آرشیو داستان

سِلنا - 8

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی گفتم : برای دیدن کسی به اون سمت اومده بودم ، وقتی دیدمت که چند نفر تو رو به داخل یه ماشین می برند ، از تعجب خشکم زد ! اول خیال کردم اشتباهی دیدم ، خوشبحتانه اسلحه ام همراه بود ، تو اون جاده جنگلی به لاستیکای عقب شلیک کردم ، می ترسیدم ، من یا اونها به تو صدمه بزنیم، وقتی مجبور به توقف

یک روز معمولی

نمایش مشخصات ف. سکوت بالاخره رفت. حالا می توانستم با خیال راحت هر کاری دوست دارم، بکنم. با این که در کل شبانه روز سه جمله هم رد و بدل نمی کردیم، بودنش حس زیر ذره بین بودن بهم می داد و از اعماق وجدانم چیزکی به نام احساس مسئولیت یا وظیفه شناسی وادارم می کرد که حضور نامرئی ام را با غذا پختن، ظرف شستن، تمیزکاری و حتی نشستن در کنارش مرئی کنم

به بچه هایتان یاد بدهید دنبال مردم راه نیفتند

نمایش مشخصات صدف رسولی چندوقتي است حس مي‌كنم وقتي دارم از سوپرماركت دو تا كوچه بالاتر بر‌مي‌گردم به آپارتمان خودمان، كسي دنبالم مي‌كند. تا حالا نشده سرم را برگردانم تا ببينم كسي پشت سرم هست يا نه. حتي تا حالا هيچ صدايي هم از او نشنيده‌ام. اما مطمئنم كسي پشت سرم مي‌آيد. وقت‌هايي كه بايد عجله كنم و بدوم

شیشه صبر_قسمت دوم

نمایش مشخصات فاطمه خجسته(بچه گیام) بارها تصمیم گرفته بود دفترهای خاطرات و عکس‌هاش رو با یکم نفت، درست وسط حیاط، بفرسته به جایی که بهش تعلق داشت، پیش آدم و آدم‌هایی که دیگه وجود خارجی نداشتن اما نمی‌توونست، اگر‌چه نگاه به عکس‌های پدر نمی‌کرد همین‌که آلبوم و نوشته-ها در اتاقش حضور داشت احساس می‌کرد همراه و حامیش هست

دنباله دار - قسمت دوم

- ماموریت امروزت یکم سخته. حواست به خودت باشه. بیشتر از این چیزی بهت نمیگم. شاید اگه الان استرس بهت وارد کنم، موقع مواجهه با مشکل کارت سخت تر بشه. اگر احساساتت رو کنترل نکنی ممکنه یادت بره که به کجا تعلق داری. شاید تا آخر عمرت توی یه هزارتو زندان بمونی. پس سعی کن از هر چی که دیدی تاثیر نگیری

پرواز

نمایش مشخصات رها تمیمی آخرین نگاهم را به مهران دوختم، از پشت شیشه برایم دست تکان داد. از دور برایش بوسه ای فرستادم‌. جانم را، راهی جایی می کردیم که از هرجای دنیا با صفاتر و زیبا تر بود. برادر عزیزم، از صاحب خانه خواستم خودش مراقبش باشد. صبح که رفته بودیم تا با خانم جان خداحافظی کند، آقاجان هم با اینکه زمین گیر و روی تخت بود، بیدار شد و به بدرقه اش آمد‌

ببر در زنجیر-7

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی ساختمان مرگ ، برای به تله انداختن و کشتن مهاجمین و مخالفین به کار می رفت . ساختمان سالها بود که استفاده نمی شد و امیل امیدوار بود ، هنوز تله ها کار کنند . زنجیر در را با نیزه شکست و وارد ساختمان شدند . دو مهاجم هم به دنبالشان به طرف ساختمان دویدند . آنها فعلا یه دشمن مشترک داشتند ، بعدا

مگر زندگی معنا دارد؟!

