هرزه

ديگر در كشاكش اين نبرد كمرم خم شده بود.روبه رويم ايستاده بود با آن چشم هاي درشت و نگاه مغروري كه مدام بين من و ديوار در حال نوسان بود.داشت داستاني را تعريف مي كرد و مي خنديد.ديگر تاب نياوردم.سالها بود مانند يك هرزه فكر مي كردم و ديگر وقتش بود مانند يك هرزه رفتار كنم.سر و دستهايم را پيش بردم و بوسيدمش.وقتي از او فاصله گرفتم ديدم با نگاه شگفت زده اش به من خيره شده است.لبخند زدم و با ذوق گفتم:هميشه مي خواستم امتحانش كنم.اخم هايش رابا چين هاي صورت و لبخندي شيطنت آميز در هم آميخت و نثار من كرد و گفت:خب؟!
گفتم:خوب نبود!
برگشتم و از او دور شدم.
برخورد يك تير خنده به پرده گوشم مرا به خود آورد.بهرام هنوز روبه روي من بود و خاطره اش را تعريف ميكرد.
در اين كشاكش تنها كسي كه هرزه بود،من بودم.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

فرزانه رازي , ناصرباران دوست ,زهرابادره ,سلمان ارژن ,آزاده اسلامی ,مزدک مهربخش ,


این داستان را خواندند (اعضا)

آرش پرتو (19/11/1393),آرش پرتو (19/11/1393),شهره کبودوندپور (19/11/1393),سحر ذاکری (19/11/1393),علیرضا لطف دوست (19/11/1393), ناصرباران دوست (19/11/1393),زهرابادره (19/11/1393),امید ناظمی (19/11/1393),سلمان ارژن (19/11/1393),ن.م (19/11/1393),آرمیتا مولوی (19/11/1393),رضا فرازمند (19/11/1393),فرزانه رازي (19/11/1393),فاطمه رنجبر (19/11/1393),صبا (19/11/1393),محمود لچی نانی (19/11/1393),علي طرهاني نژاد (19/11/1393),اذرمهرصداقت (19/11/1393),نعیمه میرزاعلی (19/11/1393),محسن نيرومند (20/11/1393),نیما (21/11/1393),محسن نيرومند (26/2/1394),نازنین کریمی (17/7/1394),محمد علی ناصرالملکی (25/11/1394),نازنین کریمی (4/10/1395),نازنین کریمی (7/7/1396),نازنین کریمی (5/2/1397),نازنین کریمی (2/10/1397),نازنین کریمی (22/8/1398),نازنین کریمی (10/9/1398),

نقطه نظرات

نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 19 بهمن 1393 - 10:41

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام
داستانکتون خوب بود ولی نمی دونم چرا من فکر می کنم تیر خنده پرده ی گوشا کم کمش سوراخ می کنه بخودش نمیاره !

تقدیم قلمتان:

روزی که برای اولین بار
تو را خواهم بوسید
یادت باشد
کارِ ناتمامی نداشته باشی
یادت باشد
حرفهای آخرت را
به خودت
و همه
گفته باشی
فکرِ برگشتن
به روزهای قبل از بوسیدنم را
از سَرَت بیرون کن
تو
در جاده ای بی بازگشت قدم می گذاری
که شباهتی به خیابان های شهر ندارد
با تردید
بی تردید
کم می آوری ...

افشین یداللهی


@ ناصرباران دوست توسط نازنین کریمی Members  ارسال در یکشنبه 19 بهمن 1393 - 21:33

نمایش مشخصات نازنین کریمی سلام
ممنونم آقای باران دوست.
1-اگر قرار باشد با هر تیر خنده ای پرده گوش سوراخ شود بیشتر مردم دنیا میباید ناشنوا باشند
2-(برخورد شلیک تیر خنده به پرده گوشم مرا به خود آورد) نه پرده گوش را!
ممنون از حضور و شعر زیبایی که نوشتید.


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 19 بهمن 1393 - 15:15

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام.زیبا والبته پرمحتوا.

