بی شکل

مردک؛شکمش به دست و سینه پرمویش چسبیده بود. دستش را که دراز می کرد شکمش کش می آمد،حالت سفره مانندی می گرفت و شبیه مارمولک های موذی و چندش آوری که گاهن روی سقف و دیوار اتاق ها پیدایشان می شود،تمام درون شکمش قابل تشخیص بود.دوغاب گوشت و استخوان و شیر! تندی خزید و رفت توی یک کنج دیوار اتاق کنار تار عنکبوت کهنه و پاره ای که چند مگس بخت برگشته مدتها در آن گیر افتاده بودند.ناگهان اتاق هیچ پنجره ای نداشت و دور سرم می چرخید.سرم را چرخاندم. روی دیوار انگاری داشت پر می شد از مارمولک هایی که یک کیست سیاه و مهوعی توی شکمشان بود.هی از سقف آویزان می شدند و هی می افتادند.یکی شبیه مادربزرگ بی حرکت و بی تفاوت آنجا خوابیده یا افتاده بود و سینه اش خس خس وحشتناکی می کرد.همه جا داشت تاریک و تیره می شد و من انگار درون سیال لزج و چسبناکی فرومی رفتم،درون چیزی شبیه صمغ نرم یک گیاهی دریایی یا آنجای یک نرم تنی بزرگ! مدام و وحشتزده دست به سر و صورتم می کشیدم.بدنم چسبیده بود و سخت و سنگین دست و پا می زدم. ولی هرچه تقلا می کردم، در آخر در بی شکل اتاق ناامیدم می کرد.

تمام تنم از عرق خیس و چسبنده بود. رنگ نیمه روشن خط پای دیوار اتاق شبیه شعله ملایم یک بخاری گازی می سوخت و روی دیوار روبرویم لکه های سیاه کوچکی افتاده بود.پرده نسکافه ای رنگی که از پنجره آویزان بود و از زیر سقف تا نزدیک کف اتاق چین خورده بود هی نرم و آهسته تاب می خورد.پایینش کمی چرک و لک گرفته بود،دورتر می رفت. نزدیکتر می شد یا در هوا معلق می ماند و شبیه ساق و ران یک زنی می لرزید.توی کوچه ای بن بست با مشتی دار و درخت زار و زشت که در انتهایش درب حیاطی بسته می شد.با اندامی شل و شکمی گنده، فقط صورتش پیدا نبود یا شاید بیش از اندازه کک مکی بود.روی صورتم افتاده بود و به چشم و بینی ام مالیده می شد، نفسم سنگین و کوتاه شده بود و سینه ام سوت عجیبی می کشید.

صدای ساعت مسخره روی دیوار که عقربه هایش قابل تشخیص نبود،گاهی با جنبش و نبض چیزی در ذهنم و گاهی با صدای قدم های کسی از توی راهرو هماهنگ می شد و به شدت آزارم می داد.از چند طرف نور سفید تندی به دیوار خیلی صاف اتاق و اشیای سفید دور و برم می تابید و چشم هایم را می زد.چه سفیدی زشت و دلهره آوری! می ترسیدم دل و روده ام را بیرون بریزد.چشم هایم را بستم و خواستم گوش هایم را بگیرم،ولی دست هایم به چیزی بسته بود.تن سنگینم پهن و قالب تختم شده بود و نمی توانستم به سمتی بچرخم.از این وضعیت بغرنج کلافه شده بودم.دوست داشتم جیغ ممتد و بلندی بکشم.و کشیدم.ناگهان ساعت،روی میخ شل کوبیده به دیوار می لرزید،نورها کم و زیاد می شدند و انگار اتاق از ارتفاعی می افتاد.مردک با آن دستان گوشتالودش سیلی توی گوشم می زد و کم کم از هیجان خوابم می برد.

