آخرین مطالب نقد آموزش عمومی

آخرین داستان های ارسالی

پر پرواز ۵

نمایش مشخصات طراوت چراغی باز هم بهار حاضریش را روی دفتر سبز خلقت به صدا درآورد ، و سال جدید رسید ، سال جدید را به همه ی داستانکی های عزیز و همچنین نویسندگان در سایت تبریک عرض میکنم امیدوارم سالی پر از مهربانی ، وصال، موفقیت و.. برای همه باشد. امیدوارم گوشه ای دنج از قلبتان همیشه گرمای محبت را احساس کند.

*بــابــا جـان فـریــدون*

نمایش مشخصات محدثه رضایی زاده بی حوصله ترین آدم روی زمین هم اگر بودی، با حالتی میخکوب پای صحبت هایش می نشستی. نمی دانستی از الف تا ی را چگونه به یکدیگر می بافد که مات بی مزه ترین خاطراتش هم می شدی. روی راحت ترین مبل پذیرایی نشسته بود و از دوران سربازی اش خاطره می گفت. می گفت و می گفت و هرگاه گلویش خشک می شد یک قلپ چای می نوشید و ادامه می داد

پاییز بوی خون میدهد

آن روز باران می آمد. دشت تشنه ی آب به وجد آمده بود عصاره ی عطرهای خوشبو را پراکنده میکرد. درخت ها نیز حال عجیبی داشتند، با وزش باد شاخک های خود را تکان میدادند و با موسیقی باران به شکل غریبی می رقصیدند. بوی خاک می امد. پنجره ها را گشودم و گذاشتم که هوای تازه با تاروپود تنم عجین شوند و سرشار شوم از مهر پاییزی

قفس

دستان پینه بسته اش را در دستان چروکیده و خسته ی خود میفشرد،لمسش میکرد، نوازشش میکرد و حسش میکرد، او از این احساس لذت میبرد. چشمانش را به ارامی هر چه تمام تر میبست و نفس عمیقی میکشید، نفسی که اکسیژن و هوای گرم خانه را تا ته اعماق وجود پیرزن میبرد و با بازدمی اسوده تمام ان را به پیرمرد

سارا

نمایش مشخصات علیرضاهزاره فرصت خوبی بود تا از یتییم خانه فرار کند اینجا جای او نیست نزدیک های نیمه شب است فقط چند چراغ روشن هستند آلفرد بیرون رفته و در را قفل نکرده تا برگردد یک . دو سه سارا به سختی قدش به دستگیره در می رسید ولی این کار را کرد با کمی مکث و لرزش اولین قدم را گذاشت و به خیابان رفت باد سرد و خشکی صورتش را نوازش کرد بله برف می بارید بسیار سرد بود اما

درود

نمایش مشخصات حسن ایمانی sدرود از هواپيما كه پياده شد نگاهي به ساعتش انداخت. يك ساعت و نيم پرواز. باد توي غبغب انداخت و با صداي بلندي گفت: _به موقع رسيدم! درود به روح مخترع هواپيما! مهماندارِ خانم بيخ گوشش گفت:_آقاي محترم، خلبان هنوز زنده ست! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

دوازده تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری شغل ! قاضی رو کرد به متهم و گفت : چرا شغل شرافتمندانه ای را انتخاب نکرده اید ؟ متهم گفت : این دست پخت امثال شماست که جامعه ای را بوجود آورده اید که افرادی مثل من را مجبور به انتخاب چنین شغلی می کند. قاضی گفت : اگر قول دهید از این به بعد شغل شرافتمندانه ای را انتخاب کنید. حکم شش ماه زندانی را به شصت ضربه ی شلاق صادر می کنم به شرط این که

قيمتِ مخ!

نمایش مشخصات حسن ایمانی sقيمتِ مُخ! زنداني تبهكار توي اتاق ملاقات به وكيلش گفت:_مي دونستي هر مخي واسه خودش قيمتي داره؟ بهت سه هزار دلار ميدم تا از مخت استفاده كني واسه آزادي من! به فِرِگي هم ده هزار دلار ميدم تا از مخش استفاده كنه واسه دو سه تا نقشه فرار! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

مادربزرگ من یک فضایی است...

نمایش مشخصات علیرضاهزاره از قدیم ها و خیلی سال پیش شاید بگویم دوران کودکی باورتان می شود که من از مادربزرگم می ترسیدم هنوز هم می ترسم می پرسید چرا؟ از آخرین خاطرات کودکی ام که در گوشه خاطراتم است همین قدر یادم می آید که دفعه اولی که من عقل درست و حسابی داشتم و تازه می فهمیدم چی به چیه به خانه مادربزرگ

مقصر

تقصیر خودش بود . توی باشگاه ؛ وقتی که دوستش اشاره ای به من کرد. با نشان دادن چند تا فیگور بدن ، چندان اهمیتی به من نداد: - بی خیال این ریزه میزه ها ! مردم هم دیگه زیاد بزرگش کردند. الکی که این عضلات را پرورش ندادیم ! نباید حریفش را دستکم می گرفت. وفتی که داشت با گوشی آیفون شیکش ، آخرین

