زنگ انشاء


سر و صدای زیاد بچه ها همراه با جیغ و داد ، کلاس را داشت منفجر می کرد
که ناگاه صدای تق تق کفش های آقای صارمی بگوش رسید بچه ها سرجایشان میخکوب شدند.
آقای صارمی معلم فارسی خیلی از دست زمانه دلش پر بود او وقتی وارد کلاس شد عصبانیت در چهره اش موج میزد. (راستی تا یادم نرفته بگویم او دایی ام هست و اولین کتک را من از دستش در کلاس نوش جان کردم.)
روی نیمکتی که پر از خطهای درشت و یادگاری های بچه ها بود نشست. عینکش را از روی چشم هایش برداشت و با نفسش بر روی عینک دمید و عینک را در فاصله دو دگمه پیراهن قرمزش جای داد وآن را تمیزکرد. چهره اش بدجوری بر افروخته بود هر وقت اقای صارمی عصبانی بود بچه ها تنشان می لرزید نگاهی از روی خشم به امید جوادی کرد و گفت چی داریم
آآآآآآآآآآآآ.... قا اجازه: انشاء
احمد صفدری؟
بـ بـ بـ بـ بـ لـ لـ له آقا
بیا انشاء ات را بخوان
صفدری تا از جایش بلند شد کلاس از خنده منفجر شد هر دوانگشت شست صفدری از کفش های پلاستیکی پاره شده اش بیرون زده بود زانوی سیاه و پر چرک سمت راستش از سوراخ شلوار بزرگ و بلندش به چشم میخورد دو تا از دگمه های پیراهنش افتاده بود و پیراهن چروکیده و کهنه اش خیلی توی ذوق میزد.
اقای صارمی بلند گفت: خفه ، چه خبرتونه ، مگه سرآوردین
صفدری خود را با ترس و لرز و خشم از نگاه مسخره بچه ها به وسط کلاس و پای تخته رساند. پاهایش طاقت ایستادن نداشتن با صدای لرزان گفت :
آقا اجازه بخوانم
بخوان
بنام خدا
تابستان گذشته به اتفاق پدر بابت شخم زدن باغ آقای بندری همسایه روبرو به منزل او رفته بودیم . با اینکه کار میکردم ولی به من خیلی خوش گذشت. آقای بندری سگی به نام پاپی داشت.غذای پاپی گوشت بود و چقدر خوشمزه می خورد.
نوکر آقای بندری موهای بدن پاپی را شانه میکرد خوشبو کننده ای به لباس
زرین و طلایی رنگ پاپی زد. قلاده ای از جنس طلا بر گردنش آویخته بود. چه محبتی به پاپی داشت.
قشنگ من بیا غذاتو بخور، ملوس من کجایی و...
پاپی نه کتک می خورد و نه فحش میشنید و نه مورد تمسخر قرار می گرفت.در باغچه ای که ما کار میکردیم پاپی اجازه نداشت بیاد، چون خاکی میشد.
ازآن روز به بعد من همیشه دوست داشتم به جای پاپی باشم .
کاشکی میشد!!
این بود موضوع انشاء" دوست دارید به جای چه کسی باشید"
سکوت ، فضای کلاس را پر کرده بود. همه منتظر عکس العمل اقای صارمی بودیم.
بعد از چند لحظه ای اقای صارمی سرش را بالا گرفت . چشمانش سرخ شده بود و صورتش پر ازاشک . به طرف احمد آمد احمد را در بغل گرفت و گفت:بچه ها ........ بغضش ترکید و گریست.
بچه ها همگی ، های های گریه می کردند.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.5 از 5 (مجموع 124 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

کیمیا مرادی ,صادق عادلیان ,سید مجتبی حسینی ,خدیجه زینالی ,محمدرضاخانی ,شهریار شفا ,اکرم حیدری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

سید مجتبی حسینی (16/11/1391),نسرین انتظاری (16/11/1391),علیرضا اکبری (16/11/1391),امیر فروردین (16/11/1391),میر حسن علوی (16/11/1391),ایمان صفائیان (16/11/1391),علیرضا فراهانی (18/11/1391),لیلا فام (رها نفس) (19/11/1391),حمیدرضا هرندی (19/11/1391),بهار زرافشان (19/11/1391),فرحناز خطیر (20/11/1391),مسعود رضایی (27/11/1391),اکرم حیدری (28/11/1391),امین فرومدی ( حسین علی ) (22/12/1391),اکرم حیدری (27/12/1391),سید مجتبی حسینی (29/12/1391),علیرضا اکبری (1/1/1392),اکرم حیدری (3/1/1392),محمدرضاخانی (22/1/1392),امیر سنجابی (26/1/1392),صادق عادلیان (1/2/1392),مهدی قاسمی (8/5/1392),سنامحمودی (8/5/1392),امیرحسین ولی نژاد (8/5/1392),هادی هادوی (8/5/1392),فرزانه بارانی (9/5/1392),میثم قالبی زاده (10/5/1392),علیرضا اکبری (9/9/1392),علیرضا اکبری (27/9/1392),علیرضا اکبری (9/10/1392),کیمیا مرادی (7/3/1393),حمیدرضا محدثی (11/3/1393),اسماعیل غنی زاده (17/5/1393),فاطمه گتویی (25/9/1393),علیرضا اکبری (19/10/1393),حسین خسروجردی خسرو (13/3/1394),حسین خسروجردی خسرو (2/9/1394),علیرضا اکبری (8/10/1394),سحر ذاکری (8/10/1394),نرجس علیرضایی سروستانی (17/10/1394),فاطمه زردشتی نی‌ریزی (25/11/1394),علیرضا اکبری (11/12/1394),

