به سمت غرب

قهوه خانه بین راهی خلوت است.
پیاده می شوم.بوی قیر و لاستیک بینی ام را می زند.به تنه درخت عریان و مردنی کنار سنگ جدول لب جاده تکیه می دهم،سیگاری را روشن می کنم و پک عمیقی به آن می زنم.ماشین ها با سرعت و در حال سبقت از هم فرار می کنند انگار کسی دنبالشان کرده باشد.تمام کوه و دشت و دره های آن سمت جاده هم وسوسه فرار دارند و هرازگاهی تکانی به خود می دهند.لابد آنها دورادور می بینند که چه اتفاقی دارد می افتد.نکند توفان سهمگینی در راه باشد یا آتشفشانی سرواکرده باشد و گدازه هایش بر سر هر چه آن اطراف است ریخته باشد.
صدای مخوف و سنگین کامیون و تریلرها سرم را پر کرده است و آزارم می دهد.برمی گردم و نگاهی به دوردست های راهی که آمده ام می اندازم.هنوز هیچ خبری نیست ولی آسمان شرق تیره تر به نظر می رسد.چند گنجشک از روی شاخه بیدِ شاد چند متر آنطرف تر می پرند و در تاریکی پشت قهوه خانه گم می شوند.تاریکی،شبیه زنی آبستن،وزن شکم اش را بر قهوه خانه انداخته است.
می ترسم.
محکم تر به درخت می چسبم.سیگارم را پرت می کنم پای درخت.چند ته مانده دیگر هم آنجا پیداست.سرم روی تنم سنگینی می کند.قهوه خانه چقدر دورتر رفته است و دارد مدام دورتر می شود.شنهای روی زمین تو هم وارفته اند.درخت کنارم دارد هلم می دهد.هرچه تقلا می کنم نمی توانم قدم از قدم بردارم.انگار دارم خواب می بینم.یعنی چه اتفاقی دارد می افتد؟وای خدای من! دارم می افتم.
از سقف و قرنیز دیوار قهوه خانه رخوت تهوع آوری شره می کند.در دو گلدان سفالی پشت شیشه قدی رو به جاده چند گل پلاسیده پیداست و پشت میزی،دو مرد جوان روبروی هم نشسته اند و بی آنکه حرفی بزنند به هم زل زده اند.صدای خش دار و نامفهومی از پشت دخل به گوش می آید.یک صندلی را آرام کنار می کشم و روبروی خودم می نشینم!

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 2.3 از 5 (مجموع 6 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

یوسف جمالی(م.اسفند) ,مهساعبدلی ,مریم مقدسی ,کیمیا مرادی ,بهروزعامری ,علی علیان نژادی ,زهرابادره ,پیام اکنون(بی خودی) ,حسین خسروجردی خسرو ,


این داستان را خواندند (اعضا)

یوسف جمالی(م.اسفند) (13/2/1393),کیمیا مرادی (13/2/1393), یوسف جمالی(م.اسفند) (13/2/1393),هادی رادقره ویسی (14/2/1393),مهساعبدلی (14/2/1393),الهام توکل (14/2/1393),جعفر عباسی (14/2/1393),سالار فدایی (14/2/1393),ابوالحسن اکبری (14/2/1393),آریامنتقد (14/2/1393),سام امیری (15/2/1393),جعفر عباسی (16/2/1393),میثم زارع (16/2/1393),مریم مقدسی (16/2/1393),کیمیا مرادی (20/2/1393),علی علیان نژادی (20/2/1393),مریم مقدسی (20/2/1393),مریم مقدسی (21/2/1393),افسون (21/2/1393),سميه اخوان طباطبايي (21/2/1393),مریم مقدسی (22/2/1393),عباس نشلجی (22/2/1393),مریم مقدسی (30/2/1393),مریم مقدسی (31/2/1393),علیرضا زمانی (4/3/1393), یوسف جمالی(م.اسفند) (23/4/1393),همایون طراح (23/4/1393),بی خودی (2/5/1393),پیام اکنون(بی خودی) (11/5/1393),حسین خسروجردی خسرو (17/5/1393),حسین خسروجردی خسرو (10/6/1393), ناصرباران دوست (13/6/1393), یوسف جمالی(م.اسفند) (15/6/1393),حسین خسروجردی خسرو (1/7/1393),شاهین سالاری (2/8/1393),اذرمهرصداقت (16/12/1393),م.ماندگار (12/5/1394),همایون به آیین (20/1/1396),همایون به آیین (28/3/1396), یوسف جمالی(م.اسفند) (4/8/1397), یوسف جمالی(م.اسفند) (24/10/1397), یوسف جمالی(م.اسفند) (22/7/1398),بهروزعامری (5/8/1398),

نقطه نظرات

نام: یوسف جمالی(م.اسفند) کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 15 ارديبهشت 1393 - 11:39

نمایش مشخصات یوسف جمالی(م.اسفند) "ذهن مردم،جاسیگاری ما نیست که ته مانده سیگارمان را درونش خاموش کنیم،و شعر و داستان سگ نیست که قلاده دور گردنش افکنده باشیم!"
....اسفند.