دیروز،وقتی دو نفر تخت مرا تا آن اتاق انتهای راهرو هل دادند و رهایم کردند،پرستار بخش کنار تخت پیرزنی که به زحمت نفس می کشید،ایستاده بود و فقط صورتش پیدا نبود.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.7 از 5 (مجموع 7 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

زهرابادره ,آرمیتا مولوی , ناصرباران دوست ,ملودی ,مریم مقدسی ,سلمان ارژن ,طیبه حسنی ,عباس پیرمرادی , یوسف جمالی(م.اسفند) ,مبینا صادقی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

یوسف جمالی(م.اسفند) (13/6/1393),زهرابادره (13/6/1393),بهنام انصاری (13/6/1393),شیدا محجوب (14/6/1393),آرمیتا مولوی (14/6/1393), ناصرباران دوست (14/6/1393),حمیدرضا محدثی (14/6/1393),کیمیا مرادی (14/6/1393),همایون طراح (14/6/1393),حسین خسروجردی خسرو (14/6/1393),هستی مهربان (15/6/1393),میثم زارع (15/6/1393),عرفان طهماسبي (15/6/1393),همایون طراح (15/6/1393),حمیدرضا محدثی (15/6/1393),محسن نظری (15/6/1393),سبحان بامداد (16/6/1393),هستی مهربان (16/6/1393),اذرمهرصداقت (16/6/1393),سلمان ارژن (16/6/1393),شیدا محجوب (16/6/1393),طیبه حسنی (16/6/1393),زهرا فیروزی (16/6/1393),شیدا محجوب (18/6/1393),محمد اکبری هشترودی (18/6/1393),هادئي شمس الهي (25/6/1393), یوسف جمالی(م.اسفند) (27/6/1393),مریم مقدسی (27/6/1393),حسین خسروجردی خسرو (1/7/1393),شیدا محجوب (2/7/1393),شادي صالحي (17/7/1393),جعفر حسین زاده (9/8/1393),عباس پیرمرادی (23/9/1393),شیدا محجوب (12/10/1393), یوسف جمالی(م.اسفند) (14/10/1393),اذرمهرصداقت (14/10/1393),فرزانه بارانی (14/10/1393),فرزانه رازي (14/10/1393),علیرضا لطف دوست (14/10/1393),حسین خسروجردی خسرو (15/10/1393),عباس پیرمرادی (1/11/1393), یوسف جمالی(م.اسفند) (25/11/1393), یوسف جمالی(م.اسفند) (3/12/1393),حسین خسروجردی خسرو (3/12/1393),آرش پرتو (16/12/1393),اذرمهرصداقت (16/12/1393),مریم مقدسی (25/12/1393), یوسف جمالی(م.اسفند) (24/1/1394), یوسف جمالی(م.اسفند) (4/6/1394), یوسف جمالی(م.اسفند) (9/2/1395),سعیده پهلوان کندر شریفی (22/2/1395),آرمیتا مولوی (1/3/1395), یوسف جمالی(م.اسفند) (6/10/1395),همایون به آیین (20/1/1396), یوسف جمالی(م.اسفند) (13/8/1397),عارفه حیدری پور (2/5/1398),

نقطه نظرات

نام: آرمیتا مولوی کاربر عضو  ارسال در جمعه 14 شهريور 1393 - 09:04

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی سلام
بسیار زیبا و عالی بود خوشحال میشم به داستان های من هم سری بزنید


@آرمیتا مولوی توسط یوسف جمالی(م.اسفند) Members  ارسال در جمعه 14 شهريور 1393 - 01:13

نمایش مشخصات یوسف جمالی(م.اسفند) سلام خانم مولوى.
ممنونم از لطف شما.
و خب بنده در اىنجا از
خانم مرىم مقدسى
خانم زهرا بادره
جناب محدثى بزرگوار
جناب عباسى
از شما و دىگر دوستان عزىز که در ابن مدت که بنده بنا بهدلاىلى نبوده ام لطف همراهى خود را دربغ نداشته اند ممنونم.البته متاسفانه کماکان حضور بنده کمرنگ خواهد بود تا فرصتى ىافت شود و با کمال مىل به نقد و بررسى داستان هاى شما دوستان بپردارم.


نام: ملودی کاربر عضو  ارسال در شنبه 15 شهريور 1393 - 08:54

نمایش مشخصات ملودی درود
آشفته بازاری نوشته اید
در گیر شده ام با جملاتی که از پس هر کدامشان نقلیست !
چه می کنید با ذهن ما?
در بتکده ذهنم بت ها عوض می شوند و ابراهیم وار به جانشان خواهم افتاد
جملاتتان مورد پرستش بند بند وجودم شده اند


@ملودی توسط یوسف جمالی(م.اسفند) Members  ارسال در دوشنبه 17 شهريور 1393 - 09:28

نمایش مشخصات یوسف جمالی(م.اسفند) "آشفته بازار".
انصافن جناب ملودی تعبیر بجایی می کنند.
و خب آشفتگی، نظم ذهن هایی است که می اندیشند.
.
ممنونم بزرگوار.
قطعن لطفتان را به دل نخواهم گرفت.