عروسی

نمایش مشخصات منوچهر فتیان پور عروسی یروزبا دوستم ازدبستان که داشتیم می آومدیم خونه گفت :می دونی پنج شنبه این هفته عروسی هست . گفتم: نه عروسی کیه ! گفت :عروسی دایی پسر همسایه مون. گفتم :خُب مگه تو میری ؟ گفت :آره خوبه ،خوش می گذره . گفتم چطور ؟ گفت :بابام گفته؛ که تومراسم جشن شون ساز مّحلیه، توشمال میارند ،نمی

عشق

نمایش مشخصات مبینا صادقی شاید بعضی وقتا بفهمی باید کارایی رو انجام بدی که بهش اعتقاد نداری ولی فقط حرف دلته این شاید قشنگ ترین یا بهترین کار عمرت نباشه ولی دوست داشتنی ترین اشتباه زندگیته وقتی نباید دلبست وقتی فهمیدی اشتباهه ولی ادامه میدی به ضررته ولی بازم پاشی دست نمیکشی این اشتباه نیست ،این حماقته

گوک،کل بخش دوم

نمایش مشخصات بهروزعامری گوک،کل (gok”kol) بخش دوم این داستان واقعی است دوستان ببخشید که قسمت دوم را با تاخیر پست می کنم مادر گوک کل در بیمارستان کار میکند حدود یکماه پیش چند نفر کرونایی و فوتی بخاطر واگیری آن داشتند که ایشان و بعد من به آن مشکوک شدیم چون هنوز مسئولان قبول نداشتند که این بیماری کروناست ازینرو

رویای خیس

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" صدای سگها ، خوابش را به هم زده بود . پالتوی سیاه رنگ رفته اش را روی دوش انداخت و به سمت اصطبل اسبها رفت و نگاهی به داخل آن انداخت و در حالی که خیلی خسته بود به سمت گله ی گاو ها رفت و سری هم به آنجا زد . بعد راهش را گرفت و به سمت اتاقک راه افتاد . در حالی که می خواست وارد اتاقک شود ، صدایی او را متوجه خود کرد

دوازده تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری هیس ! کُت و شلوار سرمه ای پوشیده بود. به هرکس که می رسید سلام می کرد و تا کمر خم می شد. پسرم پرسید بابا ! این از همان آدم هایی است که بعد از چهار سال التزام به .......ندارد ؟ اشاره کردم هیس ! بگذار ختم مادربزرگ تمام شود با هم حرف می زنیم. کشف ! به خیالش هر کس زیر درخت سیب بنشیند ؛ نیروی را کشف خواهد کرد

ترسناك ترين موجود!

نمایش مشخصات حسن ایمانی sترسناك ترين موجود! تكليف فردايش انشائي بود با موضوع:"ترسناك ترين موجود!" مادر گفت:_از جنّ بنويس!... خواهر گفت:_از روح بنويس!... تا خواست خودكار به دست بگيرد، پدر سر از لاي روزنامه برداشت و گفت:_طلبكارها!! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

كنترل خشم

نمایش مشخصات حسن ایمانی sكنترل خشم دانشجوي روانپزشكي، خشمگين جلوي آينه ايستاد و رو به تصوير خودش گفت: _آهاي خشم!حواست باشه! من دارم دكتر مي شم و مي تونم كنترلت كنم!!... صداي مادر از توي هال بلند شد: _خدا بهت عقل بده! تو رو خدا تغيير رشته بده! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

جشن یک نفر؛تند باد (قسمت دوم )

نمایش مشخصات بهمن نوروززاده - آقای مهندس خواهش می کنم موافقت کنید چون من بدجور به این پول نیازمندم همسرم طاقت یک شب موندن تو بازداشتگاه رو نداره. + آقای عزیز ، برادر من ، چطوری من الان 100 میلیون پول برات جور کنم ، همه مشتریا هشتشون گرو نهشون هست چند ماه حقوق کارمندا عقب افتاده ! خودت که شاهدی .... نه دوباره داشت

همانی باش که می خواهی

آرزو داشت روزی صاحب کارخانه بشود برای همین سعی می کرد درس هایش را خوب بخواند.امتحانات خرداد ماه تازه تمام شده بود و رسول با قبولی در امتحانتش از دوره ابتدایی وارد دوره راهنمایی می شد. با اینکه بیشتر وقت رسول با دوستانش سپری می شد اما سرگرمی عمده اش طوطی سبزه سخنگویی بود که هر روز با او بازی می کرد و به طوطی اش حرف زدن یاد می داد

«مردی به دستِ خود نفس نمی‌کشد» (سه ‌پاره کوتاه)

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) ۱ چشم در چشم آینه ایستاده بود. اصلاح صورتش تمام شده بود. روی پوست تازه تراشیده‌اش «افتر شیو» مالید و انگار بخواهد خودش را به هوش بیاورد محکم‌تر از معمول چندبار با کف انگشتانِ هر دو دست روی گونه‌هاش نواخت؛ پوست صورتش جیز‌جیز چِزید و بوی تیزِ الکلِ معطر توی دماغش تُند پیچید. بعد

