دغدغه های جناب مدیرکل

دغدغه های جناب مدیرکل
چند روز بود که می خواستم جناب مدیر کل را ببینم و با ایشان در باب مساله ای بسیار مهم و حیاتی که به ادامه زندگی کاریم و البته به تبع آن زندگی خانوادگیم بستگی داشت، صحبت کنم. اما هر بار که جهت عرض ادب و بیان موضوع به دفتر ایشان مراجعه می کردم، خانم منشی که به دقت در حال تمییز کردن ناخن های سفید و بلندشان بودند، بدون آنکه سرشان را بلند کنند، می فرمودند که ایشان جلسه هستند و امروز کسی را نمی بینند. البته از نظر من موضوع ناخن بسیار مهم است، علی الخصوص برای جماعت مونث که چیز دیگری برای ور رفتن باهاش ندارند. راستی تا یادم نرفته بگویم که من به شدت به این جلسات مدیر کل اعتقاد راسخ دارم و بر این باور هستم که در این جلسات تصمیمات بسیار مهم و اساسی گرفته می شوند و اصولا حیات هر سازمان به همین جلسات و نتایج آنها بستگی دارد.
خلاصه یک روز یکی از دوستان مخلص و یاوران همیشگی بنده که مدت زیادی از زمان خود را در اتاق من ، در حالی که یکی از باسن های مبارکش را روی میز گذاشته و آن یکی را در هوا به امید خدا رها کرده، می گذراند، بعد از هورت کشیدن استکان چاییشان، روبه من کردند و گفتند: اگه می خای جناب مدیر کل را ببینی..."، بعد حبه قند را از یک طرف دهانش به طرف دیگر منتقل کرد و با جمع کردن لب و لوچه اش ادامه داد: "باید وقت نماز به سراغش بروی." چند ثانیه به صورتش خیره شدم. از نگاهم ، تمام افکار داخل مغزم را یکجا خواند. البته چیز قابل داری هم نبود. همه اش همین سوال بود که "چطور؟!!"
استکان را روی میز گذاشت، باقیمانده چای را به همراه کلی آب دهان ، قورت داد و قیافه ای فیلسوفانه به خود گرفت. بعد از روی میز بلند شد، یکراست رفت جلوی آینه ای که کنار در نصب شده بود، چند شاخه موی آویزان جلوی صورتش را به طرفی انداخت و بدون اینکه به سمت من برگردد گفت :‌" خوب گوش کن ببین چی می گم، یکی از برنامه های روزانه جناب مدیر کل که تحت هیچ شرایطی تغییر نمی کند این است که نیم ساعت مونده به وقت نماز، از اتاقشان بیرون می زنند، می روند دستشویی، وضو می گیرند و یکراست می روند به نمازخانه تا نماز را به جماعت برگزار کنند." روی یک پایش چرخید، تا نزدیک میز من جلو آمد و مثل کسی که بخواهد موضوع بسیار مهمی را بیان کند، به سمت من خم شد و ادامه داد:" اگه یه ذره شانس بیاری و توی این زمان در مسیرش قرار بگیری، شاید بتونی چند ثانیه ای به خدمت ایشان برسی و مشکلت را بیان کنی". نقشه اش حرف نداشت. تعجب می کنم که چرا به ذهن خودم نرسید.
فردای آن روز از صبح به فکر اجرای این عملیات خطیر بودم. این بود که همه کارهایم را به سرعت انجام دادم، وسایلم را مرتب کردم و خلاصه وقتی که نیم ساعت به وقت نماز مانده بود کاملا آماده بودم که خودم را به طور کاملا اتفاقی در مسیر عزیمت جناب مدیر کل قرار دهم.
یک بار دیگر سر و وضعم را جلوی آیینه مرتب کردم و از اتاق بیرون زدم. شانس واقعا با من یار بود. به محض اینکه وارد حیاط شدم، جناب مدیر کل هم از ساختمان مخصوصشان بیرون زدند. همه چیز آماده بود، دستی به یقه های کتم کشیدم و خواستم قدم اول را بردارم که یک نفر از آن مدیران میانی که از نظر من شغل اصلیشان پلکیدن اطراف جناب مدیر کل و عرض ادب کردن و گزارش دادن است، خودش را انداخت جلوی آقای مدیر کل و شروع کرد به خم و راست شدن. کت و شلوار قهوه ای رنگ و مرتبی داشت که با یک پیراهن شکلاتی و یک جفت کفش مشکی براق، حسابی ست شده بودند. سر جایم ایستادم و منتظر شدم تا صحبت های ایشان زود تر تمام شود و من نقشه ام را اجرا کنم. از جایی که من ایستاده بودم، صحبت