نقطه نظرات

نام: سید مجتبی حسینی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 16 بهمن 1391 - 13:48

نمایش مشخصات سید مجتبی حسینی واقعا زیبا بود یاد ایام دبستان افتادم.کلاس هایی پر از دانش آموز با لباس های خاکی و...
در ضمن از توصیف هایی که انجام دادی خوشم اومد.


@سید مجتبی حسینی توسط علیرضا اکبری Members  ارسال در دوشنبه 16 بهمن 1391 - 17:06

نمایش مشخصات علیرضا اکبری دوست عزیز آقای حسینی
ممنون از اظهار نظر شما امیدوارم که موفق باشید. از پیام خصوصی شما متشکرم.
سربلند باشید.


نام: شهریار شفا   ارسال در دوشنبه 16 بهمن 1391 - 17:30

زیبا بود آفرین


@شهریار شفا توسط علیرضا اکبری Members  ارسال در دوشنبه 16 بهمن 1391 - 17:38

نمایش مشخصات علیرضا اکبری سلام آقای شفا
متشکرم از لطف حضرتعالی
سربلند باشید


@شهریار شفا توسط نارون   ارسال در شنبه 2 آبان 1394 - 22:30

تولانیه


نام: محمدرضا قاسمی   ارسال در دوشنبه 16 بهمن 1391 - 22:22

بسیار زیبا و تلخ بود .درود بر چنین معلمی.


@محمدرضا قاسمی توسط علیرضا اکبری Members  ارسال در سه شنبه 17 بهمن 1391 - 15:55

نمایش مشخصات علیرضا اکبری سلام
اری درود بر چنین معلم گرامی
متشکرم از حضور گرمتان


نام: حمید محسنی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 16 بهمن 1391 - 22:25

نمایش مشخصات حمید محسنی سلام
توصیفتان عالی است خیلی عالی جزییات را میگویید اما داستان شما درباره ی آن پسرک بود .ذکر احوال معلم چه فایده ای داشت
اما طرح داستانتان بسیار زیبا بود تحت تاثیر قرار گرفتم


نام: سنا محمودی   ارسال در دوشنبه 16 بهمن 1391 - 23:17

زیبا بود
منم یه داستان به نام نقاشی های من که همون زنگ انشاست نوشتم بخونید و نظر بدید


@سنا محمودی توسط علیرضا اکبری Members  ارسال در سه شنبه 17 بهمن 1391 - 15:56

نمایش مشخصات علیرضا اکبری سلام بر شما
از نظر لطفتتان بسیار سپاسگزارم
در پناه حق


نام: حامد پرنیائی   ارسال در سه شنبه 17 بهمن 1391 - 11:27

زیباودلنشین بودیادخاطرات دوران دبستان وراهنمائی قلعه نووآموزگاران آن زمان آقایان زارع.خیرخواه.خرسنداحمدی.حسنی.حیدری معماری.بختیاری. وخانم ژیان و....می افتیم که باراهنمائی ودلسوزی این بزگواران درراه پرپیچ وخم زندگی گام برمیداریم ویادخودمان وهکلاسیهایمان که توصیفش درداستان بیان شدمیافتیم ..درپناه پروردگارشماوهمه دوستان سرسبزوسربلندباشید


@حامد پرنیائی توسط علیرضا اکبری Members  ارسال در سه شنبه 17 بهمن 1391 - 16:01

نمایش مشخصات علیرضا اکبری درود بر شماآقای دکتر
آری یاد ایام نوجوانی بخیر احساس درونی تان قابل ستایش است. منش و اخلاق و رفتار شما همیشه و در همه حال راهنمای بنده و اطرافیان بوده است .بر خود می بالیم تا از چنین کلاسهایی افراد مثل شما را داریم .
سرافراز باشید.


