اثنا

_ میدونی چی از همه مسخره تره اینکه مجبورم تا آخر عمرم باهات بمونم.هیچ راه فراری از تو ندارم....دارم؟
روی پل ایستاده بود و به رفت و آمد ماشین ها خیره شده بود.....دارم؟
صدای برخورد و جیغ ترمز و کشیده شدن لاستیک چند خودرو او را به خود آورد.
دختری در همین اثنای فکر او پریده بود.

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

حمید جعفری (مسافر شب) ,زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

حمید جعفری (مسافر شب) (27/9/1396),یعقوب یحیی (30/9/1396),زهرابادره (آنا) (1/10/1396),جوان پویا (21/10/1396),نازنین کریمی (5/2/1397),

نقطه نظرات

نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 27 آذر 1396 - 13:44

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام
اثر ابهامی دارد که قابل کشف نیست.
با این حال استفاده از دو کلمه تکراری در انتهای یک جمله تکنیک زیبایی بود و همچنین احساس اثر خوب بود.


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در جمعه 1 دي 1396 - 13:40

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام و درودها
با کمی کار داستان خوبی میشد
موفق باشید عزیزم



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.