نام: سبحان بامداد کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 16 شهريور 1393 - 09:09

نمایش مشخصات سبحان بامداد درود بر شما

جالب بود


@سبحان بامداد توسط یوسف جمالی(م.اسفند) Members  ارسال در دوشنبه 17 شهريور 1393 - 09:20

نمایش مشخصات یوسف جمالی(م.اسفند) شهرت وقع ابلهان است به حماقت ما.
در خیابان سرفه کرده اید؟
.
.
ممنونم جناب بامداد


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 16 شهريور 1393 - 23:24

هیس... کمی گوش هایت را تیز کن !
آیا صدای جابجایی صندلی ها را میشنوی? عده ای انسان به دور یک میز نشسته اند و تصمیم جهانی می گیرند . اسمش را هم گذاشته اند حقوق بشر و برتری خود را اینگونه می خوانند.
حیوان ناطق!
یکی از آن سو محکم به میز می کوبد و می گوید
فرمان روایی کل جهان !
منطقیون هم برای اثبات این برتری دست بکار ابتکار شدن .
آنها انسان را حیوان ناطق ،
اسب را حیوان صاهل ،
شیر را حیوان منقوس
و الاغ را حیوان ناهق می خوانند.
و خوب خدا پدرشان را بیامرزد که انسان را هم حیوان می دانند و هم ناطق !
آن عده هم با تکیه بر این رده بندی منطقیون بر خود واجب دیده اند که تمام دنیا را به تصرف خود در بیاورند و این آغاز دستبردهای جهانی است!
پرچم هایشان را با نام حیوان ناطق برافراشته اند . آنها از هر راهی که بتوانند در صدد اثبات برتری خود هستن. حال اگر سیر تکاملی را ازلی و یک دست بخوانند و بگویند فیکسیسم !
و یا تدریجی بدانند و بگویند ترانسفورمیسم!
اما هر چه هست خود واقفید که جناب اینها حرفهای بی سندیست و پشت این کلامها و رده بندی ها فقط یک چیز را پنهان می کنند آنهم حق هر تصرف جهانی به دست انسان !
از اینروست که دیگر به هیچ جنبنده ای رحم نمی کندو مانند عنکبوت تار می تند به سراسر دنیا تا طعمه های خود را به دام اندازد. خون از دو طرف نیش هایشان آنقدر وحشتناک سرازیر شده که دریای خون راه انداخته اند. حتی جایی دیده شده که برای تنوع ،حیوان ناطق را هم به نیش کشیده اند. می دانی جناب آنها حتی دست گرگ و روباه را هم از پشت بسته اند. سلطانیت را از شیر گرفته و تاج پادشاهی بر سر نهاده اند. هرجا که این موجود دو پا را شناخت دیگر ادامه حیات را باید از ذهنش بیاندازد چون او حیوان ناطق است !


@مریم مقدسی توسط مریم مقدسی Members  ارسال در یکشنبه 16 شهريور 1393 - 23:28

خوب از جناب جمالی سپاسگزارم که بعد مدتها داستانی برای
دوبار خواندن افکارشان در اینجا نهاده اند و داستان چند لایه زیبایی بود
موفقیت شما آرزوی من است
شاد باشید @};- @};- @};- @};- @};-


@مریم مقدسی توسط یوسف جمالی(م.اسفند) Members  ارسال در دوشنبه 17 شهريور 1393 - 09:19

نمایش مشخصات یوسف جمالی(م.اسفند) اصلاح می کنم.
"ناگهان اتاق هیچ روزنه ای نداشت."
آقا
خانم
اولن اشتباه نکنید،
بنده اصلن فروتن نیستم.
ثانین بر اشتباهات خود مصر باشید!
چرا که فقط در اینصورت می توانید به اشتباهات خود اعتماد کنید.
به من اعتماد کنید.بیهوده قدم نمی زنم که!ببخشید قلم بود.
.......................................................................................
ممنونم خانم مقدسی بزرگوار
از عوامل سعادت من مخاطبان فهیمی چون سرکارتان هستند.








