عطسه

یه روز یه نفر عطسه اش گرفت، دیگه بند نیومد... افتاد دنبال راه چاره... تا رسید به گل قاصدک... قاصدک گفت: چرا می‌خوای عطسه نکنی…؟ بیا عطسه کن و کمک کن به پخش شدن بذرهای من توی طبیعت… یه نفر با خودش فکر کرد گفت: چرا باید مفتی مفتی برا تو عطسه کنم...؟ قبلش پولشو بده… قاصدک گفت: اما مگه من از تو پول خواستم تا عطسه ات رو قطع کنم…؟ یه نفر به خودش اومد و دید موقع حساب کتاب کردن، عطسه هاش قطع شده… حسابی از خودش خجالت کشید... قاصدک گفت: بیخیال رفیق… بهانه ای شد واسه رفاقت، شروعش با من، بقیه اش با هم.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

زهرابادره (آنا) ,لیلا کوت آبادی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

لیلا کوت آبادی (12/10/1399),زهرابادره (آنا) (19/10/1399), ک جعفری (21/10/1399),

نقطه نظرات

نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در جمعه 19 دي 1399 - 12:01

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) درودها عزیزم
داستانکی ملیح بود برای اون یه نفر اگه اسم می گذاشتی داستان تون به مراتب بهتتر میشد . @};-


@زهرابادره (آنا) توسط لیلا کوت آبادی Members  ارسال در جمعه 19 دي 1399 - 16:34

نمایش مشخصات لیلا کوت آبادی ممنون ک خوندین و نظر دادین



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.