100+ درجه!

:تو فک می کنی اینی که یه دماغ گنده شبیه یه تیکه گل اضافه پرت شده تو صورتمون و دوتا چش زیر پیشونیمونه،اینا نظمه؟چرا این همه خُلی!میای هرچی هرجوری هستُ قبول می کنی و اسمش می ذاری نظم؟! بابا نظمِ کجا بود!این سیل و زلزله و توفان و هزار تا بلا و بدبختیِ دیگه که هر چن وقت یه بار رو سر این بشر بیچاره می باره،اینا نظمه؟!نه جدی،تو اینا چه حکمتیه خب؟!اصلن این نوزادایی که ناقص به دنیا میان،چِشِشون کوره،پاشون لنگه،فلج ان،سرشون بین دو پاشونه،دستشون تو دماغشونه و چه می دونم هزارتا مشکل دیگه دارن و بعد یه عمری رنج و بدبختی و حقارت می میرن اینا چی؟!نه دیگه!اینا چون حتما میرن بهشت،هرچی اینجا عذاب بکشن جبران می شه!آره؟اینو می خوای بگی؟کی قبول می کنه اینا برا عبرت من و تو یا به خاطر گناه و چه می دونم کثیف کاری بقیه آدمان؟این بی نظمی و بی ریختیا رو برای چی اینجوری توجیه می کنی برا خودت؟یه دقیقه خودتو بذار جای اون پیرِزن چلاق و کور مادرزاد نبش خیابون،همون پیرزنی که هر وقت با هم می ریم بیرون و می بینیش حالت بهم می خوره و نزدیکه اقت بشینه،اون وقت بگو نظم چیه؟اونوقت بگو عدل چیه؟بگو عدل اینی یه که من باید خوار و ذلیل تو دنیای کثیف بین بقیه آدم ها رنج بکشم تا بمیرم!بگو عدل اینی یه که هر کسی از کنار من رد می شه به خاطر دستای بی انگشت و سوراخ خالی کاسه چشام حالش از من بهم بخوره و روشو برگردونه! یا اصلن برو حالیش کن که تو می ری بهشت و از همه اینا راحت می شی،غصه نخور!آره خُب...برو اینو بهش بگو!
شماها مثه سگ می ترسین.و همه اینا از سر همین ترسو بودنتونه.از سر همین پست و بی فطرت بودنتونه!هزارتا دلیل پوچ و مسخره سر هم کردین تا یکیو گُندَش کنین و بهش بگین:"در لحظه های بی کسی،تو پناه من باش!" و از این جمله های مسخره و شاعرانه،بعدشم،اون شما رو حساب سگ هم نکنه،چون اصلن وجود نداره!بابا گند زدین به هرچی هست برا اون چیزی که نیست!
یه روزی خیلیا به ریشتون می خندن!خود تو،چقد به اون آدمایی که میومدن برا هرچی هزارتا الهه و رب النوع تصور می کردن یا سنگ و چوب و آتش و هرچی دم دستشون بود می پرستیدن خندیدی و شعورشونو به تمسخر گرفتی؟شماها جوّگیرین.اینو می دونین؟!خیال کردین حالا دیگه خیلی سرتون می شه و مغزتون رشد کرده و به تکامل رسیدین!بدبخت ها،هنوز مثه دو تا نره خر وقتی به هم می رسین سر تصاحب یه ماده به جون هم می اُفتین و گوشت و پوست همدیگه رو می جوین و اگه آزادتون بذارن که شکم همدیگه رو جر می دین و زن و بچه همدیگه رو جزغاله می کنین و تو هرچه نه بدتر همدیگه ور می رین!اونوقت اصلن مغز دارین؟! تو پارکا؛تو ترمینالا،تو متروها....شما هنوز تقی به توقی نخورده،پیراهن عثمان می کنین سر هیچ و پوچ به جون هم می اُفتین،اونوقت فکر می کنین رشد کردین؟جون عمّتون!!
:مسعود بس کن دیگه،خودت می دونی داری چی میگی؟مغزمو خوردی!
:آخی،بهت برخورد؟بد حرف زدم؟نباید اینا رو تو روت می اُووردم؟معذرت می خوام.تو رو خدا حالا ایندفعه ای رو ببخش قول می دم تکرار نشه!خواهش می کنم.
:صاف صاف جلوم نشسّی داری به هرچی معتقدم توهین می کنی،اونوقت یه ببخشید مسخره و تموم؟
:بیا برو بینیم بابا!تقصیر منه که تو رو آدم حسابت می کنم.و معذرت خواهی می کنم.اصلا معذرت خواهی دیگه چیه؟گوربابای هرکی معذرت بخواد!تف تو دستی که برا معذرت خواهی پیش این و اون دراز می شه!
:چت شده مسعود؟دارم برا خودت می گم!حالا من هیچ؛یه وقت اینار رو به بقیه دوستات نگی.ناراحت می شن!
:ناراحت می شن؟خب به درک که ناراحت می شن!خوبه بیام ...مالیشونو بکنم!من از همشون حالم بهم می خوره،دوس ندارم ریخت هیچ کدومشونو ببینم،اینام از همون آدمان دیگه!فکر کردی کی ان؟!پاچه ورمالیده های پاپتی!
:بس کن دیگه اِ...!تو چرا حرف حالیت نمی شه؟داری کار دست خودت می دی! چوب تو آستینت می کننا؟چرا بی جنبه بازی درمیاری خو؟
:ولم کن.تو هم دلت خوشه!کی بیکاره بیاد چوب تو ...ما کنه؟!هر کیو می بینی هزارتا کار و بدبختی داره تو زندگی کوفتیش...اصلن تقصیر خودمه...نباید اینا رو بهت می گفتم!
:تو که می دونی هرکی هزارتا رنج و بدبختی و درد تو زندگیش داره،برا چی میای اینجوری بهشون توهین می کنی؟....برا چی آزارشون می دی و ناراحتشون می کنی؟...آره مسعود؟جواب منو بده....منو نیگا!
:دوسشون دارم حمید! اینو می فهمی؟مثه داداش کوچیکه خودم دوسشون دارم.وقتی رنجاشونو،درداشونو،غصه هاشونو می بینم دلم آتیش می گیره.اون پیرِزن کور نبش خیابونو که می بینم،اون جوونی که عصراشو با نفرت و سرکوب سپری می کنه،اون دختری که مثه لاله عباسی های تو ایوون دوست داشتنیه ولی دلش پُره از هزار غم و دلواپسی،اون مادری که به عشق همین بچه هاش زنده اس!حمید دلم می گیره.همشونو دوس دارم ولی.....ولی هیچ کاری نمی تونم براشون انجام بدم جز اینکه بی تفاوت از کنارشون بگذرم.حمید زندگی مثه بازی مافیا نیست که بتونم از کنار همه چی ساده بگذرم!...
:بس کن مسعود...مرد که گریه نمی کنه!... این سیگارو بگیر.

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.2 از 5 (مجموع 6 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

الهام توکل ,نیلوفر روشن ,مریم مقدسی ,کیمیا مرادی ,ملودی ,زهرابادره ,


این داستان را خواندند (اعضا)

کیمیا مرادی (22/2/1393), یوسف جمالی(م.اسفند) (22/2/1393),آریامنتقد (23/2/1393),افسون (23/2/1393),علیرضا زمانی (23/2/1393),الناز نبوي (23/2/1393),محمد کاشانی (23/2/1393),ابوالحسن اکبری (24/2/1393),آریامنتقد (24/2/1393),اعظم شریفی مهر (24/2/1393),امیر ولا (24/2/1393),على اسماعيلى (24/2/1393),حمیدرضا محدثی (25/2/1393),نیلوفر روشن (25/2/1393),مریم مقدسی (25/2/1393),مصطفی فخاری (25/2/1393),مریم مقدسی (29/2/1393),بیژن کیا (30/2/1393),مریم مقدسی (1/3/1393),فرزانه بارانی (1/3/1393),احسان رضايي (3/3/1393),عاطفه آشیانی (4/3/1393),سعیده طهماسبی (4/3/1393),احسان رضايي (5/3/1393),ماهان لایقی (6/3/1393),مصطفی فخاری (10/3/1393),کیمیا مرادی (17/3/1393),مریم مقدسی (21/3/1393),بهناز باران خواه (27/3/1393),مریم مقدسی (7/4/1393),آریامنتقد (10/4/1393),مریم مقدسی (12/4/1393),حمیدرضا محدثی (18/4/1393), یوسف جمالی(م.اسفند) (23/4/1393),آرام (31/4/1393),بی خودی (2/5/1393),ابوالحسن اکبری (3/5/1393),مریم مقدسی (3/5/1393),پیام اکنون(بی خودی) (11/5/1393),حسین خسروجردی خسرو (17/5/1393),آرمیتا مولوی (19/5/1393),هستی مهربان (19/5/1393),شیدا محجوب (22/5/1393),معصومه دهنوی (31/5/1393), یوسف جمالی(م.اسفند) (7/6/1393),حسین خسروجردی خسرو (10/6/1393), یوسف جمالی(م.اسفند) (13/6/1393),حسین خسروجردی خسرو (1/7/1393),جلال هوتی (2/7/1393),بهناز باران خواه (12/7/1393),شاهین سالاری (2/8/1393), یوسف جمالی(م.اسفند) (14/10/1393), یوسف جمالی(م.اسفند) (25/11/1393),مریم مقدسی (16/12/1393),اذرمهرصداقت (16/12/1393),کیمیا مرادی (16/1/1394),حسین روحانی (22/3/1394),حسین روحانی (22/3/1394),م.ماندگار (8/4/1394),م.ماندگار (11/5/1394),آرمیتا مولوی (1/3/1395),همایون به آیین (20/1/1396),همایون به آیین (28/3/1396), یوسف جمالی(م.اسفند) (6/8/1397), یوسف جمالی(م.اسفند) (18/8/1397),

نقطه نظرات

نام: یوسف جمالی(م.اسفند) کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 22 ارديبهشت 1393 - 01:49

نمایش مشخصات یوسف جمالی(م.اسفند) 99+ درجه!
یارو اومده داستانی رو ؛چه می دونم از کدوم سایتی کپی و اینجا پیست کرده؛حالا زیرش نظر می دی آقا!!...خانم!! اعضای این سایت داستان های خودشون رو منتشر می کنن. شما این کار رو نکنید.
بعد نظرت رو پست می کنی اون زیر می نویسه:نظر شما پس از تایید نمایش داده می شود! می خوام صد سال سیاه تایید نشه!!...حرص آدم در میاد.تو که شعورت می رسه اینجوری دهن مخاطبت رو ببندی؛نمی دونی اینجا مختص نشر داستان و ضرب المثل و چه می دونم این مسخره بازی ها نیست!!
یارو متنش مصداق عینی "امان از دوغ لیلی ماستش کم بود آبش خیلی" دخو بدبخته؛ اون وقت تا میای بگی آقا!!..خانم جان!! این داستان شما برخی مولفه های یک داستان کوتاه را ندارد...انگاری به مقدساتش توهین کردی!!!سرخ سرخ شبیه لبو ؛پشت مانیتورش زل می زنه بهت جوری که زهر نگاشو می تونی حس می کنی...
یارو خودش بلد نیست داستان بنویسه اصلن!!...اونوقت هی گیر می ده به داستان این و اون...که آقا اینجاش اینجوریه آنجاش آنجوریه،اینجاش آنجوریه؛آنجاش اینجوریه!!
یارو اولین داستانیه که می ذاره؛یهو یه "مرد لجنی پوش" که برخی مغزشو کپک زده می دونن!! میاد می گه آقا!!...خانم!! شما با این نوناتون!!؛اگه نخواین تمرین و مطالعه کنین هیچی نمی شین...اونوقت چی می شه؟یارو ناراحت می شه!حسودا اومدن جلوی پیشرفتشو گرفتن...وای خدای من...استعدادش داره کور می شه!!...تو رو خدا کمکش کنید.مردم به داد این نویسنده آینده مملکت برسید!!
هیچی شانس بیاره یکی بیاد بگه"عالی..یک.داستان شما حرف نداره.بی نظیره!" دوباره این استعداد شکوفا می شود این بار به کوری چشم آن مرد لجنی!! و یک پدری از فرد خاطی درآورده می شود که تا مدتها به قولی"خرخره اوقاتش جویده می شود!!"
.
.


