سوزاندن همراهان عشق

فصل اول : بیکران عشق
برگ دوم : سوزاندن همراهان عشق
آتش کارش سوزاندن است و این سوزاندن یا همانند شمع از ریشه استخوان انجام میشود و یا اینکه فقط کف دستت را گرم می کند
اگر ماندی آنوقت آرام آرام از دست فراتر می رود و به قلب می رسد . همانند تکه چوبی که بعد از مدتی تحملش نمی شود کنار آتش ساکت بنشیند .نگاه که می کنی سیاه می شود و بعد هم رنگ سفیدش به چشم ها کنایه می زند .
چه شیرین آتش را به جان و دلش می آمیزد .آنقدر بهانه لازم نیست تا بگوییم هیزمی شده که دیگر تا جان دارد خاموش نمی شود وبه کنایه عشق را طعنه میزند که عشق را کامل در برگرفته هرکاری از دستش برمی آید بکند من عقب نمی کشم .مانده ام تا آخر عشق ...
زغالی شده وقتی عشق به همراهش نیست روسیاهی را برمی گزیند .
چنان آتش به جانش خورده انگار در جای دیگری دنبال عشق گشتن بیهوده و بی غرض است.
تکه چوب هم دارد کم کم شبیه آتش میشود از سفیدی رد می شود و سرخی درونش همانند خون به او جان دوباره می دهد.حالا دوباره شبیه انسان شده انسان .عشق را باید اینگونه سرخ شد تا فهمید. سرخ رنگی خون هم از عشق است .عشقی که خدا به بندگانش لطف کرده و ما فقط باید آنرا سرخ تر کنیم.


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 1.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

پروين خواجه دهي (19/7/1391),توحید فتحی زاده (4/12/1391),توحید فتحی زاده (24/9/1399),طراوت چراغی (3/10/1399),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.