برگرد

سیگار را گرانید. لرزش دستانش، خاکستر سیگار را ناخودآگاه روی لباس می ریزد.
لباسش از حرارت خاکستر سوراخ شد و از سوزش رانش، غرید. لرزش دستش را دید. نگران تر شد.
.
قبل تر:
- کی این بچه رو راه داده؟
-بچه باباته عنتر
- زبون درازت رو می چینم می اندازم جلوی سگ تا دیگه زر مفت نزنی.
-غلط می کنی.
گلاویز می شوند. مردم برای پادرمیانی به استیصال می رسند. مرد را هل می دهد. فرار می کند.
-زنگ بزنید به آمبولانس زنگ بزنید به آمبولانس.
از اول نباید وارد می شد. حال که شده چه یه قدم چه صد قدم.
-آقا اینجا سیگار نکشید. مردم می آن اینجا هوا عوض کنن دوست ندارن بوی سیگار بدن توی ریه هاشون.
خیره می نگرد. می ایستد. می رود.
در این میان، سر در گم، بی جا و سرپناه.
نمی داند الآن با جیب خالی کجا برود؟
این کار از اول هم آخر و عاقبت نداشت.
دلهره دوباره وجودش را می گیرد. قدم ها را سریع تر برمی دارد. از پشت سرش می ترسد، گویی هر آن از پشت قمه ای بر سر و گردنش فرود بیاید.
سیگار می گیراند. آخرین نخ این پاک. به سرفه می افتد. رهگذری می رسد.
-آقا حالتون خوبه؟
با اشاره می گوید برو. رو به راهم.
شاید بعد از چند ماه هست کسی حالش را می پرسد.
غریبه بودن اینقدر ها هم بد نیست. نه قضاوتی نه نگاه سنگینی. فقط مهربانی.
اصلا چرا به فکر او رسید که با قربون هم دست بشود؟ چرا بله گفت؟
شاید از شدت بی پولی. شاید از فرط بی کاری. نمی شود گفت.
تا به حال از شدت گرسنگی از خواب نپریده ای. آن هم چندین بار.
.
سوزش سیگار او را به حرکت داشت.
تا جایی که در پاهایش توان بود رفت. بدون مقصد بدون هدف.
از شدت درد پاهایش ایستاد و درجا همانجا به خود پیچید و خوابید.
با صدای بلندگوی مسجد در هنگام اذان بیدار شد. کرخت بود، گویی زنجیر به پاهایش بسته باشند.
توان قدم برداشتن نداشت. اما ایستاد. تا به خود بیاید دید در حال رکوع است.
آخرین بار که مسجد بوده را در طول نماز سعی کرد به خاطر بیاورد. نتوانست. سلام داد. بلند شد برود.
امام جماعت شروع به صحبت کرد.
خادم بلند گفت حاجی کارها سنگین شده مسجد شلوغ شده. خادم جدید می خوایم.
-تا فردا پس فردا یکی جور کن.
- هنوز کسی نیومده.
مکالمه را شنید. اما گویی نفهمید. اواسط حیاط بود که تازه فهمید. برگشت. خادم را پیدا کرد. با او صحبت کرد. از بدبختی ها گفت. گریست.
- باشه. اصلا همین جا هم بخواب. اما باید با حاجی هم حرف بزنم. الان جا داری؟
با سر گفت نه.
-تا ظهر همینجا بمان.
در آشپزخانه شیرینی هایی مربوط به جشن دیشب مانده بود. چندین شیرینی یک جا خورد. به سمت کلمن رفت با گمان اینکه آب داشته باشد.
شربت بود. تا آخرین قطره را نوشید.
دوباره شیرینی خورد.
خواب رفت.
ظهر شد. این بار با صدای خادم بیدار شد.
-سلام. بریم پیش حاجی.
دلهره گرفت.
حاجی در حیاط قدم می زد و مشاوره می داد.
- سلام علیکم اخوی. حاج آقای غفاری گفتند که شما می خواید خادم مسجد بشید. چه امر حسنه ای. خدمت به خانه‌ی خدا نعمتی بزرگ است. اسم شما چیست؟
مکث کرد و هاج و واج نگریست.
بعد از چندین ثانیه گفت: غلامرضا. غلامرضا اسعدیان.
- به سلامتی. اقا رضا ان شاالله دیگه خودتون می دونید که شرایط چطور هست و از نظر من اگه شما مشکلی ندارید می تونید بمونید. فقط نکاتی که هست . . .
دیگر نمی شنید چه می گوید. فقط سر تکان می داد. اولین پناهگاه او. اولین شغل او. اولین توبه‌ی او.



شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



این داستان را خواندند (اعضا)

همراز محمدی (11/3/1397),ابوالحسن اکبری (11/3/1397),"صابرخوشبین صفت" (11/3/1397),حمید جعفری (مسافر شب) (13/3/1397),سروش جنتی (14/3/1397),آرمیتا مولوی (14/3/1397),ابوالحسن اکبری (16/3/1397),ابوالفضل مولوی (1/4/1397),

نقطه نظرات

نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 13 خرداد 1397 - 08:42

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) @};- @};-


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 13 خرداد 1397 - 19:55

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام ودرود.@};- @};- @};- @};- @};-


نام: آرمیتا مولوی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 14 خرداد 1397 - 12:11

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی با سلام
داستان خوبی بود
میشد گفت داستان به سبک جریان سیال ذهن
در بعضی سطرها رد پای نویسنده دیده میشد
اما در کل خوب بود آفرین


@آرمیتا مولوی توسط سروش جنتی Members  ارسال در چهار شنبه 16 خرداد 1397 - 12:13

نمایش مشخصات سروش جنتی سلام
خیلی ممنون که وقت گذاشتید و داستان رو خوندید.
رد پای نویسنده رو دقیفا بهم بگید در چه جاهایی بوده چون برام مهمه که در کارهای بعد اصلاح بشن.
سپاس از لطف شما



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.