آخرین مطالب نقد آموزش عمومی

آخرین داستان های ارسالی

پدر و طلبكار

نمایش مشخصات حسن ایمانی sپدر و طلبكار پسر از پشت پنجره نگاهي به بيرون انداخت و گفت: _اين طلبكاري كه من مي بينم به خونت تشنه ست بابا!! پدر گفت: _خونش رو مي ريزم! تو فقط بگو بابام خونه نيست! مادر توي آشپزخانه ظرف مي شست و مي خنديد. از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

جنگ مطبوعاتي!

نمایش مشخصات حسن ایمانی جنگ مطبوعاتي! روزنامه نگار و سردبير جواني، مدت سه سال با يك نويسنده مشهور جنگ مطبوعاتي راه انداخت و هر روز با چاپ مقاله او را مي كوبيد! تا اينكه يك روز براي قتل نويسنده مشهور راهي خانه اش شد!! نويسنده به محض مواجهه با سردبير خشمگين گفت: _ اگه مطمئن هستي با كشتن من فروش روزنامه

سوپ سیروس

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) مقابل در ورودی می رسم. چه ساختمان بزرگی. خجالت می کشم وقتی می خواهم داخل شوم. نمی دانم چرا هر وقت وارد جای جدیدی می شوم، قلبم تندتر می زند. از بین نرده های فلزی چرخان می گذرم. نور خورشید در آنها منعکس می شود. خانمی که جلوی در، پشت میز نشسته نگاهم می کند. آب دهانم را قورت می دهم. خدای من اینجا چقدر بزرگتر از تصورم است

برف_برف(محمّد رازانی)

نمایش مشخصات محمد رازانی برف_برف برف روی شمشادهای پارک نشسته بود، سو سوی آفتاب از لابه لای درختان به چشم می خورد اما زور آنکه از سوز هوا کم کند را نداشت، درختان چنار ابروی برفی به خود گرفته بودند و دکان ها در پهنای خيابان های مجاور با کلاه و زنگوله ای برفی هنوز در خواب بودند. چرخ اتومبيل های نيمه جان، مارپيچ

اولین افسانه ی جهان

نمایش مشخصات آذر جهانی بچه که بودم فکر می کردم رسالت فقط برای پیامبران است و بس. الان فهمیدم من هم خودم یک رسالتی دارم! همه ی ما یک رسالتی داریم. من در این جهان چند راز عجیب پیدا کردم که مایلم این راز ها را با شما در میان بگذارم. این بخش اولین راز من است: یک روز بیایید و افکاری را که هر روز از پل ذهن شما عبور می کند به چالش بکشید

زندگي من

نمایش مشخصات رکسانا کویره زندگيِ من... حتي اگر قسمت نشود در كنارم بماني بازهم هرشب ياد تورا در خلوت خود زنده نگه مي دارم... اي تمام هستي من! نور چشمانم... اگر نباشي سوي چشمانم كم مي شود! كاش زنده نمانم اگر بعد تويي وجود داشته باشد... لحظه به لحظه خاطراتمان را مرور مي كنم و چشمان زيبايت يك لحظه حتي از يادم نمي

بازی روزگار

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) به عکس قدیمی پدرش در حال کشاورزی نگاه می کند. برمی گردد و پشت میز، روی صندلی می نشیند. دسته چکی که بیرون آورده را پر می کند و داخل جیب پیراهن خودش می گذارد و می گوید: -غصه نخور رفیق! درست میشه بخدا! -آخه چطور گودرز جون! نابود شدم. هر چی داشتم رو برد. -پیش میاد، خودت رو ناراحت نکن. حل میشه

صف نانوايي

نمایش مشخصات حسن ایمانی صف نانوايي جلوي نانوايي دو صف تشكيل شده بود. يك صف طولاني براي زن ها و يك صف نسبتا طولاني براي مردها. پيرزن عليل بعد از يك مكث كوتاه رفت آخر صف مردها ايستاد! يكي از مردها گفت: _اينجا صف مردهاست مادر! پيرزن خنديد و گفت: _مرد؟ اگه مردي اينجا بود كه من الان آخر صف نبودم! از كتاب

دل نوشته سردار سلیمانی

نمایش مشخصات فاطمه سادات حيدري چشمانم را باز میکنم و به آسمان مینگردم سلام شهید من! چند روز گذشت از پرکشیدنت و امروز چه قدرآسمان دل تنگ بودن توست این را آسمان طلاییه به من گفت او که آفتاب سوزانش صورتت را نوازش میداد همان طلاییه ای که روزها در دل خاکش عشق را جستجو میکردی و فریاد یا حسین سر میدادی این فراق را چگونه

پر پرواز(۲)

نمایش مشخصات طراوت چراغی بعد از رفتن دخترک خانه از هرگونه صدایی تهی شد ، انگار بعد از رفتن دخترک ما هم حرفی برای گفتن نداشتیم ، نگاهم را به چشمان آرالیا دوختم حلقه های اشک را به وضوح میتوانستی در چشمان رنگی او ببینی، با بلند شدن من از روی کاناپه و برخورد پاهایم به میز ،صدای لرزش شیشه های نوشیدنی بعد از

