معمای حل نشدنی

به نام خدا

به همراهِ پسرِ هفده ساله ام روی صندلیِ انتظارِ مطبِ دکترِ روانشناس منتظر نشسته بودم، که ناگهان با بیرون آمدن یک نفر از مطب، منشی از ما خاست تا وارد اتاق شویم. وقتی وارد شدیم دو مبلِ یک نفره را رو به روی هم دیدم و چند متر آن طرف تر یک میز و صندلی که دکتر روی آن صندلی نشسته بود.
تا وارد شدیم به دکتر سلام کردم.
دکتر گفت: سلام، لطفن در را ببندید و کسی که برای ویزیت آمده روی آن مبل بنشیند.
آنگاه به پسرم گفتم: روی این مبل بنشین.
دکتر از جایش بلند شد و روی مبل روبه رویش نشست.
دکتر گفت: خب، لطفن علت آمدنتان را به مطب شرح دهید.
من که غرقِ در ناراحتی بودم، گفتم: آقای دکتر راحت خدمتتان عرض کنم، من و همسرم فکر می کنیم پسرمان اندکی خِنگ است. هر چه به او می گوییم درس بخواند و او هم همه ی ساعات را شروع به درس خواندن می کند، در آخر تمامِ نمراتش کم می شود. من و پدرش دیگر نمی توانیم این وضع را تحمل کنیم، از شما خواهش می کنم که کمکان کنید.
دکتر گفت: بسیار خب، من یک سری تست از پسرتان می گیرم و نتیجه را به شما اطلاع خواهم داد. لطفن شما بیرون منتظر بمانید تا خبرتان کنم.
با نگرانی و ناراحتی وارد سالن شدم و روی صندلیِ انتظار، منتظر نشستم. مدام در نگرانی و اضطراب چشمانم را به درِ مطب دوخته بودم و فکرهای عجیب مثل خوره دست از سرم بر نمی داشتند و در حال تکه تکه کردن بدنم بودند.
تا به خودم آمدم پس از گذشتِ یک ساعت در مطب باز شد و پسرم به همراه دکتر بیرون آمد.
دکتر نگاهی به من کرد و گفت: لطفن به داخل مطب بیایید.
با همان حالتِ عذاب آور و دردناک وارد اتاق شدم و در را بستم. رفتم و روی مبلی که پسرم نشسته بود، نشستم و دکتر هم روی مبل رو به رویش نشست.
دکتر گفت: باید اعتراف کنم که در تمامِ طولِ عمرم نه چنین چیزی دیده و نه شنیده بودم. پسر شما کاملن یک انسان استثنایی است.
با این حرف دکتر تا مرز سکته رفتم و با ناراحتی گفتم: یعنی پسرم مونگل است؟ تو را به خدا راست می گویید؟ اگر می شود یک بار دیگر او را مورد آزمون قرار دهید، من که دارم سکته می کنم.
ناگهان دکتر خندید و گفت: نه خانم، منظور من این است که پسر شما از نظر باهوشی و خردمندی استثنایی است. یعنی چنین انسانی با چنین هوشی در حال حاضر نه تنها در ایران بلکه در دنیا کم نظیر است. یعنی در کلِ دنیا از هر پانصد میلیون نفر احتمال اینکه هوششان شبیه پسر شما باشد تنها یک نفر است. یعنی پسر شما در حد افرادی مثل: لئوناردو داوینچی، انیشتن و حتی ابن سینای خودمان است. البته پسر شما ممکن است از این افرادی که نام بردم چیزی فراتر باشد.
با شنیدن این سخنان دکتر، ناگهان نوری در دلم شروع به درخشیدن کرد و آرام آرام حس نگرانی و ناراحتیم نه تنها تسکین پیدا کرد، بلکه تبدیل به حس خوشحالی و افتخار شد.
در این هنگام به دکتر گفتم: خب آقای دکتر، سوال این است که اگر پسر من آنقدر باهوش است که می فرمایید، پس چرا در امور درسی سطحِ بسیار پایینی دارد؟ و با نمراتش همیشه مارا آزار می دهد؟
گفت: پسر شما در چه سطحی از آموزش است؟