نمایش مشخصات سمیرا پوریان گویی زندگی برایش معنی نداشت شنیده اید می گویند یه گوشش در است یه گوشش دروازه؟برای او تولد در بود و مرگ دروازه اصلا حیاط بین در ها برایش مهم نبود به همین خاطر بود که شب ها در کارتونی به اندازه یک بالش کوچک می خوابید و صبح ها در خیابان های شهر پرسه میزد حتما میپرسید برای غذا چه میکرد

آمدند و رنج بردند و رفتند!

نمایش مشخصات حیدر شجاعی شادمان‌ترین انسان‌ها رنگ می‌بازند. به افکاری پریشان فرو می‌روند و بر حماقت‌های خویش پوزخند می‌زنند، اما همگی گیج‌تر از آن‌اند که حقیقت را بازگو نمایند. خواب بودم، خواب می‌دیدم... نخست خود را کنار دری دیدم. آن سوی در، لیستِ اسامی افرادِ بسیاری که تاریخ مرگشان در آن ثبت شده بود، نصب کرده‌اند؛ گویی اجازه نداشتم از در بگذرم

«پانصد تومان آبرو!»

نمایش مشخصات حمزه بنی سعید کاملا مشخص بود دمپایی های تا به تایش که دو برابر سایز پاهایش بود مثل شلوار و بلوزی که به تن داشت عاریه ای است. چهار سال بیشتر نداشت؛ با موهای فر و پوست سبزه و لهجه ی شیرینش بسیار محبوب کاسبین محل بود. همیشه تا دیر وقت حوالی همان چهار راه پرسه می زد و چراغ قرمز و شیشه های پایین ماشین ها برای او معنای امید بودند

دنباله دار - قسمت یکم

- همه چیز درست پیش میره؟ - بله همه چیز درسته. - پس من دیگه تا وقتی که اتفاق خاصی نیفتاده باشه، چیزی نمیگم. دوران دبیرستان بهترین دوره تحصیلی زندگی من بود. بهترین و پایدارترین دوستانم رو توی همون دوران پیدا کرده بودم. هر روز با هم بیرون می رفتیم. یاد پیاده روی های بی هدف توی خیابون ها به خیر

بخشش

نمایش مشخصات رها تمیمی -چهارراه اول پیاده میشم. کمی مانده به چهار راه ایستاد. -خانوم! سرچهارراه شلوغه نمیشه واستاد، همینجا پیاده شین. -خانوووم!! نمیخواین پیاده شین؟ نگاه گیجش را به راننده دوخت. می خواست. باید پیاده می شد و می رفت. اسکناسی را جلوی راننده گرفت و بدون حساب و کتاب باقی مانده ی پول پیاده شد

سلنا - 7

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلنا : باید خودت سوار شی ، من کمکت می کنم ، دست راستتو رو پشتم بذار و وقتی گفتم ، خودتو به سمت بالا پرتاپ و پاتو از هم باز کن . جسیکا سر تکان داد . سلنا : حالا ! جسیکا با دست به پشت او فشار آورد و خودش را به سمت بالا پرتاپ کرد . سلنا هم با یه حرکت سریع زانوهایش را خم کرد تا بدن او بالاتر از بدنش قرار بگیرد

کوه استوار

نمایش مشخصات کوثر علیزاده ❤️ به نام استاد عشق ❤️ پدر عهده دار مسٔولیت خطیری در خانواده است. بار اقتصادی خانواده بر دوش او است.او مانند یک اقتصاد دان همه چیز را مدیریت می کند و مانند یک مدیر همه را به سوی راهی روشن و صحیح هدایت می کند. پدر مقام والا و سختی را عهده دار است ولی شانه هایش محکم تر از آن است که بخواهد در برابر مشکلات خم شود

یک عصر و پروانه

نمایش مشخصات سارا یاسمینی ساعت چهار بعد ظهر بود ،یک چرت زده بودم و مثل همیشه توی آشپز خانه دنبال چیزی برای خوردن . مادر خواب بود ،پدر هم‌ همین طور . من فقط بیدار شده بودم آن‌هم‌ به زور . البته خودم میخواستم از خواب زیاد خوشم نمی اید ،آدم را عین یک پخمه می کند،وقت ارزشمندت را الکی الکی ازت می گیرد . توی یخچال پاکت شیر بود

