چاقِ با ادب (قسمت دوم)

داشتیم به راهمون ادامه می دادیم که قرار شد قبل از رسیدن به مقصد، سر راه یه دسته گل به همراه یه جعبه شیرینی بر حسب رسومات تهیه کنیم.
وقتی به گل فروشی رسیدیم، قبل از اینکه از ماشین پیاده بشم پدرم گفت: لازم نیست یه دسته گل خیلی بزرگ بگیری. به فروشنده بگو برات یه دسته گلی رو فقط سریع سرِهم کنه.
منم که اَثَراتِ استرسِ پشتِ چراغ راهنما توی وجودم هنوز ثابت مونده بود، با همون حالت گفتم: باشه.
همینطور که مدام به عصبانیت پدرم فکر می کردم و کمی ناراحت شده بودم به سمت گل فروشی حرکت کردم. تا وارد شدم دیدم که یه مرد مشغول پیچیدنِ دسته گلی برای یه خانومه و یه مرد دیگه هم در حال مرتب کردن مغازه است. رفتم جلو و پشت سر اون خانوم وایسادم و با صدایی زننده به گل فروش سلام کردم.
فروشنده که سخت مشغول بود، به آرومی گفت: سلام.
فروشنده در حالی که کمی دستاش می لرزید و هی بدنشو به این طرف و اون طرف تکون میداد و دسته گلو درست می کرد، به اون یکی مردِ گفت: امید، بیا اینجا این دسته گلو برا خانوم درست کن تا من برگردم.
با این حرف فروشنده یاد اون روزِ مزخرفی افتادم که من و پدرم رفته بودیم مغازه. من که نقشِ شاگرد رو با تمامِ مظلومیت و سکوت، طوری که همه ی خریدارها به چشمِ یه بیچاره ی لال نگام می کردن، توی طلا فروشیِ پدرم ایفا می کردم اون روز هم مثه بقیه ی روزها با پدرم به مغازه رفتم. تا رسیدیم طبق معمولِ همیشگی پدرم شروع به حساب و کتاب کرد و منم مثل همیشه، مثه یه مجسمه ی بادکنکیِ باد شده یه گوشه وایسادم. کار من این بود که هرچی پدرم دستور میداد رو فقط اطاعت کنم و هرچی لازم داشت رو براش ببرم.
اون روز هم مثل همیشه تا ظهر مشتری ها پشت سرِهم وارد مغازه شدن و بعضی ها با دست پر و بعضی ها هم با دست خالی از مغازه خارج شدن و منم همش به اونا زُل می زدم و به حرف های پدرم عمل می کردم.
خلاصه همینطور داشتیم پیش می رفتیم که یهو پدرم برای اولین بار توی اون ساعت گفت: احمد، حواست به مغازه باشه تا من برگردم.
منم گفتم: باشه.
همین که پدرم از مغازه خارج شد، بعد از دو دقیقه یه خانوم ِ قد بلندِ مو طلاییِ خوش تیپِ فشن وارد مغازه شد. با دیدنِ اون خانوم یهو ضربانِ قلبم تندتر شد و تمامِ تمرکزم پرید و دستام کمی شروع به لرزیدن کرد.
تا وارد شد، گفت: سلام.
منم با صدایی زننده و نازک و آروم و لرزون، گفتم: سلام.
بعدش خانوم یه نگاهی به گوشواره ها انداخت و منم که استرس تمامِ جونمو گرفته بود به طور ناخودآگاه دستم به سمت دهنم حرکت کرد و مدام دندونمو به گوشه ی ناخنم می سابیدم.
یهو خانوم گفت: ببخشید آقا، این گوشواره ها چنده؟
منم در حالی که مغزم از تمامِ لغات و جمله بندی و تفکر خالی شده بود و از استرس داشتم میمردم، با همون صدای مزخرف قبلی گفتم: باید چیزشو بگیرم...، باید...، خدا چی بود؟...، باید...، باید وزنشو بگیرم.
یهو خنده ای روی لبِ خانوم نشست و گفت: باشه. وزنش کنید.