سندرم فیزیک( اختلال روانی بعضی فیزیک دانان) داستانی عجیب ولی واقعی

بسم الله الرحمن الرحیم شاید این موضوع عجیبی باشد سندرم فیزیک physics syndromeسندرم فیزیک آری سندرم فیزیک ،سندرم و اختلال عجیب ولی واقعی سندرم فیزیک اختلال روانی خاصی است که گرچه قدمت آن به قدمت علم فیزیک است ولی جدیدا این سندرم در دنیای غرب و متاسفانه حتی داخل کشور دامن بعضی ازاهل علم

پر پرواز (۱)

نمایش مشخصات طراوت چراغی از نفرت میترسم ،یاد گرفتم بهر حال هر کسی نظری دارد . از درد میترسم، یاد گرفتم درد کشیدن برای رشد روح لازم است. از سرنوشت میترسم زیرا ،میدانم من توان تغییر دادن آن را دارم . و بالاخره از تغییر میترسم): تا اینکه یاد گرفتم حتی زیباترین پروانه ها هم روزی قبل از پرواز کردن کرمی بیش نبودن

جرات

نمایش مشخصات حسن ایمانی جرات فرمانده با تعدادي از سربازهايش در خط مقدم به محاصره دشمن درآمدند. فرمانده همه سربازها را دور هم جمع كرد و گفت: _هر سربازي پيشنهادي به ذهنش ميرسه بگه! يكي گفت: _سرباز كه جرات نمي كنه به فرمانده پيشنهاد بده! فرمانده گفت: _اوني كه با جرات تا خط مقدم اومده جرات هر كاري رو داره!

کبوتر سیاه

نمایش مشخصات سعید کنف چیان کبوتر سیاه با سرفه های ممتد خیابان بی انتهایی را طی کرد، خیابان سیاه بود، آسمان سیاه بود، بر در و دیوارها پرچم و پارچه ها و بیرق های سیاهی آویخته بودند. سیاه بود البسه ی که بر تن داشت و حتی چشمانش، روی و صورتش و روح اش، در عین هوشیاری مست بودن را دوست داشت،همه چیز را سیاه می دید از

جيغ

نمایش مشخصات حسن ایمانی جيغ يك بار توي دانشگاهِ هنر درباره تابلوي "جيغ" اثر ادوارد مونك كنفرانس خوبي داد. دو بار به طُرقبه مشهد سفر كرد براي تماشاي جنگل جيغ!. سه بار فيلم "جيغ" اثر وس كريون را از اول تا آخر ديد! چهار ماه بعد از ازدواج با اولين دعوا و جيغ زنش، يك ماه از خانه فراري شد!! از كتاب "سه

آخرین انسان

نمایش مشخصات علیرضاهزاره آرام آرام به سمت پله ها می رفت پرپیچ‌و خم چراغ ها نوبت به نوبت چشمک می زدند اما دنبالش بودند او آخرین بود نفس نفس می زد در پشت سرش شکست به عقب نگاه نمی کرد فقط سریع شروع به حرکت کرد پله ها را دو به دو پشت سر می گذاشت صدای پایی از پشتش نمی آمد خنده ای ترسناک تمام پله های را دربر

عشق او

نمایش مشخصات رکسانا کویره - [x] روزهاي اول بود كه حس ميكردم عاشقش شدم انگار.. نگين دندون ش وقتي كه مي خنديد برق خاصي داشت! انگار بيشتر جذبم مي كرد ...هربار بيشتر از قبل بهش دقيق مي شدم! دندون هاي مرتب و سفيد زيبا كه موقع خنديدن بيشتر برق ميزد! از خنديدن هاش لذت مي بردم... انگار وقتي كه مي خنديد منو با خودش مي برد توي يك دنياي ديگه

داستانک : شماره 103

نمایش مشخصات ابوالقاسم کریمی در یه غروب پاییزی که نم نم بارون شهر رو خیس کرده بود با دوست دخترم داشتیم تو پیاده رو قدیم میزدیم می گفتیم و می خندیدم وَ حسابی خوش می گذروندیم تا اینکه پیر مرد مُسنی که داشت از کنارم رَد میشد آهسته دَرِ گوشم گفت: "پسرجان ، مواظب باش ، اینجا برای شاد بودن ، مجوز باید داشته باشی"

جلسه جنگ

نمایش مشخصات حسن ایمانی جلسه جنگ نقشه روي ميز پهن شد. معاون رئيس جمهور عينكش را به چشم زد. ژنرال كين درباره شهرهاي روي نقشه و كشتار غيرنظامي ها گفت و وزير هم درباره بودجه جنگ. ژنرال ماير ليست تجهيزات را خواند و نماينده مجلس هم دو پيشنهاد داد. جلسه كه تمام شد ژنرال ماير يك تفنگ آب پاش خريد و به سرعت خود را به جشن تولد نوه اش رساند

عاشورا

sبسمه تعالی جمله کوتاه من : نام حسین (ع) , شرم قلب عارفان است نویسنده : سید محمد حسین شرافت مولا

