چاقِ با ادب (قسمت اول)

من به همراهِ پدر و مادر و خواهرم داشتیم با ماشینِ پدرم به سمتِ خونه ی خانوم جوادی برای مراسم خاستگاری حرکت می کردیم، من پشت فرمون نشسته بودم و هنوز چراغ سبز نشده بود. توی این شهر شلوغ و پر سر و صدا می بایست سیصد ثانیه که میشه معادل پنج دقیقه، پشت یه چراغ قرمز ناقابل صبر کنی.
همه ساکت بودن و منم توی این لحظه با دیدنِ یه پسر گل فروش یاد دوران مدرسم افتادم، یاد هفت سالگیم.
یادمه اون روز ، روز اولی بود که به مدرسه می رفتم، اون روز جشنِ شکوفه ها رو برای کلاس اولی ها برگزار می کردن.
من و مادرم وارد حیاط مدرسه شدیم، تا وارد حیاط شدیم دیدم که عده ی خیلی زیادی از بچه ها به همراه مادراشون به این جشن اومده بودن. من که خیلی کم رو و ساکت بودم تا وارد این فضا شدم خیلی حس بدی بهم دست داد و می خاستم گریه کنم، پس چاره رو توی فشردن دست مادرم پیدا کردم.
من و مادرم اونقد رفتیم جلو که به آب خوری رسیدیم، کنارِ اون آب خوری یه پسرِ لاغر اندام و ریقو به همراه مادرش ایستاده بودن.
در حالی که پسره به من خیره شده بود و داشت می خندید به مادرش گفت: نگاه مامان؟ ببین این پسره چقد گامبوِ؟ نخورمون یه وقت؟
بعد مادرش با ایما و اشاره گفت: ساکت، زشته، حرف نزن.
منم همینطور بِر و بِر نگاشون می کردم و می دیدم که پسره هی به من نگاه می کنه و می خنده.
من و مادرم رفتیم و رفتیم تا به سکوی جلوی درِ ورودیِ دفتر و کلاس ها رسیدیم که یهو یه خانومِ بدفرم و پیر که بعدن فهمیدم ناظم بوده اومد جلو و به من و مادرم رسید.
مادرم گفت: سلام خانوم، امروز جشن شکوفه هاست؟
ناظم گفت: سلام، بله جشن امروزه، ولی خانوم این جشنِ کلاس اولاست، کلاس پنجما پس فردا باید بیان.
مادرم گفت: پسر منم کلاس اولِ، ماشاالله هیکلش بزرگِ، وَاِلا بچه است هنوز.
ناظم یه نگاهی به من انداخت و با تعجب و خنده گفت: ماشاالله.
بعد روبه جمعیت کرد و گفت: لطفن همه ی بچه هارو بیارین جلو تا دو صف تشکیل بدن، مادرا هم عقب وایسن.
توی این حال و هوا سِیر می کردم که یهو پدرم گفت: احمد؟ احمد برو دیگه، مگه کوری؟ نمی بینی چراغ سبز شده؟ یالا حرکت کن پسر.
منم که هول ورم داشت، تا خاستم پامو از روی پدالِ ترمز بردارم و گاز بدم یهو ماشین با یه شتاب به جلو خاموش شد.
پدرم با عصبانیت گفت: لااله الا الله، اینطوری می خوای واسه من زن بگیری؟ هنوز رانندگی یاد نگرفتی عقب مونده؟ یالا روشن کن این بی صاحابو...، بدو مردم منتظرن.
من که خیلی از عصبانیت پدرم ترسیده بودم با تپش شدید قلب و بدنِ لرزون به سختی تونستم ماشینو روشن کنم و راه بی افتم.


این داستان ادامه دارد...


(نویسنده: علی طرهانی نژاد)

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.2 از 5 (مجموع 5 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

زهرابادره ,رضوانه رضایی ,مزدک مهربخش ,سلمان ارژن ,م.فرياد ,ف. سکوت ,


این داستان را خواندند (اعضا)

آرش پرتو (20/11/1393),سحر ذاکری (20/11/1393),شهره کبودوندپور (20/11/1393),علیرضا لطف دوست (20/11/1393),علي طرهاني نژاد (20/11/1393),زهرابادره (20/11/1393),نعیمه میرزاعلی (20/11/1393),آرمیتا مولوی (20/11/1393),ن.م (20/11/1393),مهناز مبلغ حسینی (20/11/1393),محمود لچی نانی (20/11/1393),محمد شاهکان (20/11/1393),علي طرهاني نژاد (20/11/1393),رضوانه رضایی (21/11/1393),سلمان ارژن (21/11/1393),م.فرياد (22/11/1393),ف. سکوت (22/11/1393),شیدا محجوب (22/11/1393),امید ناظمی (22/11/1393),اذرمهرصداقت (25/11/1393),شیدا پژمان (26/11/1393),هستی مهربان (28/11/1393),م.فرياد (2/12/1393),علي طرهاني نژاد (12/9/1398),

نقطه نظرات

نام: محمد شاهکان کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 20 بهمن 1393 - 21:54

نمایش مشخصات محمد شاهکان سلام به جهت قوی بودن اثر قبلیتون اینو هم خوندم منتظر ادامه اش هستم


@محمد شاهکان توسط علي طرهاني نژاد Members  ارسال در دوشنبه 20 بهمن 1393 - 22:25

نمایش مشخصات علي طرهاني نژاد سلام

ممنونم. لطف داری.


نام: رضوانه رضایی   ارسال در سه شنبه 21 بهمن 1393 - 08:47

اسم داستانتون بی نظیره :)
بی صبرانه منتظر ادامه داستان هستم.....


@رضوانه رضایی توسط علي طرهاني نژاد Members  ارسال در سه شنبه 21 بهمن 1393 - 11:29

نمایش مشخصات علي طرهاني نژاد سلام

ممنونم از حضور و نظرتون. اتفاقن خوانندگانشم بی نظیرن. @};-


نام: حسین خسروجردی خسرو کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 21 بهمن 1393 - 10:03

نمایش مشخصات حسین خسروجردی خسرو سلام علی جان.خوشم اومد .منتظر ادامشم.
در حالی که پسره به من خیره شده بود و داشت می خندید به مادرش گفت: نگاه مامان؟ ببین این پسره چقد گامبوِ؟ نخورمون یه وقت؟
=)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) @};- @};- @};- @};- @};- @};- دمت گرم علی خیلی دلمو شاد کردی.بازم مثل همیشه عربده زدم. آفرین.موفق باشی دادا.
از اینکه دیر اومدم معذرت میخام.کمی مشغله دارم.


@حسین خسروجردی خسرو توسط علي طرهاني نژاد Members  ارسال در سه شنبه 21 بهمن 1393 - 11:31

نمایش مشخصات علي طرهاني نژاد سلام

1-تو که همیشه به من لطف داشتی حسین جان.

2- این چه حرفیه؟ تو بزرگواری. از حضور فعالت سپاس گذارم.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.