نام: وحید اکبری   ارسال در سه شنبه 17 بهمن 1391 - 14:12

سلام پسر عمو
خوشحالم که دوباره داستان گذاشتی
موضوع خیلی تکان دهنده بود وواقعیتهایی هم با خودش داشت واقعیتهایی که تصورش برای بچه ی امروز خیلی سخت است
البته اقای صارمی معلم من هم بود توی دبیرستان ولی من ازش خیلی راضی بوده وهستم
توصیفها حرف نداشت نحوی پاک کردن عینک وتوصیف وضع ظاهر ی دانش آموز رو خیلی خوب گفته ای
فقط اول گفتی که از شدت سر وصدا داشت کلاس منفجر میشد وبعد شنیده شدن صدای کفش معلم دراین وضعیت کمی دور از ذهن است
به هر جهت داستانت خیلی عمیق بود ودر آخر گریه ی معلم ودانش آموزان چهره ی داستان راعوض میکند


@وحید اکبری توسط علیرضا اکبری Members  ارسال در سه شنبه 17 بهمن 1391 - 16:06

نمایش مشخصات علیرضا اکبری سلام بر شما شاعر بزرگوار شهرمان
متشکرم از حضورتان و همیشه گفته های شمامورد پیشرفت قرار خواهد گرفت .
آقای صارمی از بزرگوران دوره درس و کلاس و زندگی تمامی دانش آموزان منطقه باخرز می باشد بنده فقط می خواستم احساس اقای صارمی را در مورد واقعیتهای زندگی دانش آموزان بیان کنم که به حق همیشه و در همه حال همینطوری بوده و خواهد بود.
سپاس از خواندن دقیق شما و نکته ذکر شده ای که بیان کردید.


نام: سینا صارمی   ارسال در چهار شنبه 18 بهمن 1391 - 16:26

سلام و عرض ادب خواهر زاده عزیز
داستان نویس خوب شهرمان
این داستان را بارها خواندم و احساس شما را درک کردم.
واقعا زیبا نوشتید و در خور تحسین
توصیفات شما حرف ندارد
من هم مثل اون وقت ها که یادش بخیر به گریه افتادم
کاش زمان به عقب برگردد و دوباره برگردم به سال های اول تدریس
کلاس خوب شما و دوستان
راستی ببخش اگر اون توگوشی را خوردی.آخه واسه این بود که عبرتی برای بقیه دانش آموزان باشد که نگویند دایی اش هست و هر کار می تواند بکند هرچند که اشتباه فکر می کردم و از شما بارها معذرت خواستم.
افتخار می کنم به چنین دانش آموزانی که حالا واسه خودشان آقا شده اند و در خدمت مردم
درود بر شما و احساس پاکتان
مهرتان را سپاس
دوستتان دارم و بس
دیگر اشک چشمانم امان نمی دهد و ............
خدایتان نگهدارتان


@سینا صارمی توسط علیرضا اکبری Members  ارسال در چهار شنبه 18 بهمن 1391 - 21:48

نمایش مشخصات علیرضا اکبری سلام بر شما استاد گرامی و شاعر شهر
منتظر حضور شما بودم .هرآنچه من و دیگر هم کلاسی هایم داریم از شما است که برایمان دلسوزی می کردید. احساس لطیفتان همیشه زبانزد عام وخاص است .اگر نتوانستم در این داستان شمارا به دیگران معرفی کنم و از خوبی هایتان صحبت کنم عذر بنده را بپذیرید.امیدوارم به شما جسارت نکرده باشم.
سربلند باشید.


نام: علیرضا فراهانی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 18 بهمن 1391 - 16:32

با سلام به نظر من شخصیت پردازی خوبی صورت نگرفته و شخصیت اصلی مناعت طبع ندارد ومعلوم نیست چرا خود را در کلاس تحقیر میکند و چنین عکس العملی را از معلمش شاهدیم؟!


@علیرضا فراهانی توسط علیرضا اکبری Members  ارسال در چهار شنبه 18 بهمن 1391 - 22:06

نمایش مشخصات علیرضا اکبری سلام بر دوست عزیز اقای فراهانی
خرسندم که مرا مورد نقد قراردادید چون نقد را زمینه پیشرفت می دانم اما لازم به یاداوری است که من در این داستان شخصیت اصلی بوجود نیاوردم بلکه فضای کلاس را بیان کردم
بر خلاف عقیده حضرتعالی بیان حقیقت را موجب تحقیر نمی دانم اگر دانش آموز فقیر با آن ذهن ناشی از عدم پختگی دوست دارد بجای سگ باشد ارزو و احساس درونی اش نسبت به نداشته هایش است . در حرکت معلم من هیچ تحقیری نمی بینم بلکه درس بزرگی که معلم به دانش اموزان می دهد دوست داشتن است ،عدم تمسخر است. ایا گریه معلم ناشی از دردو رنج دانش اموزش را حقارت بدانیم؟ مطمئنا" خیر
معلمی که اصلا" با خنده کلاس همراه نیست و با عصبانیت کلاس را ادامه میدهد وقتی سرگذشت احمد را می شنود و درک میکند احساس درونی اش جریحه دار می شود. استدعا دارم عکس العمل معلم را اصلا" حقارت ندانید بلکه درسی بزرگ به دانش آموزان بدانید.
بازهم از شما صمیمانه متشکرم که مرا مورد لطف قرار دادید.