دوست

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) دستکش ها عایق خوبی برای جلوگیری از سردی فرمان نیستند. پُکی بر سیگار می زند و طعنه به سرما. دوچرخه دارد ولی قدم برمی دارد. فریادِ بچه گربه ای که از مادرش دور شده، گوشش را می نوازد. از شنیدن صدای میو لذت می برد. خیابانِ نیمه تاریک همانند گورستان های متروکه سوت و کور است. باد هوهوکشان می وزد

آه آناستازیا دخترم (0)

نمایش مشخصات بهروزعامری مادر بزرگم که مادرِ مادر بزرگ توهم بود،شبها قصه تعریف می کرد که شاهزاده خانوم در بند از وزیر خردمند می پرسد : وزیر چگونه رها شوم؟ وزیر خردمند می گوید : نخست اینکه برو و نایست ؛ دوم سر راه هر دری بسته بود بازکن و هر در باز را ببند هر موجود بسته ای را آزادو موجود رها را به زنجیر بکش

خدا را سپاس

نمایش مشخصات حسن ایمانی خدا را سپاس با نگاه به تكه هاي ابر گفت:_خدا را سپاس. چه ابرهاي زيبايي!... با بارش باران گفت:_خدا را سپاس. چه باران دلنشيني!... بعد از باران هوا خنك شد. نفس عميقي كشيد و گفت:_خدا را سپاس. چه هواي خوبي!... وقتي براي سخنراني خود را به سمينار رساند و پشت تريبون قرار گرفت خيلي از حاضرين

گوک،کل بخش اول

نمایش مشخصات بهروزعامری این داستان واقعی است می دانستم خواهر زاده ام خانوم (گ) دراین زندگی مشترک به مشکل می خورد ، اما عادت ندارم این دانستن را مرتب برخش بکشم هرچند این ازدواج آنقدر بیهوده بود که مطمئنم اگر شماهم جای من بودید به هزار دلیل محالفت می کردید اما من فراموش کرده ام الان در جنوب میدان آزادی قرار

سخنرانی

نمایش مشخصات لویذا هدایتی همه ي حاضران دست زدند. چند نفر قصد سوت کشيدن داشتند که با نگاه غضبناک سخنران- که آمده بود از داستان خود در برابر منتقدش دفاع کند و به قول خودش دست به افشاگري فرهنگي بزند- منصرف شدند. دستش را بالا آورد و صفحه اي از مجله ي مورد نظرش را به همه نشان داد. به پايين صفحه اشاره کرد:" در اين قسمت شما مي توانيد توهين مسئول اين صفحه را نسبت به من ببينيد

آقای کثیف

نمایش مشخصات سعید کنف چیان آقای کثیف یک شب سرد زمستانی،با یک عالم رویاء که آقای کثیف را فرا گرفته بود سیگار و دوباره سیگار خیلی آرامش بخش بود. زندگی با رویاهایش زیباست و خوشا به حال کسی که رویاءاش راه به حقیقت داشته باشد.آقای کثیف بازنشسته یکی از ارگانهای نظامی بود ولی با شصت سال سن هنوز خیلی خوش تیپ و دل

افکار کودکانه

نمایش مشخصات علیرضاهزاره در کودکی ام در آرزوی زندگی پرتنش بودم دوست داشتم هرروز چالش جدیدی داشته باشم میخواستم هیجان تمام زندگی ام را در آغوش بگیرد با دوستانم عهد می بستیم که سالها و تا آخر عمر با هم باشیم در غم ها ، شادی ها با هم باشیم مانند کودکی در کنار هم روزها و ماه ها هرروز باهم باشیم بگوئیم

گمشده ای می جویم!

نمایش مشخصات سعید کنف چیان گمشده ای می جویم! نویسنده: سعید کنف چیان امروز هم او را دیدم که از پشت پنجره خانه نگاهش خیره به من بود, با لبخندی ملیح مانند روزهای دیگر, چه آن روزهای غم زده زمستانی و چه در این تابستان تلخ, تنها دلخوشی ام گشته است, نمی دانم ولی برای دیدنش دلم پر می کشد, شوق نفسم را بند می آورد و قلبم به پرواز در می آید

آتش و کاغذ

نمایش مشخصات محمد مهدی محمودی نور آفتاب به _ دخترک دست فروش ، که به پارگی لباسش خیره شده بود _ می تابید. ناگاه پروانه ای هفت رنگ توجه کودک را به خود جلب کرد. کودک از روی سبزه زارهای بوستان برخاست و به تعقیب آن پروانه پرداخت. پس از دقایقی اندک ، پروانه بر روی شمشادهای سرسبز نشست . دخترک آنقدر غرق پروانه شده بود که متوجه سنگ مقابلش نشد و زمین خورد

خواب

نمایش مشخصات مهشید سلیمی نبی 2 sگاهی مثل یه ادم متوهش زود از خواب پامیشم و درگیر اینم که نوبل رو جز اهدافم بذارم یا نه ،گاهی به فکر صبحانه و گاهی در فکر گناهی تازه گربه ی تجاوز کننده به سگ ام که اسکیزوفرنی داره پای تلویزیونه..... . رادیو باز میگوید :این صبح دل انگیز بهاری بر همه شما مستدام و پراز نشاط باد.

