هیچی تو عمرم مثل قاشق چنگال شستن سخت نبود.ظرفارو می شوری می شوری تا میرسه به ته سینک ظرفشویی که پر از کارد و قاشق چنگاله...اَاَاَاَاَ کفر آد
| آخرین مطالب | نقد | آموزش | عمومی | |
| | ||||
آخرین داستان های ارسالی
sمردی مقداری فلس وصدف داشت که بسیار دوست میداشت اما از انسانیت بویی نبرده بود صدف ها بوی دریا میدادند.. فلس ها بوی ماهی... اما وقتی خودش مرد...استخوان هایش هیچ بویی نمی دادند...
ادامه داستان بازدید 19 نفر 19 نمایش
"خيال مي کني نمي دونم با پسر آسيد جمال نجار رفيق شدي و ديروز رفته بودي سر ِ قرار؟ گيس بريده ي فلان فلان شده ... " وايستاده بود وسط خونه و داد مي کشيد که ال مي کنم و بل مي کنم آقام که بياد بهش ميگم ديگه نذاره بري مدرسه . توي گيس بريده ي بي آبرو رو چه به نيمکت و تخته و ديپلم گرفتن .. ننه وايساده
ادامه داستان بازدید 20 نفر 20 نمایش
امروز صبح وقتی داشتم لباس می پوشیدم یادم رفت پاکت سیگارم رو از سر طاقچه بردارم . همیشه اول صبح بعد ناشتایی سیگار برام حال به هم زن بود ولی وقتی وسط راه می رسیدم سیگار بهم حال می داد . به وسط های راه که رسیدم دست زدم به جیب کتم و دیدم ای داد بیداد، جا تره و بچه نیست.همیشه شب واسه فردام
ادامه داستان بازدید 24 نفر 24 نمایش
سلام لطفا مشخصات خودتون رو بفرمائید.- خواهش می کنم. مرقوم بفرمائید مرحوم هاشم نژاد . قربان شوخی نفرمائید انشاالله که حالا حالاها سایه تون بالای سر بچه هاتون باشه – نه عزیزم چه شوخی دارم با این احوالم. بنده رو که می بینی با این وسائل هست که سرپا ایستادم وگرنه الان باید از روی اوراق هویتم مرا شناسائی می کردید
ادامه داستان بازدید 24 نفر 24 نمایش
انگار چریدن مسواک روی دندوناش تمومی نداشت ، از سر عصبانیت داشت خون لثه هاش رو می ریخت . یه نیگا به ساعت مچیش انداخت و انگار که برق سه فاز گرفته باشدش از جاش پرید ،کلی دیرش شده بود . امروز کلی کار ریخته بود سرش و از خوابی که دیشب دیده بود هنوز کلافه بود . اولین کاری که کرد رفت و وایساد
ادامه داستان بازدید 32 نفر 32 نمایش
در حال قدم زدن با مهران در خیابان فرجام هستم . . که ناگهان صدای تصادفی می آید . . نگاهمان را سمت صدا میکنیم . میبینیم یه موتوری با یک سمندی تصادف کرده است . فاصلمه مان کمی دور است . به مهران می گویم « باور کن موتوریه اگه نمرده باشه حداقل چند جای بدنش شکسته » مهران خنده ای میکند و می گوید « کورشه آروم بره به ما چه؟ فوقش میمیره
ادامه داستان بازدید 31 نفر 31 نمایش
صدایی به گوش رسید. مردی به زمین افتاد. شیون دختری،سکوت خیابان را شکست. ماشینی به سرعت از کنار او گذشت. آژیر پلیس در خیابان میپیچید. فرعیهای ممتد به خیابان بسته شدند. مرکز مرکز ٰ36،موقعیت قرمز.مشخصات فرد از این قرار است :.... این شخص علی رستگار استاد دانشگاه صنعتی شریف میباشد
ادامه داستان بازدید 23 نفر 23 نمایش
چند وقتي ميشه فكرمو مشغول كرده . هر روز وقتي مي خوام برم سر كار مي بينمش . از هر كي راجع بهش پرسيدم ميگه كيس خوبيه. نمي دونم چي كار كنم . هي مي خوام برم جلو مي ترسم . مي خوام وايسم دست و بالم باز شه بعد پا پيش بزارم . عاشقشم مهران . مهران : خوشگله ؟ راستي چند سالشه ؟ سعيد : ماهه . چي چند سالشه ؟ مهران : دختره ديگه
ادامه داستان بازدید 26 نفر 26 نمایش
sهیچ وقت سرشو بالا نمی گرفت تا به محبوبش خیانت نکنه دوستاش کلی بخاطره این کارش مسخرش می کردند آخرش هم بخاطر این کارش ضربه سختی خورد محبوبش برا آخر هفته کارت عروسیش رو براش فرستاد
ادامه داستان بازدید 30 نفر 30 نمایش