@ یوسف جمالی(م.اسفند) توسط یوسف جمالی(م.اسفند) Members  ارسال در دوشنبه 15 ارديبهشت 1393 - 11:45

نمایش مشخصات یوسف جمالی(م.اسفند) اگر کسی داستانی!! نوشت،خبرم کند،
دوست دارم نقد کنم!
بدرود.


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 15 ارديبهشت 1393 - 15:14

تمام وجودم به یکباره می لرزد
و من
هراسان از خودم
پا به فرار می گذارم !
اما کجا پنهان شوم
وقتی سنگینی نگاه دنیا را به همراه دارم ؟!
کاش دنیا اندک مجالی می داد
تا در آن قهوه خانه بین راهی
دمی آرام
بدون هیچ ترسی
روبه روی خودم بنشینم!!!

@};- @};-


@مریم مقدسی توسط یوسف جمالی(م.اسفند) Members  ارسال در دوشنبه 15 ارديبهشت 1393 - 22:32

نمایش مشخصات یوسف جمالی(م.اسفند) "کمی شعر،اندکی چایی،همین!...اوقات تکراری
همیشه،فندکی خالی،نبین این وضع سیگاری!
شبیه سگ شدی در من، دقیقا خر شدم در تو
ولم کن،نق نزن،بس کن؛ببین!..تف بر تو بیداری!"
.....م.اس.فند....31...دسامبر2013...

سلام و عرض ادب خانم مقدسی.
به قول استاد بزرگوارم در سایت شعر نو،(محمدرضا لطفی) که چشمه جوشان معرفت و حکمت اند:
"
محتاج ِ تأييد و نوازش ها نباشم
در زندگی پابند ِ خواهش ها نباشم
.
درعمر خود دلخور ويا سرخوش عزيزان
از سرزنش ها يا نوازش ها نباشم
.
من سرزنش ها رابه خود هرگز نمی گيرم
من سازگارم ، فكر ِ سازش ها نباشم
.
همواره عازم در سفرهای ِ درونی
مشتاق شركت در همايش ها نباشم
.
هستم هميشه چون گريزان از حمايت
در ويترين ِ ضدّ ِ ارزش ها نباشم
.
در پای من كفشی برای كشفِ حق هست
در فكر شبرو، گيوه، گالش ها نباشم
.
با عزم راسخ می روم راه خودم را
فكر ِ جناح و اين گرايش ها نباشم
.
بازيگر ِ نقش خودم هستم هميشه
در قيد و بند ِ اين نمايش ها نباشم
.
در معنويت هم اساسن چون گدايان
حمال ِ دانشمند و دانش ها نباشم
.
هرگز نباشم وامدار هيچ شخصی
در فكر زير سر و بالش ها نباشم
."
اندکی در خود نشستن وقت می برد و انوقت تایمرها خودشیرینی می کنند و عقربه ها...هی میچرخند!
خب،من اگرساعتی دست به ریش چنگ بر عقربه می اندازم یا تو اگر ساعتی دست به سر همره ثانیه ها می رقصی،شک ندارم و نداری که زمان در گذر است!
....
خسته بودم و حال نوشتن پاسخی درخور نداشتم از ثروت ذهنی خود و استادم می بخشم.
موفق باشید بانو
به امید قاصدک


@ یوسف جمالی(م.اسفند) توسط مریم مقدسی Members  ارسال در شنبه 20 ارديبهشت 1393 - 16:19

خیلی وقته منتظر قاصدکها
نشسته ام
اما باد خبر آورد
که قاصدکها پرپر شده اند @};- @};- @};-


@مریم مقدسی توسط یوسف جمالی(م.اسفند) Members  ارسال در شنبه 20 ارديبهشت 1393 - 19:36

نمایش مشخصات یوسف جمالی(م.اسفند) بانو؛
از کنارم قاصدک ها رفته اند
و روی زمین چون موی من جوگندمی است!!


نام: ر.ن   ارسال در پنجشنبه 12 تير 1393 - 02:26

عزیز؛ من چیزی از این جریانی که نوشتی نفهمیدم ولی قلمت من با خودش تا آخر برد...با فضاش صفا کردم.


نام: حسین خسروجردی خسرو کاربر عضو  ارسال در جمعه 17 مرداد 1393 - 11:37

نمایش مشخصات حسین خسروجردی خسرو @};- @};- @};- درود


@حسین خسروجردی خسرو توسط یوسف جمالی(م.اسفند) Members  ارسال در یکشنبه 19 مرداد 1393 - 08:22

نمایش مشخصات یوسف جمالی(م.اسفند) ممنونم جناب خسروجردی.