دوازده تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سالگرد ! مرد سر گذاشت تو گوش پسرش و گفت : نیامدند ! پسر گفت : کی؟ پدر گفت : کاندیدا های مجلس ! پسر با تعجب پرسید مگر آنها شما را می شناسند. پدر گفت : نه ! پسر گفت : چگونه ممکن است در این جلسه حضور پیدا کنند. پدر گفت : آخه مادر بزرگت تو فصل انتخابات فوت کرد حتمن آنها برای سالگردش تشریف می آورند

ژرف ترین آرزو

نمایش مشخصات طراوت چراغی امروز باز هم بعد از چند وقت به سراغ دفتر قدیمی سبزرنگ کوچک خاطراتمان رفتم ، باز تمام وجودم رهسپار شد به آن لحظه یادت هست خیلی وقت است که گذشته است تو آدم فراموش کاری هستی ، و باز هم از تو پرسیدم یادت هست ولی دریغ از گفتن حتی یک کلمه.......... مهم نیست ، من آن را کاملا به یاد دارم آرزوهای آن شب مهتابی کنار آلاچیق کوچک

یک روز بارانی

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" زود برگرد دلم خیلی شور می زنه ، کاش نمی رفتی . در حالی که نگاهش می کرد ، لبخندی زد و گفت : خودت که شرایط منو میدونی.چه کنم باید برم .مجبورم و در را بست و سوار ماشین شد و رفت . جاده خیلی شلوغ بود . پدال گاز را فشار داد و با سرعت زیاد شروع به رانندگی کرد . وقت زیادی نداشت . فاصله 200 کیلومتری را باید در یک ساعت طی می کرد تا به جلسه ی وزارت کشور برسد

پر پرواز ۴

نمایش مشخصات طراوت چراغی به نام خدای تغییرات* آرالیا دستی آرام به صورت کیت کشید، و اورا سفت در بغل گرفت سرپرست نوانخانه رو به آرالیا کرد و گفت : لطفا عجله کنید ما وقتی برای خداحافظی طولانی نداریم. آرالیا به سختی کیت را از آغوش خود جدا کرد ، و به سرعت به طرف در خانه حرکت کرد و من هم خیره نگاهش کردم، خیلی سریع

خودكشي

نمایش مشخصات حسن ایمانی sخودكشي در مقابل مردم خودش را بيشتر به لبه پشتِ بام رساند! نه خودش را مي انداخت پايين نه پايين مي آمد! جمعيت بي حوصله شدند و رفتند. دويد پايين و فرياد زد: _كجا رفتيد؟ مي خوام خودكشي كنم! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

مرد شدن!

نمایش مشخصات حسن ایمانی sمرد شدن! صداي رئيسش درآمد از بس لج درآر بود! صداي زنش درآمد از بس گَند مي زد! صداي خودش هم درآمد از بس خرابكاري مي كرد! روزي به پسرش گفت: _وقتي لج درآر شدي، وقتي گند زدي، وقتي خرابكاري كردي... تازه مرد ميشي!! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری مقام ! ابر رو کرد به دریا و گفت : زنده بودنت مدیون بذل و بخشش های ماست ! دریا این حرف را که شنید عصبانی شد و گفت : ای بی انصاف ! ساعت ها زیر آفتاب سوزان جان کندم تا ترا به این مقام رساندم . حالا بذل و بخشش را به رخم می کشی ! آفتاب که شاهد این ماجرا بود رو کرد به دریا و گفت : به هر بی سر و پایی که مقام بدهیم این حرف ها را تحویلت می دهد

شعار تبليغاتي

نمایش مشخصات حسن ایمانی sشعار تبليغاتي "آسان – سريع – مطمئن" كلمه هايي كه شده بود شعار تبليغاتي محصولاتش! خودش اما نه آسان مي گرفت، نه سرعت عمل داشت و نه قابل اطمينان بود! بعد از ورشكستگي مدام جار مي زد: _دولت ، اتحاديه ، سنديكاها مارو ورشكست كردند!! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

پروانه آبی

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) اولین باری که پا توی این جهان گذاشتم یک پروانه بودم، با بال¬های آبی رنگ و خال¬های سیاه. هیچوقت نمی¬توانستم خودم را خوب توی سطح آینه¬ای آب ببینم. برخلاف دیگر حشرات اصلا استعداد روی آب ماندن را نداشتم. سه ثانیه، فقط همین قدر می¬توانستم روی سطح آب بمانم. ولی خب خیلی هم بد نبود. اگر به اندازه کافی باهوش بودم می¬توانستم بیشتر از این¬ها دوام بیاورم