@ یوسف جمالی(م.اسفند) توسط مریم مقدسی Members  ارسال در سه شنبه 23 ارديبهشت 1393 - 11:43


نام: یوسف جمالی(م.اسفند) کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 22 ارديبهشت 1393 - 02:10

نمایش مشخصات یوسف جمالی(م.اسفند) 98+ درجه!
یارو اصلن داستان رو نخونده؛اونوقت اومده این زیر داره این چرت و پرت ها رو می خونه تا میای بگی:آقا!!..خانم!! نظرت در مورد داستان چی بود؟اصلن داستان بود یا نبود؟ می گه:طنز قشنگی بود بازنویسیش کنی و روش کار کنی بهترم می شه!! می خواد بگه بیشتر شبیه نمایشنامه بود! یا نه اصلا زبانش مثل زبان همین نوشته های عادی شما بود شما مهارت داستان نویسی رو ندارین!!
.
بابا جمعش کنید این رودرواسی و باندکشیا رو...گل کوچیک که نمی خوایم بازی کنیم؛خیر سرمون می خوایم جا پای محمود و بزرگ و سیمین و صادق و ممد علی و اون یارو چوبک بدبخت بذاریم اگه خدا بخواد.معلومه دارین چیکار می کنین؟!
.
"یه توپ دارم قلقلیه
بزنم زمین هوا میره
نمی دونی تا کجا میره"
بابا بذارید بزننتون زمین!بی جنبه بازی درنیارین خو!این منِ که می بینین توپ توپم!با هیچ بشری هم پدرکشتگی و پدر جد شکستگی ندارم!!

حال منِ رِ.
خیلی اتفاقا شاید بیفته ولی یارو هنوز نمی دونه من این همه آب رو برا چی اینجا می ریزم!!
.
موفق باشید
به امید قادصک
یوسف


@ یوسف جمالی(م.اسفند) توسط مریم مقدسی Members  ارسال در سه شنبه 23 ارديبهشت 1393 - 11:46

تازه فهمیدم برای بیشتر آدما نوشتن یه سرگرمی شده
نه یه حرفه
یا بعضی ها هستن که نوشتنو و نویسندگی بد می دونن
مثل همین بابای من
من از ترسش اسم مستعار انتخاب کردم
والا اگه بفهمه می نویسم تیکه بزرگم گوشممه
ولی امیدوارم طرز فکر ها عوض بشه
البته امیدوارم !!!!!!!!!!!!!!

@};- @};- @};-


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 23 ارديبهشت 1393 - 11:57

خوب بریم سر داستان آقای جمالی با اجازه :
داستان از دو شخصیت تشکیل شده که نماد انسانهای جامعه ماست
یکی از این ور بوم افتاده و یکی هم از اون ور بوم .
به این که خدا هست نیست هست نیست هست نیست
کاری ندارم
ولی به این اعتقاد دارم که هرکی هر طرز فکری داره هر باوری داره باید بهش احترام گذاشت ببینید این "باید" اینجا خیلی مهمه ها !!!
همه در کنار هم زندگی می کنیم پس "باید" همدیگرو تحمل کنیم با هر طرز فکری هم که همون داریم .
سر چی باهم می جنگیم ؟ سر این دنیا ؟ یه دنیای خیالی ؟ که آیا وجود داره یا نه ؟ آیا ما واقعا هستیمو نیستیم ؟
همه چیز نسبیه !!!
به نظرم بعضی چیزا حد وسطش خوبه

ببخشید زیاده گویی کردم انگار
خسته نباشید آقای نویسنده عزیز
:) @};- @};- @};- @};-


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 23 ارديبهشت 1393 - 12:09

ااا ببخشید دوباره اومدم
یادم رفته بود بگم که اسم داستانتون خیلی باحال بود و واقعا آدم با خوندن این داستان مثبت صد درجه یهو آمپر مامپرش می زنه بالا البته نه از روی عصبانیتا نه !!! به خاطر هیجانی که تو داستان یهو به آدم منتقل میشه.

:) @};- @};- @};-


@مریم مقدسی توسط یوسف جمالی(م.اسفند) Members  ارسال در سه شنبه 23 ارديبهشت 1393 - 19:52

نمایش مشخصات یوسف جمالی(م.اسفند) آقایان؛
خانم ها..
شما هواپیماها را دیده اید.
نه اینکه صدا نداشته باشند؛نه!
وقتی از بالای سرمان می گذرند تازه صدای بلندشان را می شنویم و ردشان را می بینیم! و تا مدتی بعد از محو شدنشان در ان سمت آسمان ردشان پیداست و صدایشان نیز همچنان شنیده می شود.چرا؟ چون دیوارها را شکسته اند؛دیوارهایی که شکستنشان باورکردنی نبود!و شاید یک "باید" بوده اند!وگرنه صدای هواپیماهای سم پاش را قبل از اینکه پیدا شوند هم می شود شنید!!
.
.
"بنازم...
بنازم...
بنازم قدرت زندانی را...
زندان بانان را
اجیر کرده است!"(محمدرضا لطفی)
و من فکر می کنم هر عقیده ای که باید با تعظیمی به نشانه احترام از کنارش گذشت؛عقده خواهد شد!صندوق سربسته ولی خالی مادربزرگ عقده می شود برای نوه اش!
زیر تیغ جراحی رفتن و چکش خوردن تقدس می بخشد!شما این بیمارهایی را که پس از چندین ماه از بیمارستان مرخص می شوند دیده اید؟ چه وقار و شخصیتی دارند!تا سرحدات مرگ و عدم تاخته اند.
بی واهمه زیر تیغ باید رفت!
عقیده ها می توانند صرفا برای صاحبانشان محترم باشند! و هیچکس هیچ وظیفه ای در قبال آنها ندارد.همین عقیده شخص بنده!
فبل ها هم عقیده دارند؛گ.ا.و ها هم عقیده دارند و به عقیده همدیگر هم احترام می گذارند! هر کدام برای خود عقیده ای دارد و این می شود که هنوز نفهمیده اند در این نقطه از رودخانه ای که هرسال ازش عبور می کنند،تمساح ها در کمینشان اند!!
.
.ادامه دارد


@مریم مقدسی توسط یوسف جمالی(م.اسفند) Members  ارسال در سه شنبه 23 ارديبهشت 1393 - 20:07

نمایش مشخصات یوسف جمالی(م.اسفند) خانم مقدسی عزیز؛حضور سرکار عزیزشان برایم مایه افتخار است و من از نگاه و قلمشان همیشه خرسند و خوشحال شده ام!
بشر فرهیخته؛ منطقی و وارسته ای هستند ایشان. شک ندارم دوستانشان نیز بر این واقفند.
"معماری دنیا را
به چشم های تو می سپارم
قشنگ می بینی."(محمدرضا لطفی)
موفق باشید خانم مقدسی عزیز؛نویسنده خوب و موردعلاقه ام.
به امید قاصدک




نام: کیمیا مرادی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 23 ارديبهشت 1393 - 14:11

سلام جناب جمالی
به نظرم شما تو این داستان کلی موضوع رو بیان کردید که هرکدوم میتونه به عنوان یه داستان نوشته بشه
و داستان پرداخت مناسبی نداره
شخصیت‌ داستان فقط میاد میگه اینا دغدغه منه بدونه اینکه خواننده از قبل چیزی ازش بدونه
شاید هدفتون این نبوده ولی موقع خوندن این داستان فک کردم یکی جلوم نشسته و صرفا داره از مشکلات جامعه و نظرات خودش حرف میزنه
به نظرمن اگه همه این موضوعات رو به عنوان جزئیات یک موضوع محوری جا می‌دادید و یکم فضاسازی و شخصیت پردازی بیشتر بود، کار بهتری میشد
البته من اصلا منتقد نیستم و نقد کردن هم بلد نیستم
این نظری بود که به عنوان خواننده داستانتون داشتم
موفق باشید
@};-


نام: کیمیا مرادی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 23 ارديبهشت 1393 - 14:13

یه نکته دیگه!
با نظر خانم مقدسی در مورد اسم داستان موافقم
انتخاب هوشمندانه‌ای بود!
البته اولین چیزی که به ذهنم رسید نقطه جوش آب بود
و واقعا شخصیت داستانتون روی نقطه جوش آب بود!
@};-


@کیمیا مرادی توسط یوسف جمالی(م.اسفند) Members  ارسال در سه شنبه 23 ارديبهشت 1393 - 21:12

نمایش مشخصات یوسف جمالی(م.اسفند) حق با خانم مرادی است!
نویسنده اگر ناشی باشد؛همیشه پشت داستان هایش قابل حدس است!ولی اگر حرفه ای تر باشد نمی شود به سادگی پیدایش کرد!تلنگر می زند بی آنکه متهم شود!!
شخصیت ها برای نویسنده آشنا و قابل حدس اند؛آنچه در اینجا اهمیت می یابد لحن شخصیت هاست! ورنه با یک سری توصیفاتی شبیه آنچه ناتورالیست ها در داستان هایشان بر شخصیت اعمال می کردند؛می شود نوشته را به مخاطب نزدیک و به قولی خودمانی تر کرد! خانم مرادی؛شخصیت در داستان نفرت خود را از هر کس و هر چیز صریحن بیان می کند"دوست ندارم ریخت هیچ کدومشونو ببینم!!" آنوقت انتظار دارید خود را معرفی کند و آدرس بدهد! منظور این است که در چنین داستان هایی هرچه شخصیت بیشتر پرداخت شود؛داستان بی ارزش تر و تصنعی تر می شود.به شما قول خواهم داد خود شما و هرکسی تا حد بسیار قابل قبولی برخی ویژگی های شخصیت را درست حدس زده اید!
در ثانی من به نظریه میشل فوکو در رابطه با سوژه اشاره خواهم کرد.وی "سوژه" را به جای "شخصیت" بکار می برد و در نظریه اش عنوان می کند که منظور از"سوژه" در متن در واقع "موقعیت های گفتمانی" است.یعنی شما وقتی با گفتمان توده ها و گروهها آشنا باشید دیگر خب نیازی به توصیف نیست!چرا؟ در نظریه های نقد ادبی جدید شما با بی اعتباری مدلول ها مواجه خواهید شد!و زبان می شود زنجیره ای از دال های مرتبط!
.
.
نظر خواننده داستانم برایم محترم است.آن هم خواننده ای که بی تجربه در نویسندگی نیست. و خانم مرادی از این دسته اند.
در مورد عنوان داستان هم نطر لطف شما و خانم مقدسی است.
موفق باشید.
به امید قاصدک


@ یوسف جمالی(م.اسفند) توسط کیمیا مرادی Members  ارسال در چهار شنبه 24 ارديبهشت 1393 - 20:35

سلام مجدد!
جناب فوکو درست فرمودند
ولی شاید سلیقه‌ای باشه!
چیزی مطلق نیست
هست؟!
و شاید جمله بالا هم نسبی باشه!!

داستان اونجوری که باید تأثیرگذار نیست
و به نظرم چیزی کم داره!
شاید چون من نتونستم شخصیت سوژه ها رو ببینم
و یا شاید اونجوری که باید به سوژه ها شخصیت ندادید!
باز هم میگم که من فقط تیتر دیدم از سوژه های داستان!

ولی درکل جدای موضوع داستان که منو به این داستان علاقمند کرد، از قلمتون انتظار بیشتری داشتم!
البته با توجه به داستان‌های قبلیتون
و تفکراتی که پشت داستاناتون دیدم!