های آنها را نمی شنیدم ولی مطمئن بودم که در باب مساله ای بسیار مهم و حیاتی صحبت می کنند. تغییرات شدید چهره کت شلوار قهوه ایه، و حرکات پر از متانت و آرام جناب مدیر کل، حکایت از آن داشت که موضوع خیلی مهم است. شک ندارم موضوع صحبتشان یا مسائل روز کشور مثل، فرار مغزها، قیمت نفت، وضعیت تحریم ها، موضع گیری روسیه در قبال حمایت تهران از حزب الله، نقش برجسته ایران در خروج نیروهای داعش از موصل بود و یا اتفاقات کشورهای جهان، مثل خروج انگلستان از اتحادیه اروپا و نقش آن در افزایش قیمت طلا و دلار، هجوم مهاجران به سواحل اروپا و شایدهم چیزهایی که من اصلا اطلاعی درباره آنها ندارم.
یک لحظه فکری به ذهنم رسید، پیش خودم گفتم خوب است کم کم، طوری که کسی متوجه نشود،، خودم را به آنها نزدیک کنم تا ببینم موضوع صحبتشان چیست. اینجوری هم به اطلاعاتم درباره اوضاع مملکتی و جهانی اضافه می شود و هم بلافاصله بعد از اینکه کت شلوار قهوه ایه خداحافظی کرد و رفت، می توانم خودم را به جناب مدیر کل برسانم و موضوع خودم را بیان کنم. جایی ایستادم که به راحتی می توانستم صحبت های جناب مدیر کل را بشنوم ولی هیکل درشت و پت و پهن کت شلوار قهوه ایه مانع این می شد که جناب مدیر کل بتوانند مرا ببینند. گوشهایم را تیز کردم و به دقت گوش کردم. جناب مدیر کل دوتا انگشت شصتشون را فرو کردند زیر کمربندشون و با مساعدت چهار انگشت دیگر، شلوارشون را تا بالای نافشون بالا کشیدند. تمام شکم بزرگ و خوش فرمشون یکجا رفت زیر کمربند و تصویر نه چندان چشم نوازی را ایجاد کرد که البته من مطمئن هستم از ملزومات مدیران بلند پایه است. با نوک انگشت اشاره، عینک ظریف و مرتبی که از خستگی افتاده بود روی دماغ بزرگ و ورآمده اشان، را کمی به بالا هل دادند و ادامه صحبتشون را پی گرفتند. از حرفهاشون اینطور متوجه شدم که آقازاده جناب مدیر کل که ظاهرا کلاس دوم ابتدایی است و به تازگی پدر بزرگوارشان، یعنی جناب مدیر کل ما، برای ایشان یک شلوار جین خریده اند، دیشب بعد از خروج از دستشویی و در هنگام بالا کشیدن زیپ شلوار، قسمتی از پوست آن چیزی که جناب مدیر کل آن را "ابزار بقای نسل" می نامیدند، بین زیپ گیر کرده و صدای فریاد جانخراش آقازاده، همه اهل محل را یاد دوران جنگ انداخته است. جناب مدیر کل بعد از بیان این موضوع، خنده ضعیفی روی لبانشان نقش بست و ادامه داد: " من و مادرش به سرعت خودمون را رسوندیم به دستشویی و با هزار زحمت، مثل دوتا تکنسین دلسوز اتاق عمل، ابزار مذکور را از چنگال این زیپ نامرد، که بی شک ساخته دوستان چشم بادمیان است، نجات دادیم.
کت شلوار قهوه ایه، خنده ملایمی زدند و در حالی که به آرامی به شانه جناب مدیر کل می زد، به جهت ارائه مشاوره ای راهگشا، فرمودند که به آقازاده بفرمایید، حتما زیر این شلوار بی نزاکت ، شورت بپوشند تا مبادا این قبیل بی احتیاطی ها موجب انقراض نسل افراد خوش فکر و برجسته ای همچون حضرت عالی شود.
تازه آنجا بود که به نقش چشمگیر این لباس زیر بی ارزش پی بردم و خوشحال از این که چشمم به روی چنین حقایق راهگشایی باز شده بود، مشکل خود را به دست فراموشی سپرده و یک راست به اتاقم برگشتم تا با تمام قوا به رتق و فتق امور مراجعان بپردازم.

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

بهروزعامری ,"صابرخوشبین صفت" ,


این داستان را خواندند (اعضا)

فرزاد مرتضایی (22/1/1397),عاطفه حجابی دخت ایمن (22/1/1397),مرتضی حاجی اقاجانی (23/1/1397),مجتبی صمدیار (25/1/1397),"صابرخوشبین صفت" (2/2/1397),بهروزعامری (4/2/1397),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.