آخرین مطالب نقد آموزش عمومی

آخرین داستان های ارسالی

این نیز می گذرد .

نمایش مشخصات طراوت چراغی *افرادی که آرام و با احتیاط از کنار یکدیگر رد می شوند ، نگاهی به آسمان انداختم هوا بدون آلودگی لبخندی روی لبم نمایان شد بی احتیاط دستم را به ماسکی که احاطه شده بود بر روی صورتم زدم، ولی باز یادم آمد .آه نمیشود که... الکل جیبی را از جیب پایینی شلوارم بیرون آوردم دستانم را با ترس و دلهره تمیز کردم به راهم ادامه دادم

هرمز بخش ششم

نمایش مشخصات علیرضاهزاره با سردردی شدید آرام آرام چشمانش باز شد همه جا را تار میدید نه واضح نه کاملا مبهم فقط از یک چیز مطمئن بود او وارونه بود چیزی دورتادور بدنش پیچیده بود بجز سرش و او را در هوا نگه داشته بود به سقف غار آویزان بود گرمای نوری که به صورتش میتابید بسیار لذت بخش بود از کجا

به یادتم سرباز

نمایش مشخصات نرجس اکبری با صدای زنگ گوشیم از تموم فکر رو غصه هام رها شدم. درست عین یه ماهی که یه قلاب باعث جدا شدن از اقیانوس ارزوهاش میشه. _الوو _عاطفه خانم قصد امدن نداری؟! _سلام.. اگه بگم یادم نبود باهم قرار داشتیم دعوام میکنی؟! صدای نچ نچ کلافه ی رها کاملا معلوم بود که از دستم عصبیه اما چیزی نگفت

عامه پسند

نمایش مشخصات نیلوفر سبزواری مینویسم به نام روان و قداست آن که هر جسمی را می لرزاندازگناهان،آرام خوابیدم و دیر، گویی که بوم های وحشی جنگل های گیلان به خواب میروند با دردی عمیق به تیزی عشق و اشکی پرچگال به سنگینی کفرآور تقاص ،هیچ نمی تواند درد مرا التیام بخشد همچون نوحه سرایان بداهه گوی عاشورا میگریم و هیچ نیست

نجوای روح درون

نمایش مشخصات شهروز براری صیقلانی لیوان جام بلورین عمر از دست کسی افتاد و زندگی صد لحظه شد. از آبی روان بر کویر، آسمان هم سبزه شد. خویشتن خویش را دیدم ، پشت فرمان خوابش برده بود و سرش خونین و جاده جای مانده بود و سر پیچ کوهستان از ماشین رها گشته بود، جاده به سمت تونل پیش میرفت و به غربت میرسید ، آما ته دره یک منه بی من، از دنیا بار سفر بسته بود

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری آقای مهربان ! هر روز جلو قفس می ایستاد و برای قناری ها گریه می کرد. زن با ناراحتی گفت : این مسخره بازی ها چیست که از خودت درمی آوری‌ ! مرد گفت‌: دلم برای آنها می سوزد. زن لبخندی زد وگفت: آقای مهربان! آنها را آزاد کن ! مرد گفت : نمی توانم ! من با آنها اُنس گرفته ام ! زن گفت : آنها را بفروش تا این قدر عذاب وجدان نداشته باشید

گل نرگس

نمایش مشخصات زهرا بارانی دود اتوبوس قدیمی وارد حلقم شد. در حالی که سرفه میکردم فریاد زدم این بی صاحاب شده رو خاموش کن. راننده سرش رو که خرمنی از موهای فر بود از پنجره ی اتوبوس بیرون اورد و گفت: چی؟ چه غلطی کردی؟ از اتوبوس پیاده شد و دستمال قرمز رنگش را از گردنش کشید و دور دستش پیچاند. یک لحظه توی دلم خالی شد

من خالص نیستم

نمایش مشخصات دانیال فریادی من چرخ می زنم من چرخ می زنم من به گرد کائنات چرخ می زنم من خالص نیستم من خالص نیستم نا خالصی هایم نود ونه درصد است کاش به زیر صفر برسد به مانند برودت قلبم به مانند این دستان سیمانی من مثبت اندیشی را از کلاغ یاد گرفته ام زیرا هیچکس دوستش ندارد! من اه های طویل را از پشت شیشه های

انار شب یلدا

نمایش مشخصات نعیمه مرادی ناگهان با شنیدن سروصداازخواب پریدم ، نوجوانانی که قهقهه می زدند جیغ و گریه خردسالان بوی هیزم و کباب سرم رابه سمت بالکن برد کنجکاویم گل کرده بود چادر گلدار که آقاجانم از بازار کنار حرم امام رضا (ع) برای من خریده بود روی سر انداخته و با هیجان دویدم بله حیاط خانه همسایه قریب به اتفاق مملو از 70 نفر بود

نبرد پادشاهان

نمایش مشخصات حسن ایمانی نبرد پادشاهان سه لشگر از سه پادشاهيِ مختلف به جنگ با هم پرداختند. اولين لشگرِ شكست خورده متعلق به شاه پيري بود كه با آغاز جنگ پا به فرار گذاشت! دومين لشگر شكست خورده متعلق به جنگجوي جواني بود كه بر اثر جراحت كشته شد. لشگر سوم يا همان لشگر پيروز، متعلق به شاهزاده نوجواني بود كه دوشادوش سربازها مي جنگيد