نام: زهرا بادره   ارسال در پنجشنبه 13 شهريور 1393 - 10:08

سلام و درود استاد توانا آقای اسفندی عزیز
در نوک قلم ها زندگی جریان می یابد همچون رودخانه ای
می خروشد عده ای آن را همچون ترانه ای زیبا ارام بخش جان می کنند و کسانی بی خیال از کنارش می گذرند و اما کسانی در آن غرق می شوند همان وقت از قید جان و تن آسوده شده و به آرامشی ماندگار می رسند
قلم زیبایتان مانا
خوشحال می شوم داستان های مرا نقد فرمایید
متشکرم @};- @};-


@زهرا بادره توسط یوسف جمالی(م.اسفند) Members  ارسال در شنبه 15 شهريور 1393 - 07:14

نمایش مشخصات یوسف جمالی(م.اسفند) خانم بادره گرامی
بنده از شما عذر می خواهم و حقیقتن و قاموسن دوست داشتم در خدمت شما باشم که متاسفانه فرصتی نیست.
به امید قاصدک.


نام: فاطمه خجسته   ارسال در پنجشنبه 13 شهريور 1393 - 11:05

@};- @};- @};- @};-
عالی بود
آخرش را خوب آمدی یک صندلی را آرام کنارمی کشم وروبروی خودم می نشستم


@فاطمه خجسته توسط یوسف جمالی(م.اسفند) Members  ارسال در شنبه 15 شهريور 1393 - 07:11

نمایش مشخصات یوسف جمالی(م.اسفند) ممنونم خانم خجسته.


نام: ؟   ارسال در شنبه 22 دي 1397 - 09:53

درود بر شما جناب جمالی
نام داستان«به سمت غرب» با توجه به ماجرای داستان برای من همان غروب کردن،رو به خاموشی رفتن، از طلوع فاصله گرفتن،میل و یا حس نزدیکی به مرگ و از زندگی فرار کردن را تداعی می کند!یعنی خیلی چیزها را تداعی میکند!!
در داستان های کوتاه،هر جمله ای باید آبستن باشند ولی وضع حمل آن بعهده خواننده است! هر جمله در داستان اگر بتواند اطلاعات زیادی به خواننده بدهد،شایستگی نشستن در دل داستان را دارد! اولین جمله داستان شما فقط حاوی خلوت بودن قهوه خانه بین راهی نیست همچنان که بوی قیر و لاستیک،هوای گرم تابستانی را به ذهن متبادر می کند. واژه «مردنی» در توصیف درخت،بی حوصلگی شخصیت داستان را می رساند قبل از پک عمیق زدن به سیگار. همانطور که در این چند خط برداشتم را گفتم،حتی کلمه ها هم باردار هستند و تک بعدی عمل نمی کنند.در ادامه با حالات ذهنی شخصیت داستان در مورد پیرامون، بعد از پک عمیق به سیگار مواجه می شویم. توصیف ها زیبا هستند ولی خواننده وقتی به اواسط داستان می رسد کم کم دنبال درونمایه و سیر فکری حاکم بر داستان می گردد و تمایل دارد متوجه هدف نویسنده از این توصیف ها بشود.با حفظ این تمایل،،بقیه توصیف ها را بررسی می کنیم...(ادامه دارد)


نام: ؟   ارسال در شنبه 22 دي 1397 - 09:54

در میان توصیف های برخاسته از یک حال نامتعارف بعد از پک عمیق،وصف واقعگرایانه تیره تر بودن آسمان شرق در هنگامی که به شب نزدیک می شویم،خوشنودکننده نیست پس با پرسشی از آن می گذریم:«آیا همه چیز در تیرگی نهفته است؟» در ادامه و در میان توصیف شرایط غمگنانه و یا حداقل اینکه ناشاد و مرموز، پریدن گنجشک از روی شاخه بید«شاد» هم،یکدستی شرایط را خراش می دهد و شاید!شاید بخاطر این آورده شدند که توسط تاریکی پشت قهوه خانه بلعیده شوند!
و در میانه داستان«ترس« رخ می دهد! شاید بجای «ترس« از واژه «اضطراب» استفاده میشد همخوانی بهتری با شرایط بوجودآمده داشت! ترس واکنش به تهدیدی معلوم است ولی در این شرایط که شخصیت داستان در آن بسر میبرد،تهدیدی که حس میکند،نامعلوم،مبهم و انگار درونی است! از اینجا به بعد،درونمایه داستان دارد خودش را می نمایاند. چه خوب میشد اگر با نگاه فلسفی به موضوع ترس، داستان به اتمام می رسید،یعنی نگرشی که چارچوب نظری داشته باشد و بتوان ماجرای داستان را به آن پیوند زد. اما شاید همین پاراگراف آخر داستان،خودش نگاهی فلسفی باشد! می گویند ترس احساس قدرتمندی است که می‌تواند زندگی ما را نجات دهد و بنوعی ما را بخود آورد.انگار شخصیت داستان را نیز بخود آورده بود که در داخل قهوه خانه، روبروی خودش نشست!
قلم تان را دوست دارم/ با سپاس و ارادت!



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.