پیرمرد، مثل همیشه، نمازصبح را که خواند،نشست پای سفره ی صبحانه. حاج خانم تنها یک استکان چای هم اگر جلویش می گذاشت می چسبید. چه برسد به این که مثل حالا سور و سات صبحانه را با پنیر و کره و شیر محلی فراهم آورده باشد. زن با سلیقه ای بود گر چه این روزها پیری دیگر حسابی امانش را بریده بود، اما برای پیرمرد انگار هیچ وقت پیر نمی شد
ادامه داستان بازدید 23 نفر 23 نمایش
سوار تاکسی شد. کنارم نشست. نفر چهارم بود. ده دقیقه ای صبر کرده بودیم تا نفر چهارم پیدایش شود و بالاخره راننده رضایت بدهد و حرکت کند. به محض اینکه نشست توی ماشین بوی توتون را حس کردم. توتون! از عطرش بود؟ یا از سیگار لوکس زنانه¬ اش؟ نگاهم را دوباره به سمت راستم دوختم. سراپا سیاه پوشیده بود
ادامه داستان بازدید 22 نفر 22 نمایش
درد داشت داغانم می کرد. به هر دری می زدم درمانی نبود. من وسط بیابان بی آب و علف انگار گیر افتاده باشم. باورتان نمی شود هیچی نداشتم. نه دوایی بود و نه فکر و حوصله ای برای درست خود درمانی! نه دوستی بود و نه تلفن و شارژی که از کسی کمک بخواهم. در و همسایه هم در خواب ناز فرو رفته بودند چون سر وصدای مرا کسی نمی شنوید
ادامه داستان بازدید 9 نفر 9 نمایش
وارد کافه شدم ، باز هم مثل اکثر روزها کافه هنر پر از دود بود سومین میز نزدیک در خالی بود ، همون جا گرفتم نشستم طوری که پشتم به در باشه ، هوشنگ ، گارسن کهنسالی که معمولا زود تر از بقیه سراغ مشتری ها می اومد ، رو بالای سرم دیدم که منو رو با لبخند دستم داد ، من هم یک لبخند تحویلش دادم
ادامه داستان بازدید 20 نفر 20 نمایش
من خیلی زشتم هیچ دختری به من توجه نمی کند ؛ من خیلی کند ذهنم هیچ دختری به من اطمینان نمی کند ؛ من خیلی دهن لقم هیچ دختری رازش را با من در میان نمی گذارد اما ... او خیلی زیباست همه ی پسر ها خیره به او آرزوی یک بار بودن در جای من را دارند . چون ... من با او کامل می شوم به او می گویم : عجب تناقضی
ادامه داستان بازدید 13 نفر 13 نمایش
مرد امد پیشش نشست دستشو گذاشت روی سرش حالا هی بدنش گرم می شد گرم تر و گرم تر هر چی گرما بیشتر می شود اونم احساس می کرد دردش کمتر میشه ولی معلوم بود که انرژی مرد کم می شود دستش شل تر دیگه مردم انگار بیحال شده بود دستش از رو سرش افتاد روی دستش نشونه های زخم درست شده بود اروم گفت ارایو
ادامه داستان بازدید 12 نفر 12 نمایش
هو ((آخرین نگاه)) قبل از این را دیگر همه میدانند.خوب هرکسی چشمانش نگران به چیزیست. اما این نگاه حامل پیامی برای توست و نگران نیست.{اما نوشتن آن بدین راحتی ها که تو می خوانی نیست}. زمان کش نخواهد آمد، من به اندازه 20 درجه چرخاندن سر تا رساندن پیام از راه چشم فاصله دارم و محلتی نمانده است
ادامه داستان بازدید 44 نفر 44 نمایش
ازسالن تئاتر برمیگشتم بارانی نم نم می بارید هوای مطبوع و روح انگیزی بود قدم زدن در چنین فضائی همواره برایم دل انگیزو دوست داشتنی بوده است. و مرا به یاد روزگاری می انداخت که مرتب دل در گرو این و آن داشتم. اما بارش باران آنقدر شدید شد که ناچار زیر سقف مرکز خریدی ایستادم. در کنارم مردی
ادامه داستان بازدید 30 نفر 30 نمایش
اینجا آدما خیلی عجیب و غریب میشن.اصلا قابل پیش بینی نیستن .دلشون برا همه چی تنگ میشه. مثلا یه بار یکی دلش گل به پیشتون برا مستراح تنگ شده بود، نمی دونم سیب خورده بود یا گندم.بگذریم منم دلم تنگ شده ولی نه برا مستراح بلکه برای یه باغچه ی واقعی، یه باغچه که بشه بش آب داد ، از یه چشمه ی واقعی
ادامه داستان بازدید 40 نفر 40 نمایش