حال خوب تو

نمایش مشخصات نرجس اکبری دنیایی که توش زندگی میکنیم تازگیا پر شده از مشکلات. خیلی از ماها توی خونه یا بیمارستانا مریض هستیم و سعی میکنیم تا حالمون خوب بشه. ولی هیچ کدوم از ما خبر نداریم که دنیامون مریض شده. دنیای ماها پر از ویروس‌‌. ویروسی که باعث شده خیلی از ماها ناراحت و افسرده باشیم. هیچ ادمی توی دنیا به فکرخوب کردن حال ادما و از بین بردن این ویروس نیس

وصيت پيرمرد

نمایش مشخصات حسن ایمانی وصيت پيرمرد پيرمرد هشتاد و سه ساله توي جمع هشت پسرش وصيت كرد: _بعد از مرگم خيلي بايد مراقب مادرتون باشيد... بر خلاف انتظار، يك هفته بعد، مادر مُرد! چند روز پس از مرگ مادر، پيرمرد جلوي آينه ايستاد و گفت: _از حالا به بعد خيلي بايد مراقب خودت باشي پيرمرد!! از كتاب "سه خط قصه!"

دور باطل

نمایش مشخصات حمید جعفری هر روز این جمله تکراری مثل پتک بر سرم کوبیده می شود: «چرا زن نمی گیری؟» هر جا هم می روم این عبارت کذایی را می شنوم ولی دانشجوی ترم سوم ادبیات فارسی چطور ازدواج کند با جیبی که شپش ته آن پارکور می زند. حالا بعضی از ناصحین تند تند تکرار نمی کنند ولی امان از دست مشهدی حشمت که مثل سیریش

از ترس نفرت کن

نمایش مشخصات نوریه هاشمی دختری از خواب بر شدت بر می خیزد و به گریه کردن آغاز می کند این دختر اسمش آلسا بود و در کشور روسیه زنده گی می کرد همراه با خونه واده اش اقامت می کردن آلسا با ترس اش مشکل داشت و هیچ راهی برای گم کردن ترسش پیدا نکرد . روزی رفت به دنبال لوحه های لباس وقتی اونجا متوجه شد که در یک لوحه به

کودک درون

نمایش مشخصات افسانه بختیاری‌نژاد sمشاور: کودک درونت رو بیدار کنی شادی هم بیدار می‌شه. زن: بیدار کردن یه دست فروش شادی آوره؟! افسانه بختیاری‌نژاد

غلط املايي

نمایش مشخصات حسن ایمانی sغلط املايي از داخل نوشته هاي روزنامه سي و شش غلط املايي گرفت! فوري زنگ زد به دفتر روزنامه و قضيه را گفت. منشي دفتر جواب داد: _تازه ديروز از روزنامه اخراج شدي آقا! صبر كن يه هفته بگذره بعد شروع به تخريب كني!! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

ترش لیمو ترش 2

نمایش مشخصات نعیمه مرادی سالار با خان رحیم که ارباب ده بود ،پس از تلاشو مشقت بسیار صحبت کرد. و خان رحیم صد متر زمین را برای رعیتی به او داد. و سالار به همراه پسرانش ، به ارباب قول و تعهد دادند تا باغ لیمو ترشی در عرض پنج سال ایجاد کنند. خان نیز به آن ها وعده مبلغ هنگفتی برای حقوق رعیتی داد. حمایت او سالار و فرزندان را با انگیزه و پر رمق کرده بود

كينه

نمایش مشخصات حسن ایمانی كينه با اولين تير مغزش را تركاند! بعد، ده تا تير ديگر خالي كرد. يكي توي قلب، يكي توي شانه، يكي توي سينه، يكي توي صورت، يكي توي پا، يكي توي... هفت تيرش را كه بالا گرفت و رو به جسد گفت: _توي قضاوت با كينه راي دادي! با تير كينه هم سوراخ سوراخ ميشي!! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايما

هم نام تو

نمایش مشخصات علیرضاهزاره سالها می گذرد در پارک قدم میزنم برگ ها میریزند قلب ها می تپد اما دست ها تنهاست روزگاریست که دل آهی دارد غمی دارد زجری دارد عشقی دارد که رفته می شنوم صدایش را نگاهش را اسمش را آرام دل شکسته صبری دارم دخترتنهایی دارم دوستش دارم زمزمه اش می کنم هم نام تو صدایش می کنم هم نام

۱ سال و ۳ ماه و ۱۵ روز پیش

نمایش مشخصات امید محترم 1 سال و 3 ماه و 15 روز پیش ... برف میامد ...پارسال زمستان ... اصلا برف می آمد یا باران ... نمیدانم ... اصلا مگر ایا زمستان پارسال برف هم آمد ...مگر خشکسالی نبود ... نمیدانم ... اصلا بیخیال سرمای زمستان یکسال پیش ... مهم این هست که الان تابستان است و سرریز از عرقم ... اصلا نمیدانم دیروز دیشب زیر کدام کولر خوابیدم