داستانک : شمره 101

نمایش مشخصات ابوالقاسم کریمی روزی از پیرمرد کتابفروشی پرسیدم مردم چرا کم کتاب میخونن پیرمرد ،لبخندی زد و گفت: کتاب یه آینه س که درون شخص و بهش نشون میده عده ای میترس با چهره ی واقعیشون رو به رو بش اینا دوس دارن با اونچه که از زندگی و جامعه برای خودشون ساختن عمرشونو تموم کنن عده ای دیگه

صفر چل

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) کنار درِ خانه محمد نشسته ام و به حرکت عابرین کوچه یا سر خیابان نگاه می کنم که محمد می گوید: میگن صفر چل، یکی از بچه های مدرسه رو کشته؟ به صورت استخوانی اش ذل می زنم و می گویم: کی؟ صفر چل؟ دستش را بالا و پایین می کند و می گوید: آره! پس من؟ اخم می کنم و می گویم: حتما اشتباه میکنی، کار اون نیست

نگاهی به گذشته

نمایش مشخصات فاطمه گودرزی باید خیلی کارها یاد بگیری تا از زندگی لذت ببری یکی از مهمترین آنها !مدرسه رفتن هست که سرنوشته انسان را تغییر خواهد داد خداوند انسان های که تلاشگرباشند را دوست دارد.و بیشتراز همه باید بیاموزی و آموزش بدی اگر مدرسه نروی چطور می توانی وظیفه ات را انجام دهی دختر خوبم . حالا راه فراری

یک عاشقانهٔ بی پایان

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) ″اوس(استاد) عزیز″ پُکی به سیگارِ لایِ انگشتانش زد و کنار پنجره رفت. پرده را کنار زد و به خیابان نگاهی انداخت. نم‌نم بارانِ بهاری، مردمِ عابر را مجبور کرده بود که چتر بر سرِ خود بگیرند. عده ای هم که چتر نداشتند در کنار ساختمان هایِ بلند راه می‌رفتند که کمتر خیس شوند و تعدادی هم

حواس جمع

نمایش مشخصات حسن ایمانی sحواس جمع در مسابقه دو و ميداني ناشنوايان "استوارت" قهرمان شد. خانمِ خبرنگاري خود را به او رساند و گفت: _اگه حواست جمع نبود هرگز قهرمان نمي شدي! استوارت نفس نفس زنان گفت: _صداي شمارو نمي شنوم خانم... اگه حواست جمع بود خبرنگار مشهوري مي شدي!! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

جوابِ رد

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) احمد از اداره به خانه زنگ زد و خبر موافقت چندین‌بارهٔ خانوادهٔ میهن‌دوست برای خواستگاری از دخترشان را به مادرش داد. قند توی دلِ سوسن خانم(مادر احمد) آب شد. با خود فکر کرد که الحمدالله دیگه این‌بار زری(دختر مورد علاقهٔ احمد) جواب بله را می‌دهد و خلاص!. احمد که کشته و مردهٔ زری است،

وقتي ما هستيم!

نمایش مشخصات حسن ایمانی وقتي ما هستيم! رئيس دزدهاي دريايي با دوربين به افق خيره شد و زير لب گفت:_جزيره شيطان رو دارم مي بينم!... شيطان گفت: _چطور خودم از اين جزيره خبر ندارم! رئيس دزدها خنديد و گفت: _تو همه چي توي اين دنيا داري ناقلا!... اصلا وقتي ما هستيم تو توي دنيا چه غلطي مي كني؟! از كتاب "سه خط قصه!"

چه انشایی بنویسم

نمایش مشخصات لویذا هدایتی دست کوچکی روی کاغذ قرار گرفت تا انشا بنویسد. موضوع انشای داده شده این بود که یک روز خود را کامل توصیف کنید. من امروز با سر و صدای همسایه ی روبرویی بیدار شدم. پدرم هیچ وقت صبح ها زنگ ساعت را نمی گذارد چون ما هر روز با شنیدن حرف های بد همسایه ها بیدار می شویم. آنها خیلی تق تق درهایشان را می کوبند و در راهرو به هم بد و بیراه می گویند

ابر های سیاه

نمایش مشخصات محمد رازانی او را دیدم با کتابی در دست خیابان را بالا و پایین میکرد حواسش به من نبود. ولی من تمام حواسم پرتِ او بود. تا به حال او را اینچنین آشفته ندیده بودم. شاید با کسی قرار ملاقاتی داشته باشد. با دو عدد شیشه گِردِ براق بر دو چشمانش، همان اُبهت همیشگی اش را دارا بود. سراسیمه کتاب اش را بغل کرد و خیابان را رد شد