ماشين فلاني

نمایش مشخصات حسن ایمانی sماشين فلاني گفته بودند: ماشين فلاني را نخر!... رفت ماشين فلاني را خريد! دو روز بعد از خريد پايش شكست و نتوانست رانندگي كند! سه روز بعد كه خواست ماشين را بفروشد ، ماشين دزديده شده بود!! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

رویش

نمایش مشخصات آرش شهنواز شاخه ای کنده شده از درخت سر خیابان را داخل گلدانی کاشته بودم . هر روز به آن آب می دادم به این امید که برگی دهد ، کم کم تنومند شود و روزی زیر سایه اش بیاسایم. مدت ها گذشت. ظهرها که از مدرسه می آمدم اول به گوشه حیاط سرک می کشیدم و گلدان سفالی را که روی چهارپایه ای گذاشته بودم ، برانداز می کردم

دختری که دیگر نبود

نمایش مشخصات هلیا محمدی لباسش را پایین کشید و مرتب کرد ،نگاهش در آینه اذیتش می کرد، نگاهی که او را یاد دختر قبلی می انداخت . همیشه از آینه فرار می کرد، اما اینبار به نتچار جلویش قد راست کرده بود! دعا می کرد کاش چشمان کم سویی داشت و نمی توانست این قیافه را باری دیگر در آینه ببیند حالش به معنای واقعی به هم می خورد

قرمز

نمایش مشخصات ف. سکوت کافه چی نوشیدنی گل گاوزبان را آورد. یادش مانده بود که زن نبات نمی خورد. برایش به جای نبات، دو عدد بیسکویت کوچک شکلاتی گذاشته بود. نوشیدنی را از قوری کوچک در لیوان ریخت. رنگ بنفش سیاه نوشیدنی جذبش کرد. لیمو را برداشت و به آرامی چند قطره در لیوان چکاند. معجزه رخ داد: رنگ بنفش تبدیل به صورتی مایل به قرمز شد

هرمز بخش چهارم

نمایش مشخصات علیرضاهزاره موجود عجیب خنده بلندی کرد با مشت یکی از ملوانان را به بیرون از کشتی پرتاب کرد بعضی از ملوانان چند قدم به عقب رفتند هرمز فریاد زد: (بکشیدش ، او موجود خبیثی ست) ملوانان به سمتش دویدند غول با حرکات دستش هر یک را به گوشه ای پرتاب میکرد هرمز به سمتش حرکت کرد دستش را برای زدن هرمز چرخاند

دوستی دیرینه

روزی روزگاری دو دوست بودند به نام های امید و حامد ، هر دو در یک کلاس درس می خواندند و دوستان صمیمی هم بودند . یک روز حامد کتاب امید را گرفت و زیر مطالب آن خط کشید، وقتی امید کتابش را دید خیلی ناراحت شد ولی به حامد چیزی نگفت. روزی وقتی همه بچه ها به حیاط رفته بودندامید برای کاری به کلاس

کفاش

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) کفش های چرم سیاه رنگ را از پای مرد بیرون کشید و شروع به واکس زدن کرد. مرد به سیگارِ برگ‌اش پک عمیقی زد و کفاش قطرات اشک گونه های از سرما یخ زده‌اش را گرم کرد؛ وقتی چشم‌اش به مارک کفش های مرد افتاد... کفش بلّا! تا پارسال مرد کفاش یکی از کارگران کارخانهٔ کفش بلّا بود. اما بخاطر واردات بی رویه، ورشکست و تعطیل شد

فراموشی

نمایش مشخصات محمد علی قجه غصه ام وقتی عمیق تر شد که دیدم بابام داره دنبال در خونه می گرده و سعی داره بر خلاف مسیری که می بردمش بره ... که من با مهربونی راه رو نشونش دادم و در حالیکه بغض گلومو گرفته بود بهش گفتم : بابایی ... نور خونه رو می بینی ؟ اون خندید و جواب داد : آره. من گفتم : خیلی قشنگه ، درست مثل موقعیکه من بچه بودم و تو راهو نشونم می دادی

سربازِ مرگ

نمایش مشخصات حسن ایمانی sسربازِ مرگ! به "سربازِ مرگ" مشهور بود! وارد ميدان كه شد حمام خون راه انداخت. توي دو ساعت كلي سرباز دشمن را كشت. دو روز بعد جسدش پشت خاكريز پيدا شد با يك لشگر مورچه سرباز كه روي تنش رژه مي رفتند! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

تخم مرغ فروش

نمایش مشخصات ایمان فلاح کاظمی دوستی داشتم که سواد کمی داشت یه روز به من گفت قصد کار کردن دارد از او پرسیدم چه کاری? گفت فروش تخم مرغ های محلی در بازار تهران, من تعجب کردم!با خودم گفتم چیکار میخواد بکنه?با خودش درگیره چند وقت بعد زنبیلی(سبد بافته شده از حصیر)از تخم مرغ پر کرد و راهی تهران شد من به او خندیدم و