منم سریع گوشواره هارو برداشتم و وزنشون کردم و بعد از اینکه عددشو حفظ کردم انداختمشون روی ویترین. همین که خاستم با ماشین حساب قیمتشونو حساب کنم هر چی زور زدم نتونستم عددشو به یاد بیارم.
در حالی که از خجالت داشتم آب می شدم و کلِ وجودمو عرق گرفته بود، گوشواره هارو برداشتم و گفتم: ببخشید، یه لحظه.
دوباره گذاشتمشون روی ترازو. من که اینقد ذوق زده شده بودم و احساس افتخار می کردم که دارم با یه خانومِ جذاب حرف می زنم قیمشو با قیمت خرید و بدون اُجرت حساب کردم و با خوشحالی بهش گفتم.
اونم بعد از اینکه حسابی خوشحال شد و داشت می خندید، یهو گوشه ی روسریشو کنار زد و گوششو نشونم داد و گفت: این گوشواره هارو چند می خرید؟
با دیدنِ این صحنه دیگه دنیا دور سرم می چرخید و عرق شرمِ بدنم دو برابر شده بود.
با زور زدنِ زیاد گفتم: باید...، باید...، باید بدید وزنشون کنم.
خلاصه با هزار زحمت اون گوشواره هارو بدون فاکتور با گوشواره های خانوم عوض کردم و وقتی اون داشت با خوشحالی از مغازه بیرون می رفت، منم به خودم افتخار می کردم یهو هم زمان با خروج خانوم پدرمم وارد مغازه شد.
در حالی که پدرم داشت خیسیِ دستاشو با شلوارش تمیز می کرد گفت: چیزی فروختی به این خانوم؟
منم که پردازشگر مغزم از کار افتاده بود، ناخودآگاه گفتم: آره.
گفت: چی؟
گوشواره های خانوم رو نشونش دادم و گفتم: با اینا عوضش کردم.
گفت: خوب، فاکتور این گوشواره هارو بده به من، و لیست فروشم بیار تا ببینم چی کار کردی؟
یهو با شنیدن حرفای پدرم خوشحالیِ چند دقیقه ایم تبدیل به عزا شد و در حالی که دل و رودم شروع به پیچیدن کرده بود و عرق شرمم تبدیل به عرق ترس شده بود، بدون اینکه حرفی بزنم فقط به زمین نگاه می کردم و به خودم می پیچیدم.
پدرم گفت: چرا وایسادی؟ بیارشون دیگه.
با همون حالت و صدایی لرزون گفتم: فاکتور؟
پدرم با عصبانیت گفت: لا اله الا الله، یعنی تو نمیدونی فاکتور چیه؟
با همون حالت گفتم: نه. نمیدونستم باید...
یهو پدرم حرفمو قطع کرد و با عصبانیت گفت: پس تو از صبح تا شب اینجا چه غلطی می کنی؟ فقط بلدی مثه گاو بخوری؟ آخه تو به چه دردی می خوری؟ از این گنده تر می خوای بشی بوفالو؟ از این هیکلت خجالت بکش، اندازه سه نفر می خوری اما اندازه یه نخود مغز نداری، والا من شرمم میاد بگم تو پسرمی. حالا این به درک. فردا من سرمو گذاشتم زمین تو می خای چه غلطی بکنی؟ عُرضه ی انجام دادنِ یه کارم نداری تو. خاک تو سرت خرسِ بی خاصیت...
پدرم همینطور عصبانیتشو روی من خالی می کرد و منم سرمو از ترس و شرم انداخته بودم پایین و به حرفاش گوش می کردم و فقط از زندگی نا امید می شدم.
توی این خاطرات پرسه میزدم که یهو گل فروش گفت: ببخشید آقا امری داشتید؟ در خدمتم.
خلاصه بعد از اینکه دسته گلو خریدم و رفتم سوار ماشین شدم. پدرم گفت: سه ساعته رفتی اون تو چه کار می کنی؟ یالا دیر شد. می خایم بریم شیرینی هم بخریم.

این داستان ادامه دارد...