شاد باشید و پیروز
@};-


@کیمیا مرادی توسط یوسف جمالی(م.اسفند) Members  ارسال در چهار شنبه 24 ارديبهشت 1393 - 00:07

نمایش مشخصات یوسف جمالی(م.اسفند) نفرمایید خانم کیمیایی.
با اینکه پست مدرنیسم بنای بر همین ناسازگاری و اعتبار زدایی از همین جملات و گزاره های تعمیم یافته و کلی گرایانه در تمام حیطه های هنری،اجتماعی،فلسفی،علمی و ... است.منطق و بنیان نظری اش چنان قوی و پرداخت شده است که اینکه حالا ما بگوییم نظر ایشان سلیقه ای است؛صورت و معنای چندانی ندارد!چرا؟
اتفاقن در همین مورد؛شما با "لیوتار" فرانسوی هم آشنا خواهید شد که به چنین عقیده و نظری اذعان می کند.مقالات منتشر شده از ایشان؛و دلایل پذیرفته شده تمام نظریه پردازان پست مدرنیست در مجامع ادبی؛روشن و استوار بر اصول و معیار های نوین زبانشناختی است!
. خب حالا در مورد داستان کذایی فوق!!
خواننده متن من به برخی نارسایی های محتوایی و صوری که از تاثیر گذاری داستان می کاهد اشاره می کند. من می توانم حرفی داشته باشم؟! بگویم نه سرکار خانم؛خیلی هم تاثیر گذار بود! این پذیرفته است؟!البته که چنین چیزی غیرقابل قبول است.
و من ادعای این هم ندارم که "پدران من همه عالمان دین بودند!!!" و "من آنم که رستم بود پهلوان!!"...ترجیحن کیلویی و به قول آن هنر هفتمی ها"گیشه ای" هم نمی نویسم!!
ایراد دارد؛البته که بی ایراد نیست! شاید نویسنده نتوانسته است "سوژه بودگی" شخصیت ها را تببین کند.
بر تلاش خود بی وقفه خواهم افزود. و شما هم بیفزایید.
امید که در داستان های بعد خود انتطار سرکار عزیزتان برآورده شود.
موفق باشید.
به امید قاصدک


نام: الهام توکل کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 23 ارديبهشت 1393 - 14:16

سلام
اسم و مسمای داستان خیلی با هم جور بود. عالی!


@الهام توکل توسط یوسف جمالی(م.اسفند) Members  ارسال در سه شنبه 23 ارديبهشت 1393 - 21:20

نمایش مشخصات یوسف جمالی(م.اسفند) از نظر لطفتان ممنونم.
موفق باشید
به امید قاصدک


نام: اعظم شریفی مهر کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 24 ارديبهشت 1393 - 09:54

نمایش مشخصات اعظم شریفی مهر داستان شمارودوست داشتم اقای جمالی واقعا در دنیای بیچیده ای زندگی می کنیم با یک دنیا علامت سوال.....که هیچ جوابی قانعمان نمیکند


@اعظم شریفی مهر توسط یوسف جمالی(م.اسفند) Members  ارسال در چهار شنبه 24 ارديبهشت 1393 - 15:36

نمایش مشخصات یوسف جمالی(م.اسفند) مهارت قلم یک نویسنده و استعداد وی را؛با خواندن سطر اول داستانش خواهم شناخت! کاری هم به عقبه ادبی اش ندارم.نقد من بر اساس متن پیش و رویم و بنا بر مولفه ها و قوانین نقد نوین است! و همه متکی بر مطالعات من در زمینه فلسفه؛فیزیک نوین؛شعر و داستان کوتاه و نقد فیلم و ...است!
وقتی خود می دانید بنیه ادبی قوی ای ندارید؛پس غیرمنطقی است این لاپوشانی ها و برخوردهای این چنینی با نقد و نظرات مخالف!
زیاد هم به این فکر نکنید که همه از داستان جنابتان لذت برده باشد؛حرفی زده اند تا شما را خوش بیاید؛شاید برای اینکه در رودربایستی گیر کنید و سری هم به داستانشان بزنید و اینجوری مخاطبشان شوید! کم اند از این لایک خورهای کم استعداد در این زمینه؟! پس به این حلوا حلوا کردن های خیلی ها دل خوش نکنید اگر می خواهید درجا نزنید! اگر می خواهید یک روزی حرفی برای گفتن داشته باشید!
علاقه را می شود با پول ایجاد کرد؛
استعداد را نه!!
و خب شما فرد با استعدادی باید باشید.
خب وقتی داستان واضحن ایراد دارد؛ و این ایراد جزئی هم نیست و نویسنده هم مدعی است!! من اولا عزم نویسنده را محک می زنم.ببینم کیلویی می نویسد یا واقعا دلیل و ایمانی برای نوشتنش دارد!ببینم سم پاش است یا نه فرا صوت!!
به شما هم برنخورد؛
تند برخورد می کنم؛و معتقد به کنش سازشکارانه نیستم!خب وقتی مخاطبانتان شعور ندارند این همه تعریف و تمجید بقیه را قبول کنند و شما فکر می کنید با نقد تند من از داستان لذت نمی برند و مردد می شوند؛چه ربطی به من منتقد داستان دارد؟!! بروید شعور انها را بالا ببرید؛نه منتقد را بکشید!!
شبیه این است که یک خبرنگاری بیاید اوضاع بد اقتصادی مملکتی را بازگو کند؛حالا واکنش شما چه خواهد بود؟! خفه اش می کنید؟!یا تحلیل می کنید و به راه حلی عملی برای رفع مشکل می اندیشید؟!
.
.ادامه دارد


@اعظم شریفی مهر توسط یوسف جمالی(م.اسفند) Members  ارسال در چهار شنبه 24 ارديبهشت 1393 - 15:37

نمایش مشخصات یوسف جمالی(م.اسفند) داستان چارچوبی دارد؛هنجار و قانونی دارد و اگر نویسنده ای بخواهد هنجار و چارچوب شکنی کند؛در صورتی قابل قبول است که با چارچوب ها آشنا باشد!! شما بیایید در متن خود صد بار زاویه دید را تغییر دهید؛همان کاری که "مارکز" در "خزان خودکامه" انجام می دهد!داستان کوتاه در کانون خلاقیت های هنری است.هیچکس هم نمی تواند نویسنده ای را مقید کند به یک سری روابط و ضوابط! ولی اگر نویسنده با سبک ها و خلاقیت های ارائه شده اصلن با الفبای نوشتن آشنا نباشد پذیرفته نیست این!!
مثلن من به شما قول می دهم تمام این نویسندگان پست مدرنی که می بینید؛مدرنیست های تواناتری هم هستند؟ چرا؟ چون سبک پست مدرنیست؛سنت را با مدرنیته تلفیق می کند و چیز جدیدی را بیان می کند! منظور؟ منظور اینکه پست مدرنیست های آشنا با سنت و مدرنیته سبکی نوین کشف کردند.که مثلن جناب عزیزتان می روید در قهوه خانه ای سنتی می نشینید و یک فنجان اسپرسو سفارش می دهید!
از شما قبول نمی کنند و خب حق هم دارند! آن پرش هایی که بنده در نظرات مفقودالاثرم نقد کردم می تواند قوت داستان باشد همان اندازه که باعث ضعف داستان جنابتان می شد!
.
.


@اعظم شریفی مهر توسط یوسف جمالی(م.اسفند) Members  ارسال در چهار شنبه 24 ارديبهشت 1393 - 15:54

نمایش مشخصات یوسف جمالی(م.اسفند) روی سخنان بالا با خانم شریفی نبود.با مرد لجنی پوش بالا بود!
و خب خانم شریفی؛
گاهی پاسخ در خود پرسش نهان است.و این فریبت می دهد!
مثلن ببیند من می پرسم:سلام خانم شریفی.احوال سرکار؟!
خوبم.
گاهی پاسخ ها پاسخ نیستند که!
خانواده خوبند؟
سلام دارند خدمت شما.
گاهی پرسش ها مسخره اند. و پاسخ ها مسخره تر!
دیگه چه خبر؟
سلامتی!
و حالا دیالوگ با هزار حرف ناگفته می میرد!
راستی خانواده اش خوب بودند؟چرادمغ و دپسرده بودند ایشون؟چه خبری بود!
به پرسش های ما اینگونه جواب داده شده است.مصلحت است!لزوم خلقت ماست!تقدیر و سرنوشت است! برای عبرت بقیه است! و هزار حرف مسخره...
حال شما خوب است؟
نه زیاد؛دیروز از یکی دوستانم رنجیدم و انرژی منفی به من منتقل شد.
خانواده خوبند؟
آره.خداروشکر همه تندرست و سلامتند.خدمت جناب هم سلام دارند.
.
.
موفق باشید
به امید قاصدک


@ یوسف جمالی(م.اسفند) توسط اعظم شریفی مهر Members  ارسال در پنجشنبه 25 ارديبهشت 1393 - 08:50

نمایش مشخصات اعظم شریفی مهر @};-


نام: بهناز باران خواه کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 24 ارديبهشت 1393 - 16:57

نمایش مشخصات بهناز باران خواه 100- درجه!

باران می آید… چترم نیست
شما میدانید کجاست؟

میخواهم پنجره ام را ببندم… نمی شود
دستگیره اش را شما برداشتید؟

پشه ها خونم را می مِکند
این پشه کُش ها کجایند؟!

فیلم چشم هایش مدام پخش میشود
باید دکمه ی قرمز را پیدا کنم

چشم هایم آبریزش دارند
آنتی هسیتامین تجویز کنید

مادرم پیر و مریض شده
خاله ی سالمندان پول میگیرد یا رایگان است؟!

کودک فال فروش گوشه ی خیابان یخ زده
سردم میشود… این تاکسی ها، دربست میروند؟

جوان همسایه لبه ی پشت بام ایستاده
دستانش را به دو طرف باز کرده… سقوط آزاد
داد میزنم :« نه! یه لحظه صبر کن»
آخه دوربین موبایلم کیفیتش خوب نیست
باید دوربین فیلم برداری ام را بیارم!

شما ها که حواستان است
میدانید چرا نام من باران خواه شده؟!

نوشته هایم مضمون ندارد… بی قافیه و وزن و آهنگ
اصلا شعر چیست؟! شاعر کیست؟! احساس یعنی چی؟!

باران می بارد… این چتر من کجاست؟!


این نظر را که برای جنابتان می گذاشتم، دستم به ظرف مُرکب خورد و قسمتی از میز قهوه ای ام به رنگ سیاه در آمد. با دست راستم، مُرکب را پخش کردم. تا اینکه کل میزم، سیاه شد. مادربزرگم خواب بود خدا رو شکر! نفهمید.
مادربزرگم همین حالا از خواب بیدار شده، مدام از من می پرسد: « این میز تو قهوه ای نبود؟»
و من برای چندمین بار میگویم : «نه»

دارم دنبال راهی میگردم تا شب، موقع چیدن سفره، دست راستم را نبیند مادربزرگ. حوصله ی سیاه کردن دست چپم را ندارم دیگر!!
حالا خدارو شکر مادربزرگ خواب بود، ندید، نفهمید وگرنه....
راستی شما راه مناسبی می شناسید؟
-

کمی خون سرد باشید!

با مسعود، شخصیت اول داستانتان هستم.