دوراهی

نمایش مشخصات سلمان مرادی روزی درخیال خود شایددرتوهمات خود به سرعت هرچه تمامتر برروی کلمات خود سوار وچهارنعل درجاده افکار به پیش میرفتم دیدم پیرمردی رابالباس تمیزباریش وموهای پریشان وسپید تکیه برعصای خود درکنارجاده افکارایستاده بود، ایستادم اورادرخیال خود سوارکردم. چندلحظه ای بااو به گفتگو پرداختم درته کلمات اوغم رامیشد لمس کرد

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری قتل عام ! گنجشک رو کرد به بچه هایش و گفت : فرزندانم ! برای نان جیک جیک نکنید ! آنها شما را قتل عام خواهند کرد. اتوبان ! آنها قرار گذاشتند کنار اتوبان همدیگر را ملاقات کنند. پروانه هر روز سر قرار می آمد اما خبری از دوستش نبود یک شب پروانه دوستش را در خواب دید و با گلایه ی گفت : مرد

مرا ببین

اولین بار نبود که بچه ها را به مدرسه می رساندم. آن روز هم باران به قدری زیاد بود که ترسیدم خیس شوند و سرما بخورند. مدرسه شان با خانه فاصله زیادی نداشت و در انتهای یک کوچه بن بست بود و کوچه آنجا برای عبور دو ماشین در کنار هم زیادی باریک بود، به رساندن بچه ها تا سر کوچه بسنده نکردم و به داخل مدرسه رفتم

شوخي

نمایش مشخصات حسن ایمانی sشوخي اهل شوخي و خنده بود. مدام جوك تعريف مي كرد! وقتي جدي جدي تصادف كرد و با دست و پاي شكسته بستري شد، خيلي از فاميل هايي كه به ديدنش مي آمدند مي گفتند: _يه فاميل داشتيم كه مثل تو دست و پاش شكست و مُرد!! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

خورشید خانم

نمایش مشخصات محمد علی قجه صبح شده بود ... آروم چشمامو باز کردم و به اطرافم نگاه کردم . و اونوقت یک رنگ زرد کمرنگ از سمت پنجره نظرمو جلب کرد. من آفتاب زیبا رو از لابلای پرده اتاق که آروم و طناز توی باد ملایم سحرگاه می رقصید تماشا کردم . یه آفتاب ملایم و هزار خاطره که یهو منو به یاد لحظه لحظه بچه گیم انداخت .

مداد رنگي

نمایش مشخصات حسن ایمانی sمداد رنگي مداد رنگي ها را به اطراف پرت كرد و فرياد زد: _با خورشيد قهرم!... با درخت قهرم!.... اصلا با آسمون هم قهرم! مادر نشست زمين و مدادها را وارسي و جمع و جور كرد. همه مدادها تيز بودند جز مداد زرد ، مداد سبز و مداد آبي آسماني كه نوك نداشتند! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

خصومت

نمایش مشخصات حسن ایمانی sخصومت دو مرد كه بيست سال با هم خصومت داشتند در خيابان همديگر را مي بينند. مرد اول فوري گفت:_قسم مي خورم هيچ خصومتي با تو ندارم! مرد دوم با نيشخند گفت: _با بيست سال قهر مي خواي قسم تو رو باور كنم؟ از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

زرافه گردن دراز

روزی روزگاری در جنگل ما زرافه ایی زندگی می کرد. حیوانات جنگل چون گردن زرافه بلند بود می ترسیدند هر وقت زرافه در جنگل راه می رود به خانه آنها سرک بکشد.برای همین جلسه ایی در جنگل به رهبری شیر تشکیل دادند و باهم به مشورت پرداختندو بعد از رای گیری به این نتیجه رسیدند که باید از زرافه

يك هفته ديگر

نمایش مشخصات حسن ایمانی يك هفته ديگر پيرمرد 72 ساله كله كچلش را خاراند و گفت:_دكتر آريان گفته يه هفته ديگه مي ميرم!... پيرمرد 80 ساله دستي به چند تار مويش كشيد و گفت:_دكتر آريان گفته يه هفته ديگه بيا عملت كنم... پيرمرد 85 ساله موهاي پرپشتش را شانه كرد و گفت:_دكتر آريان گفته يه هفته ديگه موهاتو رنگ بذار

لبخندِ علی

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) - بابایی زود برگردی! امشب تولدته! یادت نرفته که؟! - نه دختر خوشکلم! یادمه! - با مامان میریم برات کیک می‌گیریم! - مرسی عشقِ بابا! - زود برگرد؛ دیر نکنی، ها! ″علی″ پیشانی دخترش را بوسید و گفت: باشه بابا جون، زود میام! ″نرگس″ با شوق و ذوق بسیار، پدرش را در آغوش کشید و گونه های سوخته و بی روح اش را غرق بوسه کرد

شكستگي

نمایش مشخصات حسن ایمانی شكستگي پيرمرد به خاطر شكستگي دست و پا ويلچر نشين شد كه خبر اعدام پسرش را دادند! پيرمرد با خشم فرياد زد:_چهار ماه پيش قرار بود پدرِ مقتول رضايت بده! وكيل لعنتي كجاست همين الان با دست هام خفه ش كنم! دكتر رو به پيرمرد گفت: _دست هات چهار ماه توي گچ مي مونه!! از كتاب "سه خط قصه!" حسن

