کند از روی کنجکاوی سری به کتاب خانه ام زد و دفتر ممنوعه را از جایش بلند کرد و بدون اجازه آن را خواند.
من که مشغول بالا آوردن سایت دانشگاه بودم، به ناگه صدای کیارش را شنیدم که گفت: رضا؟ این دفترِ کیست؟
گفتم: آن را چرا برداشتی؟ آن دفتر شعر من است.
گفت: واقعن این اشعار را خودت سروده ای؟
گفتم: آری، چطور مگه؟
گفت: آخر خیلی عالی هستند. واقعن اشعارت جالب است.
سپس کمی حس غرور و افتخار در من به وجود آمد.
آنگاه ادامه داد: رضا تو که این قدر زیبا شعر می سرایی، فردا شب با من به مهمانیِ شعرسرایی بیا تا آنجا تو را با شاعران بزرگی آشِنا سازم. و یکی از اشعارت را انتخاب کن تا برایشان بخوانی.
من هم با خوشحالی گفتم: راست می گویی؟ یعنی می شود من هم در چنین مجالسی شرکت کنم؟
گفت: چرا که نه، اتفاقن شعرهایت را الآن که می خوانم بسیار جالب هستند، به نظرم یکی را انتخاب کن تا فردا شب که به همراه پدرم به این مجلس می روم تو را هم با خود همراه سازم.
بعد از پیشنهاد کیارش حسابی دفتر شعرم را زیر و رو کردم تا بتوانم شعری جالب که بابِ میل خودم هست برای این مجلس انتخاب کنم. خلاصه آنقدر گشتم تا بالاخره توانستم شعرم را انتخاب کنم و درون چند برگه ی (A4) بنویسم.
چیزی نگذشت که زمان مورد نظر فرا رسید. به همرا کیارش و پدرش که با اتومبیلشان آمده بودند به سمت مهمانی حرکت کردیم.
درون اتومبیل مدام شعرم را با صدایی آرام می خواندم و تمرین می کردم تا بتوانم آن را در مجلس به نحو احسنت قرائت کنم.
طولی نکشید که به خانه ی مورد نظر رسیدیم. پدرِ کیارش ماشین را پارک نمود و سه نفری به سمت منزلِ مورد نظر پیش رفتیم. هرچه نزدیک تر می شدیم استرس من هم بیشتر می شد. نزد درب منزل رسیدیم و پدر کیارش چند بار زنگ آیفون را به صدا درآورد، از آنجایی که آیفون آن ها از نوع تصویری بود، فقط یک صدایی آمد و گفت: بفرمایید داخل.
آنگاه من و کیارش و پدرش وارد حیاط شدیم و پس از طی کردن مسافتی اندک و درآوردنِ کفش هایمان ابتدا پدر کیارش در را باز کرد و به صاحب خانه که در ابتدای راه ایستاده بود تا ما را ملاقات کند احوال پرسی نمود. ما هم به دنبالش همین کار را انجام دادیم و سپس به طرف حُضار حرکت کردیم. با دیدنِ حاضرین من بسیار جا خوردم و دست و پاهایم شروع به لرزیدن نمود. چرا که تصور من از جمعِ شُعرا به این صورت نبود. تمامِ حاضرین سنی از ایشان گذشته و بسیار با ابهت بودند. و تنها افراد جوان این مهمانی من و کیارش بودیم.
همین طور پیش رفتیم و پس از احوال پرسی با حُضار روی یک مبل سه نفره نشستیم. و چیدمان مبل هایی که شاعران بر روی آن نشسته بودند به صورت دایره ای شکل، به طوری که همه یکدیگر را تماشا می کردیم بود.
از آنجایی که من و کیارش کنار یکدیگر نشسته بودیم، با استرس شدیدی که جانم را دربر گرفته بود، با صدایی آرام و لرزان به کیارش گفتم: اینجا که مجلس شعر سرای است، تو و پدرت برای چه به این مهمانی آمده اید؟
گفت: خب قرار است پدر من هم شعر بخواند.
هنگامی که این سخن را از کیارش شنیدم دیگر فاتحه ی خود را خواندم، چرا که تنها شاعر جوان در این مجلس من بودم.
ناگهان کیارش به حاضرین گفت: شاعران گرامی، شخصی که امشب برای اولین بار در این مجلس ژرف پای می گذارد دوست چندین ساله ی من رضا است، که او نیز همانند شما عزیز سری در شعر و شاعری دارد و امشب قرار است یکی از آن اشعار نابش را که به اینجا آورده برایتان بخواند.
به ناگه تمامِ حاضرین شروع به تشوین و تمجید من کردند، و من هم از این اعمال فقط استرسم دوچندان می شد.
ناگهان یکی از حاضرین گفت: استاد رحیم، لطفن شما شروع بفرمایید، تا دیر نشده مجلس را آغاز کنیم.
استاد رحیم شروع کرد:
شعرم را تقدیم می کنم به ساحت مقدس امام زمان (عج).
فدای رشته ای از تار مویت
فدای یک نشان از رنگ و بویت