موفق و اما عمل

نمایش مشخصات مهشید سلیمی نبی 2 مکالمه ی دو انسان امروزی یکـ:از نظر من موفقیت یعنی مثل وین دایر بودن یا نوشتن کتاب هایی که کلی پول توش داره دو:ولی از نظر من اون جدا از ادمیه،ازش برداری چیزی نمیمونه اما ارامش از خوب بودن میاد و،میتونه به ادم حس رضایت و دراخر حس موفق بودن رو بده نفر اول بعد از پایان مکالمه میرود

پیر گوشی

نمایش مشخصات رضا فرازمند sداستان می نوشت تاشبها برای بچه ها بخوانندوبچه ها راخواب کنند. وروزها بزرگترها بخوانند وبیاموزند از خواب بیدار غفلت بیدار شوند.نه این شد ونه آن .دیروزدیدمش فقط یک جمله گفت.گفت گویی گوشها سنگین شده

آقای شهردار

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) - تقدیم به شهید باکری هر روز صبح، قبل از طلوع آفتاب، از خانه بیرون می‌زدم تا با پای پیاده بتوانم سر وقت به اداره برسم. کارمند فنی یکی از سازمان‌های دولتی بودم. فاصلهٔ خانه‌ام تا اداره، با پای پیاده حدود نیم ساعت بود. همین که پا از خانه بیرون گذاشتم، سوزش هوای سرد، صورتم را آزرد

کادوی تولد

نمایش مشخصات اصغر محمودی می خوام واسه زن داداشم کادو بگیرم . آخه تولدشه . میدونم خیلی ضایع است . واسه زن داداش فقط باید سیانول خرید .تلف شه ایشاا... هم داداش خلاص شه هم ما . اما چاره ای نیست به خاطر داداش هم که شده باید براش کادو بخرم . حیف اون پولی که واسه تو خرج می کنم . کم پول داداشو لفت و لیس کردی حالا نوبت ماست

آخرین برگ

نمایش مشخصات متینه شاهینی آخرین برگ پاییزی به جا مونده روی زمین چه حسی داره ؟ این سوالیه که اکثر مواقع بهش فکر میکنم شاید دوس داره دست درخت هیچ وقت رهاش نکنه حتی اگه به قیمت پوشیدن لباس سفید یا سبزی باشه که ازش متنفره شاید دلش میخواد بیافته و مرگ تراژدی گونه رو با له شدن زیر قدم های یک زوج عاشق تجربه کنه

حجم حضور

نمایش مشخصات ف. سکوت در میان سیم ها محصورم. سیم شارژر از سمت راستم و هدفون از سمت چپم به من و تلفن همراهم وصل شده اند. دستانم را با دقت از لای سیم ها عبور می دهم: می خواهم بنویسم... تپش قلب امانم را بریده است. نمی توانم به درستی نفس بکشم. آلودگی هوا، بهانه ای برای تپش قلب و تنگی نفس در اختیارم گذاشته است. با خوشحالی آن را قبول می کنم

کولبر آسمان

نمایش مشخصات جلالِ احمد یک بار گذاشته بودند روی کولش و او باید از برف‌و‌بورانِ گردنهٔ ژالانه عبورش می‌داد. سنگینی‌ روی کولش بود و خودش را با فکر کردن مشغول کرده بود. نمی‌دانست داخل بارش چیست. فکر کرد شاید چای باشد. بعد یک لیوان چای داغ که بخار گرم از رویش بلند می‌شود و در آن سرما، می‌خورد به صورتش آمد توی فکرش

عاشقانه

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی یک عکس تار , عکس را باز کردم و به عکست نگاه کردم چقدر دنیا تلاش می کند تا من را قانع کند تو زیبا نیستی ولی من با چشمان خواب آلوده نزدیک صبح به عکست نگاه میکنم و به تو فکر میکنم , پنج سال هست که نیمه شب پریشان از خواب میپرم و به تو فکر میکنم , به تو فکر کردن آرامم میکند , فکر تو من را تنها

نامه ای به یک معشوق

نمایش مشخصات محمد علی قجه قلمم بی تاب و پرالتهاب بر دل پردردم می نگارد که اگر تو نباشی نه دنیایی هست و نه جانی ... که جان و دنیا و دل تویی. پس وعده دیدار ما فردا عصر درست زمان رفتن خورشید ، کنار درخت سیبی که سالهاست رد گام های تو را تا انتهای کوچه خاطره ها دنبال می کند. همانجا که می شود لحظه ای بی خیال از دنیا بر شاخه های پربار درختش مثل کودکی تاب خورد و بازی کرد

باشگاه(اتود)

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) به ساعت دیواری هال نگاه می کنم. تا مدرسه چیزی نمانده. خرمگسی که روی گردنم نشسته است را با بالا و پایین کردن دستم می پرانم. ماکارانی های گوشفیلی که لابلایش قارچ های سرخ شده چشمک می زنند را تند تند می خورم. کیفم را برمی دارم و راهی مدرسه می شوم. از دو جنگل که عبور کنم به آنجا خواهم رسید

قيمت دو چيز

نمایش مشخصات حسن ایمانی sقيمت دو چيز نقاش ماهر داشت توي حياط خانه سالمندان روي بوم نقاشي مي كشيد. از ميان پيرمردها و پيرزن هاي تماشاگر يكي گفت: _ واسه دو چيز نميشه قيمت گذاشت پسرم. نقاشي و زندگي! نقاش خنديد و گفت: _نه پدر جان! نقاشي و تجربه هاي شما! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

