آرشیو داستان

افق اول

نمایش مشخصات محمد جعفری من پیامی دارم . از روی زمین . از عمیق ترین دره ها . از ساکت ترین نقطه جهان . از سرد ترین دست ها . از گرم ترین روز های تابستان . از خونین ترین غروب . از تلخ ترین طلوع . از تاریک ترین خانه . از بی ابر ترین آسمان. انتهای هستی مقصد من است . جایی که تابحال ، هیچ دخترک بازیگوشی به آن سرک نکشیده و بوی پستی و حتی عشق آدم ها تا آنجا بلند نشده

از تو فقط حسرت ماند و ...

نمایش مشخصات مینا رسولی نبودن هایت مرا به بی رحمانه ترین شکل ممکن زمین زد ...به بی رحمانه ترین شکل ممکن تمام وجود و هستی ام تکه تکه شد و از صدای دردها و شکستن هایم حتی حال دشمنانم هم بحالم سوخت ... روا نبود این چنین انتقام بگیری ...بخدا که روا نبود این چنین بروی و مرا آواره پیچ و خم نبودن هایت کنی ... روا نبود من صاحب عزا باشم و داغدارت

من به دنبال تو!

نمایش مشخصات نگین پارسا دلم هنوزم گرمه به امید اون روزی که باز با حافظ همقدم بشمو توی مهرماه روی برگای زردونارنجی رد بشم وصدای خش خش برگاقلقلک بده ذهنمو_اونقدر راه بریم که برسیم به بوستان!!و روی نیمکت های سعدی بشینیم واستراحت کنیم!اونجا هی حافظ غزل بگه ومن براش بخندم!بشم همون دلبرشیرین غزلهاش بشم نگین

طناب

نمایش مشخصات مصطفی باقرزاده #طناب حیاطمان کوچک بود و باغچه ای در دو سمت آن که بوی خوش و زیبایی آن آدمی را سرمست می کرد ، بهار خوابی گوشه ی آن می درخشید و حوض کوچک و کم عمقی وسط آن به طوریکه چند ماهی قرمز را می شد به راحتی شمرد، من بر روی بهار خواب روی بالشی لم زده بودم و داشتم مادرم را نگاه می کردم. تلفن همراهش

عشق مرگ

نمایش مشخصات مبینا صادقی اگر به شما بگویند که امروز آخرین روز عمرتان است چه کار می کنید ؟؟ فکر کردن به این موضوع سخت است چون وقتی عصبانی، یا با مشکلات رو به رو می شویم از خدا آرزوی مرگ می کنیم حال خبر دارید کی وکجا و چه زمان آیا هدفی برای زندگی کردن در خود یافت می کنید ؟؟ مرگ مشکل نیست مرگ یکی از اتفاقات

پیدا یا پنهان

sعشق در بعضی جاها پیداست ودر باطن بعضی کسان پنهان

فراموشی

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار sبا عشق شروع شده بود ، ولی بعد از سالها زندگی با عشقی یک طرفه ، پیرمرد در واپسین دقایق زندگی چشم گشود و به همسر پیرش گفت : تو یادت نیست ، من برای داشتن تو ، دلی را به دریا زدم که از آب هم " واهمه " داشت !! .... " واهمه "

خود 'کشی'

نمایش مشخصات سروش جنتی طناب را چندین بار بررسی کرد. اتصالش به سقف را هم با آویزان شدن از آن چک کرد که مبادا مثل مردی به نام اوه، یک افتضاح به بار بیاید. این بار خواهد رفت. _هیچ شرافتی در تحمل مشکلات نیست باید بتوان علیه جنگیدن بیهوده، طغیان کرد. اوج انتخاب انسان در 'نبودن' است. او هیچ گاه انسان نا امیدی نبود، هیچگاه نمی شد به او گفت بی انگیزه