کنم من بی قراری لحظه لحظه
ببینم آن رخِ زیبای رویت

آنگاه همه برای استاد دست زدند. و استاد به بغل دستیش اشاره کرد و گفت: استاد غلام، شما بفرمایید.
استاد غلام شروع کرد:
قربت دل ها همه بالین توست
قفل و زنجیرهای ما آمین توست

ما همه گیر و گرفتار توییم
رستگاری های ما در دین توست

دوباره همه برای استاد غلام دست زدند. و استاد هم به کناریش اشاره کرد و گفت: استاد حشمت، شما بفرمایید.
استاد حشمت شروع کرد:
خداوند خالق گل های زیباست
خداوند خالق انظار بیناست

اگر دیدی ز گل های خداوند
بکن شکری که دل ها را تَسَلاست

گلان بوته های سبز الله
نشان از خالق دانا، تواناست

همه گل ها ز اول پاک و خوبند
گل پژمره را از دارِ دنیاست

که دنیا لذتش در دست ابلیس
تمامن لذت دنیا فریباست

کند گل های زیبا را زننده
که ذات و روح حق وابسته ی ماست

همه گل بوته ها خوبند و خوش بو
نظر کردن به باطن چشم بیناست

ناگهان بیش از پیش برای استاد حشمت دست زدند و او را مورد تمجید خود قرار دادند.
خلاصه مجلس همینطور به طور چرخشی، یکی پس از دیگری شعری را قرائت می نمود. و من هر چه بیشتر اشعار این شاعران را می شنیدم بیشتر از شعر خودم خجالت می کشیدم. چرا که شعر آنان عارفانه و معنوی بود و شعری که من انتخاب کرده بودم کاملن بر عکسشان.

این داستان ادامه دارد...

نویسنده و شاعر: علی طرهانی نژاد
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.3 از 5 (مجموع 4 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

زهرابادره ,سلمان ارژن ,آرمیتا مولوی ,مریم مقدسی , ناصرباران دوست ,


این داستان را خواندند (اعضا)

شهره کبودوندپور (11/11/1393),زهرابادره (11/11/1393),علیرضا لطف دوست (11/11/1393),علي طرهاني نژاد (11/11/1393),آرش پرتو (11/11/1393),آرمیتا مولوی (11/11/1393),سلمان ارژن (11/11/1393),فرزانه رازي (11/11/1393),حسین خسروجردی خسرو (11/11/1393),امید ناظمی (11/11/1393),احمد دولت آبادی (11/11/1393),محمود لچی نانی (11/11/1393),شیدا محجوب (11/11/1393),علي طرهاني نژاد (11/11/1393),امید ناظمی (12/11/1393), ناصرباران دوست (12/11/1393),امید ناظمی (12/11/1393), زینب ارونی (12/11/1393),ف. سکوت (13/11/1393),کبرا قامتی (13/11/1393),شهره کبودوندپور (14/11/1393),شیدا پژمان (19/11/1393),حسین خسروجردی خسرو (12/3/1394),علي طرهاني نژاد (22/1/1395),علي طرهاني نژاد (3/7/1395),علي طرهاني نژاد (12/9/1398),

نقطه نظرات

نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در شنبه 11 بهمن 1393 - 10:46

نمایش مشخصات زهرابادره سلام آقای طرهانی نژاد عزيز
داستان شما طرح جالبي دارد و اگر كاملا دقيق پرداخت شود داستان زيبايي خواهد شد به هرحال نظر نهايي را در آخر داستان خواهم داد
براي قلم تان موفقيت و شادابي آرزومندم
@};- @};-


@زهرابادره توسط علي طرهاني نژاد Members  ارسال در شنبه 11 بهمن 1393 - 11:57

نمایش مشخصات علي طرهاني نژاد با سلام

ممنونم از حضور و نظرتون.


نام: سلمان ارژن کاربر عضو  ارسال در شنبه 11 بهمن 1393 - 13:33

نمایش مشخصات سلمان ارژن باسلام و درود
خیلی خوب و روان و همینطور لذت بخش ...
در انتظار گذاشتید ، منتظرم ...
شاد و سربلند باشید
@};- @};- @};-


@سلمان ارژن توسط علي طرهاني نژاد Members  ارسال در شنبه 11 بهمن 1393 - 13:38

نمایش مشخصات علي طرهاني نژاد سلام

از حضور و نظر خوبتون سپاس گذارم.


نام: آرمیتا مولوی کاربر عضو  ارسال در شنبه 11 بهمن 1393 - 17:24

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی سلام
خیلی جالب بود بی صبرانه منتظرم ببینم چه شعری می خواند ....
خسته نباشید @};- @};- @};-


@آرمیتا مولوی توسط علي طرهاني نژاد Members  ارسال در شنبه 11 بهمن 1393 - 18:37

نمایش مشخصات علي طرهاني نژاد با سلام

ممنونم از حضور ارزشمندتون.


نام: نعیمه میرزاعلی   ارسال در شنبه 11 بهمن 1393 - 18:07

سلام .
بی صبرانه منتظر شنیدن شعر راوی هستیم .
موفق باشید در همه ی امور .