شام برای دو نفر

نمایش مشخصات آرش شهنواز روغن که داغ شد ، پودر میخک ، کاری ، چیلی قرمز ، رزماری و زیره سیاه را با پیاز تفت داد. کمی پنیر فتا هم اضافه کرد. تخم مرغ ها که جیلیز ویلیزشان بلند شد قاشق چوبی را دوباره دست گرفت و چندبار بهم زدشان تا با مخلفات ممزوج شوند . میز را که در حیاط می چید ، از دور پیدایش شد. لقمه ای در دهان گذاشت و لقمه ای در دهان او

پر پرواز(۳)

نمایش مشخصات طراوت چراغی در آیینه فردی دیگر مشاهده میشد، فردی با پوستی زرد رنگ ، موهایی ژولیده و شانه نکشیده، که هر کدام راه خودشان را پیدا کرده بودند. لباس هایی بر خلاف همیشه اتو نکشیده . که نا امیدی و استراب علاوه بر آن دغدغه های فکری آرالیا و کیت من را در خود فرو میبرد . تحمل دیدن خود را در آیینه نداشتم

شهیر

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) صدای سوت که زده می شود، با کتانی های پاره و پوره و با شوت های محکم، دروازه را نشانه می روم ولی نمی دانم چرا هیچ کدام گل نمی شوند. دروازه بان حریف که به دنبال توپ می رود، یارانم سرم فریاد می کشند. از فوتبال ناامید می شوم و از هر بازی که بازنده آن باشم، تنفر دارم. دوست دارم وقتی بازی می

ساخت ایران

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) کارگاه چادر مسافرت دوزی راه انداخته بود و امیدوار بود که ماهانه ده‌ها چادر را بتواند به فروش برساند. اما در طول یک ماه از آغاز کارش هنوز حتی یک چادر را نتوانسته بود به فروش برساند. هیچ فروشگاهی حاضر به پذیرش تولیدات او نبود تا اینکه یک روز صاحب فروشگاهی به او گفته بود: تو که لب مرز

عيادت سخنران

نمایش مشخصات حسن ایمانی sعيادت سخنران زن ميلياردر به عيادت سخنران مشهور رفت و با طعنه گفت: _به خاطر حرف هاي شما ريسكِ زياد كردم، هفت ميليون دلار از دست دادم! سخنران روي تكه كاغذي نوشت: _به خاطر هدف هاي شما حرفِ زياد زدم، زبانم را از دست دادم! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

نرو

نمایش مشخصات سلمان مرادی از زمانی که بهش گفته بودم نمیتونم باهات ازدواج کنم چند وقتی می گذشت. توی یه جمع دوستانه دعوت شده بودم ،وقتی به جمعشون وارد شدم اونم اونجا بود ،چشم تو چشم شدیم ،چند لحظه بلند وبا مکث طولانی فقط بهم خیره شده بودیم، دقیقا نمیدونم چقدر طول کشید که دوستم دستمو گرفت و گفت چت شده چته ماتت برده اون موقعه بود که به خودم اومدم

صدای زندگی

نمایش مشخصات مهدی براهویی روزهایی که بی روح و سرد باشد، روزهایی که در کنار درخت خشک و کهنسالی نشسته ای و به فکر عمیقی فرو رفته ای، تنها یک چیز می تواند زندگی را به تو و اطرافت هدیه دهد و آن نیز جمع شدن ابرهای بارور بر آسمان دلت و باریدنشان است. صدای رعد و برق و رعشه ای که بر اندام ما می اندازد بعد از خشکسالی

شروع یک پایان

نمایش مشخصات فرزاد مرتضایی شروع یک "من" دردهایم خیلی بیشتر شده است، فشار زیادی را روی کمر و گردنم احساس می کنم، چشم هایم به سختی می بینند، نفس کشیدن سخت ترین کار دنیا شده است. نمی توانم جابجا شوم ، و گاهی هم که به زحمت خودم را از این پهلو به آن پهلو می کنم، چنان دردی در بدنم می پیچد که تا مغز استخوانم می رود. دیگر نمی توانم در این جهان بمانم، دیگر باید بروم

ممنوعه

نمایش مشخصات لیلا کوت آبادی خواب دیدم ته یه دره ام تاریک بود بعد خورشید طلوع کرد من بیدار شدم اما هنوز ته دره بودم و کور اما گرمای خورشید رو روی پوستم حس می کردم مشتم رو باز کردم چنتا دونه کف دستم بود از مهمونی شب گذشته قورتش دادم بعد بارون بارید من ته دره بودم آبها داشتن جمع می شدن تا تو بسترشون جریان

