بم

خورشید در غروب خونین بود.........آسمان جامه ی سیاه بر تن کرد.
سردی آن شب زمستانی......... می زند تازیانه بر تن نخل.......
باد هو هو کنان، پیشاپیش :
گریه می کرد، بر شکست قامت ارگ......
ناله ای از دل زمین بر خواست.... لرزه ای بر دل بشر انداخت!
ارگ بشکست و بر زمین افتاد!
خواهرم زیر خاک جان می داد!
.....................!
مانده مادر به زیر جامه ی خاک.............!
یا که بابا سوار بر افلاک ...........!
.....................!
بچه ای در درون مادر مرد!
خشم با خود، برادرم را برد!
.....................!
هجله ی نو عروس خاک آلود !
حرف دوران چو زهر افعی بود!!!!!!!
.......................!
بم شده دار صابرین امروز
صبر باید نمود........
صبر ...... صبر.........صبر.........
تا که روزی برادرم برخواست
این زمین را دوباره از نو ساخت........
بم دوباره جوان تر از دیروز............
زاده شد چون نگین و چون فیروز ........

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.4 از 5 (مجموع 5 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

عليرضا تائبي (2/8/1391),امیدباویر (3/8/1391),امیدباویر (15/8/1391),دنیا غلامی (22/8/1391),محمدرضا صادقی (20/1/1392),محمدرضا صادقی (8/11/1392),محمدرضا صادقی (20/11/1392),

نقطه نظرات

نام: حسین کاظمی   ارسال در سه شنبه 2 آبان 1391 - 06:26

عالی بود آفرین و مرهبا!


نام: عباس   ارسال در سه شنبه 2 آبان 1391 - 07:44

از اینکه به یاد مردم بم بودید ممنون


نام: امیدباویر کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 3 آبان 1391 - 19:03

دوست عزیز شعر خوبی بود جسارتا:-/


نام: سحر   ارسال در یکشنبه 7 آبان 1391 - 06:50

عالي :D


نام: سحر   ارسال در یکشنبه 7 آبان 1391 - 06:50

عالي :D



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.