داستان شوالیه سیاه

نمایش مشخصات حمید رضا مقسمی خبر خیلی زود پخش شد، ویلیام هم که برای سر زدن به زمینش به شمال اسکاتلند رفته بود بعد از خبر دار شدن سفرش رو نیمه تموم گذاشته و برگشته بود، آروم به سمت خیمه ادوارد اومد و گفت: این خبر صحت داره؟ ادوارد سرش رو پایین انداخت و گفت: نمیدونم. ویلیام گفت: کی برای اولین بار این شایعه رو پخش

اذان

نمایش مشخصات کوثر علیزاده ❤️ به نام خالق مهربانی ها ❤️ گاهی بعضی چیزها آرامش خاصی به انسان می دهد، مثل اینکه بدانی یک نفر با وجود تمام بزرگی و عظمتش منتطر تو است، منتطر سخن گفتنت و درد دل کردنت.صدایت می زند برای سخن گفتن با خودش، پس به دیدار او برو و به او اعتماد کن. همین طور که درگیر این افکار بودم احساس

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری ایران خبرنگار بعد از آنکه از زن و مرد جوانی پرسید ایران را دوست دارید ؟ آنها پاسخ دادند آری ! رفت سراغ پیرمرد و پیرزنی که منتظر اتوبوس بودند؛ پرسید ببخشید پدر ! شما ایران را دوست دارید؟ پیرمرد نگا هی به زنش انداخت و گفت : خیلی زیاد! خیلی زیاد! خبرنگار پرسید چرا ؟ پیرمرد لبخندی زد و گفت : ایران همسر من است ! می شود او را دوست نداشته باشم

آوای ماه وحشی - 9

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی صبح ، با روشن شدن هوا بیدار شدم . روی صندلی خوابم برده بود ، متوجه پتوی نازکی که رویم انداخته شده بود ؛ شدم . از پنجره به بیرون نگاه کردم . گرگ همراه تعداد زیادی از همنوعانش را به مزرعه آورده بود . از جایم بلند شدم، اسلحه را به دیوار تکیه دادم و پنجره را باز کردم . گرگ ها سرشان را بلند و به من نگاه کردند

هشت سالگی

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی تولد هشت‌سالگی‌ام بود. آن زمان برگزاری جشن تولد این‌قدر متداول نبود ولی پدر من عادت داشت برای ما تولد می‌گرفت. مهمان هم دعوت نمی‌کرد، می‌گفت مردم دچار معذوریت می‌شوند که حتماً کادو بیاورند. روز تولد پدرم کیک می‌گرفت و یک دسته‌گل و هدیه. این قسمت هدیه خیلی جذاب بود، یک بسته کادوپیچ شده که هیجان باز کردن و دیدنش ارزش یک سال انتظار را داشت

آن روی سکه

پایم پیچ می خورد. پاشنه ی ده سانتی کفشم کنده می شود. پاشنه را در دست می گیرم و کلافه به سمت پارک راه می افتم. بر صندلی که زیر درخت کاجی نه چندان بزرگ قرار دارد ، می نشینم. با چشمانم مدام اطراف را زیر نظر دارم. از شدت خستگی تمام بدنم درد می کند. با دیدن قد کوتاه و هیکل ورزیده ی آرش ساقی، نفس عمیقی می کشم

نیم روز با گوریل

17 فروردین 1369 / ساعت 1 بعدازظهر شمسی خانم کنار حیاط نشسته بودو سبزی پاک میکرد اما به دیدن مردی که از بالای دیوار حیاط خانه به داخل خانه لیز میخورد، نفسش در سینه حبس شد و دسته سبزی ای که در دستش داشت روی سفره روبرویش انداخت. شمسی خانم اول خواست فریاد بزند اما نتوانست. مرد که هنوز پشتش به شمسی خانم بود در حیاط را باز کرد و یواشکی به بیرون سرک کشید

راز معبد

نمایش مشخصات حانیه محمد علیزاده فصل اول: *از همه زود امتحانمو دادم و زدم بیرون.اونقدر خوشحال بودم که نگو.آخه قرار بود با بروبچ بریم هواخوری اونم به زور و التماس با کسب اجازه از مقامات بالا.دومین نفری که بیرون اومد فرزانه بود.کم کم سروکله بچها پیدا شد. فرزانه:ببینم آوا این خره چرا نمیاد؟ آوا:نمیدونم ولله منم همین الان اومدم ولی اومدنی دیدم چمبره زده رو ورقه