مسابقه شكار

نمایش مشخصات حسن ایمانی sمسابقه شكار در مسابقه محلي شكار ، كنت هاولي هم شركت كرد. هر شركت كننده كه لاشه اي مي آورد جايزه مي گرفت. خرگوش ، كبك و موش هاي زيادي به دست داورها رسيد و جايزه ها پخش شد. خبري از كنت هاولي نبود. او در دلِ كوهستان روي لاشه خرسي نشسته بود! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

خورشید عاشورا در آسمان کربلا

بسمه تعالی خورشید عاشورا در آسمان کربلا (1) خورشید عاشورا بر خاک افتاد! و هفتاد و دو کوکب خون آلود را به معراج توحید خواهد بُرد. رؤیای شمس شهدا تنها سر افکندن به پای محبوب توحید بوده است! و داستان خونین کربلا را چشمه های خون فشان خواهند گریست! آن گاه که سیدالشهدا به

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری نان خور ! دخترش که به خانه ی بخت رفت لبخندی زد و گفت : خدا را شکر نان خوری کم شد. مرد این حرف را که شنید عصبانی شد و گفت : با این طرز فکرها توقع نداشته باشید که جامعه به زن ها احترام بگذارد. زن نگاهی به مرد انداخت و گفت : مردها این طور فکر نمی کنند؟ مرد مکثی کرد و گفت : اگر این افکار هم داشته باشند به زبان نمی آورند

هرمز بخش سوم

نمایش مشخصات علیرضاهزاره درمیان انبوهی از مه افراد سعی می کردند کنار هم دیگر جمع شوند تا شاید راهی برای نجات باشد بدن همه از ترس می لرزید ناگهان تکان شدیدی بدنه کشتی را به لرزه در آورد جلوی کشتی به قدری سنگین شده بود که پایین تر از قبل شده بود هرمز تعدادی از سربازان را به عقب فرستاد تا کشتی زیاد از حد

مادر

نمایش مشخصات سعید کنف چیان مادر ام النساء به شصت سالگی خویش نزدیک می شد، شوی خویش را چند ماه قبل از دست داده بود، خودش را به سختی بر روی زمین کشید و گوش فرا داد به حرفهای فرزندانش، که می گفتند: نه نمی توانیم، مشکل داریم، پرستار می خواهد، مراقبت می خواهد، وقت نداریم و غیره و غیره... بر اثر ابتلاء به دیابت هر

شاخ بزغاله

نمایش مشخصات اصغر محمودی خرگوشی کنار ساحل بزغاله ای را در حال نوشتن روی ماسه ها دید ((شاخ یا زبان )) . پرسید : چه می نویسی ؟ بزغاله ای آهی از ته دل کشید و گفت : شاخ یا زبان . خرگوش نگاهی به شاخ بزغاله انداخت و گفت : شاخ بر سر داری و زبان بر دهان . بزغاله گفت : زبانم را دوست دارم اما نمی خواهم شاخ بر سر داشته باشم

نگاهی به گذشته

نمایش مشخصات فاطمه گودرزی فصل اول بهمن ۱۳۴۶ در یکی از روستا های استان البرزدر یک روز زمستانی سر دختری پا به این جهان پرهیاهو گذاشت. این دخترفرزند چهارم خانواده بودکه پدرش نام او فاطمه گذاشت؛اما پدربزرگ نوزاد مخالف بود! نمی خواست این اسم برای بار دوم در خانه ی او تکرار شود. این پدر بزرگوار که نام او

داستانک : شماره 100

نمایش مشخصات ابوالقاسم کریمی به خاطر بیماری مادرت میخواستیم تو رو سقط کنیم ولی ، فاطمه این اجازه رو نداد... خودش رفت برای اینکه تو زندگی کنی روزای آخر عمرش ازم قول گرفت مراقبت باشم ، جواد! من فقط به خاطر قولی که به مادرت دادم ، رضایت نامه رو امضا نمیکنم وگرنه این همه نوجون تو جبه شهید شدن ، تو هیچی از اونا کم نداری

فرار ديوانه ها!

نمایش مشخصات حسن ایمانی فرار ديوانه ها! پنج ديوانهِ خطرناك از تيمارستان شهر فرار كردند! تيمارستان اطلاعيه داد: "هيچ شهروندي از خانه خراج نشود تا پليس پنج ديوانه را دستگير كند!" پليس هم اطلاعيه داد: _از شهروندان خواهشمنديم به محض مشاهده پنج ديوانه به پليس اطلاع دهند!! بخشي از كتاب "سه خط قصه!" نوشته

کودک کار

نمایش مشخصات ابوالقاسم کریمی هوا به شدت سَرد و ابری بود اما کودکی دوازده سیزده ساله در میدان اصلی شهر با لباسی نازک فال می فروخت به سمتش رفتم و گفتم: "بچه ، تو این هوا با این لباس زپرتی که تنت داری حتمن سرما میخوری لااقل برو یه چیز بهتر بپوش" کودک اخم آلودم نگاهم کرد و بالحنی تند به من گفت: "سواره از پیاده