و
به امید توتو! @};-


@بهناز باران خواه توسط یوسف جمالی(م.اسفند) Members  ارسال در پنجشنبه 25 ارديبهشت 1393 - 01:14

نمایش مشخصات یوسف جمالی(م.اسفند) و خب باید آمونیاک یا گازی شبیه آن باشد تا در 100- درجه بجوشد!
آقایان.
خانم ها...
یک فردی که می آید پیش جنابتان و به روانی بودن و جنون خود اذعان می کند؛روان شناس اگر نباشید؛ذهن شما می تواند 360 درجه عکس دریاف کند! و اساسا کسی که بیماری خود را بیان می کند فردی سالم به نظر می رسد!من فکر می کنم بیان ضعف یک فردی توسط خودش؛خیلی وقت ها یک قوت دریافت خواهد شد!نویسنده اگر باشید این را دریافته اید؟چرا؟! چون گاهی وقت ها به بازی گرفته شده اید و به بازی هم گرفته اید!(من نویسنده نیستم،قبلن هم عنوان کرده ام بنده شاگرد مغازه مش حیدر عطار می باشم!)
به عنوان مثال من می گویم:اینجانب دارای یک سری اختلالات روانی می باشم!...یک فرد بیمار کی این را عنوان می کند؟یا یک دیوانه کی جنون خود را باور دارد؟پس بنده سالم به نظر خواهم رسید.
و اینکه در منفی صد،خب البته با چندین بار بزرگنمایی اتفاقی شبیه آنچه در فیلم (2010)"frozen" به کارگردانی (adam green)رخ داد می افتد!!آنجا برای گرم شدن باید حرف بزنید.و حرف هایتان باید خودمانی باشد!!در گوشی و پچپچه باشد. در یک آنچنان فضایی شخصیت ها به مخاطب نزدیک و خودمانی تر می شوند تا اینکه تمایلی به معرفی خود نداشته باشند!ببینید دارم در منفی زیاد می گویم...وگرنه در صفر حرف اخوان صادق است که "کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را ...وگر دست محبت سوی کس یازی به اکراه آورد دست از بغل بیرون و ..."
.
.
شاید برگردم.
موفق باشید
به امید قاصدک


نام: امیرولا   ارسال در چهار شنبه 24 ارديبهشت 1393 - 17:45

سلام .خوب می نویسید. قلمتون رودوست داشتم@};-
ولی آیا شکستن حرمت تلاش بشریت ازابتداتا حال بنام تابوشکنی یا پست مدرنیسم کاردرستی است؟


@امیرولا توسط یوسف جمالی(م.اسفند) Members  ارسال در پنجشنبه 25 ارديبهشت 1393 - 01:43

نمایش مشخصات یوسف جمالی(م.اسفند) اتفاقن!
خلاف به عرض جناب عزیزتان رسانده اند.پست مدرنیسم حرمت نمی شکند.گرچه بنده کمی هم با خود همین واژه "حرمت" مشکل دارم!
پست مدرنیست ها،مدرنیته را با سنت ها و بااسطوره و افسانه ها تلفیق می کنند و از این منظر خدمت می کنند به هر آنچه شما رهاورد بشریت از ابتدا تا کنون می دانید!شما سبک"رئالیسم جادویی" نویسندگان به نامی چون "مارکز"(Gabriel José García Márquez) و "بورخس"(Jorge Luis Borges) را که برخی به درستی همان پست مدرنیست می دانند،مورد مداقه قرار دهید.می آیند تلفیق های این چنینی انجام می دهند و برعکس سنت ها را زنده هم می کنند!جان بارت(John Barth)(یکی از نظریه پردازان پست مدرنیست)چنین داستان هایی را مصداق "ادبیات غنی سازی"می داند که نپریه ای بود مکمل "ادبیات تهی شدگی" که قبلن در مقاله هایش عنوان کرده بود! چرا دور بریم...
شما در ادبیات حال حاضر ایران هم کم از این داستانها ندارید! برخی داستان های "محمدرضا گودرزی" مصداق خوبی هستند.یا چند روز پیش در همین سایت داستانی بود اگر یادم مانده باشد تحت عنوان "رستم و اشکبوس" که اندک مایه ای از همین سبک را در خود داشت.پست مدرنیست ها پشت پا به تلاش بشریت نمی زنند که؟! خب گاهی به تمسخر می گیرند.دید و قصد علمی ناتورالیست ها می بینید مسخره می کنند.حقیقت از دید رئالیست ها را اعتبار زدایی می کنند،دید کلی گرایانه برخی ها را رد می کنند و... محمدرضا گودرزی در داستانی تحت عنوان "شنگول"این داستان قدیمی را در زمانی و مکانی امروزین بازنگاری می کند.
و خب در اینجا که مورد بحث جنابتان است...بنده یک جمله را مطرح می کنم. و آن اینکه:"هنر را باید دموکراتیزه کرد!"
از ابراز لطفتان ممنونم جناب ولا.
موفق باشید
به امید قاصدک


نام: نیلوفر روشن کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 25 ارديبهشت 1393 - 12:31

نمایش مشخصات نیلوفر روشن سلام جناب جمالی
بنده کاری با نقد های فلفل نمکی و پیشنهاد های بشر دوستانه ندارم
اما به شخصه فکری که پشت داستان 100+ درجه بود را دوست داشتم و ارزش زیادی برایش قائلم
ولی اگر همین افکار با ملایمت بیشتری نوشته میشد به مذاقم خوش تر می امد ...

قلمتون سبز


@نیلوفر روشن توسط یوسف جمالی(م.اسفند) Members  ارسال در جمعه 26 ارديبهشت 1393 - 22:04

نمایش مشخصات یوسف جمالی(م.اسفند) اتفاقن کاری دارید خانم روشن بزرگوار!
.
.
و خب حالا حق دارید بگویید:عجب بشری هستنداین جمالی؛حرف توی گوششان نمی رود!
ببینیداین جمله را:
من کاری ندارم به اینکه نظر خانم روشن در این زمینه چیست ولی به شخصه معتقدم اینگونه نیست!
قبول خواهید کرد که گوینده این جمله،اشرافی بر نظر خانم "روشن"دارد.حالا به هر نحوی هم که بر آن واقف شده باشد!
این یک حالت که پس کاری دارد...
حالت دوم.
دقیقن همین نظر سرکارتان.
البته که با یک جمله پرت می کنید؛تا کرسی حرفتان محکم و قاطع تر شود.
که اینجا هم کاری دارید!
بگذریم...
و چه جالب!باورم نمی شد کسی از فکر پشت این داستان دل خوشی هم داشته باشد!!و حال که شما را خوش امده است حق می دهم به ملایمت بیشتر فکر کنید.ولی خب حقیقتن من خیلی تلاش کرده بودم تا تندتر از این نشود و راستی از این جهت اندکی غفلت کرده ام!
ممنونم از نگاه و نظرتان.
موفق باشید.
به امید قاصدک


نام: مصطفی فخاری کاربر عضو  ارسال در جمعه 26 ارديبهشت 1393 - 09:09

نمایش مشخصات مصطفی فخاری سلام استاد

واقعا عالیه
دستمریزاد
هم جلوه داره .. هم آدم ازخودنش لذت می بره


موفق باشید

به کمکتان نیازمندم

@};- @};- @};- @};- @};-


@مصطفی فخاری توسط یوسف جمالی(م.اسفند) Members  ارسال در یکشنبه 28 ارديبهشت 1393 - 18:07

نمایش مشخصات یوسف جمالی(م.اسفند) جناب فخاری لابد شنیده اند که می گویند"نجاری کار میمون است!"
و حالا من می خواهم شان نزول! و منشا این مثل را برای شما شرح بدهم.چرا که دم بنده زیاد بین تخته های این و آن گیر کرده آن هم با میخ هایی که خود کوبیده ام!
حقیقت این است که برخی دم ما را؛ببخشید!! نجاری ما را قبول ندارند و شاکی هم می شوند که بنده بد میخ می کوبم!و من هم چون دلم با دماغم جور نیست و راه نمی آید. پشت دخلم می نشینم و فقط پذیرش می کنم!
حقیقتن هندو اگر ماهر نباشد تقصیر کبری چیست؟اگر رقصش دیدنی نیست!
از نگاهتان ممنونم.
و البته...پذیرش هیچ تعریف و تمجیدی در قاموس بنده نیست و هیچوقت تعریفی به دل نمی گیرم.
شما مرد موفقی خواهید بود.
موفق باشید.
به امید قاصدک


نام: حمیدرضا محدثی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 30 ارديبهشت 1393 - 00:04

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام و عرض ادب.زندگی از راهروی هر نگاهی می تواندشکل و رنگ و حس متفاوتی داشته باشد.برای همین است که در همان لحظه ای که تولد نوزادی در بیمارستانی می تواند کسی را از خوشحالی به عرش ببرد،در همان مکان،دیگری را در مرگ عزیزی به اندوهی سنگین و جانکاه فروبرد.استعداد نقادی ندارم؛اما از هر طرح تازه ای بسیار لذت می برم.داستان شما تازه بود،گر چه "راهرو نگاهش" نوعی دیگر... نقدهای شما بر داستانهای دیگر دوستان را هم با تامل خواندم و از تیزبینی و اطلاعات خوب شما بهره بردم.بسیار متشکر می شوم بر داستان"این قلب آدم می شود" این حقیر نیز وقتی بگذارید و از نقد شیوا و پر فایده خود،بهره مندم کنید.متشکرم.


@حمیدرضا محدثی توسط یوسف جمالی(م.اسفند) Members  ارسال در جمعه 2 خرداد 1393 - 14:22

نمایش مشخصات یوسف جمالی(م.اسفند) خب البته.خیلی ساده؛بنده عینک جناب عزیزتان را بر چشم خود بگذارم قطعن سرم گیج خواهد رفت و سکندری خواهم خورد! و خب شما خود سردر سوپرمارکت و تابلو شب نماهای کنار جاده را با همین عینک می بیند.
و حال منتقد هرچقدر دقیق داستان شود؛به نوعی تظاهر خواهد بود!(و شما می بینید نویسنده در جواب نقد منتقدی خواهد گفت "بر خرمگس معرکه لعنت!!!") در ادب جدید گستره ها را نمی توانید نقاشی کنید که! و منتقد اغلب باید با رویکردی بین رشته ای به بررسی زبان و محتوای اثر بپردازد.و این در دو مرحله وقت می برد و چه هزینه ای سنگین تر از این؟! بنده داستانی که حرفش شد را خوانده ام و این داستان و خیلی از داستان های اینچنینی انصافن گرچه می بینید مورد بی مهری برخی دوستان قرار گرفته اند،قوی و قابل تحسین اند.دوست داشته و دارم تا با واکاوی داستانهای شایسته سایت که داستان"این قلب آدم می شود؟" هم در این لیست خواهد بود؛برخی مولفه های موثر و نوین متن را یادآور شوم.ولی خب این روزها مرگ هم مشغله دارد!!
و مدیر محترم سایت نوشته های قسمت وبلاگ و بخش نقد را تایید نمی کند! چرا؟
شاید فرصتی شد و در خدمت جناب عزیزتان باشم آقای محدثی عزیز....موفق باشید.به امید قاصدک/یوسف


نام: یوسف جمالی(م.اسفند) کاربر عضو  ارسال در جمعه 2 خرداد 1393 - 15:48

نمایش مشخصات یوسف جمالی(م.اسفند) نقد و بررسی های جدید.


