تقلب

 الکی نیست. زبان تخصصی رو بیست شده.
 چطوری بیست شدی؟ ما فکر کردیم بردنت کمیته انضباطی.
به هیچ کدام از حرف ها توجه نمی کنم.
****
ما دخترها تا آخرین لحظه، برای آخرین امتحان این ترم، جزوه هایمان را می خواندیم. پسرها عین خیالشان نبود و راحت سر جایشان نشسته بودند.
 این قسمت گرامر رو خوندی؟
 ای وای نه... بهم توضیح میدی در مورد چیه؟
 پرونانس این کلمه چیه؟
 بچه ها فصل آخر هم تو امتحان میاد؟
مسئول جلسه عصبانی شده بود و زیر لب می غرد: دیگه بسه. می خوام در سالن رو ببندم. بیاین تو.
یکی گفت: چه ادای رییس ها رو در میاره.
دیگری گفت: مراقب باشین امتحان قبلی برگه ی چند نفر رو وسط امتحان گرفته به اسم تقلب. اینها رو کمیته انضباطی می کنند.
ترس تمام وجودم را پر کرده بود. اگرچه من اهل تقلب نبودم، اما از اسم کمیته انضباطی می ترسیدم.
دختری به دوستش اشاره کرد: ما که امتحان قبلی برگه هامون رو با هم جا به جا کردیم، کسی نفهمید.
یکی گفت: من که همیشه تقلب می برم سر امتحان.
دوستم گفت: نگاه کردن از جلویی راحت تره، البته به شرطی که خوش خط باشه.
این یکی را به طعنه گفت. منظورش من بودم که سر امتحان سعی می کردم کمی بهتر بنویسم که او بتواند بخواند.
خودم را به نشنیدن می زنم، با یک دست جزوه ام را می گیرم و سرم را در آن فرو می کنم. با دست دیگر داخل جیبم دنبال چیزی می گردم و دستمال کاغذیی را از جیبم در می آورم. دوستم بی آنکه کسی بفهمد، دستمال را از دستم می قاپد. خیلی تیز است. دست خط من را هر جا ببیند، می شناسد حتی اگر روی دستمال کاغذی باشد.
 این چیه؟ دیوونه!
 معنی لغت ها و گرامر درس ها.
 آوردی برای تقلب؟
 نه بابا. تو که من رو می شناسی. بلد نیستم.
 خره، حیفه بیارش استفاده کنیم.
 نه من می ترسم.
 اصلا، نیم ساعت اول امتحان دست من باشه، بعدش میدم دستت.
نمی توانم بگویم نیازش ندارم، چون نیازش دارم اما نه برای تقلب، برای اطمینان کامل در امتحان. شب قبل از هر امتحان، وقتی تمام نکته های درس را می نویسم و سر جلسه همراهم می برم. بدون آن که کوچکترین نگاهی به برگه ها بیاندازم، نمره ی خوبی می آورم.
مسئول سالن این بار در سالن را می بندد و با صدای جیغ دخترها دوباره باز می کند. یکی از همکلاسی هایم جزوه اش را گوشه ای می گذارد و می گوید: لعنت کنه استادی رو که در نمره دادن بخیل باشه. جمع، آمین یادتون نره! همه می خندیم و داخل سالن می شویم.
شماره صندلی ام را پیدا می کنم و می نشینم. شماره ی صندلی ها را این بار از آخر سالن زده اند. دوستم روی صندلی جلوی من می نشینم؛ اما از این موضوع ناراحت نیست. دلش به دستمال کاغذی خوش است. زمان امتحان شروع می شود. به چیزی فکر نمی کنم جز امتحان. سوالها به نسبت آسان و بعضی از آنها، کلیدی و نکته ای است. اگر درس نخوانده باشی، نمی توانی به آنها جواب بدهی.
مدتی از امتحان می گذرد. چشمانم کمی خسته می شوند. سرم را بالا می گیرم تا اطرافم را ببینم. دستمال کاغذی دست به دست توی سالن می چرخد و به دوستم می رسد. پاک خودم را می بازم.
با دلهره می گویم: الان، مراقب می بینه، بدبخت می شیم.
دستم را جلوی چشمانم می گیرم. دوستم ضربه ی کوچکی به دستم می زند و دستمال کاغذی را روی برگه ام می گذارد. جرأت دست زدن ندارم. یکی از مراقب های امتحان به ما نزدیک می شود.
 بهار، برش دار. من جرأت استفاده کردن ندارم.
بهار از جایش بلند می شود. دستمال کاغذی را از روی برگه ام آن چنان تند و تیز بر می دارد که اصلا متوجه نمی شوم. برگه اش را به مراقب نزدیکمان می دهد و بیرون می رود.
نفس عمیقی می کشم. سرم را روی میز می گذارم تا آرامتر شوم. بعد از چند ثانیه، بقیه ی سوالها را جواب می دهم. خودکارها را در جیب مانتویم می گذارم. جیبش به اندازه کافی بزرگ است و دستانم در آن، جا خوش می کند. برای آخرین بار جواب ها را نگاه می کنم که ناگهان مچ دستانم از پشت قفل می شود.
تمام بدنم به رعشه می افتد. می ترسم، می لرزم، انگار آب سردی روی بدنم ریخته باشند.
 بیصدا...دستت و با تمام وسایل، از تو جیب بیار بیرون.
بی اختیار دستم را با خودکارها بیرون می آورم. هنوز مچ یکی از دستانم را محکم گرفته، اما به سرعت دستش را کنار می کشد: بزار روی میز هر چی دستته.
خودکارها را روی میز رها می کنم.
نگاهم می کند. نمی دانم چه در چهره ی ترسیده ام می خواند که می گوید: بار آخرت باشد.
مانده ام چه کرده ام که بار آخرم باشد.
 همه ی سوالها رو جواب دادی؟
سرم را تکان می دهم. برگه ام را از روی میز بر می دارد و می رود. سرم سنگین شده است. به زور از جایم بلند می شوم و از سالن بیرون می روم.
****
نمره ها که می آید، همه مات و مبهوت نگاهم می کنند. تنها بیست کلاس برای من است.
 الکی نیست. زبان تخصصی رو بیست شده.
 چطوری بیست شدی؟ ما فکر کردیم بردنت کمیته انضباطی.
به هیچ کدام از حرف ها توجه نمی کنم.

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

"صابرخوشبین صفت" ,نرجس علیرضایی سروستانی ,کوثر علیزاده ,


این داستان را خواندند (اعضا)

"صابرخوشبین صفت" (26/5/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (26/5/1396),مهشید سلیمی نبی (27/5/1396),کوثر علیزاده (29/5/1396),هستی مهربان (1/6/1396),ابوالحسن اکبری (3/6/1396),پروين خواجه دهي (6/6/1396),سید محمد علی وکیلی شهربابکی (8/6/1396),مهشید سلیمی نبی (25/6/1396),

نقطه نظرات

نام: "صابرخوشبین صفت" کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 26 مرداد 1396 - 17:59

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" درودها
@};- @};-


نام: مهشید سلیمی نبی کاربر عضو  ارسال در شنبه 25 شهريور 1396 - 11:45

نمایش مشخصات مهشید سلیمی نبی سلام خوشحال میشم به داستان های من هم نظر دهید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.