گفتم: سوم دبیرستان.
گفت: رشته ی تحصیلی اش چیست؟
گفتم: تجربی.
گفت: آیا پسرتان خودش با علاقه و نظرِ خود این رشته را انتخاب نموده؟
گفتم: نه.
گفت: پس چطور رشته اش انتخاب شده است؟
گفتم: حقیقت این است که تمامِ اقوامِ پدریش، از پدرش گرفته تا پدربزرگش، همه پزشک هستند و به اصرار پدرش این رشته را انتخاب نموده.
گفت: خودش به چه رشته ای علاقه دارد؟
گفتم: خودش چه می فهمد که برایش کدام رشته بهتر است؟ خودش که زیاد حرف نمی زد، اما چندبار در تنهایی به من گفته بود که به ادبیات علاقه دارد. و قصد داشت خود را دستی دستی بدبخت کند.
آنگاه دکتر با افسوس و آهی گفت: بله، متاسفانه هنگامی که از او پرسیدم، او هم همین پاسخ شما را به من داد و گفت: که به نویسندگی بیش از هر چیز دیگری علاقه دارد و به خاطر ترس از شما و همسرتان به اجبار پا روی علایق خود نهاده. چرا شما از علاقه ی پسرتان چشم پوشی می کنید؟
گفتم: آقای دکتر شما بگویید، این بچه با نویسندگی به کجا می رسد؟ مثلن آخرِ نویسندگی کجاست؟ دکتری است؟ مهندسی است؟ یا لااقل شغلی ثابت را تضمین می کند؟
دکتر با خنده ای گفت: می توانم از شما بپرسم که مدرک تحصیلیتان چیست؟
گفتم: لیسانس دندانسازی هستم.
گفت: از شما که تحصیل کرده اید این طرز فکر بعید است. نباید چنین حرفی بزنید. مگر ما در جامعه مان تنها به پزشک یا مهندس نیازمندیم؟ و اگر رشته های تحصیلیِ دیگر بیهوده اند، پس چرا آن ها را بر سر راهمان قرار داده اند؟ خانم شریف زاده پسر شما به بنده گفت که به خاطر لجاجت و زورگوییِ شماست درسش را نمی خواند، واِلا من مطمئن هستم که اگر او بخواهد از یک صدمِ درصدِ مغزِ خدادای اش استفاده کند به راحتی در حد دکترا هم می تواند به سوالات پاسخ دهد.
در حالی که داشتم حرص می خوردم گفتم: من فکر نمی کنم شما درست بگویید، امکان ندارد پسر من آنقدرها هم باهوش باشد.
سپس دکتر از جایش بلند شد و به طرف میز کارش حرکت کرد و چند عدد عکس و کاغذ را برداشت و نزد من آورد و سر جایش نشست.
یکی از عکس ها را سمتِ من گرفت و گفت: شما در این عکس چه می بینید؟
منم بدون معطلی گفتم: این تصویرِ یک گوسفند است؟
با نیش خندی گفت: این عکس یک الاغ است، اگر شما هم هوش پسرتان را داشتید به این موضوع پِی می بردید.
عکس بعدی را نشان داد و گفت: شما در این عکس چه تعداد انسان را مشاهده می کنید؟
پس از دوبار شمارش گفتم: پنج تا.
دوباره با نیش خندی گفت: این عکس پنجاه انسان را نشان می دهد.
سپس یک برگه ی تایپ شده را با قلم و کاغذی مقابلم قرار داد و گفت: این مسئله ای است که توسط آلبرت انیشتن در قرن نوزدهم طراحی گشته و اظهار داشته که تنها دو درصد از مردم دنیا قادر به حل آن هستند. لطفن این مسئله را حل نمایید.
سپس نگاهی به صورت مسئله انداختم، که قرار از این بود:
1) در خیابانی، پنج خانه در پنج رنگ متفاوت وجود دارد.
۲) در هر یک از این خانه ها یک نفر با ملیتی متفاوت از دیگران زندگی می کند.
۳) این پنج صاحبخانه هر کدام نوشیدنی متفاوت می نوشند، سیگار متفاوت می کشند و حیوان خانگی متفاوت نگهداری می کنند.