نام: وحید اکبری   ارسال در چهار شنبه 18 بهمن 1391 - 18:55

سلام پسر عمو
من دوباره اومدم
از دیروز به داستانت فکر کردم از این داستان خیلی خوشم آمد من از این سری داستانها زیاد شنیده وخواندم اما برتری این داستان حسن مطلبی هست که داره شما داستان رو با یک جو سنگین وبی محبت شروع کردی به نوعی که نفس مخاطب رو حبس میکنه اما پایان داستان به یکباره جو عوض میشه معلم ودانش آموزان همه گریه میکنن واین خیلی مطلب با خودش داره
اول اینکه باید قدر آسایش امروز رو بدونیم
دوم اینکه زندگی با محبت زیبا میشه وبه همین خاطر آخر داستان از اولش قشنگ تره
سوم رو هم به معلمان عزیز میگم بچه ها از رفتار معلمان درس میگیرن اگه اونجا آقای صارمی خنده میکرد همه می خندیدند وتا مدتی اورا مسخره میکردند
وآخر اینکه فقر خیلی سخت است واکنش اون بچه خیلی منطقی بوده که دوست داشته سگ بشه برای لحظه ای آرامش پس کودکان فقیر را دریابیم
درود درود درود


@وحید اکبری توسط علیرضا اکبری Members  ارسال در چهار شنبه 18 بهمن 1391 - 21:52

نمایش مشخصات علیرضا اکبری سلام بر شما شاعر خوب عزیز باخرز
خوشحالم که اینقدر موشکافانه داستان را تحلیل کردید حقیقت امر همان گفته های شما است . شماشاعری هستید که به شعرتان علاقه دارم . سعی کردم با فضای کلاس گفته های زیادی را بیان کنم که شما ان را بازگو کردید.
متشکرم از حضورتان
بیایید باهم کودکان فقیر را دریابیم


نام: aghaghy   ارسال در چهار شنبه 18 بهمن 1391 - 23:24

سلام واقعا زیبابود.همش.پیام،توصیف،شخصیت پردازی وزبان نوشتاریتو هم دوس داشتم.سلام .
بروزم با داستانک"تالی"ومنتظرنقدونظرتان


@aghaghy توسط علیرضا اکبری Members  ارسال در پنجشنبه 19 بهمن 1391 - 19:53

نمایش مشخصات علیرضا اکبری سلام بر شما
سپاس از حضورتان . مرا مورد لطفتان قرار دادید.
موفق باشید


نام: لیلا فام (رها نفس) کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 19 بهمن 1391 - 10:55

نمایش مشخصات لیلا فام (رها نفس) سلام.زیبا نوشتید..انشاهای کودکی و فکرهای خام بچگی
علم بهتر است یا ثروت..صدالبته که ثروت..تا ثروتی نباشد علمی هم نیست


@لیلا فام (رها نفس) توسط علیرضا اکبری Members  ارسال در پنجشنبه 19 بهمن 1391 - 19:55

نمایش مشخصات علیرضا اکبری سلام بر شما
از حضورتان متشکرم. با نظرتان موافق هستم .
سربلند باشید.


نام: حمیدرضا هرندی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 19 بهمن 1391 - 12:59

نمایش مشخصات حمیدرضا هرندی افرین بر شما داستان بسیار زیبائی بود


@حمیدرضا هرندی توسط علیرضا اکبری Members  ارسال در پنجشنبه 19 بهمن 1391 - 19:57

نمایش مشخصات علیرضا اکبری سلام بر استاد هرندی عزیز
برای من همین بس که اساتیدی چون حضرتعالی نوشته های من را می خوانند . مرا مورد محبتتان قراردادید.


نام: سینا صارمی   ارسال در پنجشنبه 19 بهمن 1391 - 15:19

خوش به حال باد....
لب هایت را لمس میکند
وهیچکس از او نمیپرسد با تو چه نسبتی دارد
کاش مرا باد می آفریدند....
همانقدر بخشنده و آزاد...
و کاش قبل از انسان بودنت تو را برگ درختی خلق میکردند....


...عشق بازی برگ وباد را دیده ای؟


در هم میپیچند و عاشقتر میشوند


به خیالم نطفه سیب را به وقت عشق بازی برگ

و باد بسته اند ....


@سینا صارمی توسط علیرضا اکبری Members  ارسال در پنجشنبه 19 بهمن 1391 - 19:58

نمایش مشخصات علیرضا اکبری درود بر استاد صارمی
حضورتان باعث دلگرمی بنده است.این حضورتان باعث می شود که دوستان در سایت داستانک حداقل شعرهای ناب و احساستان را درک کنند.
باسپاس


نام: داوددلالت   ارسال در شنبه 21 بهمن 1391 - 21:50

باسلام خوشحالم که دوباره اومدی واقعا تفاوتهارادرست بیان کرده بودی بین داری ونداریپروزباشی عزیز


@داوددلالت توسط علیرضا اکبری Members  ارسال در یکشنبه 22 بهمن 1391 - 19:20

نمایش مشخصات علیرضا اکبری سلام برشمادوست عزیز وگرامی
سپاس از حضورتان . قدمتان نیک و همیشه سرافراز باشید.