@ یوسف جمالی(م.اسفند) توسط یوسف جمالی(م.اسفند) Members  ارسال در جمعه 2 خرداد 1393 - 15:51

نمایش مشخصات یوسف جمالی(م.اسفند)
نام: یوسف جمالی(م.اسفند) کاربر عضو ارسال در 2/3/1393 - 15:06 برای عنوان مطلب گزارش یک سرقت

نمایش مشخصات یوسف جمالی(م.اسفند) خب فرصتی است تا روایت جناب آقای جعفری را مرور کنیم.
به بیانی ساده شاید بتوان گفت:"سرمایه داری(Capitalism)؛ناظر صرف برخورد قشرها و توده های پایین دست!"و خب البته اصراری آنچنانی بر جایگاه کپیتالیسم در صدر جمله نیست.مثلن بگذارید بورژوازی در نهایت منظور هر طبقه و توده ای که برتری خود را اینگونه بدست آورده باشد.
می بینید که نویسنده "چک های بی محل "(با مبلغ نسبتن زیاد.چرا؟ در جایی می خوانید مسئول باجه بانک می گوید:"ولی اسکناس هامون همه دوهزار تومانی هستند)را عامل سردرگمی شخصیت (مرد جوان ریش داری)سنتی دعاخوان و "دعاخوان مراسم ترحیم" می داند که مشکلات خود را در گرو حواله شدن همین چک ها می داند.شیرخشک/قرص/آمپول و ...و یک چیزی که در اینجا است این است که بر خواننده دقیقن روشن نیست و اقلن به تردید وامی دارد؛شغل شخصیت است.(بنده تاکید چندانی بر اهمیت بیان آن ندارم.) اما چیزی که باید روشنتر می شد این بود که:چه عملی انجام شده و برای آن چک ها کشیده شده است و حالا چک بی محل است؟!
ولی خب...
سیر علّی و معلولی داستان بیشتر بر می گردد به اینکه بانک پول نقد (فقط دوهزار تومانی) دارد و شخصیت ناچار باید؛مقدار زیادی پول نقد را حمل کند.و اینجا بستر "سرقت" فراهم می شود.و من فکر می کنم "گزارش" لو می رود.و قسمت ابتدای داستان قابل حدس و روشن پیش می رود.
.
.
ادامه دارد


@ یوسف جمالی(م.اسفند) توسط یوسف جمالی(م.اسفند) Members  ارسال در جمعه 2 خرداد 1393 - 15:53

نمایش مشخصات یوسف جمالی(م.اسفند) نام: یوسف جمالی(م.اسفند) ارسال در 2/3/1393 - 15:43 برای عنوان مطلب گزارش یک سرقت

خب روایت سیصد و شصت درجه می چرخد!و تغییر زاویه می دهد. مرد بیچاره مالباخته به حال خودش رها می شود تا فردی به تصویر کشیده شود که "در درستی و نادرستی تصمیم خود مطمئن نیست." که خب البته این نمی تواند تمام تردید راوی باشد.بنده فکر می کنم تردید درون راوی بیشتر می تواند از "کارساز و راهگشا بودن "تصمیمش بوده باشد.مگر اینکه درستی و نادرستی گفته شده برگشت بخورد به نتیجه کار و همین معنی "کارساز" بودن را به خود بگیرد و متوجه خود "تصمیم" نباشد.و خب من فکر می کنم"عذاب سوار شدن بر موتورسیکلت قدیمی پدرش" شاید آنقدر هم که نویسنده تصور کرده باشد,زیاد و در تقابل با "عذاب ناشی از رفتار صاحبخانه و اصرار مادرش و وعده های سرخرمن از روی ناچاری دادن"نباشد.مثلن شاید بهتر بود مفهوم "ترس"(از سوار شدن بر موتورسیکلت) و "عذاب"(ناشی از رفتار صاحبخانه و مادر و خودش....) در تقابل قرار می گرفتند.تا چالش ایجاد شده در درون شخصیت ملموس و توجیه شده تر به نظر می رسید.
تصمیمی که در حالت "نیمه خواب"گرفته می شود و اثرش بر فرد "نیمه خواب"دیگری وارد می شود.این هم ظریف و جالب به نظر می رسید.
در کل گره خوردگی و روایت های جور در دنیاهای داستانی متن,با خلاقیت نویسنده پرورش خوبی یافته بودند.و اغلب کنش ها و چالش های درونی و برونی در جهت داستان می باشند.
ولی خب...متن بی ایراد نیست.
شما در جایی می خوانید؟"میگن اگه کلاه به سرش داشت,احتمال داشت زنده بمونه."...این جمله به چه سمتی می تواند باشد؟
اگر بیراهه رفته ام عذر می خواهم.
امیدوارم نویسنده توجیهی منطقی برای ایرادی(اگر وارد دیدند) البته برای خود بیاورند.که بنده نیازی به توجیه و تفسیر وی ندارم و خب حقیقتن به درد من و ما هم نمی خورد.
موفق باشید
به امید قاصدک


@ یوسف جمالی(م.اسفند) توسط یوسف جمالی(م.اسفند) Members  ارسال در جمعه 2 خرداد 1393 - 15:56

نمایش مشخصات یوسف جمالی(م.اسفند) نام: یوسف جمالی(م.اسفند) ارسال در 29/2/1393 - 15:44 برای عنوان مطلب (تیغه)...آرزو اسمعیل زاده

خب فرصتی است تا روایت خانم اسمعیل زاده را مرور کنیم.
حقیقت این است که بنده از بررسی چنین روایت ها و اتفاق هایی که در مرز دو تضاد رخ می دهند(علاقه و نفرت) اغلب ابا می کنم.چون شبیه یک سم به درون رگ و پی ام تزریق می شوند و زبانم را سنگین می کنند!و شاید مبادرت من به نقد نوشته فوق جنبه تخلیه و سم زدایی داشته باشد.اقلن برای شخص بنده!
و خب حالا برگردیم.کجا؟ راه آمده را؟نیامده را؟
گفتم؛اتفاق در مرز رخ می دهد.و مولفه بارز در مرزها،تردید و دودلی شخصیت است که گاهی به راوی هم منتقل می شود."در همان فاصله زمانی کوتاهی که داشت دوش می گرفت؛خودم را حسابی رنگ کرده و منتظرش نشستم."شما این جمله از متن را وقتی می خوانید،حیرت می کنید!یعنی اگر نشانه و رهنمونی برای بیان نوعی تردید هم باشد،با این جمله اثرش محو می شود!چرا که کنش با اختیار و اراده تام شخصیت رخ می دهد.
چرا بنده به این جمله و سیر داستان گیر می دهم.من این حرف را مستند می زنم.راوی در جمله ای شبه اعتراضی بیان می کند:"یه خورده دیگه صبر کنی چی می شه مگه؟...ما که قراره چن روز دیگه عقد کنیم..."و اینها برمی گردد به تردید راوی.من نویسنده را پرورش این جنبه از داستان موفق نمی بینم!خب حالا راوی می توانست از مرز اتفاق عبور کند.اعتماد بین شخصیت ها را عامل اتفاق بداند که در آن صورت این کنش و واکنش ها منطقی به نظر می رسند.
.
.
ادامه دارد


@ یوسف جمالی(م.اسفند) توسط یوسف جمالی(م.اسفند) Members  ارسال در جمعه 2 خرداد 1393 - 15:57

نمایش مشخصات یوسف جمالی(م.اسفند) نام: یوسف جمالی(م.اسفند) ارسال در 29/2/1393 - 16:04 برای عنوان مطلب تیغه

بنده معتقدم عدم رعایت همان نکاه فوق در کنش های بعد هم تکرار می شود.به نحوی که این جمله "تیغه ای که با آن صورت نکبتی اش!!! را اصلاح کرده بود به دست گرفته و اسمش را روی بازویم نقاشی می کنم!.شدیدن در تضاد محتوایی به نظر می رسد.و متن را تصنعی می کند.وقتی قوه محرکه برخی کنش ها جبر نیست(جبر به هر نحوی،جبر فیزیکی یا حالا روانی منشا گرفته از روحیات شخصیت اول).باید علتی باشد تا متن را به پیش ببرد.این پلان از متن کاملن جدای از بقیه پلان ها که نیست؟و سبک، گریز از مرکز که نیست!
که در صورت برش برداشتن ،از لحاظ توالی زمانی به گره برمی خوریم.تلاش نویسنده بر تمایز دادن این دو جنبه نتیجه نمی دهد و خواننده نمی تواند متن را انگونه که باید درک کند.
در ثانی،ما برای جمله با مضمونی منفی فعل مثبت به کار نمی بریم.یعنی وقتی از ابتدای گزاره تا پایان یک نفرتی جریان دارد فعل نمی تواند عاشق باشد!! چرا این را می گویم؟ ...بنده پیشنهادی برای نصیبم شده است نیافتم.خود اگر یافتید اعمال کنید.یا دوست دیگری پیشنهاد کند.ممنونم.
و اینکه بر عقیده برخی ها(تاکید می کنم نه من)توصیف چنین تصویرهایی که پا از اروتیک پذیرفته شده در متن و محتوا فراتر می گذارند.یک هنجار شکنی ناپسند است!!
می گویم ناپسند چون هر شکستن هنجاری شماتت پذیر نیست.
با این حال،نویسنده خوب قلم زده بود.
و امیدوارم دوستانشان برخی جنبه های دیگر اثر را یاداوری کنند.
اگر بیراهه رفته ام عذر می خواهم.
موفق باشید.
به امید قاصدک.


نام: حمیدرضا محدثی کاربر عضو  ارسال در جمعه 2 خرداد 1393 - 01:17

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی با سلام و تشکر. از اینکه نقدهایتان را جمع کرده اید،ممنونم.بی تردید کار ما را راحت کرده اید! هر داستانی که در ترازوی شما آمده باشد،بی گمان قابل تامل است!


@حمیدرضا محدثی توسط یوسف جمالی(م.اسفند) Members  ارسال در دوشنبه 5 خرداد 1393 - 02:27

نمایش مشخصات یوسف جمالی(م.اسفند) نام: یوسف جمالی(م.اسفند) کاربر عضو ارسال در 5/3/1393 - 00:24 برای عنوان مطلب " پا "

خب فرصتی است تا روایت جناب محدثی را مرور کنیم.
پس از اینکه شعر،بوِیژه شعر آزاد امروز دچار نوعی "مدگرایی" شد و در سیل واژه هایی محوری چون (آدم و حوا،سیگار و قهوه و ...)غرق شد و هر روزی تن به استثمار اربابان جدیدی داد.نگاهها سمت داستان کوتاه چرخید (هنوز هم می چرخد) و بارقه های جدیدی درخشیدن گرفت.فضای بکری در داستان کوتاه نویسی نوپای ایران بود و هست که نویسندگان جوان و جدیدی را جذب خود می کند!!
هشت سال دفاع مقدس نسل جدیدی از نویسندگان را وارد ادبیات داستانی ایران کرد که بعضن ارزش ها و هنجار ها و نگرش متفاوتی با نسل پیشین خود داشتند.گرچه برخی ها جنگ را عامل توقف و سقوط نسبی داستان می دانستند برخی دیگر بستر تازه ای پیش روی خود می دیدند تا خلاقیت خود را در معرفی ارزش هایشان به کار ببرند.عجالتن در سبک پست مدرن ایران هم گرچه بیشتر تقلیدی بود و تشخص خاصی نیافته بود از داستان هایی با موضوع جنگ و دفاع مقدس کم نداریم.و بنده اگر درست یادم باشد آخرین داستانی که در این زمینه خواندم داستان "عشق" بود از نمی دانم چه کسی؟!.ببخشید.داستانی که مجموعه ای از پاره روایت ها بود.
منظور اینکه این موضوع(جنگ و دفاع مقدس) هم به نحوی تکراری شد.و ذائقه مخاطبش را می زد.ولی بودند و هستند هنوز که خلاقانه و جسورانه (چرا جسورانه؟ چون خلاقیت ها در کلیشه ها احتمال تلف شدن دارند.)متنی متفاوت و جذاب در این زمینه می نگارند.
و خب حالا داستان جناب محدثی بزرگوار.
در یک برزخ و یک دنیای بینابین اتفاقی می افتد.شروع داستان و بدنه ابتدایی داستان هیچ نخ مشکوکی نمی دهند تا چند سطر بعد قابل حدس باشد.و من فکر می کنم هیچ نشانه ای هم نیست تا بتوان انتظار برخورد با متن متفاوتی داشت! تفاوتی هم اگر باشد که هست! می توان آن را از سبک و سیاق نویسنده در توصیف و روایت خاص به خود انتظار داشت.ولی برش و دوختن نویسنده قابل تحسین است.
بنده بر میگردم و به نکته ای که دقیقن نمی دانم کجا خواندم؟ اشاره می کنم که "جناب محمودی فر" در جایی تشبیه زیبایی آورده بودند.ایشان نویسنده را به راننده تشبیه می کند.و می گویند که اگر راننده ماهر باشد شما وقتی بغل دستش می نشینید،دنده صد بار هم عوض شود شما هیچ پرشی را حس نمی کنید و به قول جناب محدثی بزرگوار "اصلن شبیه وقتی که اتوبوسی دفعتن در دست انداز بیفتد." نیست.حال اگر راننده ناشی باشد
.
.
ادامه دارد.


