من کنارتم

چشماتو آروم ببند. پاهاتو می‌بینی.. دستاتو دراز ‌کن و کفشاتو از پات در بیار و جفت کن و بذار کنار. ‏حالا اروم اروم روی خاکِ سرد قدم بردار. صدای جریان آب به گوشت می‌رسه. سرتو بلند کن و ‏رودخونه رو ببین. از اون بالا میاد و می ره این پایین اما تو قراره از وسطش رد شی. حالا پاچه‌ی ‏شلوارت رو بکش بالا و نگه دار. پای چپت رو بذار روی سنگ‌ریزه های کنار رود خونه. قدمای بعدی ‏رو بر دار و برو توی آب. پاهات سرما رو حس میکنه و قلوه سنگاهی بستر رودخونه کف پات رو ‏قلقلک میده. جریان اب خیلی تنده اما تو رسیدی وسط رودخونه. تا زانو هات رفتی توی آب و ‏شلوارت خیس شده. پاچه های شلوارتو ول کن دیگه. سنگینی اب کل تنت رو میکشه پایین اما به ‏مسریت ادامه بده. اب شلپی میخوره بهت و بالاتنه و سروصورتتم خیس میشه. ‏
رسیدی اون طرف رودخونه. بالافاصله چمن سبز و گرم رو زیر پات حس میکنی. کیف میده اینجا ‏زیر نور خورشید دراز بکشی تا خشک شی. هوم... دراز بکش و با خیال راحت دست و پاهات رو ‏کش‌وقوس بده. چشمات سنگین شده و دلت میخواد یه دل سیر بخوابی. اما یه لحظه حس میکنی ‏یه چیزی زیرت، توی زمین، داره تکون میخوره.. به خودت میای و میبینی پهلوی راستت، زمین ‏داره سوراخ میشه و یه مار بزرگ پنتون میزنه بیرون و با سر میره توی هوا. از ترس خشکت زده. مار ‏با سرش میاد سمت شکمت و ضربه میزنه وسط دلت. از درد به خودت میپیچی. اما مار ول کن ‏نیست. باز رفت بالا و داره میاد سمت شکمت. ضربه دومم میخوری. پاهاتو از درد جمع کردی توی ‏شکمت، دست چپت رو اینور و انور تکون میدی. دستتت می خوره به یه سنگ درشت. برش دار. ‏داره میاد سمتت.. بکوب بهش.. مار پخش زمین میشه و میپیچه ب خودش. تا فرصت داری از جات ‏بلند شو و شروع کن به دویدن. دستت رو گرفتی توی دلت و از درد، کمرت خم شده. جرئت نداری ‏پشتت رو نگاه کنی.. همین طوری که دلا راست داری می دویی یه صدایی به گوشت میاد. سمت ‏چپت رو نگاه میکنی. گورخر ها رو میبینی که از دل جنگل میزنن بیرون. کنارشونم خرگوشا و موش ‏ها رو میبینی که ریز ریز میدون سمتت. جیغ میزنی. اما اونا با تو کاری ندارن و از کنارت رد میشن. ‏اب دهنتو قورت میدی و یه جا خشکت می زنه. یه شیر وحشی داره نزدیکت میشه.. همین که از ‏کنارت داره رد میشه سمت تو نگاه میکنه و می غره اما کاریت نداره. همه‌ی حیونا دارن فرار میکنن. ‏چی تو جنگله؟ چی فراریشون داده؟ دلت میخواد توهم فرار کنی اما پاهات به حرفت گوش نمیده. ‏قدم برمیداری سمت جنگ و میری سمت اون صدا. یواش یواش می ری و وارد جنگل میشی. بازم ‏زیر پات داره تکون میخوره. فرار کن.. بدو. بدو.. تندتر. اما هنوز زمین داره تکون میخوره و یکهو یه ‏مار پنتون دیگه جلو روت از زمین میزنه بیرون و بعد یکی دیگه ویکی دیگه و همینطوری مارها ‏بیرون میزنن... تکون نخور.. اروم نفس بکش.. نذار صدای نفسات اونو رو بکشه سمتت... چشاتم تکون ‏نده. ولی مارا دارن میان سمتت. صدای قلبت رو میشنوی. انگار میخواد از سینت بزنه بیرون. دستات ‏میلرزن. دهنت خشک شده. مار اول میپیچه دور تو اما به بدنت نمیخوره و فقط یه حلقه دورت ‏میزنه. مار دومم میره روی اون. مارها پشت سر هم روی هم حلقه میزنن و حلقه همینجوری بالا و ‏بالاتر میره و تو رو تویه دیواری از مار زندونی میکنن. جرئت نداری تکون بخوری. کافیه یه قدم ‏برداری میخوری به دیوار ماری. دستت