نام: خدیجه زینالی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 23 بهمن 1391 - 10:26

نمایش مشخصات خدیجه زینالی @};-


نام: خدیجه زینالی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 23 بهمن 1391 - 10:47

نمایش مشخصات خدیجه زینالی سلام بر شما

داستانی زیبا و در خور تخسین بود چهره ی زشت فقر را بسیار زیبا به تصویر کشیده اید کودکی که در اثر رنج نداری و تمسخر همسالان آرزو دارد جای سگ یک متمول باشد تا اینکه انسان باشد و در آرزوی یک شکم سیر و یا یک لباس و کفش نو و تمیز
پیام مهمی نیز داشت که اگر افراد ثروتمند یک دهم توجهی که به حیوانات دارند به همنوغان خود بها می دادند هیچ کودکی آرزوی سگ شدن نداشت دردناک بود و حزین

و با شناختی که از جناب صارمی برادر رئوف و مهربانم دارم
خوب می دانم که چه دردی کشیده اند
اما در پایان کتکی که از جناب صارمی خورده ای نوش جونت:D
کار بجایی کردند دایی جکم پدر را دارد و ایشان هم چنین مصلحت دانسته اند شاید اگر اونموقع اون تو گوشی رو نمی حوردی معلوم نبود که الان در چه وضعی بودی
چوب معلم گله
هرکی نخوره خله


@خدیجه زینالی توسط علیرضا اکبری Members  ارسال در دوشنبه 23 بهمن 1391 - 21:43

نمایش مشخصات علیرضا اکبری سلام بر شمااستادگرامی سرکار خانمزینالی
سپاس از حضورتان و اظهار نظرزیبایتان که نشان از ادراک انسانی وشاعری با احساس می باشد.
آری به حق گفتید که سیلی استاد صارمی بجا و شایسته بود ایشان زحمت زیاد برای بنده کشیده اندو همیشه و در همه حال راهنمای بنده بوده اند.
در پناه حق باشید.


@خدیجه زینالی توسط سینا صارمی   ارسال در سه شنبه 24 بهمن 1391 - 19:20

سلام مهربان شاعر

شاعر آینه ها و مهربانی ها

ممنونم از شما و سپاس از حضور گرمتان

باریک بینی در اندیشه شما موج می زند.

دلخوش به عطر خوش کلام پر مهر شما هستم . آهنگ کلامتان شیوا و با شیدایی دلتان عجین است.

درود بر شما


@سینا صارمی توسط علیرضا اکبری Members  ارسال در سه شنبه 24 بهمن 1391 - 20:31

نمایش مشخصات علیرضا اکبری ــــــه یــــاد داشـــتـه بـــــاش :


آیـــــنـده کــــتـابـی اســت کـــه امــــروز مــــی نـــــویــسی


پـــــس چــــیـــزی بــــنـویـــس کـــه فـــــردا از خــــوانــدن آن لـــــذت بــــبـری . . .
سپاس از حضورتان


نام: امیرعباس وحید‍پور   ارسال در جمعه 27 بهمن 1391 - 15:04

آفرين آفرين زيبابودمنم مقوله فقررابراي داستان دوست دارم موفق باشيد


@امیرعباس وحید‍پور توسط علیرضا اکبری Members  ارسال در شنبه 28 بهمن 1391 - 16:37

نمایش مشخصات علیرضا اکبری سلام بر شما دوست عزیز
خرسندم از این که به کلبه ما هم سری زدید.
متشکرم


نام: اکرم حیدری کاربر عضو  ارسال در شنبه 28 بهمن 1391 - 10:41

نمایش مشخصات اکرم حیدری سلام
حقایق قلب آدم را به درد می آورد
حقیقت ها هرچند دروغی باشند!
هر چند بزرگنمایی شده باشند!
هرچند
هر چند
هر چند
اما اینها واقیعیت های دنیای ماست
دنیای جبارانه ای که ما عروسک های مسخره ی آنیم.


@اکرم حیدری توسط علیرضا اکبری Members  ارسال در شنبه 28 بهمن 1391 - 16:43

نمایش مشخصات علیرضا اکبری سلام بر شما
بسیار خرسندم از حضور سبزتان.
درپناه حق باشید.


نام: امین فرومدی ( حسین علی ) کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 21 اسفند 1391 - 01:06

نمایش مشخصات امین فرومدی ( حسین علی ) سلام

خوندم و لذت بردم.

اگه دوست داشتی به داستانم سری بزنید.


@امین فرومدی ( حسین علی ) توسط علیرضا اکبری Members  ارسال در پنجشنبه 24 اسفند 1391 - 20:11

نمایش مشخصات علیرضا اکبری سلام متشکرم از حضورتان
حضور شما باعث افتخار بنده است
.