او و یک کتاب حرف

نمایش مشخصات امید محترم این کتاب چند آقا ... همیشه عاشق کتاب و شعر بود همیشه ادمای ته استکانی ژولیده رو دوس داشت ... ساده بودم ساده میپوشیدم ساده رفتار میکردم عین این کارمندایی که ساده و اتو کشیده میرن اداره و برمیگردن و کل زندگيشون فقط همینه ؛ گرفتار یک روزمرگی شده بودم ... میگفت مرد باید مجنون باشه لیلی بدون

پارک زندگی

نمایش مشخصات نرجس اکبری توی دنیایی که آدما بدون عشق زندگی میکن. حرف های ناگفته ای وجود داره که هنوز هیچ کس نمیدونه بگه یا سکوت اختیار کنه! دنیابازی در پارکی است که به اختیار خودمون حضور نداریم. ولی چاره ای هم جز حضور نداریم. در این پارک لحظه هایی وجود دارن که ما سوار بر سرسره ی هیجان انگیزی میشویم که پیچ

آلزايمر

نمایش مشخصات حسن ایمانی sآلزايمر مي گفت:_ يادم مي مونه! مي گفتند:_يادتون نمي مونه پدر! شما آلزايمر داري... مي گفت:_آلزايمر چي هست؟ خوب ميشم؟... مي گفتند:_ فراموشي... سه ساعت در ميان مي پرسيد: _اسم اون بيماري لعنتي چي بود؟ از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

مهربانو، لیلی، مجنون صفت

نمایش مشخصات شهروز براری صیقلانی پس از مرگ شهریار ، مهربانو در دره ای از جنس ناباوری ها سقوط کرد زندگی و روزگار برایش بی مفهوم گشت __مهربانو ، در امتداد شوم‌ترین و کینه‌جویانه‌ترین اقدام زندگیش حرکت کرد و طبق نقشه ای از پیش تعیین شده ، کپسولهای قرص شب پدرش را باز و خالی نمود، درونش را با پودر خاکستری رنگی با احتیاط پُر نمود و کنار لیوان آب گذاشت

او دریا بود.....

نمایش مشخصات زهرا بارانی چتر رو داخل کیفم گذاشتم. امروز بارون نیومد ولی چرا این ابرهای سیاه کنار نمیرن تا یکم نور رو ببینم. نزدیک های خونه که رسیدم صدای داد و فریاد رو شنیدم. از خونه ی ما بود. صدای فریاد های بابا به راحتی قابل تشخیص بود. صدای ناله ی ضعیف زنانه ای رو که شنیدم خودم رو به خونه رسوندم. بابا پشت

پرنده ای که عاشق قفس شد

نمایش مشخصات شهروز براری صیقلانی مشکل مریم السادات از آنجایی آغاز شد که فردی قانونمند و سختگیر بعنوان رییس جدید آسایشگاه روحی روانی منصوب گشت و..... تقویم چهار برگ دیواری به اواسط اسفند رسید و رشت سردش شد. در سکوت غمزده ی شبهای آسایشگاه ، مریم سادات نجوایی آشنا را میشنید گویی روح پسرک خردسالش از پشت بیست تقویم

راز بقا

نمایش مشخصات افسانه بختیاری‌نژاد sتلویزیون راز بقا نشان می‌داد.  زن از آشپزخانه داد زد: «بمیرم الهی! خوردش» و بعد ماهیِ درون تابه را گرداند.

اثیری نیلیا

نمایش مشخصات شهروز براری صیقلانی پارت دوم از پستوی شهر خیس . بقلم شهروز براری صیقلانی               خزان  همواره پاییز برای افسردگان ِ شهر رشت ، غم انگیزتر ورق میخورد ، با گذر روزها در خزان به مرور و پیوسته نشاط و طراوت از درختان توت درون باغ ابریشم‌بافی به آرامی رخت بربست و برگ برگ درختان شهر زرد شد و ماه آبان

نشانه باران

نمایش مشخصات زهرا بارانی نشانه باران "خورشید ناپدید گشت. ابرها در هم غلتیدند. آسمان به میدان جنگ ابر و باد و باران مبدل گشت . به ناگاه خورشید در پشت قبای مشکی رنگ خون گریه کرد. باران امد.... شکوفه ها در هوا رقصیدند. اخه و برگ های باغ به جنون رسیدند و در ان لحظه از زمان خدا نعره ای زد و مرا از زمین به اسمان فرستد

دیوانه

نمایش مشخصات ایمان فلاح کاظمی شبی را در کنار دوستان نشسته بودم,فردی از دور سمت ما می آمد یکی یکی از صندلی بلند شدند و گفتند ای وای فلانی داره میاد, گفتم مگه کیه?گفتند:دیوونه است ما بریم تا فحشمون نداده, همه رفتند و من نشستم چون برام جالب بود که چرا اون دیوونه است,اومد پیشم و روی صندلی کنارم نشست و گفت سلام میتونم

نفس_قسمت اول

نمایش مشخصات فاطمه خجسته(بچه گیام) رمان نفس_قسمت اول پشت میز قهوه ای سیر آشپزخونه با حالتی بلاتکیف به صندلی تکیه زده بود و مردد قهوه داخل فنجان مقابلش رو هم می زد و لحن بی تفاوتی گفت: - تو واقعا انتظار داری من این شرایط رو باور کنم؟ - نه! ازت انتظار دارم این شرایط رو درک کنی! - چی رو درک کنم؟ چیزی که نمی توونم باورش کنم!