راهنمایی:
۱) مرد انگلیسی در خانه قرمز زندگی می کند.
۲) مرد سوئدی، یک سگ دارد.
۳) مرد دانمارکی چای می نوشد.
۴) خانه سبز رنگ در سمت چپ خانه سفید قرار دارد.
۵) صاحبخانه خانه سبز، قهوه می نوشد.
۶) شخصی که سیگار (پال مال) می کشد پرنده پرورش می دهد.
۷) صاحب خانه زرد، سیگار (دانهیل) می کشد.
۸) مردی که در خانه وسطی زندگی میکند، شیر می نوشد.
۹) مرد نروژی، در اولین خانه زندگی می کند.
۱۰) مردی که سیگار (بلندز) می کشد در کنار مردی که گربه نگه می دارد زندگی می کند.
۱۱) مردی که اسب نگهداری می کند، کنار مردی که سیگار (دانهیل) می کشد زندگی می کند.
۱۲) مردی که سیگار (بلو مستر) می کشد، آب میوه می نوشد.
۱۳) مرد آلمانی سیگار (پرینس) می کشد.
۱۴) مرد نروژی کنار خانه آبی زندگی می کند.
۱۵) مردی که سیگار (بلندز) می کشد همسایه ای دارد که آب می نوشد.
سئوال: کدامیک از آنها در خانه، ماهی نگه می دارد؟
سپس سخت مشغول حلِ این مسئله شدم.
تا به خودم آمدم و هنوز به نتیجه ای نرسیده بودم، دکتر گفت: کافی است. خودتان شاهد بودید که این مسئله به این سادگی ها قابل حل نیست و حتی با قلم و کاغذی که در اختیار شما قرار داده بودم، در این سی دقیقه به نتیجه ای نترسیدید.
با تعجب گفتم: واقعن نیم ساعت گذشت؟
گفت: بله. اما پسرتان این مسئله را با یک براَنداز به طور شفاهی در عرض پنج دقیقه آن را حل نمود. پس شک نکنید که پسر شما هوشی بی نظیر دارد.
ناگهان دکتر از جایش بلند شد و دوباره به سمتِ میز کارش حرکت کرد و از روی آن یک برگه را برداشت و نزد من آورد.
گفت: این مسئله را ببینید.
مشاهده کردم که شرح مسئله با خودکار نوشته شده است.
دکتر ادامه داد: این مسئله را همین الآن پسرتان طراحی کرد و به من داد تا جوابش را بیابم. اگر می توانید این مسئله را حل نمایید.
آنگاه مسئله را خواندم و هرچه کردم نتوانستم جوابی برایش بیابم.
به دکتر گفتم: بسیار خب آقای دکتر، قبول، حالا پسر من اینقدر باهوش است، حیف نیست که به نویسندگی روی بیاورد؟
گفت: اتفاقن من هم از پسرتان دلیل این علاقه ی بی حدش را پرسیدم.
و او در جواب گفت: اگر من هر شغلی را برای خود انتخاب کنم، در آن شغل محدود می شوم و از بسیاری از مسائلِ هستی بی خبر می مانم و برای چندرغاز باید بهترین سال های عمرم را نمی گویم بیهوده، اما با محدودیت تلف کنم. من می خواهم نویسنده بشوم تا در فرصتِ اندکِ زندگی ام بتوانم هم مهندس باشم و هم دکتر، هم فقیر باشم و هم ثروتمند، هم عرب باشم و هم عجم، هم مرد باشم و هم زن، هم زنده باشم و هم مرده، خلاصه هزاران شغل و موقعیت و شرایط را با نویسندگی می توانم به راحتی لمس کنم.