صاف کنار بدنت اویزون شدن. سرتو بلند کن. نگاه کن، اون ‏مار آخری خیز برداشته بالا و دهنشو باز کرده.. دندونای زردش چقدر بزرگ و تیزن. می‌خواد خیز ‏برداره سمتت.. همین الانه که یه لقمه ی درسته شی اما.. زیر پات خالی میشه و می افتی توی یه ‏تونل تاریک که تو رو میبره زیرِ زمین. آرنجت میخوره به یه سنگی که از دل تونل زده بیرون. دردت ‏میاد.. همونجوری که تو سر میخوری و می‌ری پایین، خون هم سُر میخوره میاد سمت انگشتات، ‏گرمای خون رو روی انگشتات حس میکنی. ماهیچه‌های بدنت رو سفت میکنی و دست و پات رو ‏می‌چسبونی بهم تا جایی نخوری.. و ضربه رو احساس میکنی. با پاهات افتادی توی اب... و ‏همینجوری میری عمق اب. نفست در نمیاد. ریه هات پر اب شده و داره میترکه. نوک انگشتات داره ‏بی حس میشه، بی حسی همینجوری میاد سمت بازوهات. دیگه نمیتونی جلوش وایستی.. میدونی ‏که قراره بمیری. خودت رو باختی.. اما نه.. جلوتر یه نوری هست. به خودت میای و اخرین انرژیت رو ‏یه جا جمع میکنی و شنا میکنی سمت نور. و می رسی به سطح اب. خودتو به زحمت میکشی ‏بیرون و لبه اب دراز میکشی.. شروع میکنی به سرفه کردن. اب از دهنت میپاچه بیرون. دستت رو ‏دراز میکنی و موهای خیست رو از جلوی صورتت میزنی کنار. اطرافت رو نگاه کن. اینجا یه غاره. ‏یهو چشمت میافته به صدتا مار پنتون که کنار هم کنار هم دراز کشیدن اما تکون نمیخورن.. انگار ‏مرده باشن. احساس میکنی نفس کشیدن واست سخت شده و ششهات به زور باز و بسته میشن.. ‏آره، هوای اینجا سمیه.. برای همین مارها مردن. بلند شو. پاشو. باید بری بیرون. اما تنها راه رفتن ‏گذشتن از روی جسد مارهاست. مجبوری یالا. پاتو بلند میکنی و روی اولین مار میذاری. تنش ‏خیس و لزجه و پات روش سر میخوره .. قدم های بعدی رو هم برمیداری و همینجوری که تلو تلو از ‏روشون رد میشی، میرسی به دهانه ی غار.‏
نفس راحتی می کشی اما باز صدا رو میشنوی.. از اینجا واضحتره.. انگار یه اوازه.. یه اواز غمگین. باید ‏پیداش کنی.. چاره ای نداری این ماموریت توئه. بی توجه از بین بوته های توت فرنگی و تمشک ‏وحشی رد می شی. میری سمت صدا. صدا بلند و بلندتر میشه تا اینکه میرسی به منبع صدا. یکی رو ‏از پشت میبینی. نشسته روی یه تخته سنگ و پاهاشو جمع کرده توی دلش و داره یه اهنگ غمگین ‏میخونه... هو هو هو هو هو هو هو هو. نزدیک تر شو. دستت رو داراز کن و بزن روی شونش.‏
برمیگرده. خشکت میزنه.. خودتی که چشمات رو بستی. اب دهنتو قورت میدی. بعد میخوای حرف ‏بزنی اما لبات تکون نمیخوره. یهو چشماشو وا میکنه . چشماش قرمز و خونیه و با دیدن تو جیغ ‏میزنه.. گوشاتو میگیری و زل میزنی تو چشماش. بعد اروم میشه و چشماشو میبینده و باز شروع ‏میکنه به آواز خوندن. اشک از چشمای بستش میچکه روی سنگ.. دستاشو میگیری.. سرده.. ‏دستاشو ها می کنی تا گرم شه. بعد محکم بغلش میکنی و میگی چیزی نیست .. من کنارتم.. ‏چشماتو وا کن.‏

لیکو- لیلا کوت آبادی
یک اسفند 97‏

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

بهروزعامری ,ابوالحسن اکبری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

لیلا کوت آبادی (2/12/1397),ابوالحسن اکبری (2/12/1397), ک جعفری (8/12/1397),مینا رسولی (8/12/1397),بهروزعامری (10/12/1397),پیام رنجبران(اکنون) (24/12/1397),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.