نام: محمدرضاخانی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 22 فروردين 1392 - 20:33

نمایش مشخصات محمدرضاخانی سلام برشماجناب اکبری
داستانی پرازمحتوای رحم انسانی ودارای احساس قوی یک داستان نویس،
واین یعنی افتخاربه شمابزرگواروتوانمندی شمادرنویسندگی،
هرگزاین داستان ازذهن وفکرم خارج نمیشود،
که انسان آرزوکندسگ باشد...

درودبرشماوذهن توانمندتان..


@محمدرضاخانی توسط علیرضا اکبری Members  ارسال در جمعه 23 فروردين 1392 - 16:07

نمایش مشخصات علیرضا اکبری سلام بر شما استاد گرامی
افتخار می کنم که شما بر من منت گذاشته و نوشته های ناچیز بنده را خواندید لطف شما شامل حال بنده شد.
سر افراز باشید.


نام: امیر سنجابی   ارسال در دوشنبه 26 فروردين 1392 - 09:04

سلام آقای اکبری عزیز. ممنون از نقدی که روی داستان من انجام دادید. من هم یه کمی زبانم تلخه تو نقد کردن. من این کار شما رو با اشتیاق خوندم. ولی متاسفانه داستان براش قائل نیستم. یعنی خیلی دیگه روه و زمانشم برمی گرده به داستان نویسی قبل از صادق هدایت!
به نظر من قیاس خیلی زشتی هم تو داستان اتفاق افتاده بود! بدون هیچ همذات پنداری که نه با موقعیت خوب سگ همذات پنداری انجام میشه و نه با موقعیت بد اون شاگرده.
و این نشان از عدم تسلط نویسنده روی آدم قصه ش میده!

به نظر من زبانتون هم ایراد داشت و خیلی عقب بود! زبان ادبیات داستانی تاپ امروز ایران یه زبان با حداقل استفاده از قیدها و استفاده از جملات کوتاه و شکست ارکانی زبانه که زبان شما هیچ کدوم از این مولفه ها رو نداشت.

به هر حال آرزوی سلامتی دارم براتون و رو داستانام دوباره نظر بدین.
ممنون


@امیر سنجابی توسط علیرضا اکبری Members  ارسال در دوشنبه 26 فروردين 1392 - 16:17

نمایش مشخصات علیرضا اکبری سلام
خوشحالم از اینکه مرا مورد نقد قرار دادید ومطمئن باشید نقدهای شما را در دفترم یاداشت و در اثار بعدی بکار خواهم گرفت چون معتقدم کسی که می نویسد فقط و فقط برای خودش نمی نویسد بلکه نگارش یک نوع صحبت با هم نوع خویش است و خرسندم از اینکه از دوستان چیزی و مطلبی یاد بگیرم آری به نظر شما زبان داستان (که البته از نظر شما داستان خوانده نمی شود)نوشته من که ناشی از فن بیان بنده است عقب است این تذکری بجا بود
جای بسی تعجب است که جنابعالی که از من انتقاد میکنید خودتان در مقام قضاوت قرار می گیرید و بیان می داریدکه زبان نقدتان تلخ است برعکس شما زبان نقدتان را من باید بررسی کنم که اینجا اعتراف می کنم زبان نقدتان بسیار بسیار شیرین است چون خودم مشتاقم مرا نقد کنند تا چیزی یاد بگیرم
و اما این دلنوشته که شما با خواندن آن باید متوجه میشدیدکهمتاسفانه متوجه نشدید واقعیت داشت و من با کمی زیاده روی در آن ،آنرا به سمت دلنوشته بردم که امیدوارم استاد گرامی آقای صارمی که در سایت شعر نو شعرهای زیبا می نویسند برای اثبات این موضوع بر آن صحه بگذارند.


@امیر سنجابی توسط سینا صارمی (مسکین باخرزی)   ارسال در دوشنبه 26 فروردين 1392 - 17:52

سلام مهربان دوست

جناب سنجانی عزیز

مطالب شما را خواندم و دانستم که شما هم دلتان برای چنین بچه هایی می سوزد. و می دانید انسان در برابر سختی ها و مشکلات است که ساخته می شود و پیشرفت می کند. نوک تیز پیکان را گرفته اید و شلیک نهایی را زده اید با چه مجوزی؟
از اخلاق و رفتار و موقعیت شغلی و ..... شما اطلاعی ندارم و شخصیت شما برایم مبهم است . انسان با نقد ساخته می شود . هر چند که نقد تلخ باشد بقول شما چرا که نقد سازنده است تلخی آن شیرین است.

زبان نقد ندارم . این کار تخصصی است و از عهده ی من و شما خارج است. کار را باید به کاردان سپرد.

من مدت مدیدی هست که با دانش آموزان در منطقه ی محرو و دور افتاده خدمت می کنم که بعضی از دانش آموزان تا حالا هنوز شهر نزدیک خود را ندیده اند. باریشان از شهر حرف زدن به مصداق آن است که از برف و بارش آن برای دانش آموزانی حرف بزنیم که تا حالا برف ندیده اند. می دانید که گفتن آن لازم است لیکن تجرربه آن سخت است.