پیچ شراب

نمایش مشخصات اصغر محمودی شلاق گداخته ی ظهر بر خیابان های تهران نعره می زد . مثل تنور ، یک کوره . گرم و نفس گیر . پخته . منگ . تهران تاکنون چنین گرمایی را تجربه نکره بود . ندیده بود . به یاد نداشت . مردم اما ناگریز از کار روزانه . چاره ای نیست . زندگی در جریان است . می گذرد . توفقی در کار نیست . آنان که زیر کولر اتاق

سرباز

از برجک پایین آمد و چشمهایش خیس شده بودند. با خنده گفتم: «روز اول خدمت که گریه نداره رزم آور رستمی بزرگ.» با آستینش صورتش را پاک کرد، خندید و گفت:  «توی این سرما همه از چشمشون آب میاد.» گفتم:  «چشم روی هم بذاری تموم میشه، بهترین روزاس، حالا میفهمی.» از جیبش سیگاری درآورد و روشنش

سفرهٔ عشق

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) سفرهٔ عشق ″اوس(استاد) عزیز″ پُکی به سیگارِ لایِ انگشتانش زد و کنار پنجره رفت. پرده را کنار زد و به خیابان نگاهی انداخت. نم‌نم بارانِ بهاری، عابر‌ین را مجبور کرده بود که چتر بر سرِ خود بگیرند. عده ای هم که چتر نداشتند در کنار ساختمان هایِ بلند راه می‌رفتند که کمتر خیس شوند و

نور خرابات شام حضرت رقیه (ع)

بسمه تعالی به نور خرابات شام حضرت رقیه (ع) دریای اعظم اشک های ما , قطره ای از جان فشانی ِ اسیران عاشورایی نخواهد گشت و پس از هزاران سال , شام های تیرۀ اسارت , در اندوه تیرگی و خون فرو رفته است ! آری , حضرت رقیه (ع) شمس نورانی وادی ِ غم زدۀ شام است و فریاد معصوم او قلب

آینده ی آزادی

نمایش مشخصات بهروزعامری پیرزنی غرغرو ،بداخلاق،خسیس پرنده ای در قفس داشت علاوه بردلتنگی کم غذایی،بوی بد خانه ، سرما و ...از چیزهایی بود که پرنده را بیشتر می آزرد. پرنده از همان روزهای اول اسیری تصمیم گرفت اگر آزاد شود روزی چند بار فضله اش را درحیاط پیرزن بیندازد و هر چه گذشت زندگی سختتر غر غرها بیشتر و غذا

ملاقات فيروز

نمایش مشخصات حسن ایمانی ملاقات فيروز فيروز – كارگر معدن– در بيمارستان بستري شد. روز سوم رفيق ثروتمندش به ملاقات آمد. رفيق گفت: _ آدمها مغناطيس مقاومت ناپذيري هستن كه قدرت جذب آرزوهارو دارند. اونا مي تونن زندگيشونو تغيير بدن... فيروز گفت: _سه تا وزيرِ دولت كه تغيير كنه اوضاع خوب ميشه!! از كتاب "سه

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری بر باد رفته ! ازابتدا تا آخر صفحه نوشت. بر بادرفته ؛ بر باد رفته ؛ بر باد رفته ...! دختری که امید داشت با پسر همسایه ازدواج کند. مادرش مخالفت کرد. هر دو دست به خودکشی زدیم. من نجات پیدا کردم اما بابک متاسفانه ! سال هاست که با خاطره اش گریه می کنم. درد ! زن رو کرد به رئیس و گفت : شما که مثل ما درد نکشیده اید

طعمه گرگ

نمایش مشخصات علیرضاهزاره دخترک از خواب بیدار شد میان انبوهی از درخت  تاریکی مطلق چراغ قوه ای داشت با نوری چشمک زن صدای حرکت واضحی برروی برگ ها می آمد هر طرف نور چراغ را می انداخت چیزی نبود چند قدمی برداشت صدایی آمد زوزه گرگ سریع به اطراف می چرخید نور را به هر سمتی می گرفت چیزی معلوم نبود

آیینه انسان نما

نمایش مشخصات طراوت چراغی میدانید چیه؟ تا حالا به این فکر کرده بودید که درون هر یک از ما انسانا یه آیینه نهفته شده!!!!! آیینه ها درست شبیه ما انسانها اند بعضی ها خوشبین و بعضیا بدبین، بعضی به ما انرژی مثبت میدن و بعضیا تمام انرژی ما رو تخلیه میکنن، بعضیا با اینکه میشکنن باز قوی تر از دیروز رو پاهای خودشون

بخشش پيرمرد

نمایش مشخصات حسن ایمانی بخشش پيرمرد پيرمردِ عليل را از عرض خيابان رد كرد. پيرمرد گفت: _ده ميليون دلار به تو بخشيدم پسرم! همين الان ميري خيابون جورج 12، ساختمون... با اشتياق پرسيد: _چي ميگي؟ ده ميليون دلار مالِ من؟ اين همه پول مال من؟ مال خودِ خودِ من؟ باورم نميشه!! پيرمرد يك آن نقش زمين شد و جان داد!