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری خدایان ! دخترک رو به خانم معلم کرد و گفت : اجازه اگر به خدا نامه ای بنویسیم جواب می دهد. خانم معلم تاملی کرد و گفت : دخترم! برای چه می خواهید به خدا نامه بنویسید. دخترک آهی کشید و گفت : می خواهم به خدا بنویسم چرا ما این قدر فقیر هستیم؟ چرا ما خانه نداریم؟ چرا مادرم مریض است ؟ چرا پدرم افسردگی دارد؟ چرا

مصائب اَشکال

نمایش مشخصات حسین خسروی مصائبِ اَشکال داستان کوتاه حسین خسروی (باغ‌ها را گرچه دیوار و در است از هـواشـان راه با یکدیگر است #سایه) سایه‌ای سرگردان را، در آن عصرگاه بهاری که در باغ بودی، نسیم با خود می‌برد و تو انگار تنهای تنها نقاشی می‌کردی زیر سایه‌ی درخت بید. بوم سپید نقاشی روی سه‌پایه در

ک مثل کارخانه

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) sمعلم شروع به درس دادن حرف «ک» کرد. بر روی تخته سیاه، سر مشق بچه‌ها را نوشت: «پدر کار می‌کند.» «پدر در کارخانه کار می‌کند.» احمد اشک در چشم‌هایش حلقه بست. به پنجرۀ کلاس خیره شد و با صدایی خفه گفت: «کارخانه تعطیل شد! پدر از کار بی کار شد»... سعید فلاحی (زانا کوردستانی)

دفتر عشق و رایت عقل

نمایش مشخصات طراوت چراغی *ماییم که از باده ی بی جان خوشیم هر صبح منور و هر شام خوشیم گویند سرانجام ندارید شما ماییم که بی هیچ سرانجام خوشیم * کلاه کاپشنم را سر گذاشتم، قصد داشتم که امشب به مناظره ی آن دو گوش بدهم، چه کسی عاقل بود؟ چه کس دیوانه؟ که از جدایی ها میگفت ؟ چه کس از وصال ها؟ تازگی ها فرشته ای آمد و دو بالش را جا گذاشت و رفت

گرافیست عالی!

نمایش مشخصات هادی هادوی دندانهایش به شدت وسط زبانش را فشار می داد به حدی که از قطع نشدنش تعجب میکردم! مدام زبانش را داخل میبرد و دوباره همان حرکت قبلی را به همراه لبخندی تکرار می کرد. به حدی به فضای دهانش خیره شده بودم که به چشم من اندازه قاب تلویزیون می آمد. با تکان خوردن شونه ام متوجه شدم در حال صحبت با

فراق

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) شال لاجوردی را روی گردنش انداخت و با چشمانی که اشک درونشان حلقه بسته بود، برای آخرین بار نگاهم کرد. ناگهان چشمانش را بست و رویش را گرفت و رفت. سارا رفت اما شادی را هم با خودش برد. برف بی امان می بارید و همه لباسم را سفید پوش کرده بود. برفی که شباهتی به برف های دیگر نداشت. غروب جمعه که اولین بار چشمانش را دیدم، معصومانه تر از تصوراتم بود

سرباز

sجلو پام ترمز زد. می شناختمش. همون تاکسی ای بود که همیشه با پریناز سوارش می شدم. برگشتم عقب. صندلی خالی بود. یه کم که گذشت گفت: شوهر کرد رفت. تو هنوز زن نگرفتی؟

کت و شلوار

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) مجری تلویزیون با ژست همیشگی‌اش، شروع به سخن راندن کرد: «و توجه شما را گزارشی از اعتصاب کارگران نساجی بروجرد در پی عدم پرداخت هفت ماه حقوقشان جلب میکنم». و تلویزیون گزارش را پخش کرد. پشت صحنه، یکی از عوامل از مجری پرسید: «مبارک باشه! کت و شلوار نو خریدی؟!» - «آره دوخت ایتالیاس! پارچه اش پشمِ نیوزیلنده و آسترش ابریشم ترکیه

توانايي

نمایش مشخصات حسن ایمانی sتوانايي استاد رو به دانشجوها گفت:_كي مي تونه يه نمونه توانايي انسان رو نشونم بده؟! دانشجوي درشت هيكلي دستش را بالا گرفت و گفت: _زور من به علاوه يه مشت! استاد خنديد و گفت: _نه به اندازه خودكار من به علاوه يه امضاء!! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

دوستی برای کودکان

یکی بود یکی نبود در جنگل قصه ما دوتا بچه روباه بودن که باهم دوست بودن و همیشه بازی می کردند.یکی از انها روبی نام داشت که قوی تر و درشت تر بود و دیگری فسقلی نام داشت که ریز و شیطون بود.همیشه صبح ها روبی به دنبال فسقلی میرفت و باهم به مدرسه میرفتن تا اینکه یک روز روبی هرچه منتظر شد فسقلی

آدم های دو رنگ

بنظر من بعضی ها را با کج و کوله کردن قیافه می توان شناخت اما بعضی از آدم‌ ها را به هر دردی بزنی موفق به شناخت آنها‌نمیشوی بعضی هام هر بیست و چهارساعت یکبار دچار تغییر می شوند آنقدر در حال تغییر اند که روز و شب در برابرشان کم میاورد نمیتوانیم بگوییم آدم ها چند دسته اند چون مانند بعضی از اعضای بدنشان در حال تغییرند یک روز مهربان یک روز بداخلاق و

