آزادی

تیغه‌ی آفتاب به چشمان نیمه بازش کشید.
-صبح بخیر آقای فرامرزی. امروز دکتر اومد؟
-نه
-این وضعیت اصلا به شما کمک نمی کنه.
-کدوم وضعیت؟
-همین نا امیدی.
- باشه.
پرستار رفت بدون این که چک لیست را کامل کند.
از تخت بلند شد. دو قدم برداشت. سرش گیج رفت. نشست. دوباره بلند شد. سیم سرم کش آمد و استند صدا داد. سرم را کشید. خون جاری شد.
-آخ.
رفت به طرف کمد لباسش. لباس ها را برداشت و وارد سرویس بهداشتی شد.
لباس را عوض کرده بیرون آمد و خارج شد.
از شدت گرما سرش گیج خورد. دوباره نشست.
جیبش را نگاه کرد. پنج تومن بیشتر نبود.
-تاکسی.
- ببخشید من پنج تومن بیشتر ندارم تا جایی که این پول می تونه ببره منو ببر.
-این دیگه چه مسخره بازیه؟ برو عمو. پیاده بشو.
سکوت کرد و خیره شد.
- من دنبال دردسر نیستم. برو پایین یا زنگ می زنم به پلیس.
- خب تا سر پل چقدر می شه؟
- دارم می گم راننده پیاده شد. ـ برو پایین.
جست زد جلو و در را قفل کرد.
- در رو باز کن.آی مردم...
نگاهش کرد و نشست پشت ماشین.
- چیکار می خوای بکنی؟
راننده سکوت را که دید شیشه را شکست.
گاز داد. دست راننده دور سرش افتاد.
-آی مردم دزد دزد.
سرعت ماشین مرد را پرت کرد پایین. در آینه نگاه کرد.نزدیک بود وسط خیابان ماشین از رویش رد شود.
- خودت نخواستی.
سر خیابان زنی با بچه اش ایستاده بود.
- تاکسی تاکسی.
توجهی نکرد.
زن دنبال ماشین می دوید.
ترمز کرد.
سوار شدند.
- آزادی.
- من تازه راننده شدم بلد نیستم.
- برو بهت می گم.
زن زد زیر گریه:
-معلوم نیست با کدوم سگی می پره. جونم آزاد. دیگه توی چشمش سیاه شدم.
مرد اهمیتی نمی داد.
بچه ونگ زد.
بچه را از روی صندلی کند و روی پایش خواباند.
- می رسیم الان می رسیم الان. چرا از این طرف رفتی آقا؟
-من که گفتم...
- برگرد برگرد. سمت چپ باید می رفتی.
دنده عقب گرفت.
ماشین ها بوق می زدند.
- شهر خوبه؟
با انگشت جوابش داد.
- کی به تو تصدیق داده؟
-همین رو مستقیم برو.
- باشه.
.
-اینجا سمت راست.
-باشه.
-همین جا. چقد می شه؟
- امروز مجانی کار می کنم.
- چرا؟
- نذر کردم.
- خدا خیرت بده. خداحافظ.
در را محکم بست.
صد متر پایین تر ایستاد. پنج تومن را گذاشت روی کیلومتر ماشین.
رفت.
دوباره سرش گیج رفت. زمین خورد.
-آقا حالتون خوبه؟
- آره آره.
- بشینید چند دقیقه.
- می خواید آب بگیرم براتون؟
- نه ممنون از خستگیه.
- آخ. مردم این روزا گرفتارن باید سخت کار کنن با این گرونی ها...
حوصله‌ی شنیدن نداشت.
ایستاد.
-می خواید کمکتون کنم.
- نه ممنون. خوبم.
رفت به سمت دکه. تیترهای روزنامه را خواند. راند به سمت خیابان. چشمانش را بست. باز سرش گیج رفت.
چشمانش را باز کرد. روی برج آزادی نشسته بود. تخمه می شکست.
ترسی از ارتفاع حس نکرد. شروع به قدم زدن کرد. طوفان شد.
به سختی به برج چسبید.
طوفان می خواست او را بیاندازد.
قوه ی دستانش نرسید.
پرت شد. معلق ماند. زمین نمی خورد.
دستانش را باز کرد. روی طوفان سوار شد. دستانش را مثل بال زدن تکان داد. اوج می گرفت.
سبک و نرم.
یادش آمد باید پیش کسی برود.
دو تا دست تکان داد و رسید. اما او آنجا نبود. گریست اما اشکی از او جاری نشد.
او را به ذهن آورد. او را دید. دستانش را گرفت. دستان هم را تکان دادند.
بالا رفتند. خیلی بالا.



شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



این داستان را خواندند (اعضا)

حمید جعفری (مسافر شب) (2/4/1397),سروش جنتی (3/4/1397),مجتبی صمدیار (5/4/1397),زهرابادره (آنا) (6/4/1397),"صابرخوشبین صفت" (7/4/1397),مزان ب (8/4/1397),داوود فرخ زاديان (14/4/1397),

نقطه نظرات

نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در شنبه 2 تير 1397 - 14:21

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) @};- @};- @};-


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط سروش جنتی Members  ارسال در یکشنبه 3 تير 1397 - 16:14

نمایش مشخصات سروش جنتی =((
:)


@سروش جنتی توسط سروش جنتی Members  ارسال در یکشنبه 3 تير 1397 - 16:16

نمایش مشخصات سروش جنتی :)
@};- @};-
سلام. ببخشید استیکر اشتباه اومد.
ممنون که سر زدید.


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 6 تير 1397 - 13:10

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) درودها
داستان با ابهام شروع شد و با ابهام تمام شد ،به نطر رسید که فردی که مشکل روانی داره از بیمارستان فرار کرد و بعد خود را از ارتفاع پایین انداخت و به رهایی رسید .
و عاشق کسی بود که در خیالش با او پرواز کرد
داستان دیالوگ محور بود ، توصیه میشود کمی بیشتر کار کنید
برای تان موفقیت روزافزون آرزومندم


نام: سروش جنتی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 6 تير 1397 - 14:04

نمایش مشخصات سروش جنتی سلام
خیلی ممنون بابت اینکه وقت گذاشتید اما فکر نمی کنم داستان دیالوگ محور بود. دیالوگ در حرکت معنی پیدا می کنه در این داستان که با تعریف 'داستان دیالوگ محور' یکی نیستند.
با احترام باید بگم که داستان نه با ابهام شروع می شه نه با ابهام تموم می شه. داستان با تعلیق شروع می شه و در تعلیق وضوح داره. پایان داستان هم مشخص هست.
با احترام


@سروش جنتی توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در پنجشنبه 7 تير 1397 - 13:44

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) درودها
خواهش می کنم ، شاید من اشتباه بکنم ، به عنوان خواننده برداشتم را گفتم
امیدوارم که موفق باشید


@زهرابادره (آنا) توسط سروش جنتی Members  ارسال در جمعه 8 تير 1397 - 12:08

نمایش مشخصات سروش جنتی خیلی ممنون که محبت می کنید و می خونید.
امیدوارم نرنجیده باشید.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.