پیراهن مشکی

نمایش مشخصات مجید حجاری تقریبا یک سالی هست پیراهن مشکی تو تنم هست. راستش با شلوار و کفش مشکی بهم میاد. هرکی بهم میرسه میگه کسی مرده؟ منم میگم آره اونها میگن خدا رحمت کنه. راستش نمیدونم آخر جمله ها چرا به اینجا ختم میشه. راستش خیلی ها مرده اند و من از مرگ هیچکدوم خبر ندارم. شاید هم نمیخوام بدونم. از دور دیدمش دیگه اون آدم قبلی نبود

منظم!

نمایش مشخصات حسن ایمانی منظم! خيلي منظم بود. خيلي منظم با رتبه 15 وارد دانشگاه تهران شد. خيلي منظم از دانشگاه تكزاس مهندسي برق گرفت. خيلي منظم از دانشگاه بركلي دكتراي فيزيك گرفت. خيلي منظم به استخدام آزمايشگاه ناسا درآمد. خيلي منظم در نبرد ايران با عراق "ستاد جنگ هاي نامنظم" را تاسيس كرد! خيلي زود در جنگ هاي نامنظم كشته شد

فرمول مخترع

نمایش مشخصات حسن ایمانی فرمول مخترع زن تا شوهر مخترعش را در حال شمارش دانه هاي انار ديد گفت: _ خدا يه عقل به تو بده يه خرده پول به من! در اين لحظه مخترع فرياد زد:_ يافتم!!... يافتم!! روز بعد، آقاي مخترع فرمولي كه يافته بود را به يك شركت توليد مواد غذايي به قيمت سي و دو هزار دلار فروخت و همه آن پول ها را به زنش

دمکراسی ِ داستانی

نمایش مشخصات ک جعفری رمانم رو به انتهاست. فقط یک فصل باقی مانده. فصلی که فرجام همه شخصیت ها را دربردارد. اما مدتی است که نمی توانم نگارش فصل پایانی را آغاز کنم. زیرا به یاد خاطره ایی افتادم از سالهای دور که برای تئاتر مدرسه ، نمایش نامه می نوشتم . یادم هست که در پرده آخرِ یکی از اجراها ، دانش آموزی روی

تئاتر پدر

نمایش مشخصات بهروزعامری در کارگاه نمایش بازشد و هیکل پیر مردی خمیده با کلاه و لباس مندرس و عصایی در دست نمایان شد نور بیرون فقط یک شَبَهِ زنده از یک پیرمرد را نشان می داد که برای دیدن جزئیات قامتش، نور داخل سالن کافی نبود با قدمهایی لرزان که سعی می کرد آنرا در فضای نیمه روشن سالن با احتیاط جلو بگذارد و عصایش

تعطيلات

نمایش مشخصات حسن ایمانی تعطيلات "... تعطيلات چيز خوبي است. اگر تعطيلات نباشد آدم ديوانه مي شود. نمي توان روي تعطيلات قيمت گذاشت. چه خوب است مدرسه تعطيل باشد كار تعطيل باشد و همه روزها تعطيل باشد. آدم تا ظهر مي خوابد..." تا معلم اين متن از انشاي من را شنيد دفترم را قاپيد و پاي انشايم نوشت: "نمره 2 ... بخاطر

گوک کُل بخش پنجم

نمایش مشخصات بهروزعامری این داستان واقعی است gok،kol بخش پنجم خلاصه ی چهاربخش : خواهر زاده ام که تقریبا مانند دخترم بامن بزرگ شده وهمه ی زیروبم اخلاق هم رو می دونیم و چیزی پنهان ازهم نداشتیم سال 95 با جوانی که بهم علاقمند شدند با اطلاع وهم بی اطلاع من باهم ازدواج کردند منکه فقط می خواستم مطمئن شوم که پایش

کالبد اشتباهی

نمایش مشخصات شهروز براری صیقلانی داستان اول قسمت اول #اسم داستان اول؛ کالبد اشتباهی   ﺳﺎﮎ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﮐﻪ ﮐﻮﻝ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ، ﺑﻪ ﻗﺪﺭ ﺗﺎﺭﯾﺦ ﺭﻭﯼ ﺩﻭﺷﺶ ﺳنگینی ﻣﯿﮑﺮﺩ، ،ﭘﺎﻫﺎﯼ ﻟﺮﺯﺍﻥ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ سراسیمه و پیوسته ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﻋﺼﺎﯾﺶ ﮐﺸﯿﺪﻩ ﻣﯽ ﺷﺪ، نفس نفس زنان از صحنه ی تراژدی میگریخت، کتابی

زندانبان

نمایش مشخصات مسعود رضایی خیلی سال پیش یک شاعری رو به جرم اشعار ضد حکومتی که نوشته بود میندازن زندان،شاعره هر روز پای دیوار یکی از برجک ها وایمیستاده و شعر هاشو میخونده. یکی از نگهبانای زندان شیفته ی شعرای این شاعر میشه ،کم کم باهم حرف میزنن و رفیق میشن. یه روز صبح شاعره تصمیم میگیره فرار کنه ،از همون دیواری که رفیقش زندان بانه