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سقراط ! مرد سرنوشت سقراط را که خواند آهی کشید و گفت : اگر مردم آتن می فهمیدند چه کسی را از دست داده اند تا امروز گریه می کردند. گفتم : آنها هنوز این کار را می کنند. مرد با تعجب پرسید : سقراط کشتن هنوز ادامه دارد ؟ گفتم : بله ! مرد گفت : چه کسانی این کار را می کنند؟ گفتم : خدایانی که تفکر آتنی دارند

تنها تر از تنها

نمایش مشخصات آذر جهانی تنها تر از تنها تنهاتر از تنها شدم آواره ی میدان شدم خود را زبونی ساخت با اشک هم پیمان شدم اما مرا تحقیر نیست چون که هنوزم دیر نیست دو نفر دختر زیبا در یک پارکی، روی یک صندلی برگی شکل و در مقابل برکه ای نشسته بودند. صدای اردک ها از برکه می آمد. یکی از دختر ها سرش پایین و خیره به موبایلش بود

بالاخره عاشقش شدم

نمایش مشخصات فاطمه سادات حيدري sبارون کم کم میامد پسرک دست فروش بارش را جمع میکرد سرما وجودش را گرفته بود صورتش قرمز اما من شیفته سادگیش شدم

نقطه ویرگول

نمایش مشخصات نگین پارسا دخترک تصمیم خود را گرفته بود به ارامی مشتش را باز کرد و قرصهای درون دستش را دید،او مصمم تر از قبل شد. دوست داشت برای اخرین روز زندگیش ،زندگی کند!بخندد،شعر بخواند،داستان بنویسدو تنها باشد.قرصها راکنار پنجره گذاشت و شروع به جمع کردن وسایل اتاقش کرد. لباسهایی که کف اتاق ریخته بودند

استاد گربه ها

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) کیسه دسته دار غذای گربه ها را محکم در دست مشت می کنم و از میان آدمک هایی که سرشان در گوشی خیره است، تند تند گام برمی دارم. تلفن همراهم زنگ می زند، مهتاب است ولی فرصت جواب دادن را ندارم. در میان ازدحام جمعیت، احساس تنهایی ام بیشتر می شود. وارد خیابان نیمه تاریک می شوم و بدون نگاه به

جنون ساینس یاجنون علمی(داستانی غم انگیز)

بنام الله ابتدا باید عرض شود که متاسفانه سندرم ساینس هم جدیدا به بازار برخی دانشمندان و دانشجویان وارد شده است و باید برای چنین جامعه علمی گریست. سندرم ساینس science syndrome یا جنون علمی یک اختلال روانی می باشد که باعث خروج دانشمند یا دانشجو ازموضوع علم خود می شود. ساینس راعلم تجربی

سیگار

آقا شهرری؟ کجای شهرری؟ نازی آباد. بیا بالا. سلام. سلام آقا، از اینجا نازی آباد نمیبرن، باید بگی چهار راه چیت سازی. بعضیا مسیرشون میخوره، چقدر میشه؟ هرچقدر دوس داری بده. سر این کرایه همه ش به مشکل برمی‌خوریم، کرایه ش دو هزار و پونصده، بفرمایید این سه تومن، یه پونصدی بهم بدین

پدر و طلبكار

نمایش مشخصات حسن ایمانی sپدر و طلبكار پسر از پشت پنجره نگاهي به بيرون انداخت و گفت: _اين طلبكاري كه من مي بينم به خونت تشنه ست بابا!! پدر گفت: _خونش رو مي ريزم! تو فقط بگو بابام خونه نيست! مادر توي آشپزخانه ظرف مي شست و مي خنديد. از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

جنگ مطبوعاتي!

نمایش مشخصات حسن ایمانی جنگ مطبوعاتي! روزنامه نگار و سردبير جواني، مدت سه سال با يك نويسنده مشهور جنگ مطبوعاتي راه انداخت و هر روز با چاپ مقاله او را مي كوبيد! تا اينكه يك روز براي قتل نويسنده مشهور راهي خانه اش شد!! نويسنده به محض مواجهه با سردبير خشمگين گفت: _ اگه مطمئن هستي با كشتن من فروش روزنامه

سوپ سیروس

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) مقابل در ورودی می رسم. چه ساختمان بزرگی. خجالت می کشم وقتی می خواهم داخل شوم. نمی دانم چرا هر وقت وارد جای جدیدی می شوم، قلبم تندتر می زند. از بین نرده های فلزی چرخان می گذرم. نور خورشید در آنها منعکس می شود. خانمی که جلوی در، پشت میز نشسته نگاهم می کند. آب دهانم را قورت می دهم. خدای من اینجا چقدر بزرگتر از تصورم است


تعداد صفحه:(40)
< 6  5  4  3  2  1