خسته ام از انتظار(قسمت آخر)

خواستم پیش پیرمرد برگردم تا کتابش را پس بدهم که دیدمش، کنار خیابان درانتظارتاکسی ایستاده بود. در حالی که نفس نفس میزدم صدایش کردم.برگشت ومرا دید چشمهایش برقی زد ولبخندی با عشق به من هدیه کرد.باهمه وجود می خواستم این فاصله چند متری لعنتی را محوکنم. به خود جرات دادم و جلو رفتم اوهم چند قدم به سمت من آمد حالا دیگر هیچ فاصله ای بینمان نبود تمام بدنم خیس عرق شده بود و زبانم بند آمده بود با همان لحن زیبای همیشگی گفت:" فکر نمیکردم بیای دنبالم" وبعد درحالی اشک در چشمانش حلقه زده بود با لبخندی ازرضایت ادامه داد:" مرسی اومدی".به آرامی گفتم :"تو همه انگیزه من برای زندگی هستی مطمئن باش نمیذاشتم دوباره از دستم بری" نفس عمیقی کشید و گفت :"فردا ساعت دو همون رستوران همیشگیه خودمون برای ناهار میبینمت موافقی؟" با خوشحالی سرم را به علامت تایید تکان دادم. بعد ازآنکه او را سوار برتاکسی زرد رنگ با چشمانم بدرقه کردم ودستم را به علامت خداحافظی برایش تکان دادم متوجه کتاب پیرمرد شدم که از فرط هیجان لوله اش کرده بودم. در حالی که سعی میکردم کتاب را صاف کنم چشمم به متنی که با خط خوش در صفحه اول کتاب نوشته شده بود افتاد "میدانم که یک روز پیدایت میکنم " حدس زدم که باید خط خودش باشد . مشتاقانه به سمتش حرکت کردم تاهم کتابش را پس بدهم هم حال خوشم را با او شریک شوم.وقتی به نزدیکی بساطش رسیدم با صحنه عجیبی روبرو شدم پیرمرد درحالی که دیوانه وارفریاد میکشید لگد محکمی زیر بساطش زد و بعد درحالی که با صدای بلند گریه میکرد روی جدول کنار پیاده رو نشست و سرش را بین دستهایش گرفت.به سرعت به سمتش رفتم وبالای سرش ایستادم دستم را بر شانه اش گذاشتم سرش را بلند کرد و مرا دید وبی درنگ شناخت. کنارش نشستم و با نگرانی پرسیدم:"چی شده مرد؟" سری تکان داد و آهسته گفت " بالاخره پیداش کردم ولی..." و باز گریه امانش نداد. با عجله پرسیدم :" خوب چی شد؟" اشکهایش را با کف دستش پاک کرد و گفت:"بعد از اینکه تو رفتی خیلی اتفاقی خواهرشو دیدم پیر و شکسته شده بود ولی من خیلی زود شناختمش رفتم جلو و خودمو معرفی کردم اول منو نشناخت ولی بعد که فهمید کی هستم زد زیرگریه.با نگرانی بهش گفتم:" من سالهاست اینجا منتظرشم پس کجاست؟" گفت :"حدود یکساله که فوت کرده " در حالی که هجوم لشگر اشک تمام صورت رنجورش را اشغال کرده بود ادامه داد:" فقط تونستم ازش آدرس محل دفنشو بگیرم" وبعد مشتش را باز کرد وکاغذ مچاله شده ای را نشانم داد. آهی از ته دل کشیدم ومحکم به بازویش زدم و گفتم:" بلند شو باید همین الان بریم سراغش". وقتی به بهشت زهرا و قطعه مورد نظر رسیدیم دیوانه واربه دنبالش میگشت طوری که من از اون عقب ماندم.با دیدن قبری ایستاد و آرام نشست خود را باعجله به او رساندم و نگاهی به سنگ قبرسیاه رنگ کردم که بزرگ رویش نوشته شده بود" خسته ام ازانتظار".
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

ابوالحسن اکبری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

فاطمه رنجبر (4/10/1395),شهریار شفا (4/10/1395),ابوالحسن اکبری (10/10/1395),

نقطه نظرات

نام: فاطمه رنجبر کاربر عضو  ارسال در شنبه 4 دي 1395 - 15:55

نمایش مشخصات فاطمه رنجبر سلام و خسته نباشید
چه پایان غمگینی داشت داستان=(( ولی کشش فوق العاده ای داشت:) من که لذت بردم موفق باشید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.