گور کنها

نمایش مشخصات بهروزعامری شاید من اولین کسی بودم که رفتم بالاسرشون و ازشون پرسیدم این قبرهارو برای کی می کنید گفتند: برای بندگان خدا پرسیدم می دونید اینا این بندگان خداکی و در چه وضعی هستن ؟ کمی فکر کردن و باز شروع کردن بکار، دیگه نمی تونستن مثل اول کار کنن دچار تردید شده بودند پرسیدم ممکنه زنده باشن ؟

عشق لجباز من

نمایش مشخصات نرجس اکبری هیاهو و سرو صدای زیادی اطرافم بود. گوشه ای نشسته بودم و باد موهایه شینیون باز شده ام را به بازی گرفته. چشمانم را آرام می‌بندم و بدون هیچ توجهی به هیچ کسی در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست. میروم با او به خانه در خیابانی که نیست. صدای زنگ گوشی هراسان مرا از فکر و خیال خارج میکند

آخرین تصویر / حسین خسروی

نمایش مشخصات حسین خسروی آخرین تصویر داستان کوتاه نوشته‌ی: حسین خسروی از مجموعه داستان: رونویسی از حافظه‌ی درختان سیب سرما بی‌حسم کرده بود. بدنم سِر بود؛ سرد بود؛ سنگین بود. از سستی نمی‌توانستم سرم را بلند کنم و بیرون از سوراخ لانه را ببینم. سه ماه در سکون و سکوت سرکردم تا زمستان رفت و سستی رفت و حس گرفتم

شکوفه های درخت سیب

نمایش مشخصات نعیمه مرادی شکوفه های درخت سیب درحیاط خانه پسربچه با هیاهو می دوید و بازی می کرد. ناگهان شکوفه های سفید درخت سیب گوشه باغچه توجهش را جلب کرد ، به سمت او دوید و دستش را به سختی به سمت یکی از شکوفه ها برد او فقط پنج ساله بود و کوچک بود ،شکوفه را کند. مادربزرگ را خیلی دوست داشت مادربزرگ مادربزرگ

نامه ای به رنگ برف ها

نمایش مشخصات محمد علی قجه به یاد آن روزهای بارانی، زیر چتر تو کنار جوی باریک آب. به یاد آن روزهای برفی، در آغوش تو با شالی بلند. یادم آمد که چه می گفتی. از آرزوها و رویاها، آنچه که دیدیم و بر آن لبخند زدیم. حتی ساعتش را به ذهنمان سپردیم. نیمه شب یا سپیده دم. فرقی نداشت که کجا باشد و کی باشد. کنار تو بودن همه چیزش بود

ترش لیمو ترش

نمایش مشخصات نعیمه مرادی باغ لیموترش در جنوب و خانواده ماهی فروش شهر ، سرشناس و با وقار و مهربان پنج پسرو یک دختر که مرد ماهی فروش ، سالار با ماهیگیری با کشتی کوچک در دریای جنوب و فروش لیمو ترش های باغ ،شکم آن ها را سیر می کرد. زن ، نجمه بانو ، با چاقو پولک روی ماهی ها را می تراشید و پس از باز وتمیزکردن شکمشان ، داخلشان را باپیازداغ پر می کرد

پسرک دستفروش

نمایش مشخصات طراوت چراغی تابستان بود و هوا گرم گرم آن هم هوای جنوب، پسرک دستفروش با آستین لباسش عرق پیشانی اش را خشک کرد و نگاهی به عروسک های چوبی دست سازش انداخت ؛ عروسک هایی با شنل های رنگی : صورتی- آبی - بنفش چند روزی میشد که زیر نور تند آفتاب بساطش را پهن می کرد و گاهی هم با صدای بلند عروسک هایش را به شکل کودکانه ی خود توصیف میکرد

دو تا آدم

نمایش مشخصات حسن ایمانی دو تا آدم رياضيدان نابغه اي به جرم كشتن يك آدم به سي و دو سال حبس محكوم شد. بعد از اين همه سال كه به زندگي برگشت با ديدن زن پيرش گفت: _سي و دو سال حبس واسه كشتن يه آدم! خيلي مسخره ست!! زن جواب داد: _اشتباه حساب كردي آقاي رياضيدان!... اون آدم به علاوه من ميشه دو تا آدم! تو دو تا آدم رو كشتي!!

ملخ فکر

نمایش مشخصات سارا نساج به یک گوشه خیره میشوم.هیچ چیز نمیبینم فقط نگاه میکنم... انگار تمام افکارم در این گوشه جمع شده اند.ملخ فکرم از چوب شکسته مرگ به برگ امید میپرد و از برگ امید روی شاخه آرزوهایم مینشیند و همان جا می ایستد. صدای جیرجیر فکرم بلند میشود ...انگار توی شلوغی آرزوها گم شده باشد و دوباره با جهشی روی جوانه رهایی میپرد ، آزاد میشود و به جنگل مغزم می رود