هر چه قدر دستهاش رو با صابون میشست فایده ای نداشت انگار قیر بیشتر و بیشتر به عمق پوستش نفوذ میکرد - سعید اینطوری نمیشه با صابون که پاک نمیشه باید بری با نفت بشوریش گربه شورش هم نکنی ها، میره به جونه دستت ناخوشی میاره ، صدای شاطر علی بود تازگیها این اسم رو بهش داده بودند قبلا نوکر
ادامه داستان بازدید 34 نفر 34 نمایش
دارا عاشق سارا بود سارا هم دارا رو دوست داشت ولي بخواطر غرورش از دارا فاصله مي گرفت.............وقتي كه از دارا خبري نمي شد دلتنگ ميشد و از دوستاش مي خواست كه به دارا زنگ بزنن تا صداي دارا رو رو باز بشنوه ......هربار كه دوستاي سارا به دارا زنگ ميزدن دارا بهشون پيشنهاد دوستي مي داد يا از
ادامه داستان بازدید 44 نفر 44 نمایش
توی یه بیمارستان به هوش امد به زور چشماشو باز کرد بغل دستش یه دختر نشسته بود دستاشو گرفته با همون حالتم خوابش برده بود می خواست اروم دستشو از دست اون دختره دراره که دختر از خواب پرید انگار که بهش بهترین کادوی دنیا رو دادن خیلی خوش حال بود دادزد: بلخره به هوش امد بعد انگار یادش امد
ادامه داستان بازدید 60 نفر 60 نمایش
تکیه داده به دیوار رویروی سِن کنار بقیه اولیا و ساندیس سیب رو گرفته به دستای خشن و چروکیدش . من داد می زنم : ای ایـــــــران ای مرز ِ پر گوهر یحیی میخونه : ای خاکت سرچشمه ی هنر و بقیه ی گروه هم با ما می خونن .من و یحیی به خاطر صدای خوبمون تک خوان گروهیم. امروز جشن ِ آزادی میهن و انقلابه
ادامه داستان بازدید 46 نفر 46 نمایش
ای پیر مرد تو عاشق نیستی........ پیرمرد در جواب گفت عاشق کیست؟آیا آن فردی عاشق است که به چهره فردی دیگر مینگرد که به قول خودشان برورویی دارد و میگوید عاشق شدم و آن زیبا مجنون من است.........نه بگو شهوتم عاشق شده است و مجنونم............است.عاشق کیست آیا آن عاشق نیست که میگوید خدایم کیست و جهانم
ادامه داستان بازدید 19 نفر 19 نمایش
آق داود به محض ِ اينکه از سر ِ کار مي اومد دود و دمش رو توي انباري ِ گوشه ي حياط به پا ميکرد و بعد چاي غليظ ميخواست و اگه عيش روزش بپا نميشد , دستاش سنگين ميشد و آوار رو تن ِ فاطي خانوم ِبدبخت . فاطي خانوم هميشه حواس پرتي رو بهونه ميکرد ميگفت زمين خوردم . آقا داوود ميگفت پایه ی صندلي خورده به چشم فاطي بس که اين زن جلو پاشو نگا نميکنه
ادامه داستان بازدید 35 نفر 35 نمایش
باید برای صدتا سرباز پادگان غذا می پختیم از صبح داشتم سیب زمینی پوست می کندم که سرآشپز رستوران آمد بالای سرم گفت کی گفته سیب زمینی پوست بکنی حالاخوبه وظیفه همه رو مشخص کردم غذاها مونده رو دستم هنوز هیچکدوم ازپیکها نیومده اند پاشو غذا رو برسون با سرعت راه افتادم نرفته دیدم پنچرشدم
ادامه داستان بازدید 24 نفر 24 نمایش
ساعت 14 بود و هوا ابری. بارانِ برف شدت گرفت. از ها ها کردن پسر 14 سالهای در دستهایش، میشد فهمید هوا چندین درجه زیر صفر است. پاهایش عریان بود.حتی کهنه جورابی هم نداشت تا مچ و کف پایش از نداشتن کفش کمتر رنج بکشد. لاغر اندام بود و ظریف و کوتاه قد. بر گونههای صورتش جای سیگارهای خاموش شده نمایان بود
ادامه داستان بازدید 36 نفر 36 نمایش
تازه به سن تکلیف انتخاباتی رسیده بودم پشت لبم هم به قول قدیمیا اندکی سبز شده بودُ و خودم را یه لشکر مرد میدان دیده به حساب می آوردم کار کمی نبود تنهایی میخاستم در انتخابات شرکت کنم و مثلا رای بدهم احساس جالبی داشتم مغزم مور مور شده بود و داشتم به چیزهای بزرگ بزرگ مثل سیاست و انتخابات٬
ادامه داستان بازدید 27 نفر 27 نمایش
کنار جوی نشستم، دفتر و مدادمو در آوردم، شروع کردم به نوشتن نامه های تکراری و بدون پاسخ... سلام، سلامی به گرمی آفتاب، و به شادابیه شبنم صبح دل انگیز! دلبرکم؟؟ حالت خوبه؟ امیدوارم که خوش و سرحال باشی! نمیدونم چرا هر وقت باهات حرف میزنمو نامه مینویسم نمیتونم جلوی اشکامو بگیرم،