@حمیدرضا محدثی توسط یوسف جمالی(م.اسفند) Members  ارسال در دوشنبه 5 خرداد 1393 - 02:27

نمایش مشخصات یوسف جمالی(م.اسفند) نام: یوسف جمالی(م.اسفند) کاربر عضو ارسال در 5/3/1393 - 00:59 برای عنوان مطلب " پا "

از برخی پرش و ناهماهنگی ها تا مقصد لگن جناب عزیزتان کوفته می شود!!
بر می گردیم به دنیا و حالت بیهوشی و بینابین راوی.ویژگی های آن چیست؟ بی زمانی، گاهی فراتر از این مکانی.و لذا شما در خوابتان شاید کم پیش آمده باشد که به ساعتتان یا تقویمتان نگاه کرده باشید!پس این جمله ابتدای داستان که" دو روز است در محاصره ایم" گرچه خوب هم به سوم خرداد می چسبد!ولی من آن را زیاد نمی پسندم.کما اینکه در جایی دیگر اشاره می شود"آفتاب روز دوم که فروکش می کند.فرمانده..."ولی این ذهنیت و تلقین بعید هم نیست که در چنین حالتی ایجاد شود.پس آنچنان هم جای مناقشه نیست.ممنون می شوم نویسنده اگر لطف کنند پاسخ متقن خود را در گوش بنده نجوا کنند!
ولی خب...
از پایان خوب نویسنده نمی توان چشم پوشید.شبیه پیازی که کرمِ خواننده از درون پوستش را می کند و رشد می کند تا وقتی به نهایت حجم خود در پایان داستان می رسد.ببخشید!تشبیه است دیگر!!شما به جوانه تشبیه کنید.
در نهایت جناب محدثی در پرورش صوری و زبانی داستانی این چنینی در قالب مونولوگ هم موفق هستند.
امیدوارم بیراهه نرفته باشم.
و اگر بنده بر برخی جنبه های متن واقف نشده
یا غافل مانده ام دوستان یادآوری کنند.
موفق باشید.
به امید قاصدک


نام: هادئي شمس الهي کاربر عضو  ارسال در شنبه 3 خرداد 1393 - 13:04

نمایش مشخصات هادئي شمس الهي خیلی چرت بود !!!!!!!!!!!


نام: احسان رضايي کاربر عضو  ارسال در شنبه 3 خرداد 1393 - 13:46

نمایش مشخصات احسان رضايي سلام جناب جمالي عزيز
بنده با نظر اون بي ادب‌هاي معلوم احالي كه واضح است تا كنون در زندگي خود يك داستان حسابي هم نخواند اند كاري ندارم. خيلي محترمانه خدمت شما عرض مي‌كنم به قطع مطلب شما داستان نيست. مباحث مطرح شده در آن هم بسيار خام است. در بهترين شرايط كل متن به طرح سوال مقدمه يك مقاله مي‌ماند و بس. تقريبا تمام مطالبي كه فرموده بوديد در ذيل متن را هم خواندم. خودتان بسيار از چارچوب داستان سخن رانده بوديد و از ناداني مخاطب در مقابل مطالب حرفه‌اي. حرف شما هم پسنديده عزيز من اما داستان‌هاي لايه داري مانند بيگانه كامو يا مثلا اين پيپ نيست فوكو مفاهيم عميق فلسفي و يا اومانيستي را در بياني بسيار ساده به مخاطب عرضه مي‌كنند. نه اينكه يك سري كلمات را رديف كنند بعد به مخاطب بتوپند كه چرا نمي‌فهمي آخه برادر من. در يك نقدي گفته بودند دو شخصيت؟ برايم سوال است كدام دو شخصيت؟ داستان شما به ارائه مقاله از راديو مي‌مانذ چون ما فقط دو صدا در قالب ديالوگ مي‌خوانيم نه شخصيت پردازي. اصلا نمي‌دانيم اين دو به چه چيز فكر مي‌كنند فقط حرف مي‌زنند و تازه حرف يكديگر را نقد هم نمي‌كنند و به گفتن اينكه اين حرفا چيه بسنده مي‌شود. شما اگر علاقه داريد جا پاي بزرگان ما بگذاريد خوب است در تمرينات اوليه داستان نويسيتان ابتدا قصه را در داستانتان بگنجانيد تا با طرحي واضح و مشخص متنتان داراي پيچيدگي غير داستاني و در نهايت وازدگي فلسفي و ادبي نشود.
با اين حال من شما را دوست دارم و كمابيش تمام نقدهايتان را خوانده‌ام و شما را نويسنده اي خوب و منصف مي‌دانم. باري بي ادبي كار نا بلدها را هم به بزرگي خود ببخشيد.


@احسان رضايي توسط یوسف جمالی(م.اسفند) Members  ارسال در شنبه 3 خرداد 1393 - 16:37

نمایش مشخصات یوسف جمالی(م.اسفند) جناب رضایی عزیز لابد استحضار دارند که در مراسم ترحیم و تدفین؛چند عدد خرما را در بشقابی می گذارند یا حلوا تقسیم می کنند و دهان بستگان و حضار را شیرین می کنند.و حالا منظور اینکه وقتی قرار است خبر بد که نه! خبری که باب میل فردی نیست را به وی ابلاغ کنیم،بهتر است اول دهانش را شیرین کنیم تا به ذائقه اش برنخورد و فشارش نیفتد!که خب البته می دانید این با سیبیل چرب کردن تفاوت دارد.
و اینکه بنده دوستی داشتم که حرف خوبی می زد.می گفتند:"آنقدر عاشق داستان و ادبیات و واژه هایم که اگر کسی با چند واژه ادبی؛فحش هم نثارم کند خوشحال می شوم.و خب حالا فکر نکنید بنده اینگونه ام!نه!
بنده فشارم تنظیم و فشارسنج هایم همیشه کالیبره شده است و با هر اتفاق و کنشی در این عالم هستی عشق می کنم.
نقد تند و واکنشی هم می تواند باشد.و به قول دوست بزرگواری در همین چند نظر بالاتر فلفل نمکی! از طرفی سفارشی و نشریاتی هم می تواند باشد که دیگر هیچ ارزشی ندارد نه برای من و نه برای مخاطب و نه برای جناب عزیزتان که فراتر از یک مخاطب هستید!
.
.
ادامه می دهم.


@احسان رضايي توسط   ارسال در شنبه 3 خرداد 1393 - 18:22

باز این آقای رضایی اومدند و داستان رو نفهمیده نظر دادند اونم از روی خوندن کامنتهای دیگران
شما حرف داری از خودت بزن به نظرات دیگران نگاه نکن آقای محترم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


@احسان رضايي توسط مریم مقدسی Members  ارسال در شنبه 3 خرداد 1393 - 18:32

باز این آقای رضایی اومدن و داستان رو نفهمیده نظر دادند
اونم از روی کامنت دیگران
شما از خودت حرف بزن به حرف ها و نظرات دیگران نمی خواد نگاه کنی آقای محترم !!!!!!!!!
مجبور نیستی داستانی رو که متوجه نمی شی رو براش نظر بذاری
اول چند بار بخونش بعد بیا حرف بزنم
اونم از خودت نه از روی کامنتها !!!!!!!
از آقای جمالی دارم دفاع نمی کنم
این حرفیه که چند وقته می خوام بهت بزنم


@احسان رضايي توسط مریم مقدسی Members  ارسال در یکشنبه 4 خرداد 1393 - 14:54

آقای رضای گفتن برایم سوال است که کدام دو شخصیت ؟ داستان شما به ارائه مقاله از رادیو می ماند چون ما فقط در قالب صدا دیالوگ می خوانیم نه شخصیت پردازی ؟ اصلا نمی دانیم این دو به چه چیزی فکر می کنند !!!
اول برای آقای رضایی باید توضیح بدم شخصیت یعنی چی؟
جرج کلی ، شخصیت را روش ویژه فرد برای یافتن معنای زندگی در خارج از تجربیات آن می داند.
آلپورت ، شخصیت را سازمان پویایی از نظام های
روانی _فیزیولوژیک فرد می داند که افکار و رفتار او را مشخص می کند.
راجرز ،که در قلمروی الگوی انسان نگری _هستی نگری می اندیشد آن را خویشتن سازمان یافته دائمی و هستی دریافت شده که محور همه تجربه های وجودی فردی است می داند . بنابر این "خود گزارشگر ی های شخص" دادهای بنیادین شخصیت محسوب می شوند.
مای لی و روبرتو ، شخصیت را کلیتی روان شناختی که انسان خاصی را مشخص می کند می داند .
از نظر ریچلاک شخصیت برای پیاژه دارای دومعنا است : معنای عمومی نظام کلی از روان بنه ها و عملیات مرتبط با هم است که در سطح عقلانی و عاطفی و از حد حسی _حرکتی ظاهر می شود .
در معنای اخص _شخصیت ظرفیتی پیگیری ارادی ، مسیر ارزشمند عمل توسط فرد است ، وقتی که برای رها کردنش وسوسه می شود ( خوی شخص ).
همانطور که قبلا گفتم داستان از دو شخصیت تشکیل شده و هر کدام با داشتن احساسات و عواطف جداگانه و با دیدی متفاوت نسبت به جامعه !
یعنی با دیدی متفاوت به جهان پیرامونشون نگاه می کنند و معنای جداگانه برای جامعه دارند.
که این منو یاد نظریه جرج کلی می اندازه که می گه : هر یک از ما " دیدگاه شخصی یگانه ای " را می آفرینیم ، که به عنوان یک راهنما ، در تفسیر و پیش بینی رویدادهای آینده زندگی به ما کمک می کند.
ادامه دارد...


@مریم مقدسی توسط مریم مقدسی Members  ارسال در یکشنبه 4 خرداد 1393 - 15:16

بنا بر این ما دنیا را آن گونه که هست نمی بینیم ، بلکه بر اساس دیدگاه خودمان دنیا را درک می کنیم . پس می توان نتیجه گرفت که دنیای هریک از ما با دیگری متفاوت است .
در نگاه اول خواننده با هیجانات شخصیت داستان به نام مسعود مواجه می شه که نظم رو به زیر سوال می بره و در مورد بی نظمی های اطراف پیرامونش صحبت می کنه که این یعنی فهمیدن و ادراک موقعیت توسط یک شخص!!!
پایه و بنای داستان بر اساس گفتمان شخصیت ها چیده شده و تلاش نویسنده بر این بوده که داستان بر پایه گفتمان بچرخه .
در دنیای واقعی اگر کسی مثل مسعود نظریات خودشو بیان می کرد حتما در مقابلش آدمهایی مثل حمید پیدا می شدند .
که در داستان ما با حمید روبه رو می شیم و البته باید گفت نویسنده با آوردن اسم برای شخصیت های خودش در داستان به آنها معنا داده.
پس من نمی دونم شما چجوری شخصیت ها رو نمی بینید؟!
در صورتی که عواطف در داستان دیده می شه که منو یاد نظریه شخصیتی پیاژه می اندازه که می گه : رفتار که مشخصه اصلی شخصیت است یک محرک اولیه و یک هدف نهایی دارند که در قلمرو عواطف قرار می گیرند.
و اینکه می گید داستان نیست و مقاله است!!!
بله اگر داستان فقط با حرفهای مسعود شروع می شد و تا آخر داستان با حرفهای او تمام می شد یعنی هیچ کسی دیگری در داستان وارد نمی شد ، می تونستیم بگیم که شبیه مقاله در اومده. ولی با اومدن حمید در داستان کنش بین شخصیت ها برقرار شده . یعنی اگر هم توجه داشته باشیم ابتدای داستان نشون می ده که شخصیت اول داره با کسی صحبت می کنه پس حتما شخصیت دومی در کاره!!!
آقای رضایی بارهای بارها دیدم که نظر شخص خودتون رو به عنوان نقد جا می زنید. شما ممکنه داستانهای خوبی بنویسید ولی اصلا نقاد خوبی نیستید .
از نظرهای شما فقط می تونم اینو برداشت کنم که داستان را در چند خط ابتدایی می خونید و نتیجه گیری می کنید یعنی تا آخر نمی خونید و نتیجه گیری هایی که فقط با خوندن چند خط ابتدایی نوشته بشه رو نمیشه اسمشو گذاشت نقد .
و از این به بعد سعی کنید از روی کامنت های دیگران نظر خودتون رو اعمال نکنید و از خودتون حرف بزنید
و آقای جمالی
از نظر آقای رضای داستانی که مبناش گفتمان باشه رو داستان نمی دونند ! و من نمی دونم بر چه اساسی این حرف رو می زنند!!!