خواب

نمایش مشخصات مجید حجاری جسمم را میان سیل انبوه جمعیت میدیدم که داشتند با هلهله و شادی میبردند. نمیدانستم چه شده . نمیدانستم میخواهند با من چکار کنند . همه غرق شادی بودند و من در درونم غم و اندوه را هرلحظه بیشتر حس میکردم. در این هنگام بود که یکی از دور داد زد قربانی را بیاورید. کدامین قربانی . نکند منظورشان من باشم

نامه‌ای برای بهار

نمایش مشخصات حسین خسروی نامه‌ای برای بهار حسین خسروی از مجموعه داستان: رونویسی از حافظه‌ی درختان سیب انتشارات مرسل، 1395 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ بهار در آستانه‌‌‌ي در ايستاده بود و نسیم با موهايش بازي مي‌كرد. نور خورشيد از دو طرف چهره و روي شانه‌‌هايش به داخل مي‌‌‌تابيد و به همه‌‌‌ي اشياي حاضر جان مي‌‌بخشيد

دستور

نمایش مشخصات حسن ایمانی دستور دكتر جراح آمد بالين ‍ژنرالي كه تازه عمل شده بود. ژنرال به محض ديدن دكتر فرياد زد:_بهت دستور ميدم همين امروز منو مرخص كني!! دكتر گفت:_اينجا دستور، دستور منه نه شما!! در اين لحظه همسر ژنرال وارد اتاق شد و گفت:_باز شما پدر و پسر به جون هم افتاديد؟ بس كنيد!... با اين دستور همه چيز

این دیوانه

چند روزی میشود که قلم از تو برای کاغذ هایم نگفته است. واژه ها بیقراری میکنند، هنوز هم برای وصف تو بی تاب اند. من را هم که میشناسی؛کار روز و شبم توصیف چشمان توست. دل یاد زلف های پریشانت می‌افتد و می‌گوید بنویس از تمامش. هر شب روبه روی این پنجره قلم به دست می‌گیرم و شروع می‌کنم به

غریب آشنا

#پارت _دوم زمانی که داشتیم با هم بستنی می خوردیم ، دلشوره عجیبی گرفته بودم؛ آخر قرار بود امروز مامان و بابا از ترکیه برگردند ایران . مامان و بابا هر دو پزشک پدرم پزشک قلب و عروق و مادرم مامایی خوانده بود و من هم رشته تجربی هستم و دارم با عشق برای روزی که پرستار شوم؛ میخوانم . آنها سمینار داشتند و یک بیماری ناشناخته را کشف کرده بودند

جشنواره شادي و خنده

نمایش مشخصات حسن ایمانی جشنواره شادي و خنده به دستور شهردار، جشنواره اي برگزار شد به نام "شادي و خنده". در اين جشنواره كمدين ها، عروسك گردان ها و طنزنويس هاي زيادي شركت كردند. در مراسم افتتاحيه تا شهردار خواست سخنراني كند مردي از لاي جمعيت فرياد زد: _آقاي شهردار؛... يه كاريكاتور كه از قيافه مسخره ت بكشم

بستنی صورتی

نمایش مشخصات سارا نساج دختر بچه مومشکی چشم هی سیاهش را به بستنی صورتی توی دست های پسرک دوخته که... ماشین پسرک حرکت کرد و از جلوی صورتش رد شد. دختر عاشق بستنی بود مخصوصا صورتی . تا حالا بستنی صورتی نخورده بود ولی مطمعن بو خوشمزه است. صورتی رنگ مورد علاقه اش بود . تازگی ها یک مداد صورتی جلوی در مهمد کودکی که روبه رویش فال می فروخت پیداکرده بود

گوک کُل بخش چهارم

نمایش مشخصات بهروزعامری این داستان واقعی است (gok”kol) بخش چهارم این داستان واقعی است خلاصه ی سه بخش : خواهر زاده ام که تقریبا مانند دخترم بامن بزرگ شده وهمه ی زیروبم اخلاق هم رو می دونیم و چیزی پنهان ازهم نداشتیم سال 95 با جوانی که بهم علاقمند شدند با اطلاع وهم بی اطلاع من باهم ازدواج کردند منکه فقط می

دنیای من

نمایش مشخصات ماریا-لشکری سنگین اند برای من حرف هایی که وزن هایشان حتی ب یک مثقال هم نمیرسد! دیگر تا کی دوندگی برای ساختن بنایی که هیچگاه نه آجری اش را خریدارم و نه شالوتش را واژه ها با من سخن میگویند و من دست در دستان آنها میروم به جایی که محال نام دارد! من ب محالات عادت کرده ام، اگر بخواهم میتوانم روزی

غریب آشنا

#پارت_اول به شانه ام زدی که تنهایی ام را تکانده باشی ! به چه دلخوش کرده ای ؟! تکاندن برف از شانه های ادم برفی ؟!! "گروس عبدالملکیان" نشسته ام پشت میزم . قلم در دست می گیرم و اتفاق هایی که تا الان برایم رخ داده بود در دفتر خاطراتم پیاده می کنم. انگار با اینکار آرام میگیرم . خسته ام ، خسته از این زندگی ، از این زندگی بی رحم

هیچکس اشک او را ندید

نمایش مشخصات علیرضاهزاره دستان دخترش را گرفته بود رمضان بود دیگر دخترش به خاطر دیدن خوراکی در دست دیگران حسرت نمی خورد می توانست با خیال راحت او را در شهر بچرخاند افراد کمتری در خیابان ها بودند دختر کوچک،دست بزرگ پدرش را محکم چسبیده بود قدم هایش را آرام آرام برمی داشت چشم هایش به روشنایی های خیره کننده