ادامه داستان بازدید 26 نفر 26 نمایش
هوا کم کم تاریک میشد و اتاق تاریکتر، هوا ابری بود و هر چند وقت یکبار اتاق روشن میشد، از جام بلند شدم و کلید برق رو زدم، اتاق روشن شد، کنار پنجره بیرون رو نگاه میکردم، آروم آروم همه جا خیس میشد، تنه درختان پرنگ تر و خیابون خیس و خیستر، سماور جوش میزد، حالا صدای چک چک آب رو میشد از ناودون
ادامه داستان بازدید 25 نفر 25 نمایش
از پله هایش پایین می روی قدم هایت را تند می کنی گویی می خواهی از دست باد مخالف که تو را از رفتن باز می دارد فرار کنی پایین می روی و داخل می شوی و با هر فشاری هست با هر سختی و رنجی هست داخل میشوی اصلا توجه نمی کنی که داری له می شوی سرت را بالا می گیری به دنبال محلی برای آرام گرفتنت می گردی
ادامه داستان بازدید 45 نفر 45 نمایش
چشمانم را میبندم تمام خاطراتم مانند فیلم میگذرند اما زمانی که میرسد به خاطره هایی که با او داشتم چشمانم نا خود اگاه باز میشود.نمیدانم چرا؟ حتما چشمانم نمیخواهند که دیگر خیس شود.از این که کارش هرشب شده گریه کردن و به در نگاه کردن تا بیاید خسته شده است.حق دارد منتظر بودن و به در ذل زدن تا کی؟ شنیده ام که میگویند عشق حس قشنگیه ولی اصلا اینطور نیست
ادامه داستان بازدید 33 نفر 33 نمایش
صورتش لاغر بود ، از کبودی صورتش میشد درد نفسهایش را فهمید. چهرهاش بوی خاک میداد. نفسهایش رنگ تاولهای پایش بود . سرش طاس بود، ابروهایش هم. شیمی درمانیاش کرده بوند. سرفه هایش کویری بود،خشک خشک. دستانش زمستانی میلرزید و بدنش تابستانی گرم بود. عکسهای پزشکان حاکی از چندین جراحت در نخاعش بود
ادامه داستان بازدید 43 نفر 43 نمایش
مردمی را هدایت و راهنمایی می کرد که منطقش را نمی فهمیدند ! بنابراین او بیشتر سعی کرد تا آنها را هدایت کند بحث کردن با آدمهائی که دانائی را دوست ندارند! کار بسیار دشواری است. ولی او مصرانه قصد نجات مردمش را داشت که متوجه شد شخصی رنگ سبز پرچمش را برداشت و دوان دوان رفت حالا دیگه کارش
ادامه داستان بازدید 23 نفر 23 نمایش
درکلبه را باز کرد ازکلبه رفت بیرون صدا های عجیبی به گوشش مرسید او بسیار ترسیده بود از ترس بابایش را صدا میزد ولی نمیدانست باباش مرده است صدایی که میشنید مثل صدای دست زدن بود مثل خندیدن بود با خود فکر کرد که در آن دور دست ها عروسی است او از کسی شنیده بود که جنها در روز های چهار شنبه
ادامه داستان بازدید 28 نفر 28 نمایش
باران میبارد و من از پشت پنجره آرام و بی صدا به تماشای این تجلی زیبایی نشسته ام . ناگهان فکری در سرم جرقه می زند و بی اختیار به سمت همراهم میروم تا از میان آن همه خطوط بی معنی و اعداد نا مفهوم به تو وصل شوم به تو که میدانم در این لحظه به تماشای باران نشسته ای. اما ,انگار تمام آن آتش
ادامه داستان بازدید 32 نفر 32 نمایش
روزی یک آمریکائی یک ایتالیائی و یک آلمانی درمنزل یک ایرانی فرهیخته و مومن میهمان شدند شخص آمریکائی به میزبان گفت آیا آقای ایماندوست را می شناسید؟ میزبان گفت: کیست که او رانشناسد. آلمانی گفت: او به انصاف و عدالت و سخاوت مشهورشده است. میزبان گفت آری و این چنین محبوب است و البته همه روی اسمش قسم می خورند از بس که با خداست
ادامه داستان بازدید 32 نفر 32 نمایش
نیشه توضیح : این داستان بر مبنای واقعیت نوشته شده است. تازه چراغ را خاموش و داخل رختخواب رفته بودم . مثل کسانی که در خواب راه می روند هیچ توجهی به من نمی کرد . در اثر نوری که از پنجره به داخل اطاق می تابید ، چهره اش مشخص بود . چگونه وارد اطاق شده بود !؟ کی بود ؟ همانطور یکباره هم ناپدید شد !