@نعیمه میرزاعلی توسط علي طرهاني نژاد Members  ارسال در شنبه 11 بهمن 1393 - 18:38

نمایش مشخصات علي طرهاني نژاد سلام

با حضورتون مارو خوشحال کردید. سپاس گذارم.


نام: حسین خسروجردی خسرو کاربر عضو  ارسال در شنبه 11 بهمن 1393 - 19:16

نمایش مشخصات حسین خسروجردی خسرو سلام علی جان.
طرح خوبی است.
اندیشه ای که در داستان بکار رفته خوشم آمد .البته باید منتظر ماند.
اونچه که منو تو داستان جدیدت جذبم کرد صحنه آرایی و سازی تو بود خوشم اومد.
و همچنین دو عنصر جدال و تجربه رو در داستانت داری پرورش میدی .
جدل رضا با خودش.
از همه مهمتر وجود نازنین حضرت ولی عصر است که تو تونستی داستانو متبرک به صاحب زمین و آسمون کنی.واین خیلی داستانتو پیش من محبوب میکنه .
تقدیم به دوست خوبم علی :
که امیدوارم با خوندن این شعر تو رو در جمع شاعران همراهیت کنم.و احساس تنهایی نکنی و این شعرو از منم بپذیری و منم در جمع ارادتمندان حضرتش جا بدی.داداش هر وقت بهار نزدیک میشه دلم میگیره:
#بی گل روی تو در فصل بهاران چکنم.........همه شادندو من افسرده و نالان چکنم.....
#برق شادی جهد از دیده گریان شاید ....من به شام غم و این دیده ی گریان چکنم.....
#گاه بر غربت و تنهایی تو گریه کنم ..........گاه بر غفلت این مردم نادان چکنم...........
#رفتی و از من بیدل سرو سامان بردی ......تو نگفتی که من بی سرو سامان چکنم.........


نام: حسین خسروجردی خسرو کاربر عضو  ارسال در شنبه 11 بهمن 1393 - 19:18

نمایش مشخصات حسین خسروجردی خسرو تصحیح میکنم:
#بی گل روی تو در فصل بهاران چکنم.........همه شادندو من افسرده و نالان چکنم.....
#برق شادی جهد از دیده گریان لیکن....من به شام غم و این دیده ی گریان چکنم.....
#گاه بر غربت و تنهایی تو گریه کنم ..........گاه بر غفلت این مردم نادان چکنم...........
#رفتی و از من بیدل سرو سامان بردی ......تو نگفتی که من بی سرو سامان چکنم.........


@حسین خسروجردی خسرو توسط علي طرهاني نژاد Members  ارسال در شنبه 11 بهمن 1393 - 19:27

نمایش مشخصات علي طرهاني نژاد با سلام

1- ممنونم که همیشه مارو مورد لطف خودت قرار میدی حسین جان.

2- از اون شعر زیبا و دلنشین هم واقعن لذت بردم. احسنت.


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در شنبه 11 بهمن 1393 - 19:39

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی دوست نازنین سلام داستان را دیر شروع کردی. در داستان کوتاه زود شروع کن و دیر تمام کن. یعنی همان ابهام و شوک که مخاطب را درگیر می کند. اما از گفتار روان و سلیس شما اظهار رضایت دارم. موفق باشی
منتظر ادامه اش هستم.


@احمد دولت آبادی توسط علي طرهاني نژاد Members  ارسال در شنبه 11 بهمن 1393 - 20:01

نمایش مشخصات علي طرهاني نژاد سلام

ممنونم از حضور فعال و نظر ارزشمندت.


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در شنبه 11 بهمن 1393 - 20:27

سلام
منتظر ادامه هستم


@مریم مقدسی توسط علي طرهاني نژاد Members  ارسال در شنبه 11 بهمن 1393 - 20:28

نمایش مشخصات علي طرهاني نژاد سلام

از حضور و انتظارت سپاس گذارم.


نام: آرش پرتو کاربر عضو  ارسال در شنبه 11 بهمن 1393 - 21:37

سلام
اون جمله ی : از اونجایی که آیفونشون تصویری بود . بد زد تو ذوقم .. یه جوری بود. اگه طور دیگه ای نشون می دادین خیلی بهتر بود مثلا با ایجاد یه سوال می گفتی. مثل:
تا زنگو زد در باز شد من به فکر افتادم که چرا هیچی نپرسیدن و در باز شد تا رفتم تو خونه دیدم آره ایفون اینا هم از اوناست که آدما ........... الباقی ماجرا
و در آخر اینکه اسامی کسایی که شعر خوندند به نحو برآمده ای می خواستند که بگند اینا سنی ازشون گذشته که چند خط بالاتر مستقیما اشاره شد و همین باعث شد که من نتونستم با اون اسما ارتباط برقرار کنم .
امیدوارم از نظر من ناراحت نشوید و اینکه موفق باشید.


@آرش پرتو توسط علي طرهاني نژاد Members  ارسال در شنبه 11 بهمن 1393 - 22:21

نمایش مشخصات علي طرهاني نژاد سلام

ممنونم از پیشنهادات و نظراتتون. و از حضورتون سپاس گذارم.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.