حال شما نیز آستی همت را بالا بزنید و برای دانش آموزانی درس بدهید که نان شب را ندارند . به نظر شما ادعای خوش بینی برای چنین دانش آموزانی ید است یا ننگ. چه بسا که حرام گوشت بعضی وقت ها حلال می شود آن هم برای بعضی ها.

من خود به چشم خودم دیده ام و این حوادث را درک کرده ام و با زبان گریه برای چنین دانش آموزانی درس داده ام

آیا سزاست که چنین یکه تازی کنید و خوبی ها را لم یکن و ناراستی ها بنا به نظر شما بلند نمایید. سزاوار است.

نیمه ی پر سیب را ببینید. شما به سیبی سرخی گاز می زنید که به ظاهر سیب است و سرخ ولی نهانی کرم خورده دارد.
از دنیای تو خالی که برای خود ساخته اید لختی بیایید بیرون . والله قسم بعضی ها به این منظق می گویند منطقه ی محروم نه منطقه ی مرحوم.

حال در جای خوش آب و هوایی نشسته اید و شعار میدهید به قول استاد ظالقانی حق کارگر.

درشتی و نرمی بهم در به است.

خار در کنار گل زیباست.


@امیر سنجابی توسط سینا صارمی (مسکین باخرزی)   ارسال در دوشنبه 26 فروردين 1392 - 17:55

مولفه های داستان نویسی را بگویید تا ما هم بیاموزیم.
من این داستان را به چشم خود دیده ام. من معلم که برای چنین دانش آموزانی اشک ها ریخته ام.
آیا به نظر شما دانش آموزانی گاهی با خود نمی گویند کاش پدر من فلانی بود . کاش من فلان بودم.
بعضی وقت ها انسان خودش را جای خیلی چیزها تصور می کند.

بیایید به فکر هم باشیم
و از محضر یگدیگر استفاده کنیم و تجربه بیاموزیم.

و ....

دیگر مجالی نیست.

من آنچه شرط بلاغ است با تو می گویم

تو خواه از سخنم پند بگیر و خواه ملال

دوستتان دارم و بس

امید که رنجیده خاطر نشده باشید
فقط بهوش باشید که در فرو دست انسان هایی هستند که دلشان می خواهد ...........


@سینا صارمی (مسکین باخرزی) توسط امیر سنجابی   ارسال در دوشنبه 26 فروردين 1392 - 22:32

پاسخ استاد صارمی عزیزم
اول از همه بگویم که فکر نکنم نقد روی نقد کردن کار درستی باشد. من نظر شخصی خودم را درباره ی دل نوشته ی آقای اکبری گفتم و اعتقادم بر این است که اگر هر کسی از چیزی خوشش نیاید، کس دیگری حق ندارد یقه اش را بگیرد و بگوید که چرا خوشت نمیاد و فلان و بهمان و چند و چون و چرا و... و بدتر اینکه در جایگاه نصیحت هم بنشیند!
نمی خواهم اشتباه آقای صارمی را تکرار کنم و نقد روی نقد و نظر روی نظر بنویسم! اما برای اینکه در موردم قضاوت اشتباه نشود صلاح می بینم چند خطی بنویسم. تک تک پاسخ می دهم.
من نقد استدلالی و سازنده را می پذیرم و اگر نظرم راجع به داستان آقای اکبری خوب نبود واقعا خوب نبود! نه اینکه بخوام تلافی کنم و از این حرف ها. من داستان را دوست نداشتم و با دلیل هم گفتم! و بخشیش هم از روی دلسوزی بود. دیدم همه دارند الکی تعریف می کنند و این باعث می شود آقای اکبری در همین سطح بماند! خود آقای اکبری تحمل یک نظر مخالف را نداشتند و اینطور لشکرکشی کردند. آنوقت از من جوان خام بی تجربه ی بی سواد چه انتظاری دارید؟!

استاد صارمی عزیز. این چیزهایی که شما درباره ی تدریس و این طور بچه ها می گویید در واقعیت زندگی است! ما اینجا داریم درباره ی واقعیت داستانی و ادبیات حرف می زنیم. اگر این طور است خود من سر چهار راه ها زیر آفتاب روزنامه می فروشم و...
به نظرتان من چرا گفتم آقای اکبری رو آدم های داستانش تسلط ندارد؟!


نام: امیر سنجابی   ارسال در دوشنبه 26 فروردين 1392 - 22:44

استاد عزیز شما از کجا می دانید من یک دنیای تو خالی دارم؟! من به خودم اجازه دادم و درباره ی داستانی که خواندم نظر دادم و رو شخصیت آقای اکبری هیچ حرفی نزدم. حالا شما چطور من را نشناخته، دنیای من را تو خالی می ‍پندارین و این طور درباره ی یک آدم پیش داوری می کنید؟!