@مریم مقدسی توسط مریم مقدسی Members  ارسال در یکشنبه 4 خرداد 1393 - 15:17

و آقای رضایی شما سعی کن داستانها رو مورد نقد قرار بدی نه نویسنده داستان رو مورد انتقاد !!!

آقای جمالی از شما عذر می خوام ولی باید این حرفها رو می زدم


@مریم مقدسی توسط احسان رضايي Members  ارسال در دوشنبه 5 خرداد 1393 - 10:20

نمایش مشخصات احسان رضايي شما قطعا در حدي نيستيد كه در مورد نقد بنده و يا حتي داستان‌هايم نظر بدهيد اين را به كوچكيتان مي‌بخشم. اما لطفا قضاوت كوركورانه در مورد خواندن يا نخواندن آثار را به بنده اطلاق نفرماييد كه اگر كاري درخور خواندن يا نظر دادن نباشد اصلا به سراغش نمي‌روم شاهدش هم آنكه سراغ شما نمي‌آيم. اينجا هم مثلا محلي براي نقد است و اتفاقا نقد نقد خودش جزو مباحث جلسات نقد است كه البته انتظار ندارم شما بدانيد. در مورد شخصيت پردازي حالا حالاها مانده تا معاني همان جملاتي كه نوشته اي را بداني پس اصلا واردش نمي‌شوم. اگر با بنده هم مشكلي داشته شرط ادب اين بود كه پيام خصوصي مي‌گذاشتيد چه آنكه اينجا محيط محيط نقد ادبي است و نه شاخه شونه كشيدن‌هاي خاله زنكي. باري از همه آنهايي كه اين مطالب را در ذيل اثر جناب جمالي مي‌خوانند عذرخواهي مي‌كنم. براي رفع كدورت هم خدمت شما خانم محترم عرض مي‌كنم بجاي سخن پراكني بهتره سراغ علم اندوزي برويد كه محيط ادبي جايي براي اينگونه شيرين كاري ها نيست. بنده هميشه خدا اثر يك نويسنده را نقد كرده و مي‌كنم هيچ كاري به نفر مقابل ندارم. هركسي كه باشد حتي كسي كه نمي‌شناسمش نقدم فقط براساس آن اثر است و ولا غير. سعي هم مي‌كنم بجاي گل و لبخند و ادا شكلك نقدي بر اثري كه ارزشش را دارد بنويسم كه نويسنده سعي در بهبود اثر ببرد وگرنه من وقت اضافي ندارم.
جناب جمالي عزيز اين اثر درصورتي كه از اين‌همه كلي گويي دست برداره و به سمت تاثيرات موقعيتي بر ذهن اين دو شخصيت نزديك بشه كار كاملي هست. در حال حاضر اثر بيشتر به كن و كاش ذهني خودتون شبيه تا داستان. انگار همه اين بايدها و نبايدها در ذهن شماست و عينا روي كاغذ خودنمايي مي‌كنند. اما ارجاعتان مي‌دهم به داستان مرشد و مارگاريتا. آنجايي كه شيطان به زمين آمده و حرف‌ها ملحدين را گوش مي‌دهد. آنهايي كه نه تنها خدا بلكه حتي شيطان را هم انكار مي‌كنند كه از جانب او (شيطان) گستاخي ايست نا بخشوده. كنش‌هاي شخصيتي در آن رمان بزرگ مي‌تواند راهگشاي شما در برون ريخت تفكر فلسفيتان پيرامون دنياي پيرامون باشد.
باقي بقايتان


@احسان رضايي توسط یوسف جمالی(م.اسفند) Members  ارسال در دوشنبه 5 خرداد 1393 - 13:17

نمایش مشخصات یوسف جمالی(م.اسفند) آقایان.
خانم ها...
خوشبختانه بنده هم با قلم خانم مقدسی تا حدی آشنایی دارم و هم از جناب رضایی پراکنده خوانده ام.هر دو بزرگوار از لحاظ سن و تجربه و پختگی فکر و کلام از من بزرگتر و برای بنده، عزیز و محترم و قاموسن در نقش استاد من هستند. و بنده از ایشان می آموزم.
ولی خب لازم است که عنوان کنم اتفاقن اینجا منطقه آزاد ادبی است.و هر کشتی ای مجوز پهلوگرفتن دارد.و در قاموس بنده نیست که ورود ممنوع بگذارم و محدودیت ایجاد کنم و شکایت به سازمان تعزیرات ببرم!که بنده جمهوری خلق خودم هستم!!! و خب معتقدم شخص اگر نویسنده باشد،هیچ حرف و سخنی از پرستیژ و روح نویسندگی اش نمی کاهد و هیچ تعریفی هم بر او نمی افزاید.که پس هیچ کنشی در اینجا غیرمطلوب نیست.
امیدوارم دوستان عزیز ناراحت نشوند.و حقیقتن که بنده قصد یکی به نعل یکی به میخ کوبیدن ندارم.من به شخصه در برخورد با متن خیلی از دوستان ناوارد و تازه وارد و چه می دانم پیراهن جر خورده!! ببخشید باتجربه این سایت نقد تند و کوبنده هم نوشته ام.یکی همان فردی که بی پروا می نویسند"خیلی چرت بود!!!".و بنده هم دوستشان دارم.
و حالا اینکه جناب رضایی می آیند نظر می دهند که بنده قطعن!!(همین قطعن و به قطع گفتن ها اشتباه است.)اگر قطعن هم درست باشد!!
و من از واکنش جناب رضایی عزیز بیشتر ناراحت شدم و انتظار بیشتری داشتم.گدازه هایشان در پاراگرافی طولانی مرا آزرد.اینکه بیایید مخاطب من را به شاخ و شانه کشیدن های خاله زنکی!! و شیرین کاری!! بیازارید.که در مورد نقد ایشان بر داستان من, هم ارجح بود بنده نظر بدهم.حالا اینکه خانم مقدسی در مورد نقد و داستان جنابتان در اینجا نظر می دهند،و شاید به مستند قصد بر مسند نشاندن حرفشان و انتقادشان را برای شخص جنابتان دارند و خب باب میلتان هم نیست.واهمه از چه دارید؟نه بنده چنین قشری نگرم که معیار قضاوتم فقط همین یک نظر باشد و نه بقیه دوستانم! بنده خود داستان شما را خوانده ام.نظر هم داده ام.مستقل هم نظر داده ام.
این کلام را برای این لازم به جاری شدن می دانم که از شما انتظار می رود اخلاق نقد و انتقاد را و نحوه برخورد با خواننده و منتقد را بهتر از بنده بنمایانید و من پیش شما درس پس بدهم.
.
.در فرصتی دیگر،
برمی گردم تا در مورد نقد و نظر دو بزرگوار در مورد داستانم اظهار نظر کنم.
همچنان می آموزم.
.
.
به امید قاصدک


@ یوسف جمالی(م.اسفند) توسط احسان رضايي Members  ارسال در دوشنبه 5 خرداد 1393 - 19:27

نمایش مشخصات احسان رضايي یوسف جان این حرف ها چیه؟ فکر کردی بنده تفاوت بین توهین و نقد را نمی دونم؟ بنده خدا یک ساله دارم از این حرف ها می شنوم و دم نزدم برو توی همه سایت بگرد. سایت چیه برو توی هر محفل نقد ادبی که بنده بوده و حضور داشته ام بپرس تا بحال اتفاق افتاده زبانم لال اثر و یا شخصی را له کنم؟ به خداوندی خدا نه. این دفعه هم ایشان بیش از حد پا از گلیم دراز کرده که بنده خود را محق به پاسخگویی می دانم. به شما هم پیشنهاد می کنم بجای صرف وقت برای توجیه داستان به اصلاح آن بپردازی که قطعا مفیدتر است.


@احسان رضايي توسط بهناز باران خواه Members  ارسال در دوشنبه 5 خرداد 1393 - 20:18

نمایش مشخصات بهناز باران خواه خانم ها.
آقایان...
به نظر این بنده ی حقیر حق با همه است.
گویا خواندن داستان 100+ درجه! به انضمام علامت تعجب بعد از آن، موجب چنین واکنش های تندی شده، نه تنها خود نویسنده ی داستان، بلکه خواننده ها و حتی رهگذرهایی که به این صفحه می آیند، دچار این حس میشوند و مثل یک بیماری مسریِ واگیردارِ خطرناک، فقط با مطالعه ی چند خط، از شخصی به شخص دیگر سرایت میکند این بیماری.
علائم این بیماری، در نظرات کاملا مشهود است.

باز هم میگم همه حق دارند...!
و من پوزش می طلبم از همه!!
اعتراف میکنم که
هیچ چیز به اندازه ی عذرخواهی (هرچند الکی) و اعتراف کردن (هرچند الکی) روح مرا آرام نمیکند.
-
و من به آقای میم. اسفند تبریک میگم به سبب خلق یک سبک جدید به نام "واگیریسم"!


@بهناز باران خواه توسط یوسف جمالی(م.اسفند) Members  ارسال در دوشنبه 5 خرداد 1393 - 02:22

نمایش مشخصات یوسف جمالی(م.اسفند) اتفاقن سلام عرض شد خانم باران خواه.


@احسان رضايي توسط یوسف جمالی(م.اسفند) Members  ارسال در دوشنبه 5 خرداد 1393 - 02:19

نمایش مشخصات یوسف جمالی(م.اسفند) سلام جناب آقای رضایی بزرگوار
خوشبختانه فرصتی است تا در خدمتتان باشم و راجع به نقد و نظرتان در مورد متن خود اظهار نظر کنم.
خب.عجالتن در پایان بر بنده روشن نشد که اولن این متن که در ابتدا "به قطع" آن را اصلن داستان نمی دانید!! و از خود می پرسید "کدام دو شخصیت؟" و در نظرات بعد خود، هم به داستان بودن و هم به موجودیت شخصیت هایش اذعان می کنید،داستان بود یا نبود؟شخصیت داشت یا نداشت؟ از بنده انتظار دارید وقتم را به جای توجیه کردن صرف ویرایش و اصلاح داستانم کنم،ولی خب انگار نقد و نظرات شما بیشتر نیازمند اصلاح می باشند تا متن جنابمان!بنده در نظرات حضرتعالی به تناقض رسیدم!!
و همچنان هم که می گویید یک سری کلمات سر هم چیده نشده است.شما فی المثل برخی آیرونی های موجود در متن را مورد مداقه قرار دهید."سرشون بین دو پاشونه!،دستشون تو دماغشونه!"چه دریافتی ازین ها دارید؟ آیرونی در داستان مگر نه این است که همیشه توجه منتقد را جلب می کند؟! جو و فضای فکری شما اگر تحت تاثیر موضعی کامو یا بولگاکف است،مقایسه هر متنی با آن اشتباه است.اصلن گیریم اینگونه نباشد،شاید قرار نباشد بنده و بقیه مفاهیم عمیق فلسفی را به نحوی ساده به مخاطب عرضه کنیم آن هم آنگونه که کامو یا سارتر می نویسند و مطلوب جنابتان است.
شما اگر نگرش بدبینانه و لحن تند و واکنشی راوی نسبت به هر چه هست و نیست را تشخیص بدهید،می بینید با نوشته ای بیشتر "انتقادی" مواجه اید که شخصیتش قصد القا و بیان مفهوم آنچنان عمیق فلسفی و هستی شناسانه ای ندارد.خب آنگونه داستانها جای خودشان را دارند.
می فرمایید "قصه را در داستانتان بگنجانید!" که منظور روشنی دریافت نمی شود!مثلن ما برای فیلم می گوییم "قصه خوبی دارد." ولی در مورد داستان این حرف معنی ندارد! نکند پیرنگ یا طرح را مدنظر دارید؟
در مورد مقاله گونگی و شخصیت ها هم خانم مقدسی خب لطف کردند و اشاراتی داشتند.و بنده بسنده می کنم.راستی مگر ایرادی دارد مقاله گونه بودن داستان؟! شما اگر داستانی به اصطلاح "دورگه" مطالعه کرده باشید و با برخی رویکردهای جدید نوشتن آشنا باشید پی خواهید برد که گاهن ماهیت دورگه برخی متن ها ایجاب می کند از یک سو مقاله به نظر آیند و از یک سو داستان!
که خب البته این داستان چنین ماهیتی ندارد و رویکردی اینچنینی را دنبال نمی کند...
از نقد و نطر جنابتان ممنونم.
موفق باشید.
به امید قاصدک.