نام: جعفر خسین زاده   ارسال در جمعه 9 آبان 1393 - 18:15


سلام .
آنانکه خاک را به نظر کیمیا کنند شود آیا گوشه ی چشمی به ما کنند
میتونم ازخواهش بکنم بکنم پایان داستان "چوپان" بنده را پیش بینی بکنید؟
دلم میخواد بدانم داستان چقدر لو رفته.
ممنونم از اینکه زحمت میکشین ونظر میدهید .
پیشاپیش ممنون و متشکر و قدردانم
عالی بود


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در شنبه 13 دي 1393 - 12:20

جناب کم پیدا
نه ببخشید این داستان کاملا جدیست
از مخاطبان نا جدی تقاضای خروج دارم
امضا نویسنده کاملا جدی
م. اسفند


خاا آقا نزن رفتیم بابا


نام: یوسف جمالی(م.اسفند) کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 14 دي 1393 - 10:21

نمایش مشخصات یوسف جمالی(م.اسفند) مریم جان.
من آن روز داشتم با خودم فک می کردم اگه به فرض شرایط ما انسانها به نحوی بحرانی باشد که فقط عده معدودی بر حسب توانایی و تخصصشان بتوانند زنده بمانند تا تمدنی نوین را بنا نهند من چه ویژگی و تخصص منحصر به فردی دارم که خودم را لایق زنده ماندن بدانم؟
یعنی در واقع من آیا فیل حضرت نوح هستم؟!!!!:)


@ یوسف جمالی(م.اسفند) توسط مریم مقدسی Members  ارسال در یکشنبه 14 دي 1393 - 10:40

نه تو خودت خواهی بود
همون یوسف
یک آدم
آدمها وجودشون برای زندگی خوب تمدنها جدیدی که می خواهد شکل بگیره لازمه
@};- @};-


نام: زهره   ارسال در یکشنبه 14 دي 1393 - 19:56

سلام
علاقه به تصویر پردازی و واژگون کردن تشبیهات متعارف برای تأثیر گذاری، چیزی بود که صدای نویسنده (و نه راوی) را به گوش من رساند
اینکه می گویم راوی را نیافتم و بیشتر، نویسنده را دیدم به واسطه ی حاکمیتِ نوعی هذیان بود که به خاطر آزاد گذاشتن بی حد قلم رخ داده بود
داستان نبود
فقط اگر خواستید مثال نقض از نویسندگان شناخته شده بیارید، به این فکر کنید که در اون داستان ها که ذهنی آشوب زده را به ما نشان میده، روایتی چندصدایی حاکم هست.
نوشته ی شما تک صدا بود
تک صدایی بودن را نمیشه صرفا با تغییر در ضمایر شخصی رفع کرد
تلاش برای انتقال حس اکره، تمام چیزی بود که در این نوشته دیده می شد


نام: زهره   ارسال در یکشنبه 14 دي 1393 - 19:56

سلام
علاقه به تصویر پردازی و واژگون کردن تشبیهات متعارف برای تأثیر گذاری، چیزی بود که صدای نویسنده (و نه راوی) را به گوش من رساند
اینکه می گویم راوی را نیافتم و بیشتر، نویسنده را دیدم به واسطه ی حاکمیتِ نوعی هذیان بود که به خاطر آزاد گذاشتن بی حد قلم رخ داده بود
داستان نبود
فقط اگر خواستید مثال نقض از نویسندگان شناخته شده بیارید، به این فکر کنید که در اون داستان ها که ذهنی آشوب زده را به ما نشان میده، روایتی چندصدایی حاکم هست.
نوشته ی شما تک صدا بود
تک صدایی بودن را نمیشه صرفا با تغییر در ضمایر شخصی رفع کرد
تلاش برای انتقال حس اکره، تمام چیزی بود که در این نوشته دیده می شد


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در شنبه 16 اسفند 1393 - 10:50

اینجایی?!:D
داستان
داستان
داستان

ما داستان می خوایم
یه داستان باحال بذار سایت. :x @};-


@مریم مقدسی توسط یوسف جمالی(م.اسفند) Members  ارسال در شنبه 16 اسفند 1393 - 11:10

نمایش مشخصات یوسف جمالی(م.اسفند) متین عزیزم
چی بذارم خو؟
خیلیم اعصاب دارم


@ یوسف جمالی(م.اسفند) توسط مریم مقدسی Members  ارسال در شنبه 16 اسفند 1393 - 11:21

چیش رو معلوم نکردم ?!
داستان آقا
داستان
اون که صد درصد
:D



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.