اگرم نظرم را خوانده باشید نگفتم مولفه های داستان نویسی! گفتم مولفه های زبان امروز ادبیات داستانی. که چنتاش را هم توی همان نظر کذایی گفتم!

استاد عزیز آنقدر پخته تر از سخنان شما شنیده ام و خوانده ام که سخنان شما نه پندی بود برام و نه ملالی!
رنجیده خاطر هم نیستم.
فقط از دست آدم هایی رنجیده خاطرم که عادت کرده اند به تعریف و تمجید شنیدن. وگرنه آقای اکبری توی این سن و سال قلم شان اینی نبود که الان هست و مثل صادق هدایت ها و هوشنگ گلشیری ها الان باید شاهکار می نوشتند. نه این داستان های درجه ی سوم متوسط را!

اگر درشتی کردم به این خاطر بود که چیزی که حقم نبود را نثارم کردند و آساتید عزیزم دچار پیش داوری شدند و این دلم را درد آورد.
امیدوارم امانت دار خوبی باشین و نظرات من را همانطور که هست تایید کنید!

با تشکر


نام: صادق عادلیان کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 1 ارديبهشت 1392 - 23:16

نمایش مشخصات صادق عادلیان با سلام داستانی که این همه در مورد ان حرف زده شده قطعا قابل بحث بوده . شاید در فن نویسندگی ایراداتی بر ان وارد باشد اما احساس تلخی که در ان نهفته است چنان شیرین است که تمام معایب ان را می پوشاند فقری مشمئز و ویران کننده به امید روزی که هیچ فقیری در هیچ کجای دنیا در هیچ ایین و نژادی نبینیم
سالم و پیروز باشید@};-


@صادق عادلیان توسط علیرضا اکبری Members  ارسال در سه شنبه 3 ارديبهشت 1392 - 16:07

نمایش مشخصات علیرضا اکبری سلام دوست عزیزم
سپاس از حضورتان که بر من منت نهاده و مرا مورد لطف قرار دادید. اری به گفته دوستان نوشتن این داستان نقدهای بسیاری دارد که خوشحال می شوم از آنها استفاده کنم. به امید خاکسپاری فقر
متشکرم از حضورتان


نام: صارمی   ارسال در پنجشنبه 5 ارديبهشت 1392 - 15:13

سلام آقای بندری در روستا زندگی می کرد یا درشهر فاصله آنها با هم جقدر بودن طلا و ‍‍پاپی در صورتیکه در روستا زندگی می کردنند حذف شود


نام: امیرحسین ولی نژاد   ارسال در سه شنبه 8 مرداد 1392 - 15:20

سلام داستان خوبت یاداورخاطرات دوران کودکی مان بود.ممنون


@امیرحسین ولی نژاد توسط علیرضا اکبری Members  ارسال در سه شنبه 8 مرداد 1392 - 21:00

نمایش مشخصات علیرضا اکبری سلام دوست عزیز امیر حسین خان
متشکرم از حضورتان بر من منت نهادید
سربلند باشید.


نام: هادی هادوی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 8 مرداد 1392 - 16:41

نمایش مشخصات هادی هادوی @};-
دریا باش! هر سنگی که طرفت پرت میشود در خود حل کن و امواج کوچیکی بر خود جای بذار تا لبخندت را ببینند و بدانند بیدی نیستی که از این باد ها بلرزیً!
سلام آقای اکبری عزیز
به شخصه از داستانتون لذت بردم و خدایشش واقعیت هایی ازین رو هم دیدم
بر بعضی از نضرات و عقیده های دوستان هم ان قلت هایی دارم ولی خب جاش میدونی اینجا نیست!
امیدوارم میزگردی براین موضوع تشکیل شود و حضور داشته باشم!گرچه کسی نیستم که قدم به نقد بکشد!
ولی همین تشکرم رو پیش خود نگه دارید!@};-
پیروز و سربلند باشید!


@هادی هادوی توسط علیرضا اکبری Members  ارسال در سه شنبه 8 مرداد 1392 - 20:59

نمایش مشخصات علیرضا اکبری سلام بر دوست عزیزم اقای هادوی
ممنون و متشکرم از حضورتان به شخصه بنده شمارا به عنوان نویسنده ای باذوق و خوش سلیقه و متبحر می شناسم .


نام: مریم   ارسال در جمعه 2 اسفند 1392 - 14:37

استان جالبی بود


نام: ستاره ی شب   ارسال در شنبه 20 دي 1393 - 19:42

بد نبود[-( [-( [-( [-(


نام: سعادت   ارسال در دوشنبه 3 اسفند 1394 - 03:45

سلام
من یک خواننده ی رپ هستم و میخوام این داستان رو به صورت یک اهنگ بخونم و فقط میخواستم از صاحب اثر اجازه بگیرم
با تشکر


@سعادت توسط علیرضا اکبری Members  ارسال در سه شنبه 11 اسفند 1394 - 16:12

نمایش مشخصات علیرضا اکبری باسلام با تشکر موردی ندارد



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.