تنها نام

از زمانی که نام را یاد گرفتم
نام ها آشنا شدند با هم ،دنبال هم ردیف میشدند ،پی درپی عاشقتر ،هرچه داشتند ردیف میکردند تا نامش برزبانم بیاید
خدا

عشق جنون و تنها و ...
هرچه کلمات زیادتر میشدند عشق زیادتر میشدند

تازه یادگرفته بودم ولی هنوز هم بلدم ،من عاشق مجنون یار رفته ماندم تنها .
کلمات تمام مغزم را میدویدند و فریاد میزدند
دیوانه دیوانه ... رها شو از این خانه

من گوشم به این حرف ها نبود ولی حرف حساب میزدند
سوال کردن بی جواب ماندم
یعنی انگار حوصله عقلم را نداشتم
داده بودم دست دلم هرکاری دوست دارد بکند با این عقل منفعت طلب

هرچه میگفت میان عقل و دل یکی را انتخاب کن
من جوابش را نمیدادم اصلا دوست نداشتم کلمه ای دیگر استفاده کنم غیراز ..


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

فریبا فرامرزی (6/12/1391),نسرین انتظاری (6/12/1391),بهار زرافشان (6/12/1391),مسعود رضایی (7/12/1391),سحر کیان (7/12/1391),لیلا فام (رها نفس) (8/12/1391),جلال صابری نژاد (8/12/1391),مجید حجاری (10/12/1391),فاطمه ستاره (17/8/1393),توحید فتحی زاده (24/9/1399),طراوت چراغی (3/10/1399),

نقطه نظرات

نام: فرمرزی   ارسال در یکشنبه 6 اسفند 1391 - 12:31

@};-
آموختم


نام: مجید حجاری   ارسال در پنجشنبه 10 اسفند 1391 - 23:23

سلام
موفق و پایدار باشید@};- @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.