ادامه داستان بازدید 36 نفر 36 نمایش
صاحب حمام داشت حمام را تمیز میکرد وقتی کارش تموم شد رفت یک لیوان چای ریخت تا بخورد بعد یک مرد به او گفت از اینجا برو.صاحب حمام که علی نام داشت گفت چرا؟مرد گفت چون ما امشب اینجا عروسی داریم علی گفت بفرما بیرون بعد رفت تو فکر که تا زمانی در باز نشه کسی نمیتوان بیاید داخل.ناگهان دوباره
ادامه داستان بازدید 36 نفر 36 نمایش
گفته اند خورشید ستودنیست. نورش نه تنها فروزان و نه تنها حرارت بخش بلکه پاک کننده ی پلیدی های شب است و نوید بخش روز های خوش فردا. اما در بیابان های جنوب کنار رودی طویل و پر آب که لک لک ها و پرنده های مهاجر نوازندگان شاعر خیال در کنار خواننده ی روز ها و شب ها آب بودند فرق می کرد. این جا
ادامه داستان بازدید 43 نفر 43 نمایش
......حال ما خوب است ، ملالی نیست جز دوري دیدار شما امید وارم آنهم به زودي زود دیدارها تازه گردد. ... یادش بخیر ! همه نامه هایمان با این نوشته آغاز می شد . صاف وصادق بودند . همیشه منتظر یک نامه از دست آنها بودیم ، با همه آنها دوست بودیم همه شان را می شناختیم . به چای دعوتشان میکردم. نامه
ادامه داستان بازدید 25 نفر 25 نمایش
هو نویسنده نشسته بود،پاکت سیگار در کنارش،روبرویش کاغذ سفید،او را وسوسه میکرد داستان بنویسد. آنقدر کاغذ و سیگار بود که بشود یک رمان پانصد صفحه ایی نوشت.اما جایی از کار عیبی پیدا کرده بود.قلم نبود.در شلوغی اتاق شاید گم شده بود.سیگاری از پاکت در می آورد تا بگیراند،هم فکرش باز می
ادامه داستان بازدید 36 نفر 36 نمایش
بچه كه بودم ـ منظور آن زمان ها كه مسجد را مچد مي خواندم ـ با مادرجون مي رفتيم روضه خواني ... از چهارچوب در بيرون نرفته بوديم كه آقاجون گفت : كجايي ميريد بابا ؟ با همان ادبيات كودكانه ام گفتم : داريم ميريم مچد دعا كنيم آقاجون آقاجون گفت : همه چي كه روبراهه بابا ...! دعا ديگه براي
ادامه داستان بازدید 42 نفر 42 نمایش
همه بدنش پر زخم بود موهای بلندش حالت بدی گرفته بوداز صورتش معلوم بود ماهاست اصلاح نکرده خون روی بدنش از گرما خشک شده بود اگار که زیر شکنجه بوده کم کم داشت به هوش می یومد چشماشو به زور باز کرد نمی دونست کجاست اصلا هیچی یادش نمی یومد یعنی این درد اصلا اجازه فکر کردن بهش نمی داد جلوی
ادامه داستان بازدید 31 نفر 31 نمایش
مگه این قلب تیکه تیکه شدم چقدر تحمل داره منم انس خودتم هرچی خواستم جلوقلبم کم نیارم ..نشد یه روز اومد ..فکر کردم مث همه دفعه هایی هس که میاد یخورده وراجی میکنه ومیره بعد توذهنم کلی بهش میخندم.میگم ایول به خدا با اینآفریده هاش... ولی اشتباه فک کردم به دنبالش یکی بود هرلحظه بهم نزدیکترمیشد
ادامه داستان بازدید 41 نفر 41 نمایش
زنگ در به صدا در اومد، : کیه؟؟ -: آقای سکوت؟ : بله بفرمایید! -: یه لحظه تشریف میارید؟ یه سفارش دارید! : چشم یه لحظه صبر کنید الان میام! نامه ای رو که آماده کرده بودم رو از روی میز برداشتم و... در خونه رو باز کردم و گل رو گرفتم و گفتم: آقا ببخشید، اینو هم برسونید به همونی که
ادامه داستان بازدید 44 نفر 44 نمایش
چشم های مشکی اوکه به چشم هایم خیره شده لبخند را روی لب هایم می کارد،با تبسم من شینطنت شیرین نگاهش دوبرابرمی شود! دخترک درآغوش مادرش نشسته اما زن زیاد سرحال به نظرنمی رسد. کزکزنوک انگشتانم باعث می شود به خودم برگردم. برای من که حدود نیم ساعت دراین سرما ویخبندان منتظرتاکسی ایستاده
ادامه داستان بازدید 62 نفر 62 نمایش
هو رطوبت به صد می رسید.شلوغی لنگرگاه و بوی ماهی همه جای اتاق شش در شش به اصتلاح مسافر خانه را پر کرده بود.روی تخت نمور دراز کشیده بود طاق باز. هنوز در دلش کشتی بالا و پایین می شد.چند ساعتی بود که از آن لنج پیاده شده بود.اما این اولین تجربه ی سفر دریایش بود.در دل به خود دشنام می داد
ادامه داستان بازدید 35 نفر 35 نمایش
شتاب این است که بخواهی به سرعت از عرض خیابان عبور کنم. بی آن که بخواهی یا فرصتی دهی که به طرفین نظری بیندازم. بعد هم با آمدن یک ماشین با سرعت زیاد، آن مرا زیر بگیرد. من یک قربانی ام. هم قربانی تو که به شتاب مرا زیر ماشین انداختی و هم قربانی راننده که در شهر بالاتر از حد مجاز می راند.
ادامه داستان بازدید 30 نفر 30 نمایش
یادتونه گفتم دلم می خواست یه ماشین زمان سوار بشم و برگردم پدرِ پدرِ پدربزرگم رو بکشم؟ حالا اینجا تو مرز جهنم و بهشت دیدمش.درست لب مرز بود.رفتم پیشش گفتم مردِ حسابی این چه کاری بود کردی.گفت سلامت کو پسر مش قربون.گفتم یعنی تو همه ده هزار نفر از تخم و ترکت رو میشناسی.گفت ده هزار نفر
ادامه داستان بازدید 52 نفر 52 نمایش
sبایک ساعت تاخیرکنفرانس ساعت ده شروع شد.وسط سخنرانی عده ای به خواب رفتند.درپایان مراسم صندلی های سلف خالی نبود ،بعضی ها ناهار را ایستاده خوردند .