محکوم به فراموشی

نمایش مشخصات مینا رسولی فکر فراموشی او را فراموش کرده بودم و او نیمی از من شده بود,همسرم را دوست داشتم اما عاشق او بودم ... و در مواقعی هم عاشقانه هایم را برای او میخواندم و به چشمان همسرم خیره میشدم ...و او چه دلبرانه در اغوشم جای میگرفت و گونه هایم را بوسه باران میکرد در حالی که نمیدانست مخاطب عاشقانه هایم او نیست

دنیا

نمایش مشخصات همراز محمدی دانش اموز با خواندن اسمش توسط معلم بالای کلاس می ایستد وبا تردید شروع به خواندن می کند :( به نام او چند روز پیش کتاب جدیدی رو که خریده بودم باز کردم هر صفحه که جلو تر رفتم چیزی درونم روشن تر می شد تازه فهمیدم دنیا واقعا جهان هستی ست . دنیافقط کشور من شهر من و محله ی من نیست دنیا خیلی

جشن_شهریور_پاییزی

نمایش مشخصات نیما فریبرزی داستان کوتاه... دوم شهریور بود... ساعت 19:07 دقیقه... یک عصر نیمه تابستانیه نیمه پوسیده... با کمی چاشنیه دل مردگی و عصاره پاییز زرد رنگ حزن آلود... صدای مرغای آسمان و پرندگان همسایه ها ،چرت عصرانه جیرجیرک های شب زنده دار را پاره کرده بود... صدای رفت و آمد پر سر و صدای ماشین هاای اتوبان

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری وکیل مدافع رو کردم به استاد و گفتم : ببخشید ! شما برای این که حرف دل مردم را بزنید در داستان هایتان از گاو ؛ گوسفند ؛ بز و....استفاده می کنید ؛ آیا منظور خاصی دارید ! .استاد گفت : این جا؛ از حیوانات هم نمی شوداسم برد. گفتم : چرا ؟ خندید و گفت : عده ای وکیل مدافع معترض می شوند که حقوق حیوانات

انضباط زیر خط فقر

نمایش مشخصات مینا رسولی سال اخر هنرستان بودم و به قول معروف داشتم دیپلم میگرفتم که ... که یه روزی خانم عسگری (مدیر مدرسه اینجانب) همین که داشتم از رو نرده پله های طبقه دوم منتهی به طبقه اول(که از شانس مضخرف بنده دفتر مدیر و معاون و خلاصه هر چی عزارائیله اون طبقه بود) سر می خوردم ,که یوووووهااااااااا دست به کمر و با یه اخم تصنعی ایستاده بود و داشت منو میخورد

زندگی کبوتری

تمثیل در لغتنامه دهخدا به “تشبیه کردن چیزی را به چیزی” معنا شده و بعضا در مباحثات برای قانع کردن افراد استفاده می شود. طوریکه وضعیت الف به وضعیت ب تشبیه شده و درنتیجه کاری که در وضعیت ب منطقی نیست٫ خود به خود در وضعیت الف مضحک می نماید. یکی از پرکاربردترین این تمثیلها ٫ تشبیه “جامعه“ به “کشتی“ است

جشن یک نفره

نمایش مشخصات بهمن نوروززاده ماهها بود در به در به دنبال کار می گشت ! تو این مدت بیکاری هم بصورت روزمزد پیش بناهای زیادی خودش رو مشغول می کرد موقع رفتن به خونه هم دستاش رو با انواع و اقسام کرم و شوینده و صابون نرم می کرد تا زنش نفهمه میره سر کار بنایی ! از نظر خودش بد نبود ولی خانمش نمی تونست تحمل کنه ! نه اینکه سرکوفت

بدون.....سخن

نمایش مشخصات مبینا صادقی حرف های غریبی که به آن ها می نازیم و در دل همه ی ماست شاید فکر کردن به تمام چیز های که به آن ها اعتقاد داریم کمکمان کند تا بتوانیم درست فکر کنیم هر چه قدر هم اعتقاداتت درست باشد ولی نباید فکر کرد به اعتقادات چون نقض کردن عقیده مثل رفتن به ته یک باتلاق پر از شک و شرک است ولی تفکر درست