@ یوسف جمالی(م.اسفند) توسط احسان رضايي Members  ارسال در چهار شنبه 7 خرداد 1393 - 10:40

نمایش مشخصات احسان رضايي دوست عزسزم جناب جمالي سلام
باور كنيد نه در شان بنده و شماست و نه نقد يك اثر كه اين همه با كلمات بازي كنيم. قصد بنده از نقد هم نه خالي كردن عقده هاي شخصي بلكه طرح چالشي پيرامون آثاري است كه به نظر بنده حقير جا براي بهبود دارند و نه از بن بي ارزش هستند. باري كش دادن اين بحث به نظرم ديگر نه براي اثر شما مفيد واقع مي‌شود و نه براي بقيه مخاطبان جوياي يادگيري. فقط پيرامون شخصيت و پرداخت و طرح داستاني يك مقاله بسيار خوب از آثار صادق چوبك وجود دارد كه لينك آن برايتان مي‌گذارم اگر دوست داشتيد بخوانيد.
ممنون
://cafe-dastan.ir/1393/03/%D8%B4%DB%8C%D9%88%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%DA%86%D9%88%D8%A8%DA%A9/


@احسان رضايي توسط مریم مقدسی Members  ارسال در چهار شنبه 7 خرداد 1393 - 10:40

نمی دونم چرا حرفهای این آقای رضایی منو یاد استاد اسدی می ندازه؟:-/
واقعا چرا؟:D


@مریم مقدسی توسط مریم مقدسی Members  ارسال در چهار شنبه 7 خرداد 1393 - 10:55

اوه اوه
چه خودشو دست بالا هم می گیره
نه آقا این خبرا نیس
هر وقت کتابی نوشتی که کل ، حالا کل دنیا نه ، تو کل ایران پر فروش ترین کتاب شد و همه شناختند و اسمت ورد زبونا بود
بعد بیا منم منم کن !!!
من حرفهایی که باید می زدم رو تو نظرات بالایی گفتم
و در مورد گلیمو از اینجور حرفا
باید بگم که شما پاتون رو از گلیمتون فراتر گذاشتید حالا چرا می گم این حرفو ؟
چون در نظر اولتون نظر بنده رو به زیر سوال بردید و خوب من اصولا دوست ندارم سوالی بی جواب بمونه و همنجور که نمی زارم مسله ریاضی بی راه حل !!!
و شما هر چقد دوس داری دوستاتو بیار اینجا جمع کن این نشون میده که من از تو قویترم و تو نتونستی به تنهایی از پس جواب دادن به من بر بیای
و حالا هم که می بینم نظرت هی داره در مورد این داستان تغییر می کنه
و هی هم نیا کامنت نذاره که من همش یاد استاد اسدی بیوفتم :D

آقای جمالی عزیز بنده از شما عذر می خوام بابت این حرفها و نظرات
و قول می دم که دیگه برای این داستانتون نظری نزارم
و شما یکی از سرمایه های این سایت مرده هستید
و شما واقعا در نقد کردن حرفه ای عمل می کنید
نقد های شما پای داستانها بهشون ارزش می ده
به نویسنده داستان هم روحیه
ممنون از شما
موفق باشی دوست خوب من
@};- @};- @};-


نام: عاطفه آشیانی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 4 خرداد 1393 - 13:10

نمایش مشخصات عاطفه آشیانی اوووووووووووو وه !!! شما علاوه بر داستان حرف هم زیاد داری ها !!!!!!! حالا چرا اینقدر شاکی هستید ؟ به جای این شکایتا بیاید داستانای منو نقد کنید که دلم لک زده واسه یه ارزن نقد منفی و سازنده :-s بشتاپیییییید بشتابیییید (بیشتر منظورم روی داستان "بی دست و پاهایی مثل آدم ها " هست ) لطفا بیاید .سپاس


@عاطفه آشیانی توسط یوسف جمالی(م.اسفند) Members  ارسال در دوشنبه 5 خرداد 1393 - 13:32

نمایش مشخصات یوسف جمالی(م.اسفند) و خب خدا رحمت کند این آدم هایی که درست و دقیق آدرس می دهند. و مسافر و نابلد را به بن بست نمی رسانند یا دور میدان نمی گردانند.
که خانم آشتیانی از این دسته اند!
اتفاقن بنده خود از دوستان خواسته ام اگر داستانی نوشتند خبرم کنند تا نقد کنم.و انگشتانم هم کم و بیش قالب قیچی نقد می باشند.ولی خب اگر می بینید به تعویق می افتد و قضا می شود یا گاهی میخی بر تخته متنی کوبیده نمی شود،عذر می خواهم.که اندکی مشغله دارم.
ولی امیدوارم فرصتی باشد تا برگردم و آرشیو را چک کنم.
موفق باشید
به امید قاصدک.


نام: حمیدرضا محدثی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 6 خرداد 1393 - 23:49

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام و عرض ادب ! آقای جمالی عزیز! نظرات شما بر بعض داستانهای دوستان،غنیمتی است انکار ناپذیر؛اگر قدر دانسته شود.از دید من این سایت باید بسیار وامدار شما باشد و فرصت بهره مندی از کمک شما را در بخش "نقد" نباید از دست بدهد.بی تردید نقدهای بی طرفانه،صادقانه،علمی و منطقی شما بر اعتبار سایت افزوده است و خواهد افزود.در ضمن آن بخش از مدارا و تحمل بزرگوارانه ی شما بر جسارتهای بی مایگان،بسیار قابل تحسین است.در نقدهای شما آنجا که لازم باشد مقدمه های مفید و اطلاعات جالبی در اختیار قرا می دهید و سپس وارد قصد اصلی می شوید.از تماشای نظرات شما،چون نوجوانی تازه رسته ،به وجد می آیم و هیجان زده می شوم ؛از دست شیوه ی نگارش دوست داشتنی و شیوایتان ! اصلا خشک نیست و انتخاب کلمات پاکیزه و حساب شده است .هرگز متملقانه نیست؛خلاصه آن که این اطلاعات خوب و بیان فصیح، در این سن و سال،قابل ستایش است .
از حوصله و عنایتی که به نوشته ی ناقابل این حقیر داشته اید،سپاسگزارم.در مورد توضیحی که برای " دو روز است در محاصره ایم"،خواسته بودید و آوردن عدد برای روز را غیر ضرور دانسته اید،قصدم از عدد مذکور نشان دادن سختی تحمل در محاصره بودن است که آنقدر گذشت زمان در این وضعیت ،سخت و بغرنج است که حتی ثانیه های آن هم به یاد فرد محصور می ماند.جایی از قول انیشتین که از او در ،باره ی "نسبیت "توضیح خواسته بودندخواندم که :"دست خود را یک دقیقه روی اجاق بگذارید،به نظرتان یک ساعت خواهد آمد،یک ساعت در کنار دختری زیبا بنشینید،به نظرتان یک دقیقه خواهد آمد"
با اینحال نظر شما را بهتر می دانم. در جاهایی هم که اثر این حقیر را سزاوار تمجید دانسته اید،از حسن ظنتان بسیار ممنونم. :


نام: ر.ن   ارسال در پنجشنبه 12 تير 1393 - 02:16

ببین دوست عزیز من حال و حوصله نقد کردن ندارم در عین حال که دوست دارم برای تو این کارو بکنم...فقط اینکه تو نویسنده ای و خوب می نویسی...تبریک میگم...امیدوارم در زندگیت اینقدر زجر بکشی که همیشه پر از ایده برای نوشتن باشی...امیدوارم در کنار این زجر زندگی باحالی داشته باشی...


@ر.ن توسط یوسف جمالی(م.اسفند) Members  ارسال در دوشنبه 23 تير 1393 - 08:15

نمایش مشخصات یوسف جمالی(م.اسفند) از شما ممنونم چناب بزرگواری که مرا و قلم مرا همراهی کرده و نظر لطف خود را ارائه داده اید.شکی نیست که بنده مدیون جنابتان خواهم ماند.
بنده برای شما و بقیه دوستان امید موفقیت دارم.
و خب مدتی است از سعادت همراهی شما دوستان مهربان معذورم.


@ر.ن توسط یوسف جمالی(م.اسفند) Members  ارسال در دوشنبه 23 تير 1393 - 08:26

نمایش مشخصات یوسف جمالی(م.اسفند) پوزش می طلبم.
از پس و پیش شدن جملات.
که بی احترامی به شخصیت واژه ها پسندیده اهلش نیست.
بنده برای این موارد همیشه حرفم این است.
آقا خانم! بروید با اهلش برگردید!!


نام: جعفر عباسی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 23 تير 1393 - 13:37

نمایش مشخصات جعفر عباسی سلام
چند وقتی است جای خالی نظرات و داستانهای شما در سایت احساس می شود. بر خود لازم دیدم از شما دعوتی برای حضور مجدد در این سایت داشته باشم.


@جعفر عباسی توسط یوسف جمالی(م.اسفند) Members  ارسال در جمعه 3 مرداد 1393 - 08:23

نمایش مشخصات یوسف جمالی(م.اسفند) ببىنم جناب عباسى بزرگوار
اصل احوالتان چگونه است؟


نام: حمیدرضا محدثی کاربر عضو  ارسال در جمعه 3 مرداد 1393 - 10:35

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام و عرض ادب ، دیگر این غیبت طولانی داشت نگران کننده می شد! انشااله وجود شریف به دور از هر گونه ملال و رنجی بوده باشد !


@حمیدرضا محدثی توسط یوسف جمالی(م.اسفند) Members  ارسال در شنبه 4 مرداد 1393 - 05:18

نمایش مشخصات یوسف جمالی(م.اسفند) ممنونم جناب محدثى بزرگوار.
بنده آبى و آرام ام
و از آرامش خوىش ماهى مى گىرم!
فرصتى دست دهد دست از اىن سر به زىرى برخواهم داشت.


نام: زهرابادره   ارسال در یکشنبه 19 مرداد 1393 - 11:56

سلام و درود
دیروز شاهد ‍بودم پيرزني مفلوك با دلي بزرگ كه عصاي خود تكيه بر زمين داد و غمخوار كودكي مفلوج شد كه در خيابان به جرمي ناكرده محكوم به سئوال بود
غمخواری لذتی است که تا آخر عمر گریبانگیر
کسانی ست که که روحی به وسعت دریا دارند .
اين احساس است كه انسان ساز است
دلتان درياييست
موفق باشيد و مانا
@};- @};- @};-


@زهرابادره توسط یوسف جمالی(م.اسفند) Members  ارسال در جمعه 7 شهريور 1393 - 08:28

نمایش مشخصات یوسف جمالی(م.اسفند) بنده از حضور خانم بادره در صفحه ام خرسندم.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.