ادامه داستان بازدید 39 نفر 39 نمایش
جوان : مدتی بود که از مسیر رفت و آمدم به دانشگاه خسته شده بودم ، برای همین تصمیم گرفتم مسیر خودم را عوض کنم و به جای رفتن با اتوبوس ـ که البته آسانتر بود ، چون پیاده روی کمتری داشت ـ با مترو بروم . تا مترو حدود ده دقیقه ای پیاده روی بود و خب سر صبح ها که هوا بد نبود می شد از پیاده روی لذت برد
ادامه داستان بازدید 40 نفر 40 نمایش
پدر بزرگش گفته بود که گل نیروی عجیبی داره و به هر کی هدیه کنه محبتش رو بدست می آورد ولی به نظرش اون مال قدیم ندیم ها بوده اون موقع با چهارتا اثاث و لقمه ای نان و کاسه ای شیر زندگی درست می شد ولی امروز فقط یک قبض مبایل ممکنه تمام حقوق ماهیانه آدم رو بالا بکشه با خودش لبخند می زنه حقوق
ادامه داستان بازدید 40 نفر 40 نمایش
sزن ٬ توي تاريكي جيغ زد : زلزله!! مرد ٬ هولي از خواب جهيد . پاي كودكش را لگد كرد واز روي زن گذشت . تا چارچوب پنجره را لمس كرد , خودش را پرت كرد توي حوض بي آب. آوار كه نيامد ٬ زن رفت كنار پنجره ٬ با كودكش كه هنوز ونگ مي زد . مرد ٬ ولي بي صدا دمر افتاده بود توي حوض !
ادامه داستان بازدید 51 نفر 51 نمایش
بالاخره خودش اومد، با یه دسته گل و لباسی شیک! روبروم نشست، گفت معذرت میخوام ، بخدا نمیدونستم اینقدر دوسم داری، فقط یه شوخی کردم همین!! غلط کردم، خواهش میکنم برگرد! از خوشحالی داشتم بال در می آوردم، خدا میدونه چقدر منتظر این لحظه بودم که بفهمه چقدر دوسش دارم... نمیدونم چرا هر چی باهاش حرف میزدم باز به حرفام توجه نمیکرد
ادامه داستان بازدید 75 نفر 75 نمایش
گنجشک کوچولو از رو شاخه افتاده بود پایین. هی پرپر میزد ولی نمی تونست پرواز کنه.پسربچه ادامس فروش هیشکی ازش آدامس نخرید.اون همه آدامساش رو هی میخورد و بعد هم آدامس باد میکرد و مینداخت دور.گنجشک کوچولو فکر کرد براش دونه ریخته اومد نوک زد به آدامسا.آدامس به نوکش چسبید .اون هرچی تلاش میکرد به جای اینکه آدامس کنده بشه باد میشد
ادامه داستان بازدید 71 نفر 71 نمایش
مردم فوج فوج از سمت مجلس می دویدند. صدای تیر های پی در پی همچون رگباری گوش را می خراشید. پدر با دخترش آمده بودند سر میدان سرچشمه تا اسباب بازی بخرند. هنگامی که پدر دویدن مردم را دید دخترش را داخل مغازه اسباب فروشی برد و از او قول گرفت که از مغازه بیرون نیاید. پدر رفت و با شعار داخل جمعیت گم شد
ادامه داستان بازدید 49 نفر 49 نمایش
-شما؟ فکر می کرد یکی از دوستاشه داره اذیتش می کنه ولی خب تا برسه خونه خوب بود حداقل حوصله اش سر نمی رفت برای همین شروع کرد به اسمس بازی کرد اس ام اس بدی امد -من خودت ،حدس بزن دوست دار کی باشم -نمی دونم حتما یکی از بچه هایی که داری اذیت می کنی می دونی که حوصله ندارم بگو کیی؟ -شاید یه
ادامه داستان بازدید 66 نفر 66 نمایش
همسرش را در جنگ از دست داده بود و حالا تنها فرزند دلبندش را هم گم کرده. صاحب خانه اش اثاثیه اش را برای کرایه های عقب افتاده اش ضبط کرده حالا سقف اوبه وسعت آسمان است و فانوسهایش ستارگان آسمان. نسیم خنکی موهایش را نوازش می کند یک لحظه احساس می کند که دستان شوهرش بر سرش قرار دارند چشمانش
ادامه داستان بازدید 51 نفر 51 نمایش
آه اومد! در خونه مو زد. حالا چه کار کنم؟ ای وای من که آمادگی دیدن شو ندارم. شوخی شوخی اومد. این جا برهم ریخته است. چه خاکی به سرم بریزم. فکر نمی کردم اون منو بپذیره. وای حالا باید خودمو پریشون نشون بدم. آخه من در حال خودکشی هستم. اون قراره بیاد این جا که منجی من باشه. یه خانم ریز نقش که حس می کنم مثل فرفره حرف می زنه
ادامه داستان بازدید 46 نفر 46 نمایش
پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی
ادامه داستان بازدید 95 نفر 95 نمایش
حاجی دیگر بی تاب شده بود. - خوش به حال اونایی که رفتن. وای به حال من و تویی که موندیم سید! سید خواست به حاجی دلداری بدهد. - قصه نخور حاجی جون! اونایی که رفتن نوبتشون بود.نوبت من و تو هم می رسه حاجی. حاجی آهی کشید. آرام نجوا کرد: - رسیدنش که آره...نوبتمون می رسه...آره...ولی فقط خود خدا میدونه کی نوبتمون می شه