قحطی را می توان به وضوح لمس کرد

نمایش مشخصات کوثر علیزاده ❤به نام خدا❤ گاهی با خود می اندیشم که تا کی می خواهد اوضاع به همین شیوه پیش برود؟تا چه وقت باید بین انسانها این همه تفاوت و فاصله باشد؟ در کدام کتاب یا مجله ای نوشته اند که باید این همه اختلاف و تفاوت بین انسانها باشد؟ کدام شخص این قانون را تصویب کرده ؟ یکی تمام

پر باز

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی یا لطیف به به خانوم خانوما از این طرفا؟ راه گم کردی؟ میدونی؟ به دلم افتاده بودکه الان روی پشت بوم یه خبرهایی هست تندی اومدم. بالا اگه ننه ام بفهمه ها نمی دونی چه اوضاعی میشه. خونه جدید بهت خوش میگذره؟ باهات خوش رفتاری می کنن؟ ببین... هیشکی مثل من دوستت نداشت. میدونی؟ چند مدتیه ازوقتی رفتی دیگه حالو حوصله ی هیچ کاری رو ندارم

یک روز معمولی

نمایش مشخصات همایون طراح آن روز تعطیل بود. صبح کمی دیرتر از معمول میکیس تئودوراکیس از خواب بیدارم کرد. طبق معمول چشمانم را مالیدم و به زور آنها را باز کردم. ساعت مچی ام را بستم. چرخیدم و همسرم را آرام بغل کردم و بوسیدم. مثل همیشه " دوستت دارم " خش داری گفت! " صبح بخیر عزیزم " گرمی تحویلش دادم. از جایم بلند شدم و صبحانه ای آماده کردم

آن سوی رود ........قسمت3

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" بعد از شام به اتاقم رفتم و چون خیلی خسته بودم ، زود خوابم گرفت . نیمه های شب با سر و صدا و صدای تیراندازی از خواب شدم . در حالی که داشتم از روی تخت بلند می شدم ، مادرم به اتاق آمد و گفت : سر و صداها و صدای تیر را شنیدی؟ نکند برای پدرت اتفاقی بیفتد ؟ چیزی نگفتم و به کنار پنجره رفتم

آغوش تو

نمایش مشخصات محدثه یعقوبی باری دیگر در این سن و سال عروسک های کودکیم را دور خود جمع کرده ام تا انکه تو را میان انها بیابم ، اما نه خبری از تو هست و نه این عروسک ها مانند ان زمان ها جوانند . بزرگترین عروسک را میان عروسک هایم انتخاب میکنم ، ان را در اغوش میکشم تا شاید ، تا شاید گرمای اغوش تو را باری دیگر حس کنم اما افسوس که این عروسک نه جان دارد و نه گرمای وجود تو را

در راه پله ی سفید کمی نمناک

نمایش مشخصات صدف رسولی - متاسفم آسانسور خراب است. بايد از راه‌پله‌ي كناري برويد. با كمي عصبانيت از اتاق خارج مي‌شوم و از راهرو مي‌گذرم. از فاصله‌ي دو، سه متري به راه‌پله نگاهي مي اندازم. معلوم است كه تازه آن‌جا را طی کشیده‌اند چون کمی نمناک است و هیچ رد کفشی به چشم نمي‌آید. شاید باید صبر کنم تا راه‌پله کمی خشک شود

شانه هایم

نمایش مشخصات مصطفی زمانی بچه که بودم مادرم هر روز خدا، کله سحر می رفت زمین های مردم کارگری می کرد و غروب برمی گشت. خانه مان شلوغ بود. پدر که نداشتم اما خواهر و برادر تا دلتان بخواهد. بعضی شب ها که چشم باز می کردم، می دیدم موهای بلند خواهر، زیر پالشتم است و انگشت شست پای برادر، توی سوراخ گوشم. اتاقی کوچک و گرم، مشحون از پشه هایی که زور هیچ پنکه ی پارسی به کیشاندنشان نبود


تعداد صفحه:(40)
< 7  6  5  4  3  2  1  >