گریزان

نمایش مشخصات ماریا-لشکری پزشک:+ اقای جَک بنظر میرسد شما مردی بی باک خوش فطرت و نیک رفتار باشید درست است؟! بیمار: _ داری مرا با تعریف و ستودن هایت فریب میدهی؟ آنگاه لبخند تلخی زد... پزشک:+چرا از همه گریزانی ؟ دلایل انزجارو وسواست دربرابر ادم ها چیست؟! بیمار:_ کاش از شاخه ی سبزِ حیات گل تیمار مرا میچیدی کاش

روح پدرم

حالا نزدیک به سه سال می شود ؛ که پدرخانمم از ناحیه پا معلول شده به خاطر کهولت سن با مریضی های دیگری هم دست و پنچه نرم میکند ، در این اواخر که روز به روز ضعیف تر میشد و دکترها جوابش کرده بودند ؛ تمام کارهای شخصی اش را انجام می دادم مثل یک نوزاد پوشاک میکردم و در سرویس بهداشتی میشستمش

چاره ای نیست

نمایش مشخصات علیرضاهزاره دستانش پینه بسته بود  پوستی سوخته  کمری خم  چشمانی که سوئی نداشت  شانه هایی که مانند پله بود  عرق می ریخت  بیل می زد  آفتاب را می نگریست  می سوزاند  چاره ای نیست  بیل می زد  درد می کرد  غذایی نیست  چاره ای نیست  بیل می زد  دخترش منتظر  کفش هایش پاره  چاره

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری خروس ها ! پدرم معتقد بود که روزی برمی خیزد . شهر برای همیشه نمی تواند در خوابی خوش فرو رود. گفتم : از کجا این قدر مطمئن هستید. پدرم مکثی کرد و گفت : از خروس ها که می خوانند. گرگ ها ! پدرم با هر زمستانی که از راه می رسید. داستان گرگ ها را برایم تعریف می کرد. او می گفت : زمستان ها که برف

غيبت

نمایش مشخصات حسن ایمانی sغيبت پدر: _هرگز توي زندگي پشت اينو اون غيبت نكن! پسر: _اتفاقا دايي هم اين حرفهارو به من مي زد. پدر: _تو غلط كردي پاي نصيحت دايي نشستي! هيچ مي دوني اون چه كلاهبرداريه؟!! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

هرمز بخش دوم

نمایش مشخصات علیرضاهزاره مه همه جا را فرا گرفته بود آسمان به تاریکی شب گشته بود کشتی تکان های سهمگینی میخورد ملوانان هر یک به سمتی می دوید هر چند لحظه صدای فریاد ملوانی از گوشه ای می آمد هرمز همه چیز را زیر نظر داشت ترس را در چشمان ملوانان می دید عده ای از ملوانان در اطراف هرمز جمع شدند تعدادی از ترس

رستگاران 4

نمایش مشخصات محمد علی قجه اون شب با کلی اصرار مهسا رو آماده کردم و هر چی بهم گفت که دوست نداره بیرون بیاد من توجهی نکردم. ساعت تازه 9 شب بود و هنوز تا آخر شب وقت زیادی داشتیم. و ما هر دو بهترین لباسهامونو پوشیدیم. من باعلاقه مهسا رو جلوی آینه بردم، گردن بند زیباش رو به کردنش انداختم و شروع به شونه کردن موهاش کردم

افسون

دو دل بود اما پرید. لحظه ی پریدن ایمانی از حرفهای بچه ها درباره ی فرشته بودنشان در قلبش پیدا شد که فکر می‌کرد با بالهای نازکش، نرم روی خط لبخند خدا سُر بخورد. اما وقتی گونه هایش زمین یخ زده را لمس کرد، در عالم خواب و بیداری شیاطین کوچکی را دید که بالای سرش می‌رقصند و افسون پرواز را در دلش باطل می‌کنند

صعود به دُرفك

نمایش مشخصات حسن ایمانی صعود برايم سوال شده بود كه چرا همكارها مدام از او دوري مي كنند! تا اينكه توي گروه كوهنوردي فتح آوران كه من هم عضوش بودم براي صعود به قله دُرفك ثبت نام كرد! وقتي پايش به قله رسيد فرياد زد: _من موفق شدم! رهبر گروه لبخندي زد و گفت: _ما موفق شديم! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايمان

كمر درد، پا درد

نمایش مشخصات حسن ایمانی sكمردرد ، پادرد شش دفعه مادر را كول كرد برد مطب! ده دفعه پدر را كول كرد برد مطب! يك روز دكتر پرسيد: _كمردرد پادرد نگرفتي از بس پدر مادر رو آوردي ، بردي؟ بادي توي غبغب انداخت و گفت: _هرگز! اصلا فكرش رو نكن!! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني


تعداد صفحه:(40)
< 6  5  4  3  2  1