شش تاداستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری آپدیت ! تو که بساط همه را بستی ! ترتیب این یکی را هم می دادی تا از شرش خلاص می شدیم ! بساطی نمی بینم ! بابا این لعنتی را می گم ! کدام لعنتی ! همین که بر آدم سجده نکرد. خندید و گفت: این بدبخت که همه ی بازارهایش را بستم ! جایی برای پهن کردن بساطش را ندارد. هر روز تماس می گیره ؛ التماس

کولی

نمایش مشخصات حسین خسروی کولی جَلَسَت والخوفُ بعينَيها تتأمَّلُ فنجاني المقلوبْ قالتْ: يا وَلَدي.. لا تَحزَنْ فالحُبُّ عَليكَ هوَ

بازارِ كسب و كار

نمایش مشخصات حسن ایمانی بازارِ كسب و كار استاد دانشگاه رو به دانشجوها گفت: _بعد از دانشگاه وارد بازارِ كسب و كار مي شيد. يادتون باشه بهترين استادهاي شما براي موفقيت، آدم هاي موفق در كسب و كارن. فوري بريد دنبال اونا... در اين لحظه دانشجويي از جا برخاست و گفت: _چه خوب شد استاد!... از فردا دانشگاه نميام!!

تابوت

مشت هایت را روی تابوتم می کوبی.دیر امدی سرکار علیه.انقدر دیر که دیگر حتی نمی توانی صدای کوبش قلب عاشقم را بشنوی.همینقدر دیر که دیگر نتوانی حلقه اشک را در چشم های به خون نشسته ام ببینی.مویه کن.اشک بریز و زجه بزن،چون مسببش تویی.مسبب مردنم،اشک های مادرم،بغض پدرم.همه اش گردن توست.دیگر مثل قبلاها جلوی ریختن اشک هایت را نمی گیرم

نامه ای به زیباترین راز آفرینش **

نمایش مشخصات طراوت چراغی (تو همان هرمی هستی که فرعون تخیل میتواند در ذهن بسازد) تو کیستی؟ بگویم آدمی !!! نه خیلی بالا تری ....... چند وقت پیش هراسان از عابری در میان در میان کوچه های غم زده ی پاییز پرسیدم ، او هم تو را نمی شناخت ، سرش را تکان داد و رفت . دیشب زیر نور مهتاب به آسمان خیره شدم ، ما اشرف مخلوقاتیم

چشم به راه

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) داستان - چشم به راه امروز که به بیرون از خانه رفتم، مثل روزهای گذشته، باز هم پیرزن فرتوت را کنار دیوار آوار شده از بمباران جنگ دیدم. دیوار روبروی خانهٔ پیرزن قرار داشت. زیر کَپَری که با دو تخته الوار و چادری مندرس ساخته بود تا از گزند آفتاب سوزان تابستان در امانش بدارد، نشسته بود

دریای درخشان

نمایش مشخصات نوریه هاشمی بود نبود در یک دهکده ای یک دریای درخشان بود. که خیلی نورانی بود و جادوی هم بود این دریای هر مریضی را درمان می کرد و هر کی به سوی آن دریا درخشان نگاه می کرد غرق درخشانی آن می شد، برای همین اسم اون دریا "دریای درخشان" بود مردم اون دهکده خیلی به تمیز بودن آن خود توجه می کردن ودریا را خیلی

خجالت نمي كشي؟

نمایش مشخصات حسن ایمانی خجالت نمي كشي؟ الينا به همراه مادر رفت دفتر مدير مدرسه. خانم مدير به محض ديدن الينا گفت: _تو كلاس پنجمي. خجالت نمي كشي ميري لاي كلاس سومي ها اونارو مي زني؟ مادر الينا به خانم مدير گفت: _تو خودت خجالت نمي كشي با اين سن و سال مياي مدرسه ابتدا به بچه ها دستور ميدي؟!! از كتاب "سه

سه ديوانه

نمایش مشخصات حسن ایمانی sسه ديوانه توي تاريكي حياط تيمارستان، سه ديوانه روي نيمكت به آسمان زول زده بودند. ديوانه اول گفت: _دوست دارم خورشيد رو بغلم بگيرم بوسش كنم!! ديوانه دوم گفت: _منم سرش كلاه بذارم!! ديوانه سوم گفت: _احمق ها... اون مهتابه! همون زني كه كشتمش!! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

پروانه های کرامت

نمایش مشخصات حمید جعفری نور خورشید چشمانم را می زند ولی پروانه ها در آغوشم می کشند. شنیده بودم که فقط دور انسان های وارسته می چرخند و اکنون دور من. به عظمت شخصیت والایم پی می برم و به درستی مسیرم، ایمان می آورم. فروردین ماهِ پر شکوفه با صدای جیک جیک پرندگان، روحم را نوازش می دهد. پروانه های بی گناه، بهترین