پایان

(نویسنده: علی طرهانی نژاد)

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 5 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

ناصرباران دوست ,شهره کبودوندپور , ک جعفری ,م.فرياد ,علي طرهاني نژاد ,آرمیتا مولوی ,ف. سکوت ,آزاده اسلامی ,علیرضا لطف دوست ,حسین خسروجردی خسرو ,کبرا قامتی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

علي طرهاني نژاد (29/11/1393),آرمیتا مولوی (29/11/1393),محمود لچی نانی (29/11/1393), ناصرباران دوست (29/11/1393),محمود لچی نانی (29/11/1393),شهره کبودوندپور (29/11/1393), ک جعفری (29/11/1393),م.فرياد (29/11/1393),ن.م (29/11/1393),مریم موسوی (29/11/1393),علي طرهاني نژاد (29/11/1393),فرزانه رازي (29/11/1393),کیمیا مرادی (29/11/1393),علي طرهاني نژاد (29/11/1393),ف. سکوت (29/11/1393),علي طرهاني نژاد (29/11/1393),حسن ایمانی (29/11/1393),آزاده اسلامی (29/11/1393),شهره کبودوندپور (29/11/1393),آرمیتا مولوی (29/11/1393),حسین خسروجردی خسرو (30/11/1393),علیرضا لطف دوست (30/11/1393),شیدا محجوب (1/12/1393),رضا فرازمند (2/12/1393),م.فرياد (2/12/1393),محمدحسين طرهاني نژاد (5/1/1394),اذرمهرصداقت (5/1/1394),کبرا قامتی (10/1/1394),حسین خسروجردی خسرو (16/2/1394),رضا فرازمند (31/2/1394),علي طرهاني نژاد (22/1/1395),علي طرهاني نژاد (3/7/1395),علي طرهاني نژاد (14/10/1398),

نقطه نظرات

نام: محمود لچی نانی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 29 بهمن 1393 - 07:57

نمایش مشخصات محمود لچی نانی سلام بر علی طرهانی نژاد،
1- خوشم میاد که هر موضوعی را دست مایه میکنی برای داستان هایت، و در قالب داستان به معرض خوانش میگذاری،
2- میگم مثل اینکه قصه نویسی از فرزند تیزهوش دیگه داره همه گیر میشه ها،
3- من تا حالا رشته لیسانس دندانسازی نشنیده بودم،
4- اون معمای انیشتین رو، من تو 15 دقیقه حل کردم جون تو، اگه معنیش آینه اینه که من نابغه ام، خوب از این ببعد راجه به خودم داستان بنویسم، چرا راه دور برم؟
5- تکراریه، ولی یه کمی زیادی ادبی و کتابی مینویسی


@محمود لچی نانی توسط علي طرهاني نژاد Members  ارسال در چهار شنبه 29 بهمن 1393 - 12:52

نمایش مشخصات علي طرهاني نژاد سلام

1- ممنونم از حضور و نظرت.

2- ادبی و کتابیه این داستان؟ (به نظرم خیلی ساده است، اگرم ادبی باشه، از نوع سادشه).

3- خوشحالم که تونستم یکی از رشته های تحصیلیه کم توجه رو که فقط تا مدرک کارشناسی داره و قراره که در آینده کارشناسی ارشد هم بیاد معرفی کنم.

4- بابا نابغه.

با تشکر.


@محمود لچی نانی توسط ف. سکوت Members  ارسال در چهار شنبه 29 بهمن 1393 - 18:43

نمایش مشخصات ف. سکوت اصلا هم که ما نفهمیدم طعنه و کنایه زدید! خدا را شکر که دوریم، وگرنه تنه هم میزدید و ما را می انداختید زیر ماشین!
جریمه شما اینه که فردا یک داستان دیگه بگذارم رو سایت! =))


@ف. سکوت توسط علي طرهاني نژاد Members  ارسال در چهار شنبه 29 بهمن 1393 - 00:45

نمایش مشخصات علي طرهاني نژاد سلام

1- باور کنید که منظورم شما نبودید. (اصلن مگه اسم شما خانم شریف زاده است؟):D

2- ممنونم از حضورتون.