ادامه داستان بازدید 41 نفر 41 نمایش
به نام یار همیشه چشم میدوزه به من ، اونقدر بهم خیره میشه که نمیدونم واسی چی اینجوری نگاهم میکنه . گاهی ساعت ها نگاهم میکنه یه مواقعه ای هم که حوصله نداره پنج دقیقه ای میشینه و بعد خسته میشه و میره. خیلی بی وفاست ، اما دوست داشتنیه. بعضی مواقع شده اونقدر میخنده که دلش درد میگیره ، گاهی چشماش بارونی میشه و اشک از روی اون گونه های نازش میریزه
ادامه داستان بازدید 68 نفر 68 نمایش
همیشه برای رفتن به اون مدرسه لعنتی عجله نداشت هیچوقت نشده بود که به موقع بره ولی اون روز همه چی بر عکس شد یه نیرویی اونو از تختش بلند کرد سریع لباسشو پوشید مثل همیشه شلخته یه دستی به موهاش زد مو های صافی داشت به راحتی به شکل اول بر می گشت سریع راه افتاد تو راه بود که چشمش به یه
ادامه داستان بازدید 71 نفر 70 نمایش
اون روز بحث کلاس به ا نتخابات کشیده شد ،یکی از دانشجویان گفت : استاد فرمایشات شما درست باید همه شرکت کنیم ،اما چرا بعضی ها همین که رای ازمردم گرفتند میرن وتا چهارسال دیگه پیداشون نمی شه .استاد گفت ممکنه ،بعضی ها این جور باشن اما نمی شه به همه تعمیم داد .البته افرادی هم هستند همین که برخرمراد سوارشدند کاری به هیچ کس ندارن
ادامه داستان بازدید 38 نفر 37 نمایش
زندگی شیرین است . آن گاه که تنها در گوشه ای دور دست نشینم و تورا به رویای خویش مجسم ببینم . روزی براهی عبورم افتاد و ناگهان خاطره ای بنظر آمد . لرزه بر اندامم گرفت.لنگان لنگان براه خود ادامه دادم پژمرده تر گشتم . لغزید پایم و گشوده گشت دریچه های غمم . نشستم . دیدم دیدنیهارا خرابه ای بیش نبود
ادامه داستان بازدید 48 نفر 48 نمایش
یا رازق الطفل الصغیر... چشم باز میکنی و از دنیایی که به تازگی بر آن قدم نهاده ای می هراسی. با صدای بلند جیغ می زنی و صدای گوشخراشت ، نوید بخش تولدت به پدر منتظری می شود که بیرون اتاق نشسته است. پاهایت را می گیرند، آویزانت کرده و شستشویت می دهند. چندشت می شود. نه بخاطر اجسام و مایعات نا معلومی که به بدنت چسبیده است
ادامه داستان بازدید 49 نفر 49 نمایش
دیگر اشک از چشمانم نمی آمد،گونه هایم و باشم مثل هر شب خیس نبود،خیلی خوشحال بودم.الآن می فهمم که چه گریه های بی خودی برای کسی که ارزشش را نداشت میکردم.با کل دنیا قهر کرده بودم برای این که با او باشم.دیشب برایم بک اتفاق جالبی افتاد به گوشیم زنگ زده بود وقتی گوشی را جواب دادم لحن صداش
ادامه داستان بازدید 67 نفر 67 نمایش
پیرمرد داشت به تندی برف های جلوی درب ورودی سالن راه آهن رو پارو می کرد. چند قدم اونطرفتر، دختر و پسر جوونی زیر برف آروم، بیرون از سالن منتظر قطار بودن و داشتن با میله ی نوک چترهاشون روی برف خطوطی رو می کشیدن. پیرمرد داشت به اونها نزدیک میشد. پیرمرد رسید. یه نیگا به خطوط روی برف انداخت
ادامه داستان بازدید 78 نفر 78 نمایش
صدا از پشت سرم بود.چند نفر با اسلحه از کابین کاپیتان بیرون آمدند و دیدگان همه را متوجه ی خود کردند. دوباره سکوت مطلق حکم فرما شد.باران شدت گرفت و آب دریا بالا می زد اما کسی حق نداشت به کابین های خود برگردد این را مردی که به نظر می رسید رهبر گروه باشد گفت. مردی ریز نقش و جوان که شاید
ادامه داستان بازدید 53 نفر 53 نمایش
همه اهل محل او را مي شناختن.مشتري زيادي نداشت اما مغازه ي او هميشه باز بود.پيرمرد يک عينک ته استکاني داشت و هميشه روي چشمش بود.به مغازه اش رسید .از میان دسته کلیدش یک کلید را انتخاب کرد و به قفل در زد .از مرد جوانی که در کنار مغازه ی او مغازه ای داشت کمک خواست تا کرکره را برایش بالا بزند
ادامه داستان بازدید 53 نفر 53 نمایش
sآغا معلم مو نده بود با آخرکلاس چه کنه ،تا شروع می کرد به درس دادن صدای پچ پچشون بلند می شد .یه روز که خیلی عصبانی بود فریاد زد ساکت ! می دونی اگه ساکت نشید چه می کنم یکی گفت : آغا مثلن چه می کنید .دعا می کنم که هیچ کدومتون شوهر نکنید .