با لب وبوسه ای کس هرزه نمیشود
این ندای دل است که تو می گویی

دلتان شاد@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط نازنین کریمی Members  ارسال در یکشنبه 19 بهمن 1393 - 21:23

نمایش مشخصات نازنین کریمی سلام
ممنونم
چون مرا عشق هرزه کند باکی نیست.
زندگیتان پر ثمر


نام: محمود لچی نانی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 19 بهمن 1393 - 18:38

نمایش مشخصات محمود لچی نانی سلام بر نازنین کریمی، یه سوال :آیا، اگه بهرام اینکار رو کرده بود، باز هم احساس هرزگی میکرد؟!؟ بگذریم.

اخرشو یه مقدار گنگ نوشته بودی: برگشت، در حالیکه بهرام هنوز روبروش بود!!!


@محمود لچی نانی توسط نازنین کریمی Members  ارسال در یکشنبه 19 بهمن 1393 - 21:19

نمایش مشخصات نازنین کریمی ﺳﻼﻡ,ﺁﻓﺮﻳﻦ ﺑﺮ ﺷﻤﺎ ﻗﺼﺪ ﻣﻦ اﺯ نﻮﺷﺘﻦ اﻳﻦ ﺩاﺳﺘﺎﻥ ﺩﻗﻴﻘﺎ اﻳﺠﺎﺩ ﻫﻤﻴﻦ ﭘﺮﺳﺶ ﺑﻮﺩ. ﺁﺧﺮ ﺩاﺳﺘﺎﻥ ﺭﻭ ﻛﻤﻲ ﺩﻗﻴﻖ ﺗﺮ ﺑﺨﻮﻧﻴﺪ ﺑﺮﮔﺸﺘﻦ و ﺭﻓﺘﻦ ﺩﺭ ﺧﻴﺎﻝ اﺗﻔﺎﻕ اﻓﺘﺎﺩ ﺩﺭﺣﺎﻟﻲ ﻛﻪ ﺑﻬﺮاﻡ ﻫﻨﻮﺯ ﺩﺭ ﻭاﻗﻌﻴﺖ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﻣﻴﮕﻔﺖ و ﺭﻭﺑﻪ ﺭﻭﻱ ﺷﺨﺼﻴﺖ ﺩاﺳﺘﺎﻥ ﺑﻮﺩ.


نام: اذرمهرصداقت کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 19 بهمن 1393 - 21:27

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت نمیدونم چرای
ولی نظرم نمیاد
...
ازاینا بگزریم،بااین جملت خیلی حال کردم:
گفتم:خوب نبود
....@};-


@اذرمهرصداقت توسط نازنین کریمی Members  ارسال در یکشنبه 19 بهمن 1393 - 21:40

نمایش مشخصات نازنین کریمی سلام
امیدوارم خوشت اومده باشه.
ممنوعه ای که ما در رویاهایمان طلب می کنیم همیشه طعم شیرین مهر نمی دهد.
ممنون از حضور گرمت


نام: محسن نيرومند کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 19 بهمن 1393 - 00:32

نمایش مشخصات محسن نيرومند یک لحظه در خیال را توصیف کردید @};-


@محسن نيرومند توسط نازنین کریمی Members  ارسال در دوشنبه 20 بهمن 1393 - 03:45

نمایش مشخصات نازنین کریمی ﻳﻚ ﻟﺤﻆﻪ ﺩﺭ ﺧﻴﺎﻝ و ﻳﻚ ﻟﺤﻂﻪ ﺩﺭ ﻭاﻗﻌﻴﺖ..
ﻣﻤﻨﻮﻥ اﺯ ﺣﻀﻮر ﮔﺮﻣﺘﻮﻥ
ﻣﻮﻓﻖ ﺑﺎﺷﻴﺪ.


نام: صبا کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 20 بهمن 1393 - 00:14

نمایش مشخصات صبا سلام. داستان جالبی بود ولی معنا و مفهومش رو دقیقا نفهمیدم. اگه میشه بیشتر برام درباره ش توضیح بدین.
ممنونم;) @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.