فرشته های زمینی ،قسمت سوم

نمایش مشخصات زهرا میرزایی - آره دخترم - مامان وایستا ... فقط یه چیزی -چی؟ -اگه پسره من براش اسم میذارم ، اگرم دختره بابا -موافقی بابایی؟ -باش دخترم ما تسلیم... هرچی تو بگی همون قبوله - الان باید اسمو ستاره بذاره - واقعا یعنی پسره؟ خدایا هزار مرتبه شکرت... البته برام هیچ فرقی نداشت ....بچه بچه ... مهم اینه سالم

خاطرات(همیشه من)

نمایش مشخصات همراز محمدی سال ها پیش زمانی که پایم را در کوچه ی دانشگاه گذاشتم نردبانی بلند قامت را دیدم شاید قدش یه متر از من بلند تر بود مردم با تعجب او را نگاه می کردن و به زور لبخندی که بیش تر لب هایشان کش می امد می زدند اما نردبان بیخیال بود گاهی وقتها می دیدم قلبش می شکند اما هیچ نمی گفت همیشه می خندید

فرشته های زمینی ،قسمت دوم

نمایش مشخصات زهرا میرزایی “این بچه اسمش ستاره و خیلی برام عزیزه ، اون پدر نداره و منم توان مالی ندارم برای بزرگ کردنش ،نمی تونم از عهده اش بر بیام، نمی خوام سرنوشت بچه ام مثل خودم خراب بشه ،فقط خواهش می کنم بچه امو خودتون بگیرین بزرگش کنین تا خیالم راحت باشه، اونا اول به خدا و بعد به شما می سپارم” شقایق

تاب

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار درگوشه ای از ایوان چوبی ،دست هایش را همچون دستان عشاق برمیخی زنگار گرفته از روزگاران دور که دردل ستون چوبی نشسته بود، گره کرده بود . و هرازگاهی با تلنگر بادی ، تکانی می خورد تا فراموش نکند دراین سالها برای چه آنجا ایستاده است؛ شبهایی که ماه روی درهم می کشید و یا پشت ابرهای تیره گرفتارمی شد، او سو سو می زد تا بیراهه برای رهگذران راه جلوه نکند

چشمهاى آشنا!

نمایش مشخصات سيدمحسن عظيمى كلاس اول ابتدايى بودم كه پدر تصميم گرفت مدتى من، خواهرم مريم و مادر را به علت خطرات جنگ به روستاى پدربزرگ بياورد. حدود شش ماهى آنجا بوديم و خيلى چيزها از آنجا برايم آغاز شد. پدربزرگ بازنشسته ارتش بود و دوران بازنشستگى را در روستاى آرام خانوادگيش ميگذراند. اما آنجا همه چيز فرق ميكرد

هم نیمکتی

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی بی هدف سوار اتوبوس شدم ، نمیدانم کجا ،شاید چند ایستگاه بعد ، یا هر جا که دلم بخواهد ، پیاده خواهم شد . در اتوبوس ، در حال ایستاده ، قیافه ها را نگاه میکردم ، چشم هایی متفاوت ، از چشم بعضی ها میتوانستم بخوانم که در ذهنشان برای یکی نقشه میکشیدند و چشم بعضی ها نشان میداد که خودشان را

« دو دقیقه سکوت »

نمایش مشخصات آیدا فتوحی ابوابی وقتی می گفت: «راس ساعت پنج ِعصر منتظرتم...» یعنی: یه دقیقه اینور واونور، دلشو به آشوب مینداخت و بیقرارش میکرد! اونوقت، من خوب می دونستم اون لحظه توی دلش چی میگذره! چون هربار که دیرکرده بودم، ازهمون دم در که منو دیده بود با فریادگفته بود: « وای... دختر توکجا موندی اخه؟ هیچ میدونی، زمان