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 29 بهمن 1393 - 10:16

1. سلام
2. موضوع جالبی داشت
3. اغراق توش زیاد بود
4. آدم می تونه مهندس باشه نویسنده هم باشه
5. داوینچی در اکثر زمینه ها نابغه بود ولی بیشتر نقاشیهایش مورد اقبال عمومی قرار گرفت
در کل خوشمان آمد
این هم یه کامنت به روش خودتون:D
نویسا باشید


@شهره کبودوندپور توسط علي طرهاني نژاد Members  ارسال در چهار شنبه 29 بهمن 1393 - 12:37

نمایش مشخصات علي طرهاني نژاد سلام

از حضور و نکاتتوم کمال تشکر رو می کنم.


نام: م.فرياد کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 29 بهمن 1393 - 11:43

نمایش مشخصات م.فرياد سلام@};-
آفرين بر شما@};- @};- @};-
خيلي جالب بود و يكمي هم ملموس;)


@م.فرياد توسط علي طرهاني نژاد Members  ارسال در چهار شنبه 29 بهمن 1393 - 12:38

نمایش مشخصات علي طرهاني نژاد سلام

از حضورتون سپاس گذارم.


نام: آرمیتا مولوی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 29 بهمن 1393 - 16:13

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی سلام بسیار خوب بود خسته نباشی@};- @};- @};-


@آرمیتا مولوی توسط علي طرهاني نژاد Members  ارسال در چهار شنبه 29 بهمن 1393 - 16:42

نمایش مشخصات علي طرهاني نژاد سلام

ممنونم از حضورتون. شما هم خسته نباشید.


نام: حسن ایمانی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 29 بهمن 1393 - 18:46

نمایش مشخصات حسن ایمانی سلام علی جان.
از موضوع شناسی و پرداخت درست داستانی شما لذت میبرم.
حسن ایمانی@};- @};- @};- @};-


@حسن ایمانی توسط علي طرهاني نژاد Members  ارسال در چهار شنبه 29 بهمن 1393 - 00:00

نمایش مشخصات علي طرهاني نژاد سلام

1- به به، دوست قدیمی، حسن جان دلمون برای خودتو داستانات خیلی تنگ شده بود.

2- ممنونم که مثل همیشه لطفت شامل حال ما بی سوادا میشه.

از دیدار دوبارت واقعن خوشحال شدم.


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 30 بهمن 1393 - 12:58

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام
از داستانتون خوشم آوند. مخصوصا تا اونجا که دکتر گفت پسرشون نابغس. خیلی مشتاق بودن دلیل حرف دکتر را بفهمم....
خسته نباشید


@آزاده اسلامی توسط علي طرهاني نژاد Members  ارسال در پنجشنبه 30 بهمن 1393 - 13:27

نمایش مشخصات علي طرهاني نژاد سلام

از حضور فعال و نظرتون سپاس گذارم.


نام: حسین خسروجردی خسرو کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 30 بهمن 1393 - 17:03

نمایش مشخصات حسین خسروجردی خسرو سلام علی جون.خسته نباشی. خوشم اومد.
چه بسیار پدرومادران بی تربیت که علاقه و استعدادهای فرزندان رو از بین می برند. و سعی دارن بقبولانند که آداب و رسوم ما پدران و مادران جاهل را پیروی کنید.چون ما تجربه داریم و...
به نظرم ریشه بیشترین مشکلات جامعه ما همین پدران و مادران بی تربیت هستند که با فخر فروشی و چشم و هم چشمی و تکبر و... بزرگترین لطمه رو به جامعه ما زده اند.
خیلی خیلی خیلی از داستانت لذت بردم.
دوستان میتونند با مطالعه کتابهای آدمهای موفق و شنیدن برنامه های رادیویی که به کسانی می پردازد که از خانواده جدا شدند و در رشته دلخواه خودشون موفق شده اند، میتوانند به راحتی کشف کنند که اگه پشت به این پدرا و مادرای متکبر کنند چه سعادتی انتظارشان را میکشد.همانطور که اگه بمانند حتما خواند پوسید.


@حسین خسروجردی خسرو توسط علي طرهاني نژاد Members  ارسال در پنجشنبه 30 بهمن 1393 - 18:09

نمایش مشخصات علي طرهاني نژاد سلام حسین جان

ممنونم از حضور و لطف همیشگیت. به نکات خوبی اشاره کردی. سپاس.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.