(نویسنده: علی طرهانی نژاد)

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

ف. سکوت , ک جعفری ,علي طرهاني نژاد , ناصرباران دوست ,آرمیتا مولوی ,حسین خسروجردی خسرو ,م.فرياد ,


این داستان را خواندند (اعضا)

علي طرهاني نژاد (24/11/1393),آرش پرتو (25/11/1393),ف. سکوت (25/11/1393),شهره کبودوندپور (25/11/1393),آرمیتا مولوی (25/11/1393),ن.م (25/11/1393),سحر ذاکری (25/11/1393), ک جعفری (25/11/1393),علي طرهاني نژاد (25/11/1393), زینب ارونی (25/11/1393), ناصرباران دوست (25/11/1393),فرزانه رازي (25/11/1393),حسین خسروجردی خسرو (25/11/1393),رضا فرازمند (25/11/1393),اذرمهرصداقت (25/11/1393),شهره کبودوندپور (26/11/1393),م.فرياد (2/12/1393),علي طرهاني نژاد (12/9/1398),

نقطه نظرات

نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در شنبه 25 بهمن 1393 - 12:53

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام و عرض ادب
همه چی خوبه فقط صدای زننده به نظرم ترکیب دل چسبی نیست دقیقا منظورتون از صدای زننده چیه؟
الف صدای گزنده صدای زیری که عمق روحا سوزن می زنه
ب: صدای آزار دهنده صدای بم خش دار
ج:صدای دورگه مثل صدای خروس تازه بالغ
د:صدای گوشخراش مثل صدای انفجار
هـ: همه ی موارد
ز:هیچکدام
برقرار باشید


@ ناصرباران دوست توسط علي طرهاني نژاد Members  ارسال در شنبه 25 بهمن 1393 - 15:19

نمایش مشخصات علي طرهاني نژاد سلام

1- منظور از صدای زننده. بیشتر گزینه ی (ب) هست. و به طور کلی یعنی شنونده از شنیدن اون زده میشه و خوشش نمیاد. حالا بسته به تصور خودتون از سوژه داره.

2- ممنونم از حضور و نظرتون.

با تشکر.


نام: اذرمهرصداقت کاربر عضو  ارسال در شنبه 25 بهمن 1393 - 21:28

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت سلام اقا طرحانی.
خوب نبود.
..
موفق باشی
@};-


@اذرمهرصداقت توسط علي طرهاني نژاد Members  ارسال در شنبه 25 بهمن 1393 - 21:51

نمایش مشخصات علي طرهاني نژاد سلام

از حضور و نظر واقعیتون سپاس گذارم.


نام: حسین خسروجردی خسرو کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 27 بهمن 1393 - 13:59

نمایش مشخصات حسین خسروجردی خسرو سلام علی جونم ببخشید داداش دیر اومدم مشغله داشتم.
داستانتو خوندم خداییش خیلی لذت بردم.
میتونم یه شوخی کنم.: شما گفتی دستشو ناخودآگاه به طرف دهنش برد میگم خوب شد جایی دیگه نبرد.=)) =)) =)) =)) @};- @};- @};- @};-
تو رو خدا ببخشید خیلی خیلی خیلی خیلی بازم مثل همیشه عربده زدم
علی جون داستانت همیشه زندم میکنه. =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@حسین خسروجردی خسرو توسط علي طرهاني نژاد Members  ارسال در دوشنبه 27 بهمن 1393 - 14:06

نمایش مشخصات علي طرهاني نژاد سلام

1- برای اون نکتت. آفرین.

2- واقعن اینو جدی میگم اگر تو و همراهی تو نبود هیچوقت نمی تونستم ادامه بدم. روز به روز با افت شدید نا امیدتر میشدم. نظرات با ارزش توئه که انرژی به من میده.

3- واقعن از حضورت سپاس گذار و ممنونم.

4- البته دوستان عزیز دیگه ای هم هستن که منو تشویق می کنن. (البته نه به اندازه حسین جان که ارادت خاصی نسبت بهش دارم.)



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.