دعای عهد

نمایش مشخصات مهشید سلیمی نبی _دنبال چی تو گذشته ات میگردی ؟ وقتی مثل پیله ی کرم خورده دوره خودت پیله کردی وجز بوی گند چیزی از گذشته ات نمیاد.. _دنبال کسی که دوستم داشته باشه که... _تو. ، تو جاهای تاریک قلبت....تو گذشتت..نرگس کاشتی ،بذر نسترن ریختی... پاکش کردی گرچه زیبا نبودی ولی تونستی..گوش کن،، _من گذشتمو دوس ندارم

تاوان یک اشتباه

نمایش مشخصات مینا رسولی از وقتی که یادم میاد با طمانینه و ابهت خاص خودش قدم بر میداشت تو کوچه پس کوچه هایی که پر بود از ادم های ناپاک ...کوچه پس کوچه هایی که بی شباهت به خرابه های شام نبود همیشه آرامش گم کرده امو از آرامش صورت زیبا و چشم هایی که درد رو فریاد میزد پیدا میکردم... همیشه به بودنش به متانتش با وقار بودنش می بالیدم و تو دلم هزار بار قربون صدقش میرفتم

كوچه مردها

نمایش مشخصات سيدمحسن عظيمى كاش ميشد بعضى خاطرات را چندين بار زندگى كرد، كاش ميشد يك احساس را بارها تجربه كرد. اما حالا كه نمی‌شود، حالا كه اين گذرِ زورىِ زمان، همه‌چيز را با خود به دوردست‌ها ميبرد و به ورطه نابودى ميكشاند، شايد بشود تك‌تك آنها را از زمان بُريد و قاب كرد و جاى دنجى در خانه دل نصبشان كرد تا

فرشته های زمینی، قسمت اول

نمایش مشخصات زهرا میرزایی پدرام و شقایق بعداز دو سال نامزدی بالاخره باهم ازدواج کردن، پدرام تو یه شرکت بعنوان مهندس مشغول به کار بود و شقایق هم تو خونه کارای طراحی شرکت را انجام میداد آنها خیلی همدیگه را عاشقانه دوست داشتن، اما از طرفی وضع مالی خوبی نداشتن و مستاجر بودند پدرام عاشق بچه بود ولی شقایق می خواست

نامه آخر

نمایش مشخصات مهناز اکبری یگانه نازنین من، شاهزاده ی سوار بر اسب سفیدم: سلام امـروز کـه ایـن نامـه را برایـت مینویسـم حالـم خـوب شـده اسـت. قرصهایـم را کمتـر کـرده ام. کمـی بـه زندگـی برگشته ام. 3 سـال و  انــدی اســت کــه تــو رفتــه ای و مــن تــازه کمــی بــه زندگــی رو آوردهام. برایـت خنـده دار اسـت! مگـر

داداش کایکو

نمایش مشخصات عماد دهنوی آفتاب از لابلای شاخ و برگها میزد پشت گردنم و جای شیره های انجیر روی پوستم را حسابی می سوزاند.کلافگی ام را که دید دستش را دراز کرد طرفم گفت:«شیلَنگو بیار.» گفتم:«ولشون کن، بریم بالا انجیر بچینیم؟» گفت:«بیار بینَم بچه ننه.» سر شلنگ را کشیدم تا دم باغچه و دادم دستش.«به حسابشون می رسم» گفتم:«یه روز سوسک میره تو دمپاییت تلافیش در میاد

بدهکار

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) جمعیت نسبتا طویلی جلوی خودپرداز محله داخل صف ایستاده بودند. زن رفت و در ته صف جا گرفت . کارت ها به سرعت درون دستگاه فرو می رفتند و دستانی که بی وقفه کار می کردند تا یارانه ی دیشب واریز شده را بگیرند. چشمان زن با نگرانی مردم را می پایید، اضطراب را میشد به وضوح در چهره اش مشاهده کرد


تعداد صفحه:(40)
< 7  6  5  4  3  2  1  >