خسته ام از انتظار ( قسمت اول)

پس از انجام یک کار اداری در نزدیکی دانشگاه تهران تصمیم گرفتم بعد از سالها به یاد ایام قدیم سری به کتاب فروشیهای روبروی دانشگاه بزنم. هوای مطلوب اواسط مهر ماه هم مرا بیشتر به قدم زدن و تماشای ویترین کتابفروشیهای بی رونق تشویق میکرد. چشمم به کتابهای قدیمی و کمیاب یک پیرمرد دست فروش افتاد، جلوی بساطش ایستادم تا به آنها نگاهی بیاندازم. کتاب مسخ کافکا با یک جلد کهنه نظرم را جلب کرد. برداشتمش و شروع به ورق زدن کردم پیرمرد هم که ادم با سوادی بنظر میرسید و اصلا ظاهرش به دستفروشها نمیخورد با روی خوش شروع به توضیح در مورد کتاب کرد.ناگهان بوی خوش عطری خاطره انگیز مشامم را نوازش کرد. برای اینکه مطمئن شوم که اشتباه نمیکنم چشمهایم را بستم وهمراه با نفسی عمیق عطر عشق را به درون جانم فرستادم . بی اختیارو عصبانی برگشتم تا ببینم چه کسی آن را زده، هیچکس حق نداشت بوی عشق من را بدهد. از تعجب چشمانم گرد شد خودش بود که جلوی ویترین مغازه روبرو ایستاده بود و با آن چشمهای سیاه ورویایی من را نگاه میکرد .مثل همان روزهایی که مال من بود محو تماشایش شدم اما او نگاهش را از من دزدید و مشغول تماشای ویترین کتاب فروشی شد . چقدر دلم برایش تنگ شده بود .احساس کردم با همه وجودم میخواهمش ولی وقتی یاد روزهای جدایی افتادم بی اختیار خشمی فرو خورده همه جانم را فرا گرفت و با خودم گفتم :"لعنتی من که از ته دلم دوست داشتم پس چرا..." تنه یک عابررشته افکارم را پاره کرد .دوباره به من نگاه کرد دلم برایش ضعف رفت و با چشمانی مملو از عشق نگاهش را پاسخ دادم. قلبم آنقدر تند میزد که احساس میکرم هر لحظه ممکن است از سینه ام بیرون بپرد وبه کف پیاده رو بیوفتد. ناگهان برگشت وبا قدمهایی نامطمئن وآرام به راه افتاد. عرق سردی بر تنم نشست ودیگر توان ایستادن نداشتم .برروی جدول کنارپیاده رونشستم و صورتم را بین دستهایم پنهان کردم تا رفتن دوباره اش را نبینم . دستی مهربان شانه ام را لمس کردبا نا امیدی به سمت بالا نگاه کردم پیرمرد دست فروش بود که با چشمانی غمگین من را نگاه میکرد کنارم نشست و آهسته گفت :" راست میگن که تاریخ تکرارمیشه بیست و پنج سال پیش دریک صبح پاییزی من دقیقا همینجا که تو الان نشستی نشسته بودم.سالهاست که دارم حسرت میخورم که چرا نرفتم دنبالش وهمه عشقمو نریختم به پاش.چون خونشون رو هم عوض کرده بودند دیگه نتونستم پیداش کنم وبرای همیشه گمش کردم.ازاون موقع هر روز صبح کتابهای قدیمیم رو اینجا بساط میکنم که شاید دوباره ببینمش وتا روزی که عمرم کفاف بده دست بر دارنیستم.نفهمیدی به امیداینکه بری دنبالش چقدرقدمها شوبا تردید وآهسته برمیداشت؟ تواشتباه منونکن تا دیر نشده بلند شو" و بعد محکم به بازویم زد و با سراشاره کرد که برو. با حرفهای پیرمرد جان تازه ای درونم دمیده شد بلند شدم وبه دنبالش دویدم در بین راه متوجه شدم که کتاب مردعاشق در دستانم جا مانده ولی فرصتی برای برگشت نداشتم.درشلوغی پیاده روی خیابان انقلاب دیوانه واربه دنبالش میگشتم با سرعتی که من دویده بودم نمیتوانست از این دورتر شده باشد. دوباره دست وپایم شل شد وایستادم .با نا امیدی به اطراف نگاه کردم ولی هیچ اثری ازاونبود خواستم پیش پیرمرد برگردم تا کتابش را پس بدهم که دیدمش... ادامه دارد...
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

سبحان بامداد ,


این داستان را خواندند (اعضا)

شهریار شفا (30/9/1395),سبحان بامداد (2/10/1395),حسین شعیبی (4/10/1395),فاطمه رنجبر (4/10/1395),سمیه خوشهوا (6/10/1395),

نقطه نظرات

نام: فاطمه رنجبر کاربر عضو  ارسال در شنبه 4 دي 1395 - 15:46

نمایش مشخصات فاطمه رنجبر قشنگ بوووووووووووووووود@};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.