گل و راز موفقیت

نمایش مشخصات ایمان فلاح کاظمی نوجوانی به گل و گیاه علاقه ی خاصی داشت,همیشه دلش می خواست بهشون آب بده و گاهی هم با اونا حرف بزنه شروع به خریدن دو تا گلدان گل کرد و هر روز بهشون رسیدگی کرد تا اینکه روزی برگ هاشون زیاد شد و به فکرش افتاد که گل و تکثیر کنه و تبدیل به چهار تا گلدان کنه,هر روز با دیدن رشد کردن گل ها

التماس

نمایش مشخصات حسن ایمانی sالتماس شمشيرش را چسباند زير گلوي هاوارد و با خشم گفت: _ يه جور بيشتر التماس نداريم! بايد به دست و پاي من بيوفتي تا نكشمت! هاوارد بريده بريده گفت: _يه جور ديگه هم التماس داريم! التماس مي كنم منو بكش تا راحت شم!! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

کولبر

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) #داستان_کوتاه کولبر صدای هراس‌آور گلوله بار دیگر در دل کوهستان پیچید. "ادریس"، کارتن سنگین ماشین‌لباسشویی را که باید می‌برد به دوش گرفته بود و زیر فشار بار، از راه مالروی باریکی گذشت. صدای آه و نالهٔ یکی از دوستانش پشتبند، صدای شلیک گلوله، بلند شده بود؛ امّا "ادریس" از ترس سقوط

مرد پرتقالی -قسمت اول

نمایش مشخصات نعیمه مرادی مردی کشاورز و زحمت کش و مهربان از سپیده صبح تا غروب آفتاب ، مزرعه را بیل می زد تا بلکن ، بتواند زمین را آماده کاشت کند و حاصلخیز همیشه آرزو داشت باغ پرتقال داشته باشد. پرتقال هایی ملس و آبدار و شاه توتی مقداری دانه پرتقال داشت که پاییز و زمستان ،پس از خریدن چندکیلو پرتقال برای خاتون با هم جمع آوری کرده بودند

تصميم گيري

نمایش مشخصات حسن ایمانی تصميم گيري كنار حوض پارك – لاي چهار پيرمرد – دو پيرمرد شطرنج بازي مي كردند. پيرمرد مهره سياه با خنده گفت: _ چه خوب! توي خونه زنم تصميم مي گيره ولي توي شطرنج خودم! پيرمرد مهره سفيد با ناراحتي گفت: _ چه بد! توي خونه زنم تصميم مي گيره ، توي شطرنج هم آدم هايي كه دورم حلقه زدند!!

مرد پرتقالی-قسمت دوم

نمایش مشخصات نعیمه مرادی کشاورز بعد از گذشت یک شبانه روز پوست هسته ها را به آرامی کند و از خاتون خواست تا پارچه نازکی از بغچه اش دربیاورد. خاتون به کشاورز با تعجب نگریست و پس از اندک زمانی به سمت بغچه ای که گوشه دیوار قرار داده بود رفت. دستمال نخی چند تیکه ای که سال قبل با باجی سکینه از پارچه های اضافی خیاطی شب عید دوخته بودند ، به کشاورز داد

مرد پرتقالی -قسمت سوم

نمایش مشخصات نعیمه مرادی خاتون نانوای زنان ده فداییه بود. گرمای تنور پوست دستانش را ضخیم و تیره کرده بود. وقتی بساط تنور را راه می اتداخت ، بوی نان داغ گندم و جوی او تمام فضای اطراف خانه گلی آن ها را پر می کرد. مشت علی و خاتون دو پسر را به حضرت احدیت در جنگ با دشمن بعثی و شهیدان مدافع حرم حضرت زینب سلام الله علیه تقدیم کرده بودند

در آرزوی مدرسه

نمایش مشخصات نوریه هاشمی در روزگار خیلی دور دختر فقیری زنده گی می کرد که خیلی فقیر بودند به جز یک اسپ که اون اسپ هم خیلی برایشان مهم بود دختر فقیر اسمش آلیسا بود خیلی دختر خوبی بود با هرکی مؤدبانه صحبت می کرد و با بزرگتر از خودش احترام می کرد اما بابای آلیسا خیلی بدجنس بود اصلا در فکر خونه وادش اش نبود . روزی

مرد پرتقالی-قسمت چهارم

نمایش مشخصات نعیمه مرادی زن جواد سیده صفیه 12 سالگی به نکاح او درآمد. زیر دست باجی سکینه آشپزی و خیاطی و جمع آوری محصولات درختانشان را به خوبی فرا دیده بود. پشتبان خانه کوچک باصفای آن ها در تابستان مملو از زرد آلوهای قیسی و توت سفید شیرین پهن شده روی پارچه در معرض مستقیم نور خورشید بود. او با هسته زرد آلو

من که براش کم نذاشتم

نمایش مشخصات امیرحسین زند با هم‌دیگه همکار بودیم تو یک دفتر کار می‌کردیم اما سمت‌های مختلف داشتیم و تو بخش‌های مختلفی می‌نشستیم. به هر بهونه‌ای بود از اتاق می‌آمدم بیرون تا ببینمش حتی در حد یک چشم تو چشم شدن! حتی بخاطر این‌که بهونه داشته باشم واسه دیدنش چای زیاد می‌خوردم و یا با همکارای دیگه چالش


تعداد صفحه:(40)
< 6  5  4  3  2  1