ادامه داستان بازدید 69 نفر 69 نمایش
هو امروز اصلا از صبحش پیدا بود قراره یه نفر بمیره. کجام من الان....؟ آها...توی راهروی سرد، زیر نور کرخت مهتابی بیمارستان و دارم خطی رو که زنی حامله بهم نشون داده بود رو دنبال میکنم. وای خدای من... الانه که بدبخت بشم.صداش از صبح مثل یه پودک تو سرم ،از داخل مغزم به جلوی پیشونیم هی ضربه میزنه
ادامه داستان بازدید 44 نفر 44 نمایش
در یکی از روستا های شهر دختری بدنیا آمد انگار هیچکس از امدن او خوشحال نبود او روز به روز بزرگ بزرگ تر می شد زیبا و زیبا تر 15 سال بیش تر نداشت که پسر عموی اش به خواستگاری او امد او از ازدواج چیزی نمی دانست بی محوا به صورت پسر عمویش نگاه می کرد چهره ای خشن وبا ابهت از او می ترسید پدر نمی
ادامه داستان بازدید 83 نفر 83 نمایش
از یه مشکل همیشه رنج می بردم.هر وقت با کلی خرت پرت تو دست راستم میرسیدم دم خونه درست کلید تو جیب راستم بود و برعکس.یه بار نشد که دست راست یا چپم آزاد باشن و راحت کلید رو از جیب همون سمت دربیارم.مثلا همین چند وقت پیش به خاطر این دست اون دست کردن وسایل ، همه ریختن رو زمین و تخم مرغها همه شکستن ، منم مجبور شدم به جا املت گوجه سرخ کنم برا شام
ادامه داستان بازدید 68 نفر 68 نمایش
سا ساختیمو بابا ختیم ..رو روز گار ددیگه چ چشماتو که می می بندی خنجرش دنبال سا سا یته . رفیق خوب بی کلللکم شده بند دلت که اونم صد تا جاشو گره زدی به هم که تا ناف غصه هات باهات بمونه...اااا انگاری همین دیروز بو د آ مخملی کلاه به سر. رگ جوش غیرتش بالا پایین می شد که چی . گلا بتون خانوم نون از دست شاطر گرفته دست به دست
ادامه داستان بازدید 44 نفر 44 نمایش
برای رفیق شاید هنوز به اتاق جدیدم عادت نکرده ام . این اتاق ، این خانه ، این محله و مردم ساکنش نوعی گنگی خاصی برای افکارم به وجود آورده که حتی شرح آن نخ تفکراتم را در هم می پیچاند و گره ای محکم می زند. اصولا به اطراف دیر خو می گیرم و این مسئله از نظر دیگران مشکلی بزرگ در وجودم تلقی می شود
ادامه داستان بازدید 34 نفر 34 نمایش
نگاه مأیوسانه ای به پسرش کرد که روی ویلچر نشسته بود و بازیچه سربازهای اسرائیلی شده بود. پدر محمد نور، شهید حمله انتحاری را در آغوش کشید، گفت " مبارکت باشد برادر، خوشا به سعادت تو با این پسر". به افسوس سری تکان داد. . . . فردای آن روز خبر حمله انتحاری پسری ویلچرنشین که بازیچه سربازها بود، دنیا را تکان داد
ادامه داستان بازدید 40 نفر 40 نمایش
خانمی براساس عادت، راه نزدیکترین میوه فروشی به خونه رو برای خریدن میوه وسبزی در پیش گرفت. آقا ببخشیدبادمجوناتون همیناس؟ جواب داد:بله خانم.از بندر میادبهترین بادمجونه. با دقت نگاهی به هف هشتا بادمجون ته کیسه انداخت چیز قابل خریدی توشون پیدا نکرد.یا خیلی درشت و دونه دار بودن یا باریک وپلاسیده
ادامه داستان بازدید 73 نفر 73 نمایش
توی ایستگاه نشسته بود داشت به مشکلاتش فکر می کرد همه ذهنش در گیر بود بی اختیار چشمش به یک دختر جوون و زیبا خورد انگار یک فرشته که از اسمان امده بود،یه حسی درونش می گفت که بره دنبالش نمی دونست چی کار می کنه به طرف اون دختر رفت خیلی مودبانه گفت:می تونم چند لحظه مزاحمتون بشم دختر ارومم
ادامه داستان بازدید 55 نفر 55 نمایش



